تفسير سوره هود آيات ۵۳ تا ۵۵ آیت الله سید علی محمد دستغیب

ترس از خدا يعنى در خلوت و جلوت تقوا را رعایت كند و گناه نكند؛ در امانت خيانت نكند؛ چشم خود را نگه دارد و در همه حال خداى تعالى را حاضر ببيند. كسى كه چنين باشد، خداوند ترس و هيبتى از او در دل دشمنانش مى‌اندازد؛ اين كار خداست و كارى به بشر ندارد.

اگر آدمى كمى از ماديات بيرون آيد و فكرش بالاتر رود، نشاط پيدا مى‌كند و مى‌فهمد در اين فضاى بى‌كران هيچ است. تازه همه‌ى اين‌ها عالم ماده است، عالم برزخ قابل مقايسه با اين عالم نيست؛ از همين رو قرآن كريم اين همه سفارش به تدبر و تفكّر كرده است. اميدواريم خداوند فهم رانصيب همه‌ى ما بكند.

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تفسير سوره هود آيات ۵۳ تا  ۵۵

شنبه ۱۳۹۵/۰۴/۱۲

۲۶ رمضان ۱۴۳۷

 

 

 

 

قالُوا يا هُودُ ما جِئْتَنا بِبَيِّنَةٍ وَ ما نَحْنُ بِتارِكي آلِهَتِنا عَنْ قَوْلِكَ وَ ما نَحْنُ لَكَ بِمُوْمِنينَ(۵۳)

گفتند: اى هود! براى ما دليل روشنى نياورده‌اى و ما به خاطر حرف تو از خدايانمان دست بر نمى‌داريم و ما به تو ايمان نمى‌آوريم.

 

اِنْ نَقُولُ اِلّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ قالَ اِنّي أُشْهِدُ اللهَ وَ اشْهَدُوا أنّي بَريءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ(۵۴)

جز اين نمى‌گوييم كه بعضى خدايان ما به تو آسيب رسانده‌اند. گفت: من خدا را گواه مى‌گيرم و شما هم شاهد باشيد كه من از آنچه شريك او مى‌گيريد، بيزارم.

 

مِنْ دُونِهِ فَكيدُوني جَميعآ ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ(۵۵)

همگى با من مكر كنيد و مهلتم ندهيد.

 

قالُوا يا هُودُ ما جِئْتَنا بِبَيِّنَةٍ؛ حضرت هود به قوم خود گفت: خدا را بپرستيد و دست از بت‌هايى كه هيچ كارى از دستشان نمى‌آيد، برداريد.

پرستش خدا بايد از طريق پيامبر باشد؛ يعنى به آنچه حضرت هود از طرف خدا مى‌گويد، عمل كنند تا در راه هدايت بيفتند و به مقصد برسند.

قوم گفتند: اى هود! تو دليلى از طرف خدا نياورده‌اى و ما حاضر نيستيم به خاطر حرف تو، دست از بت‌هايمان برداريم؛ بعد هم گفتند: ما به تو ايمان نمى‌آوريم.

هر پيامبرى براى نبوت خود دليل و معجزه‌اى دارد و يقيناً حضرت هود هم از اين قاعده مستثنی نبود. در ادامه به معجزه ايشان اشاره مى‌شود.

 

علاقه‌هاى غيرخدايى

 

با وجود آنكه شخص مؤمن، براى خدا شريك قائل نيست و او را به يكتايى مى‌پرستد، ممكن است علاقه‌هايى به غير خدا در دل داشته باشد؛ مثل علاقه به مال، مقام، همسر، فرزند، دوستان و... اين‌ها علاقه‌هايى هستند كه كم و بيش در دل هر مؤمنى وجود دارد.

طبق آنچه خداوند در سوره توبه مى‌فرمايد، اگر اين علاقه‌ها بيشتر از محبّت خدا و رسولش باشد، نوعى شرك است. پيامبر گرامى اسلام و ائمه اطهار عليهم السلام به ما سفارش كرده‌اند علاقه خود را به خداى تعالى زياد كنيم، تا جايى كه فقط او را دوست داشته باشيم.

ولى آيا ممكن است همه‌ى علاقه انسان به خدا باشد و در عين حال مسجد، منبر، درس، رفيق و چيزهاى ديگر هم داشته باشد؟

بله؛ به شرط آنكه انسان هر چه را دارد، نعمت خدا بداند و شكر او كند؛ در اين صورت اگر همه چيزش را از دست بدهد، ناراحت و افسرده نمى‌شود.

امّا برخى افراد حاضر نيستند از علاقه‌هاى ماديشان كم كنند و بر علاقه خدايى بيفزايند؛ لذا به پيامبر و ائمه اطهار ـ با زبان يا عمل ـ مى‌گويند ما حاضر نيستيم دست از علاقه به فرزندمان برداريم؛ به همين دليل وقتى موعد امتحان مى‌رسد و بين دوراهى انتخاب دين يا فرزندشان قرار مى‌گيرند، قيد دين را مى‌زنند؛ اگر مردد شوند رياستشان را حفظ كنند يا دينشان را، رياست را انتخاب مى‌كنند. اگر امر داير شود بين اينكه دينشان خراب شود يا خانه‌شان، خراب شدن دين برايشان آسان‌تر است تا ويرانى خانه. مى‌گويند خانه‌ام را براى زندگى مى‌خواهم؛ دين را بعد پيدا مى‌كنم.

هر يك از اين‌ها علامت‌هايى دارند و افراد تيزهوش در موقع خود به خوبى مى‌فهمند.

اِنْ نَقُولُ اِلّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ؛ قوم هود به او گفتند: به خاطر حرف‌هايى كه به بت‌هاى ما زدى، بعضى خدايان به تو آسيب رسانده، عقلت را زائل كرده‌اند كه حرف‌هاى جنون‌آميز مى‌زنى.

اينكه گفتند: «بعض آلهتنا» يعنى خدايانى كه مأمور اين كارند با تو چنين كرده‌اند.

قالَ اِنّي أُشْهِدُ الله؛ هود گفت: من خدا را شاهد مى‌گيرم كه از شرك بيزارم؛ چراكه كارهايم همه براى خداست؛ از طرف او سخن مى‌گويم، نه از خودم و او مى‌داند كه من نمى‌خواهم شما بنده من شويد. آنچه خدا فرموده، به شما مى‌گويم.

وَ اشْهَدُوا أنّي بَريءٌ مِمّا تُشْرِكُون؛ شما هم شاهد باشيد كه من از هر چه شريك خدا قرار مى‌دهيد، بيزارم.

قوم هود افراد جنگاور و قوى هيكلى بودند و اندام‌هاى ستبرى داشتند. از آن طرف هود يك نفر بود و پيروانش اندك بودند، با اين حال حضرت هود با كمال شهامت مقابل آنها مى‌ايستاد؛ به خدايانشان بد مى‌گفت و از آنها بيزارى مى‌جست. برخى بت‌پرستان هم مى‌فهميدند درست مى‌گويد، امّا براى حفظ منافع خود حاضر به پذيرش سخنانش نبودند.

به حساب عادى براى آنها كارى نداشت كه حضرت هود را بكشند، امّا نمى‌توانستند. اينكه مى‌گفتند «بت‌ها به تو آسیب رسانده‌اند» هم براى همين بود. اين خود معجزه‌اى از ايشان بود و البته معجزات ديگرى هم داشت؛ لذا حضرت هود به آنها گفت : «فَكيدُوني جَميعآ ثُمَّ لا تُنْظِرُون» يعنى جملگى عليه من حيله كنيد و مرا مهلت ندهيد، امّا نمى‌توانستد؛ نه از بت‌هايشان كارى بر مى‌آمد و نه از زور بازوى خودشان، و اين مسأله براى خود آنها هم تعجب‌آورد بود.

 

امام صادق عليه السلام :

«مَنْ خَافَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أخَافَ اللَّهُ مِنْهُ كُلَّ شَيءٍ وَ مَنْ لَمْ يَخَفِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أخَافَهُ اللَّهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ»[2]

«هر كس از خدا بترسد، خداوند همه چيز را از او مى‌ترساند و هر كس از خدا نترسد، خدا او را از همه چيز مى‌ترساند.»

 

ترس از خدا يعنى در خلوت و جلوت تقوا را رعایت كند و گناه نكند؛ در امانت خيانت نكند؛ چشم خود را نگه دارد و در همه حال خداى تعالى را حاضر ببيند. كسى كه چنين باشد، خداوند ترس و هيبتى از او در دل دشمنانش مى‌اندازد؛ اين كار خداست و كارى به بشر ندارد.

شايد سؤال شود پس چگونه لشكر يزيد، امام حسين عليه السلام و يارانش را كشتند؟ امام سجاد عليه السلام را به اسيرى بردند؟

پاسخ اين است كه اولاً: همه‌ى اين كارها به خاطر ترسشان بود، نه تنها از ائمه، بلكه از شيعيانشان هم مى‌ترسيدند؛ به همين دليل آنها را مى‌كشتند يا زندانى مى‌كردند.

ثانياً: ائمه اطهار عليهم السلام همواره به تكليف خود عمل كرده، حرف حق خود را مى‌زدند، امّا خداى تعالى دوستان و اوليائش را تا موقع معيّن حفظ مى‌كند و هر زمان صلاح باشد آنها را به سوى خود مى‌برد.

گاهى صلاح اين است كه كارهاى دشمنان، ظهور رضايت امام باشد؛ مثلاً امير المؤمنين عليه السلام از خدا شهادت مى‌خواست. وقتى شمشير بر فرق مباركش نشست، مى‌توانست شمشير را از كار بيندازد، ولى او خود، شهادت را از خدا خواسته بود.

به علاوه ايشان مى‌داند همه‌ى اتفاقات عالم، زير نظر خداست و اين قرار اوست كه هر جا شمشيرى فرود آيد، ببرّد. حضرت متوجّه است باطن اين كار از جانب خداست و ايشان از فعل خدا راضى است؛ هر چند آن شقى به خاطر كار زشتش مؤاخذه مى‌شود.

توضيح بيشتر: در صحنه‌اى كه مدت‌ها پيش از تلويزیون نشان مى‌داد، رزمنده‌اى تير خورد و در آخرين رمق‌ها، ابتدا خدا را شكر كرد و بعد به صداميان لعنت فرستاد؛ يعنى در عين حال كه اين تير را از خدا مى‌ديد و شهادت را براى خود افتخار و شرافت مى‌دانست، كار آنها را هم اشتباه و مستحق لعن مى‌داند؛ پس هر كار خوبى كه از كسى سر مى‌زند، از يك طرف لطف و نعمتى از جانب خداست؛ چون قلب همه دست اوست و كسى كه كار خوبى مى‌كند، از او توفيق گرفته است، امّا اين فاعل، مجبور هم نيست؛ پس سزاوار تشكر است.

ولى اگر كسى كار بدى كرد، از يك طرف قدرت اين كار را خدا به او داده است و اگر نمى‌خواست، قدرتش را سلب مى‌كرد؛ پس اين بدى براى مؤمن نعمتى از جانب خداست تا معلوم شود چه مقدار راضى به رضاى خداست. شايد گناهى از او سرزده باشد و اين اتفاق، كفّاره گناهش باشد؛ شايد مغرور شده بود و بايد غرورش كم مى‌شد، امّا از آن طرف، فاعل اين كار بد، چون با اختيار خود گناه كرده، مستحق كيفر است.

ائمه اطهار عليهم السلام از يك طرف، آن جهت خدايى را مى‌ديدند و از طرف ديگر توجّه به فعل خطاى اشخاص داشتند.

خداى تعالى، گاه بلا را دفع مى‌كند و شخص را حفظ مى‌كند؛ گاهى هم نمى‌كند. شخص مؤمن در همه حال از خدا راضى است و شكر او مى‌كند. گاهى عده‌اى جمع مى‌شوند تا كارى عليه كسى انجام دهند، امّا خدا مانع مى‌شود؛ گاهى اوقات هم جلويشان را نمى‌گيرد و در اين كار مصالحى وجود دارد؛ مثلاً مى‌خواهد ظلم آنان براى مردم ظاهر شود.

 

حكايت

 

عبد الواحد بن زيد گفت: غلامى براى خدمت خريدم. شب كه در آمد، غلام را نيافتم و چون درها همه بسته بود، احتمال ندادم بيرون رفتن او را از خانه. صبح در صحن خانه او را ديدم. بر من سلام كرد و يك درهم صحيح به من داد كه بر او سوره مبارك توحید منقوش بود.

پرسيدم: اين درهم را از كجا آورده‌اى؟

گفت: از خداوند طلب نمودم و به من عنايت فرمود. بعد گفت: اى آقاى من! روزى يك درهم به همين سكه از من بگير و شب‌ها را به حال خود رهايم كن.

من پذيرفتم. غلام شب‌ها پنهان مى‌شد و روزها درهمى به همان نقش و سكه به من مى‌داد. چون چند وقت به همين كيفيت گذشت، جمعى از همسايگان من آمدند و اظهار كردند: عبد الواحد! اين غلام را بفروش.

گفتم: چرا؟

گفتند: او نبش قبر مى‌كند و از قبرها چيزهايى به سرقت مى‌برد.

من چون اين حرف را شنيدم ناراحت شدم و گفتم امشب او را امتحان مى‌كنم؛ اگر صحت گفتار شما معلوم شد، حتماً او را مى‌فروشم.

چون پاسى از شب گذشت، غلام برخاست تا بيرون رود، من هم پشت سرش رفتم. ديدم اشاره‌اى به در كرد و در باز شد. وقتى بيرون رفت، اشاره كرد و در بسته شد. پنج قدم برداشتم، او را با خود در بيابان وسيعى ديدم كه هرگز آنجا را نديده بودم.

غلام لباس‌هايش را درآورد و لباس‌هاى خشنى پوشيد و نزد قطعه سنگى ايستاد و تا طلوع فجر مشغول عبادت شد. چون فجر طالع گشت، دست خود را به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا «هات اجر سيد الصغير» (پول سيد كوچك را بده) درهمى از آسمان فرود آمد و برداشت و در كيسه خود گذاشت.

من متحير شدم. دو ركعت نماز گزاردم و به خاطر آنچه از او در ذهنم آمده بود، استعفار كردم. در نظرم آمد او را در راه خدا آزاد كنم. چون اين نيت را كردم، غلام از نظرم غائب شد و من در آن بيابان متحير ماندم. تا غروب آفتاب در اطراف صحرا گشت مى‌زدم و راه به جايى نمى‌بردم. بالاخره مأيوسانه كنارى نشستم. ديدم سوارى آمد و گفت: عبد الواحد چرا اينجا نشسته‌اى؟ كى آمدى و چه كسى تو را آورده؟

حال خود را براى او گفتم.

گفت: مى‌دانى از اينجا تا منزلت چقدر مسافت است؟

گفتم: خير.

گفت: مسافت دو سال راه است، با اسب تندرو. گفت همين جا بمان كه امشب غلام دوباره خواهد آمد.

من همان جا كنار چشمه‌اى نشستم. شب دوباره غلام آمد؛ مقدارى خوراك برايم آورد؛ به من داد و گفت بخور. من مشغول خوردن شدم.

وقت سحر به من گفت: اى آقا! سوء ظنّ درباره من مبر! دست مرا گرفت و سه قدم راه رفتيم. گفت: آقا! مگر نه شما قصد كرديد من در راه خدا آزاد باشم؟

گفتم: آرى چنين قصد كردم.

گفت: قيمت من هر چه باشد، به تو مى‌دهم و همين كار را كرد. گفت علاوه بر اين ثواب هم خواهى برد. پس سنگى از زمين برداشت به من داد، ديدم قطعه‌اى از طلا در دست من است. پس از آن، غلام از نظرم غايب شد و من خود را در منزل خويش ديدم. وقتى به همسايه‌هايم خبر دادم، آنها هم استغفار كردند.[3]

 

اين حكايت، ممكن است واقعيت داشته باشد و ممكن است، نداشته باشد، ولى آنچه در آن آمده، چيزهاى غيرممكنى نيست؛ طى الارض، خبر دادن از خيال و طلا شدن سنگ، كشف و كراماتى است كه از اولياى خدا سر مى‌زده. كسى كه از روى اخلاص، خدا را عبادت كند، حتّى اگر غلام و برده باشد، مى‌تواند چنين كارهايى بكند. حكايت‌هاى زيادى در اين باره نقل شده است. حتّى طبق بعضى روايت‌ها، بعضى گناهكارانى كه توبه واقعى كرده بودند، گاه دست زير فرش مى‌كردند و بدهكارى‌هاى خود را، هر چقدر بوده بيرون مى‌آوردند و به طلبكار مى‌دادند. البته معجزات ائمه اطهار عليهم السلام همه با سند و مدرك است و جاى انكار ندارد.

اين‌ها مهم نيست، نكته مهم اين است كه اوليا و ائمه، علم و قدرت خدايى داشتند و به وسيله آن، خدا را به مردم مى‌شناساندند تا از اين طريق مردم، به علم و قدرت بى‌نهايت خدا پى ببرند.

كره زمين يك سياره از ميلياردها سياره‌اى است كه در اين جهان پهناور وجود دارد و در مقايسه با بعضى آنها، مثل يك گوشه‌ى ناخن است. سرعت چرخش زمين به دور خود، حدود پانصد متر در ثانيه و سرعت گردش آن به دور خورشيد، نزديك به سى كيلومتر در ثانيه است، بدون اينكه ما چيزى متوجّه شويم. آيا اين غير از قدرت خداست؟

براى چنين خدايى كارى ندارد كه به دست اولياى خود و حضرات معصومين عليهم السلام معجزات مختلفى نشان دهد.

منظور اينكه اگر آدمى كمى از ماديات بيرون آيد و فكرش بالاتر رود، نشاط پيدا مى‌كند و مى‌فهمد در اين فضاى بى‌كران هيچ است. تازه همه‌ى اين‌ها عالم ماده است، عالم برزخ قابل مقايسه با اين عالم نيست؛ از همين رو قرآن كريم اين همه سفارش به تدبر و تفكّر كرده است. اميدواريم خداوند فهم رانصيب همه‌ى ما بكند.

 

السلام عليك يا ابا عبدالله و على الارواح التى حلت بفنائك

 

 

[1] ـ تحف العقول، 206.

[2] ـ بحارالأنوار، 67، 289.

[3] ـ خزينة الجواهر، حكايت نهم.


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید