تفسیر سوره یوسف آیه ۹ تا ۱۵ جلسه ۶ آیت الله سید علی محمد دستغیب

گاهی انسان گناه و خلافی انجام می‌دهد و بعد پشیمان می‌شود و توبه می‌کند، امّا گاهی قبل از انجام گناه متوجه زشتی آن می‌‌شود، ولی می‌گوید انجام می‌دهم و بعد توبه می‌کنم؛ این بد است. خداوند توبۀ کسی را که واقعاً از گناه پشیمان شده، می‌بخشد، ولی چنین کسی که نسبت به گناه بی‌باک است، کارش سخت است. به‌قول شهید آیت‌اللّه دستغیب می‌گویند بگذار در جوانی خوش باشیم، موقع پیری توبه می‌کنیم.

 

 بسم اﷲ الرحمن الرحیم

 

تفسیر سوره یوسف آیات ۹ تا ۱۵

چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۱۷ جلسه ۶

مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی حاج سید علی محمد دستغیب

 

 

 

حکمت ۳۳ نهج‌البلاغه:

«كُنْ سَمْحاً وَ لَا تَكُنْ مُبَذِّراً وَ كُنْ مُقَدِّراً وَ لَا تَكُنْ مُقَتِّراً»

«بخشنده باش، امّا زياده‌روى مكن. اندازه نگه‌دار، امّا سخت‌گير مباش!»

«سمح» یعنی بخشیدن. بخشنده باش، ولی نه آن‌طور که هرچه داری بدهی و چیزی برای خود و خانواده‌ات باقی نماند. «مقتر» یعنی سخت‌گیر. اگر برای امروزت داری، نگران فردا نباش و زیادی مالت را در راه خدا انفاق کن!

شاید سؤال شود پس چرا مولا علی علیه‌السلام و فاطمۀ زهرا سلام‌اللّه‌علیها و به تبع ایشان حسنین علیهماالسلام پس از یک روز روزه گرفتن، نان خود را به فقیر و اسیر و یتیم دادند؟

جواب این است که گاهی انسان به‌خاطرِ عشق و محبّت پروردگار کارهای عجیبی می‌کند. این حسابش جداست. مثل اینکه خدا را با چشم دل می‌بیند و با او معامله می‌کند.

حضرت به‌طورِ کلی و صرف‌نظر از موارد خاص می‌فرمایند بخشنده باش، ولی به فکر خود و خانواده‌ات هم باش. از طرفی، حساب و کتاب کن و اندازه نگه‌دار، امّا دست‌بسته و سخت‌گیر هم نباش!

 

حکمت ۳۴ نهج‌البلاغه:

«أَشْرَفُ الْغِنَى تَرْكُ الْمُنَى‏»

«بهترین بی‌نیازی ترک آرزوهاست.»

هرچه دیدی، نگو کاش من هم مثل این داشتم. هرکه را دیدی، نگو خوش به‌حال این‌ها؛ چقدر خوش هستند؛ هرچه می‌خواهند برایشان آماده است!

چه لزومی دارد انسان دائم به زندگی دیگران نگاه کند و حسرت بخورد؟ هرکس هرچه دارد، برای خودش خوب است. مهم این است که آدمی به آنچه خدا روزی‌اش کرده، راضی باشد.

اگر می‌خواهی راحت باشی، آرزوهای بیهوده و دنیوی را کم کن و در مقابل آرزوهای معنوی خود را بالا ببر؛ آرزو کن مثل سلمان و مقداد و ابوذر باشی؛ دنباله‌رو انبیاء و ائمه باشی؛ دائم یاد خدا باشی. مگر آدمی چقدر عمر می‌کند!

تفسیر

اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحينَ (۹)

یوسف را بکشید یا او را به سرزمین دوری بفرستید تا توجه پدرتان فقط به شما باشد و بعد از آن مردمانی نیکوکار شوید.

 

قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ في‏ غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلينَ (۱۰)

گوینده‌ای از میان آنان گفت یوسف را نکشید. اگر می‌خواهید کاری کنید، او را در قعر چاهی بیندازید تا قافله‌ها او را بردارند.

 

قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ (۱۱)

گفتند ای پدر جان! چرا دربارۀ یوسف ما را امین نمی‌دانی، در حالی که ما خیرخواه او هستیم.

 

أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (۱۲)

فردا او را با ما بفرست تا بگردد و بازی کند. ما مراقب او هستیم.

 

قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُني‏ أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (۱۳)

گفت بردن او مرا غمگین می‌کند و می‌ترسم گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید.

 

قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ (۱۴)

گفتند اگر گرگ او را بخورد، در حالی که ما گروهی توانمند هستیم، پس ما زیانکاریم.

 

فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ في‏ غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (۱۵)

پس هنگامی که او را با خود بردند و همدست شدند او را در قعر چاه اندازند [چنین کردند] و به او وحی کردیم که روزی آنان را از این کارشان آگاه خواهی ساخت، در حالی که نمی‌دانند.

 

«اقْتُلُوا يُوسُفَ» یوسف را بکشید «أَوِ اطْرَحُوهُ» یا او را بفرستید «أَرْضاً» به سرزمینی دور و ناشناخته «يَخْلُ لَكُمْ» تا فقط مخصوص شما شود «وَجْهُ أَبيكُمْ» توجه پدرتان «وَ تَكُونُوا» و بشوید «مِنْ بَعْدِه» بعد از این کار «قَوْماً صالِحينَ» مردمانی صالح و نیکوکار.

«قالَ» گفت «قائِلٌ مِنْهُمْ» گوینده‌ای از میان آنان «لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ» یوسف را نکشید «وَ أَلْقُوهُ» او را بیندازید «في‏ غَيابَتِ الْجُبِّ» در قعر چاه «يَلْتَقِطْهُ» تا او را بردارند، بگیرند «بَعْضُ السَّيَّارَةِ» بعضی غافله‌ها (که از آنجا می‌گذرند) «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلين» اگر می‌خواهید کاری کنید.

«قالُوا يا أَبانا» گفتند ای پدر! «ما لَكَ» چرا تو «لا تَأْمَنَّا» ما را امین نمی‌شماری، به ما اطمینان نداری «عَلى‏ يُوسُفَ» دربارۀ یوسف «وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُون» در حالی که ما خیرخواه او هستیم.

«أَرْسِلْهُ مَعَنا» او را با ما بفرست «غَداً» فردا «يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ» تا بگردد و بازی کند «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُون» و ما مراقب و محافظ او هستیم.

«قالَ» یعقوب گفت «إِنِّي لَيَحْزُنُني‏» مرا غمگین و محزون می‌کند «أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ» که او را با خود ببرید «وَ أَخافُ» می‌ترسم «أَنْ يَأْكُلَهُ» بخورد او را «الذِّئْبُ» گرگ «وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُون» و شما از او غافل باشید.

«قالُوا» گفتند «لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ» اگر گرگ او را بخورد «وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» در حالی که ما گروهی توانمند هستیم «إِنَّا إِذاً لَخاسِرُون» ما زیانکاریم.

«فَلَمَّا» هنگامی که «ذَهَبُوا بِهِ» او را بردند «وَ أَجْمَعُوا» و جمع شدند، همدست شدند «أَنْ يَجْعَلُوهُ» او را بیندازند «في‏ غَيابَتِ الْجُبِّ» در ته چاه (همین کار را کردند) «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ» و به یوسف وحی کردیم «لَتُنَبِّئَنَّهُمْ» حتماً (در آینده) آنها را باخبر خواهی کرد «بِأَمْرِهِمْ هذا» به این کارشان «وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» در حالی که آنان نمی‌فهمند.

به‌خاطرِ انسی که به تفسیر المیزان داشتیم، حکایت حضرت یوسف را بیشتر با تکیه بر این تفسیر بیان می‌کنیم.

اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً؛ برادران یوسف به هم گفتند یوسف را بکشید یا او را سرزمین دوردستی رها کنید تا همۀ توجه یعقوب به او و بنیامین نباشد و اعتنایی هم به شما کند. «وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحين» و بعد از این قومی صالح باشید. «صالحین» به مناسبت یعنی مورد توجه یعقوب قرار می‌گیریم.

از اینجا معلوم می‌شود قبل از اینکه یوسف را ببرند، صحبت‌ها و مشورت‌هایشان را کرده بودند، لکن بعد از آنکه او را به صحرا بردند، باز در این باره با هم حرف زدند و معمولاً هم کارهایشان را با رأی‌گیری انجام می‌دادند. لذا بعضی گفتند او را بکشیم، بعضی گفتند جلو حیوانات بیندازیم، بعضی گفتند در جای دور رهایش کنیم و بعضی هم گفتند بیندازیمش در چاهی که سر راه باشد، امّا همین‌ها هم نظرشان این بود که یوسف زنده نماند و از بین برود.

قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ...؛ یکی از آنها (لابی یا به قولی یهودا) گفت او را نکشید، بلکه در چاهی بیندازید که غافله‌ها پیدایش کنند و او را با خود ببرند.

این صحبت آنها در همان روزی است که یوسف را با خود برده بودند. خدای تعالی این حرف را مقدم بر ادامۀ ماجرا آورده و جلوتر بیان کرده است. این نوعی بیان خاص در قرآن برای مقدم کردن موضوع مهم‌تر است.

وَ أَلْقُوهُ في‏ غَيابَتِ الْجُبِّ؛ «جُبّ» به معنای چاهی است که اطرافش سنگ‌چین نیست. اگر دیوار سنگ‌چینی داشته باشد «بئر» نامیده می‌شود.

قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُف؛ در ابتدا خواستند کمی محبّت یعقوب را جلب کنند؛ لذا با بیانی عاطفی گفتند «یا ابانا» یعنی ای پدرجان! چرا دربارۀ یوسف ما را امین نمی‌شماری؟ چرا به ما سوءظنّ داری و فکر می‌کنی ما دشمنش هستیم؟ « وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُون» در حالی که ما خیرخواه و دوست‌دار او هستیم. خودشان هم می‌دانستند یعقوب به آنها شک دارد.

أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ؛ فردا او را با ما به صحرا بفرست تا بازی کند و خوش باشد. «یرتع» یعنی بدود و این‌طرف و آن‌طرف برود؛ مثل کسی که گردش می‌رود و بازی می‌کند.

آنها گاو و گوسفندها را به چراگاه می‌بردند. وضع دامداریشان خوب بود، طوری که هرشب یک گوسفند ذبح می‌کردند، مقداری از آن را می‌خوردند و مقداری را به فقرا می‌دادند.

وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُون؛ بعد هم گفتند قول می‌دهیم مراقبش باشیم و نگذاریم از نظرمان غایب شود.

قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُني‏ أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ؛ جناب یعقوب آنچه را در دلش بود، ظاهر نکرد، فقط به حساب حرف آنها گفت من از اینکه او را با خود ببرید غمگین می‌شوم.

وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ؛ او باطناً ملتفت بود آنها نقشه‌ای کشیده‌اند، امّا چون این‌طور گفتند، به رویشان نیاورد و فقط گفت می‌ترسم از او غافل شوید و گرگ او را بخورد. به حساب ظاهر هم سخنش درست بود؛ زیرا در بیابانی که گاو و گوسفندها می‌‌چرند، احتمال اینکه اطرافشان گرگ و حیوانات وحشی کمین کنند، زیاد بود.

قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُون؛ گفتند اگر با وجود ما ده نفر که همگی جوانانی نیرومند هستیم، گرگ او را بخورد، وای به حال ما! معلوم می‌شود افراد زیانکاری هستیم.

در اینجا قسمت‌هایی از تفسیر المیزان راجع‌به آیاتی که بیان شد، عرضه می‌شود:

پسران بزرگ‌تر يعقوب دور هم جمع شده، دربارۀ حركاتى كه از پدر نسبت به آن دو برادر ديده بودند به مذاكره پرداختند. يكى گفت: مى‏بينيد چگونه پدر به كلى از ما منصرف شده و تمام توجهش مصروف آن دو گشته؟ آن ديگرى گفت: پدر آن دو را بر همه ما مقدم مى‏دارد، با اينكه دو طفل بيش نيستند و هيچ دردى از او دوا نمى‏كنند. آن ديگر گفت: تمامى امور زندگى پدر به بهترين وجهى به دست ما اداره مى‏شود و ما اركان زندگى او و ايادى فعال او در جلب منافع و دفع مضار و اداره اموال و احشام اوييم، ولى او با كمال تعجب همه اينها را ناديده گرفته، محبّت و علاقه خود را به دو بچه كوچک اختصاص داده است و اين رويه، رويه خوبى نيست كه او پيش گرفته و سرانجام حكم كردند كه پدر به روشنى دچار كج‌سليقه‏گى شده است.[1]

در ادامه می‌نویسد:

«وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِين» يعنى بعد از يوسف و يا بعد از كشتن يوسف و يا بعد از طرد او (كه برگشت همه به یک نتيجه است) با توبه از گناه، مردمى صالح شويد.

از اين كلام استفاده مى‏شود كه آنها اين عمل را گناه و آن را جرم مى‏دانستند و معلوم مى‏شود كه ايشان احكام دين را محترم و مقدس مى‏شمردند و ليكن حسد در دل‌هايشان كورانى برپا كرده بود و ايشان را در ارتكاب گناه و ظلم جرأت داده، طريقه‏اى تلقينشان كرده بود كه از آن طريق هم گناه را مرتكب شوند و هم از عقوبت الهى ايمن باشند و آن اين است كه گناه را مرتكب شوند و بعد توبه كنند، غافل از اينكه اين‌گونه توبه به هيچ وجه قبول نمى‏شود؛ زيرا اين مطلب وجدانى است كه كسى كه به خود تلقين مى‏كند كه گناه مى‏كنم و بعد توبه مى‏كنم، چنين كسى مقصودش از توبه بازگشت به خدا و خضوع و شكستگى در برابر مقام پروردگار نيست، بلكه او مى‏خواهد به خداى خود نيرنگ بزند و به خيال خود از اين راه عذاب خدا را در عين مخالفت امر و نهى او دفع كند.

پس در حقيقت چنين توبه‏اى تتمه همان نيت سوء اول او است نه توبه حقيقى كه به معناى ندامت از گناه و بازگشت به خداست. ما در تفسير آيه ‏«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ» در جلد چهارم اين كتاب بحثى در باره توبه گذرانديم.[2]

گناه در حقیقت جرأت بر خداوند است، کسی که گناه می‌کند و می‌گوید بعد توبه می‌کنم، آیا نمی‌فهمد که شاید موفق به توبه نشد یا شاید در حین گناه عمرش تمام شد و مرگش رسید؟

تفسیر المیزان دربارۀ «فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ» می‌نویسد:

آيه مورد بحث اشعار دارد بر اينكه فرزندان يعقوب با نيرنگ خود توانستند پدر را قانع سازند و او را راضى كردند كه مانع بردن يوسف نشود؛ در نتيجه يوسف را بغل كرده و با خود برده‏اند تا تصميم خود را عملى كنند.

جواب «لما» در آيه شريفه حذف شده تا اشاره شده باشد بر اينكه مطلب، از شدت شناعت و فجيع بودن، قابل گفتن نيست. اين‌گونه حذف‌ها در صنعت سخن شايع است؛ مثلا مى‏بينيم گوينده‏اى را كه مى‏خواهد امر شنيعى از قبيل كشتن كسى را تعريف كند كه دل‌ها از شنيدنش مى‏سوزد و گوش‌ها طاقت شنيدنش ندارد، به ناچار در آغاز مقدمات و اسبابى كه به چنين جنايتى منتهى مى‏گردد بيان مى‏كند و هم‌چنان شنونده را تا خود حادثه مى‏كشاند، ولى در بيان اصل حادثه ناگهان به سكوت عميقى فرو مى‏رود، آن‌گاه سر بلند كرده حوادث پس از قتل را بيان مى‏كند و باز از خود قتل اسمى نمى‏برد. به اين وسيله مى‏رساند كه اين قتل آن‌قدر فجيع بوده كه هيچ گوينده‏اى نمى‏تواند آن را تعريف كند و هيچ شنونده‏اى نمى‏تواند بشنود.

گوينده اين قصه خداى تعالى است كه با حذف جواب «لما» اين معنا را رسانده كه گویی مقدارى سكوت كرده و از شدت تأسف و اندوه اسمى از خود جريان نياورده است، چون گوش‌ها طاقت شنيدن اينكه چه بر سر اين طفل معصوم آوردند ندارد. [3]

 

آموزه‌های آیات

نتیجه‌ای که از این آیات می‌گیریم، یکی دربارۀ خانواده خودمان است. لازم است مواظب فرزندانمان باشیم و به آنها محبّت کنیم، امّا باید حواسمان باشد که یکی را بر دیگری برتری ندهیم و طوری اظهار محبّت نکنیم که سایر فرزندان گمان کنند پدر و مادر فقط او را دوست دارند و به این‌ها توجهی ندارند. البته مسلماً کودک نیازمند مراقبت بیشتر است. در اینجا باید با صحبت کردن با فرزندان بزرگ‌تر آنان را توجیه کرد تا خودشان هم مراقب او باشند.

موضوع دیگر دربارۀ اقوام و خویشان و کسانی است که با آنها رفت و آمد داریم، مخصوصاً ارحام که رفت و آمد با آنها در دین ما بسیار تأکید شده است. طرد کردن اقوام و ارحام از دیدگاه قرآن و روایات کاری ناپسند است.

بعضی می‌گویند اگر به خانه فلان قوم و خویش برویم، رفتار و گفتارشان تأثیر بدی بر فرزندانمان می‌گذارد.

عرض می‌کنیم اگر نمی‌خواهید فرزندانتان را با خود نبرید، طوری رفتار کنید که در شک و شبهه و ناراحتی نیفتند و دشمنی ایجاد نشود. گاهی انسان برای فرار از شرّی، گرفتار شرّ بدتری می‌شود؛ لذا فکر کنید و با مشورت با افراد امین و دانا چاره‌ای بیندیشد که هم خانواده و فرزندانتان را حفظ کند و هم صلۀرحم به‌جا آورید.

بعضی رفت و آمدها هم مشکلات بزرگی ایجاد می‌کند؛ مثل ایام عقد و عروسی اقوام که گاهی انسان متحیر می‌شود و می‌گوید خدایا به دادم برس؛ چه کنم! در این موارد باید از خدا بخواهد که راه فراری برایش بگشاید.

اگر هم قرار است کودکی را نزد خواهر یا برادر بزرگ‌ترش بسپارند، جهات مختلف را بسنجند. شاید یک نوجوان ۱۵ ساله نتواند به خوبی از کودک ۷ ساله مراقبت کند.

این‌ها تلکیف است. باید مراقب بچه‌ها بود. کسی نمی‌تواند بگوید خودشان بزرگ می‌شوند. شما که دین‌دار و متدین به آداب شرع هستید، باید خیلی مراقب باشید تا فرزندانتان دین‌دار باشند.

این موضوع را گسترش دهید؛ کسی که بخشدار منطقه‌ای یا شهردار و استاندار جایی است، نباید فقط به فکر خود و همکارانش باشد. یک شهر زیر نظر این شخص است و گاهی پای چند میلیون انسان در میان است، باید بین خود و خدا حواسش باشد.

حرف یک نفر نیست. بالاخره یک سری عیادی داری که باید حواست به آنها باشد و دائم کارهای آنها را بررسی کنی، شکایات را بررسی کنی، باید وقت بگذاری. نمی‌توانی استراحتت را بر کارت ترجیح دهی. استراحت جای خود، امّا چون قبول کردی، باید مراقب باشی.

بله؛ اگر شما همه‌چیز را مراعات کردی و همۀ کارها را انجام، ولی اتفاقاتی پیش آمد که دست شما نبود، معذوری. می‌گویی آنچه از دستم بر می‌آمد، انجام دادم و نشد.

خدایا کمک کن تکلیفی که بر عهدۀ ماست، به نحو شایسته انجام دهیم.

 

[1] ـ ترجمه تفسير الميزان، ۱۱، ۱۲۲.

[2] ـ ترجمه تفسير الميزان، ۱۱، ۱۲۹.

[3] ـ ترجمه تفسير الميزان، ۱۱، ۱۳۳.

 

برچسب ها: آیت الله دستغیب, یوسف


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید