تفسیر سوره یوسف آیات ۷۹ تا ۸۶ جلسه ۲۳ آیت الله سید علی محمد دستغیب

این نکته را هم می‌توان از آیات استفاده کرد که وقتی ناراحتی‌هایی از فرزندان یا اقوامش می‌بیند، به هیچ‌وجه نباید با آنها قطع رابطه و قطع رحم کند. قطع رحم مصیبت‌های فراوانی در پی می‌آورد. اگر خیلی ناراحت است، گوشه‌ای بنشیند و گریه کند، امّا قطع نکند و آنها را از خود نراند.

 

 بسم ﷲ الرحمن الرحیم

 

تفسیر سوره یوسف آیات ۷۹ تا ۸۶

یکشنبه ۱۳۹۸/۱۰/۰۸جلسه ۲۳

مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی حاج سید علی محمد دستغیب

 

 

 


دانلود فایل صوتی


مشاهده و دانلود فیلم جلسه

 

 

 

حکمت ۳۳۵ نهج‌البلاغه

«لِكُلِّ امْرِئٍ فِي مَالِهِ شَرِيكَانِ الْوَارِثُ وَ الْحَوَادِثُ»

«برای هر کسی در مالش دو شریک است: وارث و حوادث.»

آدمی هرچه دارد؛ از اموال و خانه‌های متعدد و زندگی‌ مرفه، دو کس در آن شریک‌اند؛ اول: وارثانش که باید سرانجام همه را برای آنها بگذارد و برود، و دوم: حوادث روزگار همچون ورشکستگی، بیماری، دزد، سیل، زلزله و... که گاه پیش از مرگ دارایی‌اش را می‌گیرد و او را فقیر و مفلس می‌گرداند.

 

حکمت ۳۳۷ نهج‌البلاغه

«الدَّاعِي بِلَا عَمَلٍ كَالرَّامِي بِلَا وَتَر»

«دعوت كنندۀ بى‏عمل، مانند تيرانداز بدون كمان است.»

کسی که حرف می‌زند و نصیحت می‌کند، امّا خود اهل عمل نیست، کلامش تأثیری ندارد. می‌گوید غضب نکن، ولی خودش غضب می‌کند؛ می‌گوید غیبت نکن، امّا خود اهل غیبت است یا... مثل کسی است که بدون کمان تیر می‌اندازد؛ یعنی تیر سخنش به جایی نمی‌رسد و به جان و دل مخاطب نمی‌نشیند.

 

سورۀ یوسف آیات ۷۹ تا ۸۶

قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاَّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ (۷۹)

گفت: پناه بر خدا که جز کسی را که متاع خود را نزد او یافته‌ایم، بگیریم. در این صورت از ستمکارانیم.

 

فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا قالَ كَبيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ في‏ يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لي‏ أَبي‏ أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لي‏ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمينَ (۸۰)

هنگامی که از او (یوسف) ناامید شدند، گوشه‌ای رفتند و با هم نجوا کردند. بزرگِ آنان گفت: آیا نمی‌دانید پدرتان وثیقه‌ای الهی از شما گرفت و پیش‌تر هم دربارۀ یوسف چه کوتاهی کردید؟ من از این سرزمین نمی‌‌روم تا پدرم به من اذن دهد یا خدا دربارۀ من حکم کند و او بهترین حکم کنندگان است.

 

ارْجِعُوا إِلى‏ أَبيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظينَ (۸۱)

به‌سوی پدرتان بازگردید و بگویید ای پدر! پسرت دزدی کرد و ما جز به آنچه می‌دانستیم، شهادت ندادیم و از غیب آگاهی نداشتیم.

 

وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتي‏ كُنَّا فيها وَ الْعيرَ الَّتي‏ أَقْبَلْنا فيها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (۸۲)

از مردم شهری که در آن بودیم و از کاروانی که با آن آمدیم سؤال کن! ما راستگوییم.

 

قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَميلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَني‏ بِهِمْ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ (۸۳)

یعقوب گفت: (چنین نیست) بلکه نفس شما چیزی را در نظرتان آراست. پس صبری زیبا پیشه می‌کنم. امیدوارم خدا همۀ آنها را نزد من باز آورد که او دانا و حکیم است.

 

وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظيمٌ (۸۴)

از آنها رو گرداند و گفت: ای دریغ از یوسف! و چشمانش از غم سفید شد، در حالی که اندوه خود را فرو می‌خورد.

 

قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكينَ (۸۵)

گفتند: به خدا سوگند پیوسته یاد یوسف می‌کنی تا بیمار و از کارافتاده شوی یا هلاک گردی!

 

قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْني‏ إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۸۶)

گفت: از غم و اندوه خود فقط به خدا شکوه می‌کنم و من از خدا چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.

 

«قالَ» یوسف گفت: «مَعاذَ اللَّهِ»‌ پناه بر خدا «أَنْ نَأْخُذَ» که بگیریم «إِلاَّ مَنْ وَجَدْنا» جز کسی را که یافتیم «مَتاعَنا عِنْدَهُ» متاع خود را نزد او «إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ» ما در این صورت از ستمکاران خواهیم بود.

«فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْه» هنگامی که از یوسف ناامید شدند «خَلَصُوا» کناری با هم خلوت کردند «نَجِيًّا»‌ با هم نجوا کردند. «قالَ كَبيرُهُمْ» بزرگشان گفت: «أَ لَمْ تَعْلَمُوا» آیا نمی‌دانید «أَنَّ أَباكُمْ» پدرتان «قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ» از شما گرفت «مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» عهد و وثیقه‌ای الهی «وَ مِنْ قَبْلُ» و پیش از این «ما فَرَّطْتُمْ» چه کوتاهی‌ای کردید «في‏ يُوسُفَ» در حق یوسف؟ «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ» من این سرزمین را رها نمی‌کنم «حَتَّى يَأْذَنَ لي‏ أَبي» تا پدرم به من اذن دهد‏ «أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لي» یا خدا دربارۀ من حکم کند‏ «وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمينَ» و او بهترین حکم کنندگان است.

«ارْجِعُوا» بازگردید «إِلى‏ أَبيكُمْ» به‌سوی پدرتان «فَقُولُوا» و بگویید «يا أَبانا» ای پدرجان «إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ» پسرت دزدی کرد «وَ ما شَهِدْنا» و ما شهادت ندادیم «إِلاَّ بِما عَلِمْنا» جز آنچه می‌دانستیم «وَ ما كُنَّا» و ما نبودیم «لِلْغَيْبِ حافِظينَ» آگاه به غیب.

«وَ سْئَلِ» و بپرس (اگر باور نمی‌کنی) «الْقَرْيَةَ الَّتي» از مردم شهری که «كُنَّا فيها» در آن بودیم «وَ الْعيرَ الَّتي» و کاروانی که «أَقْبَلْنا فيها» همراه آن آمدیم (تا باور کنی) «وَ إِنَّا لَصادِقُونَ» ما از راستگویانیم.

«قالَ» جناب یعقوب گفت (این‌طور که می‌گویید، نیست) «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ» بلکه آراست، زینت کرد برای شما «أَنْفُسُكُم» هوای نفستان «أَمْراً» چیزی را. «فَصَبْرٌ جَميلٌ» پس صبری زیبا (بدون جزع و فزع) پیش می‌گیرم «عَسَى اللَّهُ» امیدوارم خداوند «أَنْ يَأْتِيَني‏ بِهِم» نزد من آورد «جَميعاً» همۀ فرزندانم را «إِنَّهُ هُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ» او دانا و حکیم است.

«وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ» و از آنان رو گرداند «وَ قالَ يا أَسَفىٰ‏ عَلى‏ يُوسُفَ» و گفت ای دریغ از یوسف! «وَ ابْيَضَّتْ» و سفید شد (تاریک و بی‌سو شد) «عَيْناهُ» چشمانش «مِنَ الْحُزْنِ» از شدت اندوه و غم «فَهُوَ كَظيمٌ» در حالی که اندوه خود را می‌خورد.

«قالُوا تَاللَّهِ» گفتند به خدا سوگند «تَفْتَؤُا» پیوسته «تَذْكُرُ يُوسُفَ» یاد یوسف می‌کنی «حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً» تا بیمار و نزار شوی «أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكين» یا بمیری.

«قالَ إِنَّما أَشْكُوا» گفت شکایت می‌کنم «بَثِّي وَ حُزْني» از ‏غم و اندوه خود «إِلَى اللَّهِ» به درگاه خداوند «وَ أَعْلَمُ» و من می‌دانم «مِنَ اللَّه» از خدا «ما لا تَعْلَمُونَ» چیزی را که شما نمی‌دانید.

 

از دست دادن بنیامین

وقتى كه برادران از عزيز مصر مأيوس شدند، در شوراى محرمانه، بزرگ آنان (لاوى يا شمعون) به برادران رو كرد و گفت: شما مى‏دانيد كه يعقوب راجع به بنيامين پيمان موثق از ما گرفته است كه او را به پدر برگردانيم. اينک با اين پيشامد، چگونه پدر را قانع كنيم؟ پدر ما با آن سابقه خرابى كه نزدش داريم (كه يوسف را از او گرفتيم و برنگردانديم) چطور سخن ما را مى‏پذيرد؟ من كه به طرف كنعان نمى‏آيم و با اين وضع نمى‏توانم با پدر ملاقات كنم تا خود پدرم به من اجازه بدهد و يا خداوند در اين باره حكمى كند و تا خدا چه بخواهد. اين رأى من است.

برويد نزد پدر و بگوييد كه فرزند تو (بنيامين) دزدى كرد و ما طبق آنچه خودمان ديديم، گواهى داديم. از شهرى كه ما در آن بوديم و از كاروانى كه ما با آن آمديم، حقيقت مطلب را بپرس، بدون ترديد ما در اين مورد راست مى‏گوييم.

لاوى يا شمعون اين سخنان را به برادران تعليم داد و آنها را روانه كنعان كرد و خودش در مصر ماند. وقتى آنها نزد پدر آمدند، تمام آن مطالبى را كه برادر بزرگشان به آنها ديكته كرده بود به پدر گفتند.

يعقوب عليه‏السلام پس از آن همه انتظار با اين وضع روبرو شد و به خاطر سابقه خراب فرزندانش، گفتار آنها را نپذيرفت و فرمود: نه؛ چنين نيست، بلكه اين‏ها همه از نفس اماره است. نفس شما اين‏ها را به نظرتان جلوه داده است. بدون بى‌تابى، صبر مى‏كنم. اميدوارم خداوند همۀ آن‏ها (هر سه فرزندم) را به من برگرداند. او آگاه و حكيم است. (اين‌ها لباس‏هاى امتحان و مكافات پاداش عمل است.)

 

نامه يعقوب به يوسف

حضرت يعقوب عليه‏السلام از فرزندانش كناره گرفت و در دنيايى از حزن و غم فرو رفت. آن‌قدر از فراقِ يوسف ناراحتى‏ها كشيده بود كه ديدگانش سفيد شده و نابينا گشت. نابينايى و فراق بنيامين، بر ناراحتى او افزود. با اينكه فرزندانش او را از آن همه ناراحتى نهى مى‏كردند و مى‏گفتند: سوگند به خدا تو پيوسته در ياد يوسف هستى تا سخت ناتوان گردى يا جانت را از دست بدهى.

حضرت يعقوب عليه‏السلام گفت: شكايت خود را فقط به خدا مى‏كنم، و مى‏دانم آنچه را كه شما نمى‏دانيد. مى‏دانم كه روزى خداوند اين رنج‏ها را رفع خواهد كرد.

حضرت يعقوب عليه‏السلام از طريق الهام (و رؤياى يوسف در سابق) فهميده بود كه يوسفش زنده است، ولى نمى‏دانست در كجاست و كى به يوسفش مى‏رسد!

از امام باقر عليه‏السلام روايت شده: يعقوب عليه‏السلام از خداوند خواست كه ملك الموت (عزرائيل) را پيش او بفرستد. دعايش مستجاب شد. عزرائيل نزد يعقوب آمد و عرض كرد: چه حاجتى دارى؟

يعقوب گفت: به من خبر بده آيا روح يوسف به وسيله تو قبض شد؟

عزرائيل گفت: نه.

يعقوب درک كرد كه يوسف از دنيا نرفته است.

حضرت يعقوب عليه‏السلام به فرزندان خود گفت: اى پسرانم! برويد از يوسف و برادرش (بنيامين) جستجو كنيد. از عنايت خداوند مأيوس نباشيد، زيرا جز مردم كافر كسى از لطف خداوند نااميد نمى‏شود.

فرزندان، دستور پدر را گوش كردند، و به خاطر غله آوردن و جستجوى برادر آماده حركت به سوى مصر شدند.

مطابق حديث مفصلى كه از امام صادق عليه‏السلام نقل مى‏كنند، يعقوب عليه‏السلام براى عزيز مصر نامه‏اى نوشت و توسط فرزندان براى او فرستاد. در آن نامه چنين نوشت:

از طرف يعقوب، اسرائيل الله بن اسحاق، ذبيح اللّه بن ابراهيم خليل اللّه، به عزيز مصر.

امّا بعد: ما از اهل بيتى هستيم كه مشمول بلاى خداوند شده‏ايم. جدم ابراهيم را با دست و پاى بسته به آتش افكندند تا سوخته شود. خداوند او را حفظ كرد و آتش را براى او سرد و ملايم نمود. به گردن پدرم اسحاق[1] كارد گذاشته تا قربان گردد. خداوند به جاى او فدا فرستاد.

امّا من پسرى داشتم كه نزدم بسيار عزيز بود. برادرانش او را به همراه خود به صحرا بردند. سپس پيراهن خون‏آلودش را برگرداندند و گفتند: او را گرگ خورد. از فراق او آن‌قدر گريه كرده‏ام كه چشمم را از دست داده‏ام. او برادر مادرى (به نام بنيامين) داشت، به او مأنوس بودم و به‌وسیلۀ او دلم را تسلى مى‏دادم. او را برادرانش بردند و بر نگرداندند و گفتند: او دزدى كرده و تو (اى عزيز مصر) او را به خاطر دزدى نگه داشته‏اى! ما از اهل بيتى هستيم كه در ميان ما دزدى نيست. اينک غم و غصه‏ام زياد شده و كمرم از بار مصيبت خميده است. بر ما منّت بگذار، او را آزاد كن. به ما احسان نما و از غله‏ها نيز به ما لطف فرما!

فرزندان يعقوب عليه‏السلام با داشتن اين نامه، به طرف مصر رهسپار شدند تا به مصر وارد شده و با اجازه قبلى به حضور عزيز مصر (يوسف) رسيده و نامه را به او دادند و گفتند: اى عزيز مصر! سختى قحطى ما و خانواده ما را آزار مى‏دهد. از روى تصدق، پيمانه ما را تمام بده. خداوند صدقه دهندگان را پاداش خواهد داد، و به ما لطف كن، برادرمان بنيامين را با ما بفرست تا به وطن برويم، اين نامه پدرمان يعقوب است كه براى شما در مورد آزادى او نوشته است.

يوسف نامه را بوسيد و به چشم كشيد. بعد از قرائت نامه، سخت متأثر شد و شروع به گريه كرد، به طورى كه پيراهنش از اشكش تر شد.[2]

 

آموزه‌های آیات

از آموزه‌های آیات فوق این است که انسان در سختی‌های زندگی هرگز نباید امیدش را از دست بدهد. ناامیدی از هر بلایی بدتر است. باید همواره منتظر بود تا فرجی از سوی خدای تعالی حاصل شود. نگویید دیگر نمی‌شود. این حرف غلط است. کسی که خدا و پیامبر و ائمۀ اطهار علیهم‌السلام را قبول دارد، می‌داند هر کاری از ایشان بر می‌آید. ناامیدی در امور دنیا بد و در امور آخرت بدتر است. مخصوصاً وقتی انسان گناهی کرده، نباید بگوید دیگر خدا مرا نمی‌بخشد. یأس از رحمت خدا کفر است.

﴿وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُون﴾[3]

«از رحمت خدا ناامید نباشید که جز گروه کافران کسی از رحمت خدا ناامید نمی‌‌شود.»

باید همیشه در ذهن داشته باشیم که برای خدا هیچ کاری ندارد ما را پاک کند؛ پاک مثل روز اول.

آموزۀ دیگر آیات این است که هر کس خلافی انجام داد و به کسی ظلم کرد، باید منتظر آثارش باشد؛ چراکه بالاخره اثر ظلم دامنگیرش می‌شود، مگر اینکه بین خود و خدای تعالی توبه و جبران کند.

خدای تعالی در کمین ستمکاران است «إِنَ‏ رَبَّكَ‏ لَبِالْمِرْصاد»[4]

برادران یوسف به‌خاطرِ ظلمی که کردند، ناراحتی‌های بسیاری کشیدند. از همه مهم‌تر اینکه پدرشان را می‌دیدند که سال‌ها جلوی چشمشان اشک می‌ریزد و می‌سوزد. سوزی که مسببش آنها بودند.

امام باقر علیه‌السلام فرمود: هنگامى كه وفات على بن الحسين رسيد، مرا به سينه خود چسباند و فرمود: فرزندم! تو را سفارش می‌كنم به آنچه پدرم هنگام مرگش به من سفارش كرد، و به همان چيزى كه پدرش به آن سفارش كرده بود:

«يَا بُنَيَّ إِيَّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا يَجِدُ عَلَيْكَ نَاصِراً إِلَّا اللَّه»[5]

«فرزندم! مبادا به کسی كه ياورى در برابر تو جز خدا نیابد، ستم کنی!»

این نکته را هم می‌توان از آیات استفاده کرد که وقتی ناراحتی‌هایی از فرزندان یا اقوامش می‌بیند، به هیچ‌وجه نباید با آنها قطع رابطه و قطع رحم کند. قطع رحم مصیبت‌های فراوانی در پی می‌آورد. اگر خیلی ناراحت است، گوشه‌ای بنشیند و گریه کند، امّا قطع نکند و آنها را از خود نراند.

ممکن است سؤال شود چطور حضرت یعقوب که پیامبر خدا بود، نمی‌دانست یوسف کجاست؟

البته چیزی از پیامبران الهی مخفی نیست، ولی گاهی خدای تعالی به‌خاطرِ امتحان اولیایش، چیزهایی را از آنها مخفی می‌کند. جناب یعقوب در عین حال که می‌دانست یوسف زنده است، نمی‌دانست کجاست و چه می‌کند.

 

 

[1] ـ بنا بر قولی که اسحاق را ذبیح‌اللّه می‌داند که البته از نظر قرآن مردود است.

[2] ـ قصه‌های قرآن به قلم روان، محمّدمهدی اشتهاردی.

[3] ـ یوسف، ۸۷.

[4] ـ فجر، ۱۴.

[5] ـ کافی، ۲، ۳۳۱.

 

برچسب ها: آیت الله دستغیب, یوسف


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید