تفسير سوره هود آيه ۵۰ آیت الله سید علی محمد دستغیب

به كسى مى‌توان گفت فقيه كه  مردم را بين خوف و رجاء نگه دارد؛ يعنى چنان از عذاب خدا حرف نزند كه گويى راه بسته است؛ همه بر صراط مى‌لغزند و در جهنّم مى‌افتند. از آن طرف، مردم را آن قدر بى‌خيال نكند كه از مكر خدا ايمن شوند و گمان كنند همه‌ى گناهانشان بخشيده مى‌شود و وارد بهشت مى‌شوند.

اگر كسى شبانه روز طلب خود را رها نكند، قطعاً خدا وسايل آن را فراهم مى‌كند. البته چيز آسانى نيست؛ نياز به مجاهده و خلاف نفس هميشگى دارد. منظور از خلاف نفس، انجام واجبات، ترك محرمات و دست كشيدن از چيزهايى است كه نفس بدان ميل شديد دارد.

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تفسير سوره هود آيه  ۵۰

چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۰۹

۲۳ رمضان  ‍۱۴۳۷

  

 

 

 

وَ اِلى عادٍ أخاهُمْ هُودآ قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ اِنْ أنْتُمْ اِلّا مُفْتَرُونَ(۵۰)

و به سوى قوم عاد، برادرشان هود را فرستايم. گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى براى شما نيست. شما جز گروهى دروغ‌پرداز نيستيد.

 

جناب هود بعد از حضرت نوح و قبل از صالح آمد و هر دو بر شريعت نوح بودند. تا حضرت ابراهيم، پيامبران بر شريعت نوح بودند و جناب ابراهيم شريعت نوح را منسوخ كرد و شريعت تازه‌اى آورد.

حضرت نوح عليه السلام هنگام رحلت، به پيروان خود چنين بشارت داد: بعد از من غيبت طولانى رخ مى‌دهد. در طول اين مدت، طاغوت‌هايى بر مردم حكومت مى‌كنند و بر آنها ستم مى‌نمايند. سرانجام خداوند آنها را به وسيله قائم بعد از من كه نامش هود عليه السلام است، نجات مى‌دهد. هود عليه السلام رادمردى باوقار، صبور و خويشتن‌دار است. در ظاهر و باطن، به من شباهت دارد و به زودى خداوند هنگام ظهور هود عليه السلام، دشمنان شما را با طوفان شديد به هلاكت مى‌رساند.

بعد از رحلت حضرت نوح عليه السلام، مومنان و پيروان او همواره در انتظار حضرت هود عليه السلام به سر مى‌بردند، تا اين كه به اذن خدا ظاهر شد.

از اين رو به او هود گفته شد كه از ضلالت قومش، هدايت يافته بود و از سوى خدا براى هدايت قوم گمراهش برانگيخته شده بود. هود عليه السلام در قيافه و قامت هم‌شكل حضرت آدم عليه السلام بود. سر و صورتى پر مو و چهره‌اى زيبا داشت.

در سرزمين احقاف (بين يمن و عمان، در جنوب عربستان) قومى زندگى مى‌كردند كه به آنها قوم عاد مى‌گفتند؛ زيرا جدشان شخصى به نام عاد بن عوص بود. حضرت هود عليه السلام نيز از همين قوم بود و عاد بن عوص، جد سوم او به شمار مى‌آمد.

قوم عاد افرادى تنومند، بلندقامت و نيرومند بودند، از اين رو به عنوان جنگاورانى برگزيده به حساب مى‌آمدند. از نظر تمدن نيز نسبت به قبايل ديگر تا حدود زيادى پيشرفته‌تر بودند و شهرهاى آباد، زمين‌هاى خرّم و سرسبز و باغ‌هاى پرطراوت داشتند.[2]

 

حضرت هود طبق نظر برخى 460 سال و طبق نظر ديگرى  807 سال عمر كرد. قبر حضرت هود در كنار حضرت صالح در نجف اشرف است.

حضرت آيت الله العظمى نجابت مى‌فرمود: يكبار با آيت الله انصارى از دار السلام عبور مى‌كرديم. خداى تعالى نصيب كرد و ديدم دو ستون نور از جايى به سوى آسمان مى‌رود. وقتى به آيت الله انصارى گفتم، ايشان گفتند: «حضرت هود و صالح اينجا دفن شده‌اند».

 

منشأ و علت بت‌پرستى

 

تفسير الميزان درباره ريشه بت‌پرستى و علت آن مى‌نويسد :

قبل از پيدا شدن وثنيت، نخست اين رسم در بشر معمول شد كه براى بزرگان خود و مخصوصاً بزرگانى كه از آنان از دنيا مى‌رفتند، مجسمه‌اى مى‌ساختند تا به اصطلاح ياد او را زنده نگهدارند. سپس اين رسم پيدا شد كه براى «ربّ النوع‌هايى» كه به حسب اعتقادشان ربّ ناحيه‌اى از نواحى عالم هستند نيز بايد مجسمه‌اى بسازند تا نشان دهنده صفاتى باشد كه براى آن ربّ النوع و يا به عبارت ديگر براى آن خدا معتقدند.

اتفاقاً در روايات وارده از طرق ائمه اهل بيت عليهم السلام نيز مضامينى ديده مى‌شود كه اين احتمال را تاييد مى‌كند؛ از آن جمله در تفسير قمى روايتى مضمر (يعنى بدون ذكر نام امام آورده) و در كتاب علل الشرائع همان روايت با ذكر سند از امام صادق عليه السلام آمده كه در ذيل آيه شريفه «وَ قالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ ...» فرموده: اين‌ها مردمى بودند كه خودشان خداپرست بودند و وقتى از دنيا رفتند، خويشان و علاقمندانشان از مرگ آنان سخت ناراحت شدند. ابليس ـ كه خدا لعنتش كند ـ نزد آنان آمد و گفت: من (براى تسلاى دل شما) اصنام و مجسمه‌هايى به شكل و قيافه آن عزيزان شما مى‌سازم تا با نظر كردن به آن مجسمه‌ها دلتان آرام گرفته، با آنها مأنوس شويد و از عبادت خدا باز نمانيد.

پس براى آنها اصنامى به شكل عزيزان آنان درست كرد كه در كنار آن مجسمه‌ها به عبادت خداى عزّ و جلّ مى‌پرداختند، در ضمن در حال عبادت، به آن مجسمه‌ها نظر مى‌كردند و چون فصل زمستان و بارندگى مى‌شد، براى اينكه از عبادت باز نمانند، مجسمه‌ها را داخل خانه‌هاى خود مى‌بردند.

اين مراسم؛ يعنى عبادت خدا در برابر مجسمه‌ى يادبود عزيزان همچنان ادامه يافت تا آنكه يك نسل از بين رفت و اولاد آنان روى كار آمدند، در حالى كه از منطق پدران خود در مراسم مذكور اطلاعى نداشتند و خيال مى‌كردند كه پدرانشان همين مجسمه‌ها را مى‌پرستيدند؛ لذا آنها به جاى پرستش خداى عزّ و جلّ شروع كردند به پرستش اصنام. اين است معناى اينكه خداى تعالى مى‌فرمايد: «وَ لا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لا سُواعاً...»[3]

 

وَ اِلى عادٍ أخاهُمْ هُودا؛ خداوند مى‌فرمايد: بسوى قوم عاد، برادرشان هود را فرستاديم. «برادر» گاه نسبى است، گاه قومى و گاه تشريفاتى. خداوند به حساب قوميتى، هود را برادر قوم عاد مى‌خواند. منظور از «الى عاد» قوم عاد است نه خود او؛ چون در زمان هود، عاد زنده نبود.

قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا الله؛ هود به قوم خود گفت: «اى قوم من خدا را بپرستيد!» امّا چرا حضرت هود بجاى اثبات خدا، دعوت به پرستش او كرد؟

خداى تعالى در همه‌ى بشر «فطرت» قرار داده است و اين فطرت به او مى‌فهماند كه هر چيزى در اين دنيا نياز به علتى دارد و علت اصلى وجود موجودات، خداى تعالى است كه او را «واجب الوجود» مى‌خوانيم.

اگر كسى بگويد علت اصلى وجود، طبيعت است، مى‌گوييم : طبيعت جز زمين، خاك، آفتاب، آتش و گذر زمان نيست كه اين‌ها همه نياز به خالق دارند. خالق آنها كيست؟ از كجا بوجود آمده‌اند؟

مى‌گويند «اِتر» است. گاهى هم چيزهاى ديگرى را به عنوان ماده اوليه معرفى مى‌كنند. اين معمولاً سخن كمونيست‌ها و كسانى است كه منكر خدا هستند.

شهيد مطهرى در اوايل انقلاب مباحثات مفصلى پيرامون منشأ وجود با كمنيستها داشت و زحمت زيادى در اين زمينه كشيد.

هيچ كس نمى‌تواند منكر وجود خدا شود؛ چون فطرت هر كسى به وجود او شهادت مى‌دهد. نهايتاً ممكن است خصوصيات خدا را انكار كنند؛ يعنى خداى يكتايى را كه ما توصيف مى‌كنيم ـ عالم و قادر و حىّ است و مريد و مدرك ـ قبول نداشته باشند و مثلاً بگويند خدا اِتر است، وگرنه موجودى را كه منشأ و خالق همه چيز است، هيچ كس انكار نمى‌كند، مگر آنكه كم‌عقل يا لجوج باشد.

 

منشأ اوليه وجود چيست؟

 

منشأ وجود، يا بايد اصل وجود باشد (واجب الوجود) كه آن خداست يا بايد ماده باشد كه باز نياز به پديدآورنده دارد. اگر هم تركيب باشد، نياز به جزء و نياز به تركيب‌كننده دارد.

اگر منشأ وجود، مسبوق به عدم بوده؛ يعنى نبوده و به وجود آمده است، از كجا آمده و چه كسى آن را بوجود آورده است. قطعاً خودش نمى‌تواند خودش را از عدم به وجود بياورد. چگونه چيزى كه وجود ندارد، مى‌تواند كارى انجام دهد؟

اگر بگويند مسبوق به عدم نبوده، بلكه هميشه بوده است، مى‌شود واجب الوجود.

«اعْبُدُوا الله» يعنى آنها «الله» را قبول داشتند، ولى او را نمى‌پرستيدند. جناب هود به آنها مى‌فرمايد: «خدا را بپرستيد؛ بنده او شويد و او را به عنوان معبود خود برگزينيد!» بنده شدن مستلزم اطاعت كردن است؛ مستلزم اين است كه معبودى وجود داشته باشد كه آن معبود «الله» جلّ جلاله است.

ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُه؛ براى شما «اله» ديگرى غير از «الله» نيست و همو را بايد عبادت كنيد؛ خدايان و معبودهاى مختلف براى خود درست نكنيد؛ سنگ و چوب را نپرستيد. «لا اله الّا الله».

 

تأملى در معناى لا اله اِلّا الله

 

اگر «اِلّا» در «لا اله الّا الله» را به همان معناى «اِلّا» (از ادات استثناء) فرض كنيم، نياز به مستثنى و مستثنى منه دارد. مستثنى مى‌شود «الله» و مستثنى منه مى‌شود «موجود» كه در تقدير است. بنابراين معناى جمله مى‌شود «لا اله موجود الّا الله» يعنى الهى كه موجود باشد، جز الله نيست.

بنابراين معنا «لا»ى نفى جنس نياز به اسم و خبر دارد؛ «اله» اسم آن و «موجود» هم خبر و هم مستثنى منه است. يعنى تنها اله موجود «الله» جلّ جلاله است.

بنابر قول ديگر (صاحب تسنيم) «اِلّا» در جمله، معناى «غير» مى‌دهد؛ يعنى «لا اله غير الله» در اين صورت غير، صفت اله است. يعنى الهى غير از «الله» نيست پس اله همان «الله» جلّ جلاله است.

پيامبران آمدند تا به مردم بگويند همه‌ى آنچه مى‌بينيد و دوست مى‌داريد، مخلوق خدا هستند؛ معبود نيستند. معبود واقعى، خالق آنها؛ يعنى خداى تعالى است؛ «لا اله الّا الله».

اِنْ أنْتُمْ اِلّا مُفْتَرُون؛ هود گفت: شما افترا مى‌زنيد؛ چون آنچه به جاى خدا مى‌پرستيد و نام «اله» بر آن گذاشته‌ايد؛ خدا، اله، معبود و معشوق نيست.

معشوق تو خداى تعالى است، امّا نمى‌فهمى و اشتباه گرفته‌اى. «صورت» بايد تكيه به جايى داشته باشد. هر عكسى، متّكى به كاغذى است و خودش عرضى بيش نيست؛ چشم، گوش و زيبايى، متّكى به روح است؛ روح متّكى به وجود و وجود، متّصل به واجب الوجود است.

شما فقط عَرَض را مى‌بينيد، ولى اين عرَض نباید شما را مشغول كند؛ بايد اين اعراض را پاره كنيد و به سوى خالق آنها برويد؛ به او مشغول شويد! اين معناى سخن امير المؤمنين است كه فرمود: «هيچ چيزى نديدم، مگر آنكه خدا را قبل و بعد و همراهش ديدم». يعنى به هر جا و هر چه نگاه مى‌كند، متوجّه خالق آن مى‌شود. اين مى‌شود ديدن خداى تعالى با چشم دل.

و امّا «علم توحيد» به این معناست که در اثر التفاتى كه خدا به او داده، هر زشت و زيبايى مى‌بيند، مى‌فهمد به خدا وابسته است؛ مى‌فهمد پشت هر صورتى، روح و وجودى قرار دارد كه متّصل به خداست؛ اين مى‌شود «خدابين».

اگر با عنايت خداى تعالى اين علم بيشتر شود و شخص كمى قوى‌تر شود، به «وجد» مى‌رسد؛ يعنى «مى‌يابد». يعنى درونش متمركز مى‌شود. معراج السعاده مثال خوبى در اين زمينه آورده است؛ كسى كه از دور، دودى مى‌بيند، يقين مى‌كند آتشى آنجاست؛ اين «علم اليقين» است. اگر جلوتر رود و آتش را ببيند، به «عين اليقين» رسيده و اگر در آتش وارد شود و بسوزد «حق اليقين» نصيبش شده است.

ديدن آتش همان وجد است و سوختن در آن، حق اليقين يا «شهود» است؛ يعنى در اثر بندگى خداى تعالى و فهم بزرگى او و كوچكى و هيچ بودن خود، به جايى مى‌رسد كه مثل حضرت زين العابدين عليه السلام به خدا عرض مى‌كند :

 

«الَهِي لَو قَرَنْتَنِي بِالأصْفَادِ وَ مَنَعْتَنِي سَيْبَکَ مِنْ بَيْنِ الأشْهَادِ وَ دَلَلْتَ عَلَى فَضَائِحِي عُيُونَ الْعِبَادِ وَ أمَرْتَ بِي اِلَى النَّارِ وَ حُلْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَ الأبْرَارِ مَا قَطَعْتُ رَجَائِي مِنْکَ وَ مَا صَرَفْتُ تَأمِيلِي لِلعَفْوِ عَنْکَ وَ لاَ خَرَجَ حُبُّکَ مِنْ قَلْبِي»[4]

 

«اى خدا! اگر گردنم را به زنجيرهاى قهرت ببندى و عطايت را از ميان همه‌ى خلق، از من منع كنى و رسوائى‌هايم را در چشم بندگانت عيان سازى و فرمان دهى مرا به آتش دوزخ كشند و ميان من و نيكان جدايى افكنى، باز هرگز رشته اميدم از تو قطع نخواهد شد و از اميدى كه به عفو و بخششت دارم، منصرف نمى‌شوم و محبّتت از دلم بيرون نمى‌رود.»

 

اين همان شهود يا حق اليقين است كه عرفا آن را «فناء فى الله» مى‌نامند. همه‌ى اين‌ها «فهم» است و خدا بايد عنايت كند.

رسول گرامى اسلام و ائمه اطهار عليهم السلام اين مرتبه را در حد اعلى داشتند. از سخنان، دعاها و مناجات‌هايشان كاملاً روشن است كه خداوند اين فهم را به ايشان داده بود. غير آنان، برخى به حقيقت اين معنا رسيدند و برخى ديگر چيزهايى از خود با آن مخلوط كردند.

 

معجزات امير المؤمنين عليه السلام

 

كتاب‌هاى مختلفى درباره معجزات مولا على عليه السلام تدوين شده است از جمله كتابى با عنوان «سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على عليه السلام» اثر عباس عزيزى. وى در اين كتاب، از منابع معتبر، معجزاتى را از امير المؤمنين در موضوعات گوناگون جمع‌آورى كرده است. اين دو معجزه از آن كتاب است.

 

 

على عليه السلام و رد امانات

 

امام حسين عليه السلام فرمود: روزى على عليه السلام ندا كرد هر كس از رسول خدا صلّى الله عليه و آله طلبكار است يا عطايى را مى‌طلبد، بيايد و آن را بگيرد.

هر روز عده‌اى مى‌آمدند و چيزى را مى‌خواستند و على عليه السلام جانماز پيامبر را بلند مى‌كرد و همان مقدار در آنجا مى‌يافت و به شخص طلبكار مى‌داد.

خليفه اول به خليفه دوم گفت: على با اين كار آبروى ما را برد! چاره چيست؟

عمر گفت: تو نيز مثل او ندا كن، شايد مانند او بتوانى بدهى‌هاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله را ادا كنى.

ابوبكر ندا كرد: هر كس از رسول خدا صلّى الله عليه و آله طلبى دارد، بيايد. اين قضيه به گوش على عليه السلام رسيد، فرمود: او به زودى پشيمان مى‌شود.

فرداى آن روز، ابوبكر در جمع مهاجر و انصار نشسته بود، عربى بيابانى آمد و پرسيد: كدام يك از شما جانشين رسول خداست؟

به ابوبكر اشاره كردند. گفت: تو وصى و جانشين پيامبر هستى؟

ابوبكر گفت: بلى؟ چه مى خواهى؟

گفت: پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله قول داده بود كه هشتاد شتر به من بدهد، اكنون كه او نيست، آنها را تو بايد بدهى.

ابوبكر گفت: شترها بايد چگونه باشند؟

عرب گفت: هشتاد شتر سرخ موى و سيه چشم.

ابوبكر به عمر گفت: چه كار كنيم؟

عمر گفت: عرب‌ها چيزى نمى‌دانند، از او بپرس آيا شاهدى بر گفته خود دارد؟ ابوبكر از او شاهد خواست.

عرب گفت: مگر بر چنين چيزى شاهد مى‌خواهند؟ به خدا سوگند تو جانشين پيامبر نيستى.

سلمان برخاست و گفت: اى عرب! دنبال من بيا تا جانشين پيامبر را به تو نشان دهم.

عرب به دنبال او به راه افتاد تا اينكه به على عليه السلام رسيدند.

عرب گفت: تو وصى پيامبر صلّى الله عليه و آله هستى؟

حضرت فرمود: بلى، چه مى خواهى؟

عرب گفت: رسول خدا صلّى الله عليه و آله هشتاد شتر سرخ موى و سيه چشم براى من تعهد كرده بود، اكنون از تو مى‌خواهم.

حضرت فرمود: آيا تو و خانواده‌ات مسلمان شده‌ايد؟

در اين هنگام عرب دست على عليه السلام را بوسيد و گفت: تو وصى به حق پيغمبر خدا صلّى الله عليه و آله هستى. چون بين من و پيامبر شرط همين بود، ما همه مسلمان شده‌ايم.

على عليه السلام فرمود: اى حسن! تو و سلمان، با اين عرب به فلان صحرا برويد و بگوييد: «يا صالح، يا صالح!» وقتى جوابتان را داد، بگو: اميرالمومنين به تو سلام مى‌رساند و مى‌گويد: هشتاد شترى كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله براى اين عرب تعهد كرده بود، بياور!

سلمان مى‌گويد: به جايى كه على عليه السلام فرموده بود، رفتيم. امام حسن عليه السلام همان گونه كه على عليه السلام فرموده بود، ندا سر داد؛ پس جواب دادند: لبيك يابن رسول الله.

امام حسن عليه السلام پيام اميرالمومنين على عليه السلام را رساند، گفت: روى چشم اطاعت مى‌كنم.

چيزى نگذشت كه افسار شترها از زمين خارج شد و امام حسن عليه السلام آن را گرفت و به عرب داد و فرمود: بگير! شترها پيوسته خارج مى‌شدند تا اين كه هشتاد شتر با همان اوصاف تكميل شد.[5]

 

تكلم با شير

 

منقذين اصبغ اسدى گويد: در شب نيمه شعبان در خدمت اميرالمومنين عليه السلام بودم. امام سوار شترى شدند و براى كار مهمى به دهى رفتند. در اثناى راه، در جايى فرود آمدند و خواستند تجديد وضو نمايند. من افسار شتر را داشتم، يك مرتبه گوش‌هاى شتر تيز و مضطرب شد كه نتوانستم آن را نگه دارم.

امام پرسيد: چه شده است؟

عرض كردم: شتر چيزى ديده كه اين طور بى‌تابى مى‌كند.

امام نگاه كرد و فرمود: درنده‌اى است؛ ذوالفقار را برداشت و نعره‌اى زد و چند قدم برداشت.

آن درنده، شير بود. چون صداى امام را شنيد، نزديك آمد و مانند گناهكاران، سر در پيش انداخت. امام دست دراز كرد موى گردن شير را گرفت و فرمود: مگر نمى‌دانى من اسدالله و ابوالاشبال (پدر بچه شيرها) و حيدرم؛ قصد شترم را نمودى؟

شير به زبان فصيح عرض كرد: يا اميرالمومنين! هفت روز بود كه شكارى به دستم نيفتاد و گرسنگى بى‌طاقتم كرده است. از دور شبح شما را ديدم خجل كه خداى تعالى بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانده و بر دشمنان شما حلال نموده است.

امام دست بر پشت شير كشيد و با او حرف زد تا آنكه عرض كرد : يا ولى الله! گرسنگى، گرسنگى.

امام دست برآورد و فرمود: خداوندا! به حق محمّد و آل محمّد صلّى الله عليه و آله او را روزى ده! همان حال، چيزى نزد شير آمد و به خوردن مشغول شد.

بعد امام پرسيد: مسكن تو كجاست؟

گفت: كنار رود نيل.

فرمود: اينجا چه مى‌كنى؟

عرض كرد: به قصد زيارت شما به حجاز آمدم. در آنجا كوفه را نشان دادند و نزد شما آمدم. حال اجازه رفتن مى‌خواهم كه دو پسر و جفتى دارم كه از من بى‌خبرند.

چون اجازه گرفت، عرض كرد: يا اميرالمومنين! در اين سفر به قادسيه مى‌روم و از گوشت سنان بن واهل شامى كه از دشمنان شماست و در جنگ صفين گريخته، توشه راه مى‌كنم. امام دعا كرد و شير رفت.

منقذبن اصبغ گويد:متعجب و حيران شدم كه امام فرمود: اى منقذ! از اين واقعه تعجب نمودى؟ به خدايى كه دانه را مى‌روياند و خلق را مى‌آفريند، اگر از معجزاتى كه رسول خدا به من تعليم داده، ظاهر كنم، مردم به گمراهى مى‌افتند.

بعد امام متوجّه نماز شد و پس از آنكه نمازش تمام شد، در خدمتش بودم تا به قادسيه رسيديم و هنگام اذان صبح بود. در ميان مردم غوغايى بود كه مى‌گفتند: سنان بن واهل شامى را شيرى خورد و استخوان‌هاى بدنش را نشان دادند.

من سخن گفتن شير با امام را براى مردم نقل كردم. مردم دويدند و به خدمت امام رسيدند و از وجودش تبرك مى‌جستند.[6]

 

اين معجزات براى دوستان اهل بيت عجيب و بعيد نيست، امّا برخى ديگر برايشان سنگين است. مسلماً وقوع اين اتفاقات در آن زمان بسيار مهم و باور كردنش سخت بود، على الخصوص كه معجزات على عليه السلام بى‌شمار بود و دشمنان و حسودانش فراوان.

سرا پاى على عليه السلام معجزه بود، ولى ما كجا و شناخت على عليه السلام كجا؟

 

«اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أعْرِفْ نَبِيَّكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي رَسُولَكَ فَإنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولَكَ لَمْ أعْرِفْ حُجَّتَكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي حُجَّتَكَ فَإنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي»[7]

 

«خدايا خودت را به من بشناسان؛ زيرا اگر تو خودت را به من نشناسانى، پيامبرت را نخواهم شناخت. خدايا پيغمبرت را به من بشناسان؛ زيرا اگر پيغمبرت را به من نشناسانى، حجت تو را نخواهم شناخت. خدايا حجتت را به من بشناسان؛ زيرا اگر حجتت را به من نشناسانى، از دينم گمراه مى‌شوم.»

 

معرفت امام آسان نیست؛ چه خواسته معرفت پيامبر و چه خواسته معرفت خداى تعالى، امّا براى كسى كه رها نكند و بخواهد، دور از دسترس نيست.

اگر كسى شبانه روز طلب خود را رها نكند، قطعاً خدا وسايل آن را فراهم مى‌كند. البته چيز آسانى نيست؛ نياز به مجاهده و خلاف نفس هميشگى دارد. منظور از خلاف نفس، انجام واجبات، ترك محرمات و دست كشيدن از چيزهايى است كه نفس بدان ميل شديد دارد.

اين معجزات براى مثل مولا على عليه السلام چيز مهمى نيست. زیرا كه ايشان اسماء و صفات خدا را دارند.

 

 

[1] ـ نهج البلاغه، حكمت 78.

[2] ـ قصص قرآن به قلم روان، محمّد مهدى اشتهاردى.

[3] ـ ترجمه الميزان، 10، 409.

[4] ـ دعاى ابوحمزه ثمالى.

[5] ـ بحارالأنوار، 42، 192، حديث 4.

[6] ـ تحفة المجالس، 84.

[7] ـ كافى، 1، 342.

 


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید