تفسیر سوره یوسف -مقدمه- جلسه ۱ آیت الله سید علی محمد دستغیب

غرض اين سوره بيان ولايتى است كه خداوند نسبت به بنده‏اش دارد. البته آن بنده‏اش كه ايمان خود را خالص و دلش را از محبّت او پر كرده و ديگر جز به‌سوى او به هيچ سوى ديگرى توجه نداشته باشد. آرى، چنين بنده‏اى را خداوند خود عهده‏دار امورش شده، او را به بهترين وجه تربيت مى‏كند و راه نزديک شدنش را هموار و از جام محبّت سرشارش مى‏كند، آن‌چنان كه او را خالص براى خود مى‏سازد و به زندگى الهى خود زنده‏اش مى‏كند، هرچند اسباب ظاهرى همه در هلاكتش دست به دست هم داده باشند، و او را بزرگ مى‏كند، هرچند حوادث او را خوار بخواهند، و عزيزش مى‏كند، هرچند نوائب و ناملايمات روزگار او را به‌سوى ذلّت بكشاند و قدر و منزلتش را منحط سازد.

 

 بسم اﷲ الرحمن الرحیم

 

تفسیر سوره یوسف - مقدمه -

یکشنبه ۱۳۹۸/۰۶/۳۱ جلسه ۱

مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی حاج سید علی محمد دستغیب

 


 دانلود فایل صوتی


مشاهده و دانلود فیلم جلسه

 

 

 

حکمت اول نهج‌البلاغه:

«صَدْرُ الْعَاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ»

«سینۀ عاقل مخزن راز اوست.»

«صندوق سرّ» یکی دربارۀ عیب‌های مخفی دیگران است. شخص عاقلِ مؤمن این عیب‌ها را افشا نمی‌کند. افشا کردن عیوب مردم غیبت است و گناه سنگینی دارد؛ «الغیبة اشدّ من الزنا».

مؤمنِ عاقل در مواجهه با عیب‌های دیگران خود را نگه می‌دارد و اگر لازم باشد، خودِ آن شخص را پنهانی نصیحت می‌کند. در روایت است که نصیحت کردنِ پنهانی، زینت و در جمع موجب زشتی است.

دومین مصداق صندوق سرّ، عیوبِ خود انسان است. هیچ لزومی ندارد کسی عیب‌های خودش را افشا کند، فقط کافی است بین خود و خدا توبه کند و درصدد برآید عیبش را برطرف کند. حتی لازم نیست به بزرگانی هم که اعتماد دارد، بگوید. نهایتاً اگر لازم بود، بگوید من ناراحتی‌هایی دارم، شما دعا کنید خوب شوم. بنابراین اظهار گناه خود گناهی دیگر است و هیچ‌کس نباید عیب خود را به دوستان نزدیک و حتی به همسر خود بگوید.

همچنین عیوبی که از خانواده‌اش می‌بیند، لزومی ندارد افشا کند، بله اگر درصدد است کسی به دادش برسد، اگر ناچار شد، اشکالی ندارد. آن شخص هم که می‌شنود، باید امانتدار باشد و سرّش را حفظ کند.

یکی دیگر از مصادیق صندوق سرّ توفیقاتی است که گاهی خدای تعالی عنایت می‌کند؛‌ مثلاً خواب‌های خوبی دیده یا حالات خوبی دارد. لزومی ندارد این‌ها را به کسی بگوید. چه بسا همین باعثِ سلب توفیق شود.

وقتی خدای تعالی نعمت‌های باطنی مخفی عنایت می‌کند، لزومی به بیان آنها نیست. بله، دربارۀ نعمت‌های ظاهری فرق می‌کند؛ مثلاً  کسی که توسعۀ روزی دارد، اشکالی ندارد بدون قصد تفاخر و ریا و به‌عنوانِ اینکه نعمت خداست، آن را بگوید. ظاهراً در روایت است اگر دیوار پشت خانه‌اش را هم سفید کنید، عیبی ندارد.

پیامبر و ائمۀ اطهار علیهم‌السلام و بعضی اولیای بزرگ خدا با اینکه همه‌چیز را از همه می‌دانستد، افشا نمی‌کردند. جایز هم نبود بدون اذن خدا این کار را بکنند. اگر گاهی اذنی داشتند، حرف دیگری است.

 

مقدمه تفسیر سوره یوسف

قبل از ورود به تفسیر سورۀ یوسف و داستان ایشان، خوب است مقداری از احوال حضرت یعقوب بیان شود.

يكى از پيامبران، حضرت يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم، نوه حضرت ابراهيم خليل عليه‏السلام است كه نام او ۱۶ بار در قرآن آمده است. او همان است كه گروهى از فرشتگان همراه جبرئيل نزد ابراهيم عليه‏السلام آمدند، همسرش ساره را به فرزندى به نام اسحاق و پس از او يعقوب بشارت دادند.

خداوند در ضمن شمارش امتيازاتى كه به ابراهيم خليل عليه‏السلام بخشيده، يعقوب را نام مى‏برد و مى‏فرمايد:

﴿وَ وَهَبنا لَهُ اِسحاقَ وَ يَعقُوبَ كُلّاً هَدَينا﴾[1]

«و اسحاق و يعقوب را به ابراهيم عليه‏السلام بخشيديم و هر دو را هدايت كرديم.»

در قرآن از حضرت يعقوب عليه‏السلام به‌عنوانِ يكى از بندگان صالح و پيامبران برجسته از نسل ابراهيم عليه‏السلام و پدر آل‌يعقوب و داراى امتيازات عالى ياد شده است و داستان‏هاى جالب زندگی‌اش در رابطه با دوازده پسرش، به خصوص حضرت يوسف عليه‏السلام است كه بعداً در ذكر داستان‏هاى يوسف عليه‏السلام آن را خاطرنشان مى‏كنيم.

آرى، يعقوب عليه‏السلام از خاندان بزرگى در سرزمين فلسطين به دنيا آمد و در آغوش پر مهر مادرش رُفقه در زير سايه پدر ارجمندش اسحاق بزرگ شد. او را به‌عنوانِ اسرائيل مى‏خواندند. اسرائيل به معنى پيروز يا خالص است. دودمان بزرگ بنى‌اسرائيل از يعقوب شروع گرديد. يعقوب پدربزرگ بنى‌اسرائيل و ده‏ها پيامبر بنى‌اسرائيل است. حدود ۴۰۰ سال بعد بنى‌اسرائيل تحت شكنجه طاغوتى به نام فرعون قرار گرفتند تا آنكه حضرت موسى عليه‏السلام آنان را نجات داد.

 

حسادت برادر يعقوب‏

يعقوب برادرى به نام عيص (يا عيساد) داشت. اين برادر نسبت به يعقوب حسادت داشت و باعث رنجش خاطر او مى‏شد. علت حسادتش اين بود كه اسحاق عليه‏السلام براى يعقوب دعاى بركت نموده بود و به او فرموده بود: تو داراى نسل فراوان پاكى خواهى شد و به يعقوب ابراز دوستى مخصوصى نموده بود.

آزار عيص به يعقوب به حدى بود كه يعقوب نزد پدرش اسحاق كه در آن وقت پير شده بود، رفت و شكايت او را نمود. اسحاق از اختلاف دو فرزندش ناراحت و اندوهگين شد. به يعقوب گفت: مى‏بينى كه من پير شده‏ام و عمرم به لب ديوار رسيده است. من ترس آن را دارم كه پس از من برادرت بر تو غالب شود و زمام اختيار تو را به دست گيرد. به تو وصيت مى‏كنم به سرزمين حاران (در خاک عراق كنونى) بروى و در آنجا به خدمت رئیس آنجا لابان بن تبوئيل برسى و با دختر او ازدواج كنى. در نتيجه او و بستگان او از تو پشتيبانى كنند و در اين صورت برادرت نمى‏تواند در برابر تو عرض اندام كند. يعقوب از پدر تشكر كرد و به خانه‏اش برگشت تا در مورد اين سفر فكر كند.

 

خواب ديدن عجيب يعقوب عليه‏السلام و سفر به حاران‏

در اين ايام كه يعقوب سال‏هاى نوجوانى را مى‏گذراند، شبى در عالم خواب ديد نردبانى از نور نصب شده كه يک پلّه آن از طلا و پلّه ديگرش از نقره است و فرشته‏اى بر روى آن نشسته است. يعقوب بر آن فرشته وارد شد و سلام كرد. فرشته به يعقوب گفت: برخيز به سوى حاران برو و در آنجا زمامدارى به نام لابان دايى تو زندگى مى‏كند، دخترى به نام راحله دارد، از او خواستگارى كن كه خداوند از نسل او فرزندان فراوانى مثل فراوانى قطره‏هاى باران و برگ درختان در يک بيابان وسيع به تو عنايت فرمايد.

يعقوب وقتى كه از خواب بيدار شد، وسايل سفر به سوى حاران را فراهم كرد و به آن ديار مسافرت نمود. از قضاى روزگار لابان نيز در قصر خود در عالم خواب ديده بود كه مردى براى خواستگارى دخترش راحله مى‏آيد و نشانه او اين است كه نيروى چهل مرد را دارد. وقتى كنار چاه آب مى‏آيد، سنگ روى چاه را كه بايد چهل نفر بردارند و كنار بگذارند، او به تنهايى بر مى‏دارد.

از اين ماجرا چندان نگذشت كه لابان از ايوان قصرش ديد مردى كنار چاه آمد و خدا را به عظمت ياد كرد و به تنهايى سنگ را از روى چاه بلند كرده و كنار گذاشت و دلو چاه را كشيد و حوض را پر از آب نمود.

لابان نزد يعقوب رفت و مقدم او را گرامى داشت و او را به قصر خود برد و از او پذيرايى گرمى نمود و دويست گوسفند و چهل گاو به او اهداء كرد.

طبق بعضى از تواريخ با يكى از دختران لابان ازدواج كرد، پس از مدتى آن دختر كه داراى دو پسر شده بود، از دنيا رفت. يعقوب با دختر ديگر لابان ازدواج كرد. او نيز پس از دارا شدن دو پسر از دنيا رفت. به همين ترتيب يعقوب با شش دختر او ازدواج كرد و آخرين آن‏ها راحله (يا راحيل) بود كه او نيز پس از وضع حمل يوسف عليه‏السلام از دنيا رفت. بنابراين، يعقوب داراى دوازده پسر از شش زن شد.

ولى طبق بعضى از تواريخ ديگر يعقوب با راحله ازدواج كرد، سپس با خواهر او اليا ازدواج نمود و طبق قانون شرع آن عصر ازدواج با دو خواهر در يک زمان اشكال نداشت. سپس لابان به هر كدام از دخترانش كنيزى بخشيد و آن دختران كنيزان خود به نام‏هاى زلفه و بلهه را به يعقوب بخشيدند، در نتيجه يعقوب عليه‏السلام داراى چهار همسر و از آنها دوازده پسر گرديد.

حضرت يعقوب عليه‏السلام با پسران خود پس از مدتى به كنعان كه در هفت منزلى مصر واقع بود، بازگشت و زندگى خود را در همان جا آغاز نمود و تا سال‏هاى پيرى سكونت در آنجا را برگزيد.

يعقوب عليه‏السلام مرد كار و تلاش بود. فرزندان خود را با تعليمات توحيدى پرورش داد و آنها را به كار و كوشش فرا خواند. همه آنها با سعى و تلاش هزينه زندگى خود را تأمين مى‏كردند و بيشتر به كار دامدارى و كشاورزى اشتغال داشتند.

يعقوب عليه‏السلام در كنعان به عنوان یک شخصيت ممتاز و بزرگ‌زاده و بزرگوار و داراى فرزندان برومند شناخته مى‏شد. همواره به مستمندان كمک مى‏كرد و سفره‏اش براى میهمانان و تهيدستان گسترده بود. او هر روز گوسفندى ذبح مى‏كرد، قسمتى از آن را به مستمندان انفاق مى‏كرد و بقيه را غذا درست مى‏كرد و با اهل و عيالش مى‏خوردند. به اين ترتيب زندگى پرهيجان و خوش و خرم يعقوب عليه‏السلام مى‏گذشت و يعقوب به خاطر عبادت و بزرگوارى و رسيدگى به امور مردم همواره مورد احترام مردم بود و با شكوهمندى مخصوصى به زندگى ادامه مى‏داد.

 

مكافات عمل به خاطر ترک‌اولىٰ‏

ابوحمزه ثمالى مى‏گويد: روز جمعه نماز صبح را به امامت امام سجاد عليه‏السلام در مسجدالنبى در مدينه به جا آورديم. امام تعقيب نماز را خواند و سپس به خانه رفت. من نيز در خدمت آن حضرت بودم. آن حضرت در خانه به يكى از كنيزان خود فرمود: مواظب باشيد هر سائلى كه از در خانه ما مى‏گذرد، به او غذا برسانيد زيرا امروز روز جمعه است.

من عرض كردم: چنين نيست كه هركه سؤال كند مستحق باشد.

فرمود: مى‏ترسم كه بعضى از سائلين مستحق باشند و ما او را اطعام ندهيم و رد كنيم، آن‌گاه به ما نازل شود، آنچه كه به يعقوب و آل يعقوب عليه‏السلام نازل شد. البته به آنان غذا بدهيد.

اى ابوحمزه! حضرت يعقوب عليه‏السلام هر روز گوسفندى ذبح كرده، بعضى از آن را تصدق مى‏داد و از قسمتى از آن خود و اهل و عيال خود استفاده مى‏نمودند تا آنكه شبى كه شب جمعه بود، هنگامى كه يعقوب و آلش افطار مى‏كردند، سائلى كه مؤمن و مسافر غريبى بود و آن روز روزه هم گرفته بود، به درِ خانه يعقوب آمد. صدا كرد به من غذا بدهيد، من مسافرى غريب و درمانده هستم، از زيادى غذاى خود مرا سير كنيد! چند نوبت اين را گفت. يعقوب و اهل بيتش صداى او را مى‏شنيدند، ولى او را نشناختند و به او اعتماد نكردند.

آن سائل از درِ خانه يعقوب نااميد شد و شب را با كمال گرسنگى به سر برد. در آن شب شكايت از يعقوب را به خدا عرض كرد و گريه‏ها نمود. روز بعد را نيز روزه گرفت. صبر كرد و حمد خدا را به‌جا آورد.

آن شب يعقوب و آل او سير خوابيدند. چون صبح شد، زيادى غذايشان مانده بود. خداوند به يعقوب وحى كرد كه بنده ما را از در خانه خود راندى و غضب ما را به‌سوى خود كشيدى و مستحق تأديب گرديدى. به خاطر اين كار ناپسند به حساب شما خواهيم رسيد.

اى يعقوب! همانا محبوب‏ترين پيامبران من و گرامى‏ترين ايشان كسى است كه به مساكين و بيچارگان از بندگان من رحم كند و ايشان را به نزد خود برده و طعام بدهد.

آيا به بنده من ذميال رحم نكردى كه به اندكى از مال دنيا قانع است و همواره به عبادت اشتغال دارد؟ مگر نمى‏دانى كه عقوبت من به دوستان من زودتر مى‏رسد و اين از لطف و احسان من است، نسبت به دوستانم. به عزت خود قسم، تو و فرزندان تو را هدف تيرهاى مصائب قرار خواهيم داد، مهياى بلا باشيد، راضى به قضاى من بوده و در مصيبت‏ها صبر و استقامت را از دست ندهيد.

در همين شب يعقوب و فرزندانش سير خوابيدند، ولى ذميال گرسنه خوابيد.

يوسف در خواب ديد يازده ستاره و آفتاب و ماه او را سجده مى‏كنند. وقتى صبح شد و يوسف خواب خود را براى پدر نقل كرد، يعقوب با آن درايتى كه در تعبير خواب داشت، به ضميمه وحی‌اى كه به او شده بود، از آينده خطير خود مطلع شد و هر لحظه در ميان اين افكار بود تا روزگار با او چه بازى كند!

از اين همين لحظه به بعد ماجراى اختلاف براى پسران يعقوب عليه‏السلام و گرفتاى يعقوب عليه‏السلام به فراق يوسف عليه‏السلام پيش آمد، كه در ذكر داستان‏هاى يوسف عليه‏السلام خاطرنشان خواهد شد.

 

پايان عمر يعقوب عليه‏السلام‏

يعقوب عليه‏السلام ۱۴۷ سال و به قولى ۱۷۰ سال عمر كرد. در دنيا سرد و گرم زياد ديد. چندين سال بر كنعان، سپس در حاران (سرزمين عراق) به‌سر برد و بعد به كنعان بازگشت. در قسمت پايان عمر هنگامى كه ۱۳۰ سال از عمرش گذشته بود، به هواى لقاى يوسف عليه‏السلام وارد مصر شد و پس از هفده سال سكونت در مصر از دنيا رحلت كرد.

او هنگام مرگ، فرزندان خود را به حضور طلبيد و آنها را به ديندارى و صداقت و ياد خدا وصيت نمود، سپس از دنيا رفت. او وصيت كرده بود جنازه‏اش را در مقبره خانوادگی نزد قبر پدر و مادر و اجدادش در سرزمين فلسطين (شهر مقدس خليل) به خاک بسپارند.

يوسف عليه‏السلام به طبيبان دستور داد پيكر يعقوب عليه‏السلام را موميايى كنند، سپس به فلسطين ببرند و در مقبره پدرانش به خاک بسپارند.[2]

 

مقدمۀ المیزان

تفسیر المیزان مقدمۀ عرفانی زیبایی دربارۀ سورۀ یوسف نوشته که ترجمه آن چنین است:

غرض اين سوره بيان ولايتى است كه خداوند نسبت به بنده‏اش دارد. البته آن بنده‏اش كه ايمان خود را خالص و دلش را از محبّت او پر كرده و ديگر جز به‌سوى او به هيچ سوى ديگرى توجه نداشته باشد. آرى، چنين بنده‏اى را خداوند خود عهده‏دار امورش شده، او را به بهترين وجه تربيت مى‏كند و راه نزديک شدنش را هموار و از جام محبّت سرشارش مى‏كند، آن‌چنان كه او را خالص براى خود مى‏سازد و به زندگى الهى خود زنده‏اش مى‏كند، هرچند اسباب ظاهرى همه در هلاكتش دست به دست هم داده باشند، و او را بزرگ مى‏كند، هرچند حوادث او را خوار بخواهند، و عزيزش مى‏كند، هرچند نوائب و ناملايمات روزگار او را به‌سوى ذلّت بكشاند و قدر و منزلتش را منحط سازد.

خداوند اين غرض را در خلال بيان داستان يوسف تأمين نموده و در هيچ سوره‏اى از قرآن كريم هيچ داستانى به مانند داستان يوسف به‌طور مفصل و از اول تا به آخر نيامده. علاوه، در اين سوره غير از داستان يوسف داستان ديگرى هم نيامده و سوره‏اى است مخصوص يوسف علیه‌السلام.

آرى، يوسف بنده‏اى بود خالص در بندگى، و خداوند او را براى خود خالص كرده بود و به عزّت خود عزيزش ساخته بود، با اينكه همۀ اسباب بر ذلّت و خواری‌اش اجتماع كرد و او را در مهلكه‏ها انداخت، و خداوند او را از همان راهى كه به‌سوى هلاكتش مى‏كشانيد، به‌سوى زندگى و حياتش مى‏برد.

برادرانش بر او حسد بردند و او را در چاه دورافتاده‏اى افكندند و سپس به پول ناچيزى فروخته، خريداران او را به مصر بردند و در آنجا به خانه سلطنت و عزّت راه يافت. آن‌كس كه در آن خانه ملكه بود، با وى بناى مراوده را گذاشت و او را نزد عزيز مصر متهم ساخت و چيزى نگذشت كه خودش نزد زنان اعيان و اشراف مصر اقرار به پاكى و برائت وى كرد. دوباره اتهام خود را دنبال نموده او را به زندان انداخت و همين سبب شد كه يوسف مقرب درگاه سلطان گردد. و نيز همان پيراهن خون‏آلودش كه باعث نابينايى پدرش يعقوب شد، همان پيراهن در آخر باعث بينايى او گرديد، و به همين قياس تمامى حوادث تلخ وسيله ترقى او گشته، به نفع او تمام شد.

كوتاه سخن، هر پيشامدى كه در طريق تكامل او سد راهش مى‏شد، خداوند عين همان پيشامد را وسيله رشد و پخته شدن او و باعث موفقيت و رسيدن به هدفش قرار داد، و همواره خدا او را از حالى به حالى تحول مى‏داد تا آنجا كه او را ملك و حكمت ارزانى داشته او را برگزيد، و تاويل احاديث را به او بياموخت و نعمت خود را بر او تمام نمود، همان‌طور كه پدرش به او وعده داده بود.

خداوند داستان آن جناب را از خوابى كه در ابتداى امر و در كودكى در دامن پدر ديده بود، آغاز نمود. آرى، رؤياى او از بشارت‌هاى غيبى بود كه بعدها آن را خارجيت داده، با تربيت الهى كه مخصوص يوسف بود، كلمه او را كامل گرداند. آرى، سنّت خداى تعالى دربارۀ اوليائش همين بوده كه هریک از ايشان را تحت تربيت خاصى پرورش دهد، هم‌چنان كه فرموده: «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ‏ الْبُشْرى‏ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ لا تَبْدِيلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيم».

خداوند با بيان اين داستان غرض عالى از آن را استخراج كرده است و آن مسأله ولايت خداى تعالى نسبت به بندگان مخلص است كه در ابتداء و خاتمه اين سوره به‌طورِ چشم‏گيرى منعكس است.

اين سوره به‌طورى كه از سياق آيات آن برمى‏آيد در مكه نازل شده و اينكه در بعضى روايات منقوله از ابن عباس آمده كه چهار آيه آن، يعنى سه آيه اول و آيه «لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ» در مدينه نازل شده، صحيح نيست؛ زيرا با وحدت سياقى كه در آيات اين سوره است منافات دارد.[3]

 

[1] ـ انعام، ۸۴.

[2] ـ قصه‌های قرآن به قلم روان، محمّدمهدی اشتهاردی.

[3] ـ تفسیر المیزان.

برچسب ها: آیت الله دستغیب, یوسف


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید