تفسير سوره هود آيات ۵۱ و ۵۲ آیت الله سید علی محمد دستغیب

از مولا على عليه السلام مى‌خواهيم دوستى و عشق خود را كه از هر چيزى بهتر است، نصيب ما فرمايد. هميشه مى‌خواهيم و مى‌گوييم: خداوند ما را به عشق شما زنده بدارد؛ به عشق شما بميراند و به عشق شما محشور كند.

مهم براى ما همين است؛ يعنى محبّت و عشق على عليه السلام؛ همراه اين عشق، محبّت خداى تعالى، پيامبر، ساير ائمه اطهار عليهم السلام و مردم است. مولا على عليه السلام دلسوز مردم بود، اگر عشق او بياید، عشق مردم هم مى‌آيد و انسان درست مى‌شود.

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تفسير سوره هود آيات ۵۱ و  ۵۲

پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۱۰ 

۲۴ رمضان  ۱۴۳۷

 

 

 

 

 

 

از امام صادق عليه السلام روايت شده است :

ثَلاثَةٌ مَنْ تَمَسَّكَ بِهِنَّ نَالَ مِنَ الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ بُغْيَتَهُ مَنِ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ وَ رَضِيَ بِقَضَاءِ اللَّهِ وَ أحْسَنَ الظَّنَّ بِاللَّهِ»[1]

 

«سه چيز است كه هر كس به آنها چنگ زند، به خواسته‌هاى دنيا و آخرت مى‌رسد؛ پناه بردن به خدا، راضى شدن به تقدير خدا و خوش‌گمانى به او.»

 

پناه بردن به خدا؛ يعنى از جهت قلبى، به خدا بچسبد و دائم به ياد او باشد. وقتى انسان به آنچه خدا برايش خواسته، راضى باشد، نمى‌گويد: «اِلّا ولابد اين را مى‌خواهم و آن را نمى‌خواهم.» اين رضايت نيست.

 

خوش‌گمانى به خدا يعنى اگر بدى به او رسيد، به خدا سوء ظنّ نبرد و نگويد؛ «خدا مرا دوست ندارد؛ مرا نمى‌خواهد و جزء بندگانش حسابم نمى‌كند». اين‌ها همه سوء ظنّ به خداست. رحمت خدا همه‌ى عالم را فرا گرفته است؛ پس بايد به او حسن ظنّ داشت؛ يعنى اگر چيزى از خدا خواست و نداد، بداند حتماً صلاحش نبوده يا اگر بلايى به او رسيد، بداند حتماً صلاحش همين بوده است.

 

«مَنْ بَرِئَ مِنْ ثَلاثَةٍ نَالَ ثَلاثَةً مَنْ بَرِئَ مِنَ الشَّرِّ نَالَ الْعِزَّ وَ مَنْ بَرِئَ مِنَ الكِبْرِ نَالَ الكَرَامَةَ وَ مَنْ بَرِئَ مِنَ الْبُخْلِ نَالَ الشَّرَفَ»[2]

 

«هر كس از سه چيز مبرا باشد، به سه چيز مى‌رسد؛ هر كه از شرّ برى باشد، به عزّت مى‌رسد؛ هر كه از تكبّر دور باشد، محترم مى‌شود و هر كس از بخل مبرا باشد، شرف يابد.»

عزّت اين نيست كه همه رو به انسان بياورند. عزّت يعنى نفسش طورى باشد كه خود را محتاج ديگران نبيند؛ اين بالاترين عزّت است.

كرامت و شرافت از نظر معنا نزديك به هم هستند، امّا در اينجا معناى معنوى آنها مراد است؛ يعنى خداى تعالى كسى را كه شرور نيست، از نظر معنوى، بزرگوار مى‌كند. كسانى كه مؤمن و اهل هستند، متوجّه شرافت او مى‌شوند و مورد احترام آنها قرار مى‌گيرد.

 

«ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ فَهُوَ مُنَافِقٌ وَ اِنْ صَامَ وَ صَلَّى مَنْ اِذَا حَدَّثَ كَذَبَ وَ اِذَا وَعَدَ أخْلَفَ وَ اِذَا اوتُمِنَ خَانَ»[3]

«سه صفت در هر كه باشد، منافق است؛ هرچند نماز گزارد و روزه بگيرد: دروغ در سخن گفتن؛ تخلّف در وعده و خيانت در امانت.»

 

«احْذَرْ مِنَ النَّاسِ ثَلاثَةً الْخَائِنَ وَ الظَّلُومَ وَ النَّمَّامَ لاِنَّ مَنْ خَانَ لَكَ خَانَكَ وَ مَنْ ظَلَمَ لَكَ سَيَظْلِمُكَ وَ مَنْ نَمَّ اِلَيْكَ سَيَنُمُّ عَلَيْكَ»[4]

«از سه كس بپرهيز؛ خيانتكار، ستمگر، و سخن‌چين؛ زيرا هر كه به سود تو خيانت كند، به زيانت نيز خيانت مى‌كند؛ هر كس به خاطر تو ستم كند، بر تو نيز ستم خواهد كرد و هر كه سخن ديگران را نزد تو آورد، سخن تو را نيز براى ديگران مى‌برد.»

 

كسى كه امانت ديگران را به شما مى‌دهد، يقيناً امانتدار خوبى براى شما نخواهد بود. اگر كسى به شما تهمتى زد يا غيبتى كرد، بهتر است او را نصيحت يا نهايتاً از او شكايت كنيد تا اگر لازم است حدّ و تعزير شود، ولى اگر كسى به نفع شما به آن شخص ظلم كرد، روز ديگرى نيز به خود شما ظلم خواهد كرد.

 

 

 

 

تفسير

 

يا قَوْمِ لا أسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْرآ اِنْ أجْرِيَ اِلّا عَلَى الَّذي فَطَرَني أ فَلا تَعْقِلُونَ(50)

گفت: اى قوم من! من براى اين كار پاداشى از شما نمى‌خواهم. پاداش من جز بر كسى كه مرا آفريده، نيست. آيا نمى‌فهميد؟

وَ يا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا اِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْرارآ وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً اِلى قُوَّتِكُمْ وَ لا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمينَ(51)

اى قوم من! از پروردگارتان آمرزش بخواهيد، سپس به سوى او باز گرديد تا از آسمان بر شما باران پى در پى بفرستد و نيرويى بر نيرويتان بيفزايد و مجرمانه رونگردانيد.

 

يا قَوْمِ لا أسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْرآ؛ حضرت هود به قومش گفت: من هيچ پاداشى از شما نمى‌خواهم؛ يعنى در برابر زحمتى كه براى آنان مى‌كشيد؛ نصيحتشان مى‌كرد و راه‌هاى هدايت را به آنان نشان مى‌داد، طالب هيچ پول و مقام، حتّى احترام آنها نبود؛ چراكه اين كار را فقط براى رضاى خدا و چون تكليفش بود، انجام مى‌داد.

خداوند او را مأمور كرده بود راه‌هاى بندگى و شناخت خدا را به مردم نشان دهد. «ابلاغ» وظيفه او بود و حق نداشت در برابر آن، چيزى از آنان طلب كند؛ زيرا اگر كارش براى پاداش مادى بود، ديگر نمى‌توانست مأمور خدا باشد و خدا او را بركنار مى‌كرد؛ زيرا اولاً: شائبه دنياطلبى در كارش مى‌آمد. ثانياً: نتيجه‌اى از كار خود نمى‌گرفت و حرف‌هايش تأثيرى نداشت و ثالثاً: مثل همان‌ها مى‌شد.

هر پدرى وظيفه دارد فرزندانش را نصيحت كند؛ آنها را تربيت دينى نمايد و با زبان خوب و خوش‌خلقى آنان را به راه راست هدايت كند؛ اين تكليف پدر است. كسى كه به تكليف خود عمل مى‌كند، نبايد چشمداشتى از فرزندانش داشته باشد؛ البته آنها وظيفه دارند احترام پدر و مادر را نگه دارند و به آنها احسان كنند، ولى كسى كه به تكليف الهى خود عمل مى‌كند، اگر مى‌خواهد كارش تأثير داشته باشد، بايد براى خدا كار كند، حتّى توقع احترام هم از فرزندان نداشته باشد، بى‌شك خدا جبران مى‌كند.

طلّاب و علما هم كه درس خوانده‌اند و زحمت كشيده‌اند تا مردم را به راه خدا دعوت كنند، نبايد توقعى از مردم داشته باشند. كسى كه به تكليف خود عمل مى‌كند، نبايد برايش فرقى كند ديگران احترامش بگذارند يا نگذارند؛ پس نبايد بگويد: من اين‌ها را بزرگ كردم؛ برايشان زحمت كشيدم، حالا اين طور مى‌كنند و اين جور مى‌گويند. تو براى خدا كار كردى؛ پس توقعى نداشته باش! آنها هم وظيفه دارند به تكليف خود عمل كنند.

نبايد طلبه‌اى بگويد: «يك ساعت حرف زدم، بايد اين مبلغ پول به من بدهيد». اين تبليغ حكم خدا و خيرخواهى براى مردم نيست و هيچ فايده‌اى ندارد.

تو براى خدا نماز بخوان، خدا رزق و روزيت را فراهم مى‌كند. اگر هم مى‌توانى كسب و كارى بكن. بعضى معمّمين، هم درس مى‌دادند و مى‌خواندند و هم براى كمك‌خرج زندگيشان كار مى‌كردند. اگر هم به آنچه خدا برايت رسانده قانع هستى، شكر خدا كن.

كسان ديگرى هم كه در جاهاى ديگر كار مى‌كنند، بايد همين ديدگاه را داشته باشند؛ مثلاً كسى كه معلم يا مدير مدرسه است، بايد بداند بچه‌هاى مردم، در دست او امانت هستند؛ پس اولاً: بايد خوب درس بدهد و به وظيفه حرفه‌اى خود عمل كند. ثانياً: بايد بداند كه خدا از او مى‌خواهد به اندازه خود، مراقب دين دانش آموزان باشد. نبايد بگويد: «من معلم شيمى و فيزيك هستم؛ اين وظيفه من نيست». ياد دادن نكات اخلاقى و معنوى، تكليف اوست. فرقى هم بين مدير، ناظم، معلم و ديگر اولياى مدرسه نيست.

كاسبى هم كه شاگردى زير دست دارد، بايد مراقب او باشد. دوستان هم نسبت به يكديگر تكليف دارند و بايد مواظب دين هم باشند، بدون آنكه توقع اجرى از هم داشته باشند.

اِنْ أجْرِيَ اِلّا عَلَى الَّذي فَطَرَني؛ اين هم نيست كه كار انبياء بى‌مزد بماند. پاداش آنها را همان كسى كه خلقشان كرده، به رسالت فرستاده است، مى‌دهد. خداوند وعده فرموده آخرت آنها را تأمين كند و از دنيا، به اندازه‌اى كه صلاح باشد به آنها بدهد.

اگر رسول خدا صلّى الله عليه و آله مى‌فرمايد :

 

(قُلْ لا أسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْرآ اِلّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى )[5]

«بگو من مزدى از شما نمى‌خواهم، مگر دوستى نزديكانم.»

 

در آيه ديگر علت آن را چنين مى‌فرمايد :

(قُلْ ما سَألْتُكُمْ مِنْ أجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ اِنْ أجْرِيَ اِلّا عَلَى اللهِ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهيدٌ)[6]

«بگو هر پاداشى از شما خواسته‌ام، براى خود شماست. پاداش من جز بر خدا نيست.»

 

اگر مردم فرزندان پيامبر را دوست بدارند؛ به سادات احترام بگذارند و محبّت اهل بيت را در دل داشته باشند، براى خودشان خوب است. اين محبّت و دوستى، آنان را به خدا نزديك مى‌كند و محبّت خدا را برايشان به ارمغان مى‌آورد.

أ فَلا تَعْقِلُون؛ آيا عقل خود را به كار نمى‌بنديد؟ نمى‌فهميد كه بت‌هاى شما كارى از دستشان نمى‌آيد؟ آيا با عقل و فطرت خود درنمى‌يابيد كه حرف‌هاى من براى دنيا و براى خودم نيست؟ قطعاً اگر عقل خود را به كار ببنديد، خواهيد فهميد.

وقتى پيامبر خدا مى‌فرمايد: «اِنْ أجْرِيَ اِلّا عَلَى الَّذي فَطَرَني» يعنى عالم ديگرى وجود دارد و برزخ و قيامتى هست كه به خاطر آن، اين همه زحمت مى‌كشد.

وَ يا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ؛ اين نصيحت حضرت هود براى همه‌ى ماست؛ ابتدا فرمود: «اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُم» يعنى از خدا طلب آمرزش كنيد. «استغفار» يعنى طلب مغفرت؛ يعنى درخواست پوشاندن گناه و شستن آثار آن.

خدايى كه ما را خلق كرده، اين همه نعمت ـ كه از شماره بيرون است ـ به ما بخشيده، آيا سزاوار شكر و سپاس نيست؟ پرهيز از گناه، يكى از مصادیق مهم شكر نعمت‌هاى خداست.

بايد بدانيم و مراقب باشيم كه اين زبان، چشم، گوش و ساير اعضاء و جوارح، مال خود ما نيست؛ مال خداوند است، امّا طورى ما را خلق كرده كه هر كدام، شخصيت جداگانه‌اى داريم و همه مختاريم؛ يعنى تك‌تك افراد بشر، مخلوق خدا هستند و ريزريز سلول‌هايشان را او آفريده است، در عين حال هر كسى در بكارگيرى اعضاء و جوراح خود مختار است.

همه چيز از خداى تعالى است، ولى هر كسى براى خود جداگانه «من من» مى‌كند؛ خانه من، اولاد من، همسر من، مقام من و... در حالى كه اين‌ها همه اعتباريات خارجى هستند كه بايد بگذارد و برود. چيزهاى درونى هم همين طور؛ مغز من، عقل من، علم من... دست بر هر كس مى‌گذارى، دعوت به خود مى‌كند. آن كه به خدا دعوت كند و از سر صدق «خدا خدا» بگويد، اندك است.

ثُمَّ تُوبُوا اِلَيْهِ؛ جناب هود بعد از استغفار، دستور توبه داد. استغفار مربوط به گناهان گذشته است و توبه، مربوط به آينده؛ يعنى از اين به بعد به سوى خدا بازگرديد و رو به او كنيد؛ رو كردنى كه ديگر پشت كردن در آن نباشد. پشت كردن به خدا، سرانجامى جز زيان و حسرت ندارد.

اگر افراد جامعه‌اى دست در دست هم، به سوى خدا بيايند؛ واقعاً اهل تقوا شوند؛ ريا در كارشان نباشد؛ عجب نداشته باشند و نخواهند به خاطر نماز و روزه و عبادت‌هايشان، منّت بر خدا بگذارند، جامعه بهشت مى‌شود.

شخص مؤمنى ميهمان روستايى شد و روستاييان، خيلى زود با او دوست شدند. چندى نگذشت كه حاكم ظالمى بر آن سرزمين مسلط شد كه مردم را بسيار اذيت مى‌كرد. اهل روستا به هم گفتند روزى جمع شويد تا دعا كنيم و خدا شرّ اين ظالم را از سر ما كم كند.

ميهمان پرسيد يعنى شما اگر با هم دعا كنيد، خدا شرّ او را كم مى‌كند؟ چطور اين همه به اجابت دعايتان اطمينان داريد؟

روستاييان با تعجب گفتند: چطور نداشته باشيم؟ ما مردمانى هستيم كه به هم ظلم نمى‌كنيم و هر وقت هر دعايى كنيم، خدا برآورده مى‌كند. مگر شما اين طور نيستيد؟

گفت: خير مردم آبادى ما گناه زياد مى‌كنند و اگر هم دعايى كنند، مثل شما مستجاب نمى‌شود.

مردم با هم گفتند پس او را از روستاى خود بيرون كنيم؛ چراكه او هم يكى از آنهاست و ممكن است ما را مثل خود كند.

يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْرارا؛ استغفار و توبه به درگاه خدا، آثار زيادى دارد كه در اين آيه به دو ـ يا سه ـ مورد آن اشاره شده است؛ اول: نزول باران‌هاى پرپشت و فراوان.

وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً اِلى قُوَّتِكُم؛ دومين اثر استغفار و توبه، تقويت نيروى ظاهرى و معنوى است؛ مردمى كه استغفار مى‌كنند، در زمينه‌هاى مختلف قوى و مستقل شده، نيازمند و وابسته به ديگران نمى‌شوند. «يَزِدْكُمْ قُوَّة» تعبير به زاد و ولد هم شده است.

روزى امام حسن عليه السلام از نزد معاويه بيرون آمد. يكى از دربانان معاويه به دنبال حضرت راه افتاد و گفت: من مردى پولدار هستم كه بچه‌دار نمى‌شوم، چيزى به من بياموزيد كه خداوند به من فرزندى دهد.

امام عليه السلام فرمود: بسيار استغفار كن!

او بسيار استغفار مى‌كرد، گاهى به روزى هفتصد بار مى‌رسيد و ده پسر برايش متولد شد. اين خبر به معاويه رسيد.

معاويه به آن مرد گفت: چرا از او نپرسيدى كه اين سخن را از كجا گفته است؟

بار ديگر كه امام عليه السلام بر معاويه وارد شد، مرد همان سوال را از ايشان پرسيد، امام فرمود: مگر سخن قرآن را نشنيدى كه در داستان هود مى‌فرمايد: «وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً اِلى قُوَّتِكُم» «و بر نيروى شما بيفزايد» و در قصه نوح گويد: «وَ يُمْدِدْكُمْ بِأمْوالٍ وَ بَنين»[7]

«شما را با مال و فرزند كمك كند».[8]

 

اين روايت درباره امام رضا عليه السلام هم نقل شده است كه كسى خدمت ايشان رسيد و خواست چيزى به او بياموزند تا صاحب فرزند شود، حضرت به او فرمودند: «هر شب بعد از نماز عشاء، صد مرتبه «استغفر الله ربّى و اتوب اليه» بگو.

وَ لا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمين؛ حضرت هود فرمود: به خاطر گناهانى كه كرده‌ايد، به خدا پشت نكنيد. وقتى انسان گناه مى‌كند، مجرم است.

 

دعاى مشلول و معجزه امير المؤمنين

 

امام حسين عليه السلام فرمود: من با پدرم، على عليه السلام در شب تاريكى به طواف خانه خدا مشغول بوديم، در اين هنگام، متوجه ناله‌اى جانگداز و آهى آتشين شديم. شخصى دست نياز به درگاه بى‌نياز دراز كرده، با سوز و گدازى بى‌سابقه به تضرع و زارى مشغول است.

پدرم فرمود: اى حسين! آيا مى‌شنوى ناله گناهكارى را كه به درگاه خدا پناه آورده و با قلبى پاك، اشك ندامت و پشيمانى مى‌ريزد؟ او را پيدا كن و پيش من بياور.

امام حسين عليه‌السلام فرمود: در آن شب تاريك، گرد خانه حق گشتم و مردم را در تاريكى، يك طرف مى‌كردم تا او را در ميان ركن و مقام پيدا كرده، خدمت پدرم آوردم.

حضرت على عليه السلام ديد جوانى است زيبا و خوش اندام، با لباس‌هاى گرانبها. به او فرمود: تو كيستى؟

عرض كرد: مردى از اعرابم.

پرسيد: اين ناله و فرياد براى چه بود؟

گفت: يا على! از من چه مى‌پرسى كه بار گناهم، پشتم را خميده و نافرمانى پدر و نفرين او اساس زندگيم را درهم پاشيد، سلامتى را از من ربوده است.

حضرت فرمود: قصه تو چيست؟

گفت: پدر پيرى داشتم كه به من خيلى مهربان بود، ولى من شب و روز به كارى زشت، مشغول بودم و هر چه پدرم مرا نصيحت و راهنمايى مى‌كرد، نمى‌پذيرفتم، بلكه گاهى او را آزار رسانده، دشنامش مى‌دادم. يك روز پولى خواستم و نزد او سراغ داشتم. براى پيدا كردن آن پول، نزديك صندوقى كه در آنجا پنهان بود، رفتم تا پول را بردارم. پدرم از من جلوگيرى كرد. من دست او را فشردم و بر زمينش انداختم، خواست از جاى برخيزد از شدت درد نتوانست. پول‌ها را برداشتم و در پى كار خود رفتم،

در آن دم شنيدم كه گفت: به خانه خدا مى‌روم و تو را نفرين مى‌كنم. چند روز روزه گرفت و نماز خواند، پس از آن آماده سفر شد و بر شتر سوار شد و به جانب مكه حركت كرد و رفت تا خود را به كعبه رساند. من شاهد كارهايش بودم. دست به پرده كعبه گرفت و با آهى سوزان مرا نفرين كرد.

به خدا قسم هنوز نفرينش تمام نشده بود كه اين بيچارگى مرا فرا گرفت و تندرستى را از من سلب نمود؛ بعد پيراهن خود را بالا زد، ديديم يك طرف بدن او خشك شده و حس و حركتى ندارد.

جوان گفت: بعد از اين پيشامد، بسيار پشيمان شدم و نزد او رفته، عذر خواهى كردم، ولى او نپذيرفت و به طرف خانه رهسپار گشت.

سه سال بر همين منوال گذشت و هميشه از او پوزش مى‌خواستم و او رد مى‌كرد تا اين كه سال سوم، ايام حج درخواست كردم همان جايى كه مرا نفرين كرده‌اى، دعا كن، شايد خداوند سلامتى را به بركت دعاى تو، به من بازگرداند.

قبول كرد و با هم به طرف مكه حركت كرديم تا به وادى اراك رسيديم؛ شب تاريكى بود، ناگاه مرغى از كنار جاده پرواز كرد و بر اثر بال و پر زدن او، شتر پدرم رميد و او را از پشت خود بر زمين افكند. پدرم ميان دو سنگ واقع شد و از برخورد به آنها مرد و او را همان جا دفن كردم. اين گرفتارى من فقط به واسطه نفرين و نارضايتى پدرم است.

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: فريادرس تو دعايى است كه پيغمبر به من تعليم داده است، به تو مى‌آموزم و هر كس آن دعا، كه اسم اعظم در آن است، بخواند بيچارگى، اندوه، درد، مرض، فقر و تنگدستى از او برطرف شده، گناهانش آمرزيده مى‌شود، و حضرت مقدارى از مزاياى آن دعا را شمرد.

امام حسين عليه السلام فرمود: من از امتيازات آن دعا بيشتر از جوان بر سلامتى خويش مسرور شدم. آنگاه حضرت فرمود: در شب دهم ذيحجه، دعا را بخوان و صبحگاه پيش من آى تا تو را ببينم و نسخه دعا را به او داده، بعد از چندى جوان با شادى به سوى ما آمد و نسخه دعا را تسليم كرد. وقتى از او جستجو كرديم، سالمش يافتيم و گفت: به خدا اين دعا اسم اعظم دارد! سوگند به پروردگار كعبه، دعايم مستجاب شد و حاجتم برآورده گرديد.

حضرت فرمود: قصه شفا يافتن خود را بگو.

گفت: در شب دهم همين كه ديدگان مردم به خواب رفت، دعا را به دست گرفتم و به درگاه خدا ناليدم و اشك ندامت ريختم. براى مرتبه دوم، خواستم بخوانم، آوازى از غيب آمد كه اى جوان! كافى است؛ خدا را به اسم اعظم، قسم دادى و دعايت مستجاب شد.

پس از لحظه‌اى به خواب رفتم، پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله را ديدم كه دست بر بدن من گذاشت و فرمود: «احتفظ بالله العظيم فانك على خير» از خواب بيدار شدم و خود را سالم يافتم.

دعايى را كه حضرت به آن جوان تعليم داد، دعاى «مشلول» است.[9]

 

از مولا على عليه السلام مى‌خواهيم دوستى و عشق خود را كه از هر چيزى بهتر است، نصيب ما فرمايد. هميشه مى‌خواهيم و مى‌گوييم: خداوند ما را به عشق شما زنده بدارد؛ به عشق شما بميراند و به عشق شما محشور كند.

مهم براى ما همين است؛ يعنى محبّت و عشق على عليه السلام؛ همراه اين عشق، محبّت خداى تعالى، پيامبر، ساير ائمه اطهار عليهم السلام و مردم است. مولا على عليه السلام دلسوز مردم بود، اگر عشق او بياید، عشق مردم هم مى‌آيد و انسان درست مى‌شود.

 

[1] ـ تحف العقول، 316.

[2] ـ همان.

[3] ـ همان.

[4] ـ همان.

[5] ـ شورى، 23.

[6] ـ سبأ، 47.

[7] ـ نوح، 11.

[8] ـ وسائل الشيعة، 21، 372.

[9] ـ بحارالأنوار، 9، 562.


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید