تفسير سوره هود آيه ۴۴ آیت الله سید علی محمد دستغیب

كسى نمى‌تواند به صرف خواندن اشعار حافظ، مولوى و باباطاهر «خدابين» شود و اين راه، زحمت زيادى مى‌طلبد؛ بايد «بنده خدا» شود؛ بايد دائم به خود يادآورى كند: «انا عبدك الضعيف الذليل الحقير المسكين المستكين». به خواندن هم نيست. بايد كاملا برايش روشن شود و به فهم برسد. اگر غير اين باشد جز مشتى خيال چيزى ندارد. اگر كسى بخواهد، خداوند برايش فراهم مى‌كند. نهايت لذّت و شوق، فهم اين معناست.

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تفسير سوره هود آيه  ۴۴

سه شنبه ۱۳۹۵/۰۴/۰۱ 

۱۵ رمضان  ۱۴۳۷

 

 

 

وَ قيلَ يا أرْضُ ابْلَعي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أقْلِعي وَ غيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الاْمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَ قيلَ بُعْدآ لِلْقَوْمِ الظّالِمينَ(۴۴)

و گفته شد: اى زمين آب خود را فروبر و اى آسمان دست‌نگه‌دار. آب فرو نشست و كار پايان يافت و كشتى بر جودى قرار گرفت. گفته شد: دور باد ستمكاران ]از رحمت خدا[!

 

 

تفسير

 

ميان مفسران اختلاف است كه آيا طوفان و آب‌گرفتگى، همه‌ى زمين را فرا گرفت يا محدوده‌اى كه كافران در آن بودند. گرچه آيات و روايات، قول متقنى در اين باره ندارند، از آيات قرآن چنين مى‌توان فهميد كه عذاب، عالم‌گير نبود. با توجّه به اينكه جمعيت جهان در آن زمان چندان زياد نبود و مردم در همه‌ى زمين پراكنده نشده بودند، به نظر مى‌رسد عذاب الهى محدود به كافران قوم نوح بود و انسان‌هاى ديگرى در جاى ديگر زمين نبودند تا كافر باشند و مستوجب عذاب شوند.

وَ قيلَ يا أرْضُ ابْلَعي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أقْلِعي؛ «اَبْلَعى» از بلع به معناى فرو بردن سريع است. فاعل «قيل» خداى تعالى است كه فرمان داد زمين آب خود را فرو برد و آسمان از باريدن بازايستد.

 

ارتباط خالق و مخلوق

 

آيا زمين و آسمان قابل فرمان خدا هستند؟

همه‌ى موجودات حتّى جمادات، به صورت تكوينى خدا را مى‌شناسند؛ لذا قرآن كريم مى‌فرمايد :

 

(تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الاْرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ اِنَّهُ كانَ حَليمآ غَفُورآ)[3]

«آسمان‌هاى هفتگانه و زمين و آنچه در آنهاست، او را تسبيح مى‌گويند و هيچ چيز نيست مگر آنكه او را همراه با ستايش، تسبيح مى‌گويد، امّا شما تسبيح آنها را نمى‌فهميد. به راستى او بردبار و آمرزنده است.»

 

تسبيح يعنى تنزيه. همه‌ى عالم، از انسان، حيوان، نبات و جماد، به حد خود، خداى تعالى را درك مى‌كنند.

 

(ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلأرْضِ ائْتِيا طَوْعآ أوْ كَرْهآ قالَتا أتَيْنا طائِعينَ )[4]

«سپس به آسمان پرداخت كه بصورت دود بود و به آن و به زمين فرمود: با شوق يا كراهت (تحت فرمان پروردگار) آييد! گفتند : مطيعانه آمديم.»

هر چه در عالم، وجود دارد، وجود خود را از خداى تعالى گرفته است؛ يعنى نبود؛ نيست بود و خداوندِ واجب الوجود «هستى» به آن بخشيد و به وجودشان آورد. خداوند، «عين وجود» است و غير او، همه «صاحب وجود»ند.

وجود بخشيد، به اين معنا نيست كه از خود كَند يا از جايى برداشت و به موجودات داد. افاضه‌ى وجود، نوعى ارتباط معنوى بين خالق و مخلوق است. مولا على عليه السلام در توصيف خداوند مى‌فرمايد :

 

«دَاخِلٌ فِي الأشْيَاءِ لا كَشَيْءٍ دَاخِلٍ فِي شَيءٍ وَ خَارِجٌ مِنَ الأَشْيَاءِ لا كَشَيءٍ خَارِجٍ مِنْ شَيء»

«در همه چيز داخل است، نه مانند داخل بودن چيزى در چيزى، و از همه چيز خارج است، نه مانند خارج بودن چيزى از چيزى.»

 

مثل ظرفى كه آب درونش مى‌ريزند، نيست؛ مثل چيزى كه از درون چيزى بيرون مى‌آورند، نيست؛ اين ارتباط با چشم ديده نمى‌شود، امّا به صورت پيوسته، بدون لحظه‌اى توقف، بين خداوند و موجودات برقرار است. شكل كامل آن در انسان كامل (پيامبر و ائمه اطهار عليهم السلام) ظاهر است؛ يعنى ايشان نسبت به ساير مخلوقات، بى‌نهايت اسماء، صفات و خصوصيات پروردگار را دارند.

امّا چطور مى‌توان اين ارتباط را درك كرد؟

براى فهم ارتباط بين خالق و مخلوق، ابتدا بايد به خود رجوع كرد؛ يعنى هر كسى ابتدا بايد ارتباط خود با خداى تعالى را بفهمد. معناى (نَحْنُ أقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ)[5]  (ما از رگ گردن به او نزديك‌تريم) را بفهمد؛ (هُوَ مَعَكُمْ أيْنَ ما كُنْتُمْ )[6]  (هر كجا باشيد او با شماست) را درك كند و بفهمد كه وجود او از خودش نيست، از خداست.

اين فهم منوط به آن است كه صفات ناپسند و رذائل نفسانى خود را تهذيب كند؛ حبّ نفس و حبّ دنيا را از دل بزدايد. تا هنگامى كه حبّ نفس در دل باشد، منيت و خوديت هم هست و انسان فقط خود را مى‌بيند؛ لذا كبر دارد و از اين كبر، ديگر صفات بد زاييده مى‌شود؛ حسد، كينه، حرص و... همه از كبر چشمه مى‌گيرند.

تهذيب اين صفات وقتى ميسّر مى‌شود كه آدمى، ابتدا و انتهاى خود را بشناسد و آن را فراموش نكند؛ يعنى بداند ابتدايش نطفه بود و انتهايش جيفه است. امروز هم عاجز است؛ يعنى قدرت كامل ندارد و نمى‌تواند به هر چه مى‌خواهد، دست يابد.

اگر اين‌ها را فهميد، بتدريج در اثر انجام واجبات و ترك محرمات متوجّه مى‌شود كه در مقابل خالق خود، هيچ است و هيچ ندارد؛ در اين صورت مى‌تواند «همراهى خدا» را بفهمد؛ مى‌تواند معناى اين شعر بابا طاهر را بفهمد.

به دريا بنگرم دريا ته بينم         به صحرا بنگرم صحرا ته بينم

به هر جا بنگرم كوه و در و دشت         نشان از قامت رعنا ته بينم

چون اول به نيستى و عجز خود پى برد و ارتباط خود با خدا را درك كرد، ارتباط خدا با موجودات ديگر را هم مى‌فهمد. «ته بينم» يعنى وقتى به گل نگاه مى‌كند، غير گل نمى‌بيند، امّا ارتباط آن با خدا را متوجّه مى‌شود، چون ارتباط خود با خدا را فهميد.

بنابراين كسى نمى‌تواند به صرف خواندن اشعار حافظ، مولوى و باباطاهر «خدابين» شود و اين راه، زحمت زيادى مى‌طلبد؛ بايد «بنده خدا» شود؛ بايد دائم به خود يادآورى كند: «انا عبدك الضعيف الذليل الحقير المسكين المستكين». به خواندن هم نيست. بايد كاملا برايش روشن شود و به فهم برسد. اگر غير اين باشد جز مشتى خيال چيزى ندارد. اگر كسى بخواهد، خداوند برايش فراهم مى‌كند. نهايت لذّت و شوق، فهم اين معناست.

بنابراين منظور از «قيل» گفتن با زبان و شنيدن با گوش نيست. به محض آنكه خدا اراده كند، همه‌ى عالم نيست مى‌شود، همان طور كه نبودند؛ اگر اراده كند، در آن واحد تمام عالم را آب فرا مى‌گيرد. حتّى بندگان خاص خدا هم اين قدرت را داشتند و بارها چنين معجزات و كراماتى ظاهر كردند. روزى متوكل تمام لشكر خود را مقابل امام هادى عليه السلام به نمايش گذاشت. بعد كه تمام شد، حضرت رو به او كرده، فرمودند: اكنون لشكر ما را ببين! ناگهان متوكل ديد تمام زمين و آسمان از ملائكه مسلح پر شده است.

اين سحر يا توهم نبود. امام در آن واحد، به اذن الله، خلق كرد و به او نشان داد. اين قدرت خداست كه حضرت به كار انداخت.

لذا همين كه به آب دستور دهد؛ مى‌بارد، مى‌ايستد و فرومى‌برد. اين هم كه جوشيد و باريد و چند روز طول كشيد، براى اين بود كه كشتى حركت كند و اسباب ظاهرى در جريان باشد، وگرنه مى‌تواند همه‌ى اين كارها را به صورت لحظه‌اى انجام دهد.

اين حكايت را علّامه طهرانى در كتاب «معاد» آورده، شاهد خوبى براى مطلب است :

مرحوم آية الله حاج ميرزا جواد همدانى رضوان الله عليه مى‌فرمودند: يكى از بزرگان همدان كه با ما سابقه دوستى و آشنايى خيلى قديمى داشت، برايم نقل كرد كه من براى كشف حقيقت و فتح باب معنويت، متجاوز از بيست سال در خانقاه‌ها تردّد و رفت و آمد كرده بودم و در نزد اقطاب و دراويش رفته، دستوراتى گرفته بودم، ولى هيچ نتيجه‌اى حاصل نشد و هيچ روزنه‌اى از كمال و معارف پيدا نگرديد و هيچ بابى مفتوح نگشت، به طورى كه دچار يأس و سرگردانى شدم و چنين پنداشتم كه اصلا خبرى نيست، حتّى آنچه از امامان كه نقل شده شايد گزاف‌گويى باشد، شايد مطالب جزئى از پيامبران و امامان نقل شده و سپس در اثر مرور زمان در بين مردم و مريدان آنها بزرگ شده و در نتيجه حالا مردم براى آنان معجزات و كرامات و خارق عادات ذكر مى‌كنند.

گفت: مشرّف شده بودم به اعتاب عاليات، زيارت كربلا را نمودم، بعد به نجف اشرف مشرف شدم و زيارت كردم و يك روز به كوفه آمدم و در مسجد كوفه اعمالى كه وارد شده است انجام دادم و قريب يك ساعت به غروب مانده بود كه از مسجد كوفه بيرون آمدم و در جلو مسجد منتظر ريل بودم كه سوار شوم و مرا به نجف بياورد. در آن زمان بين نجف و كوفه كه دو فرسخ است واگن اسبى كار مى‌كرد و آن را «ريل» مى‌گفتند. هر چه منتظر شدم نيامد. در اين حال ديدم مردى از طرف بالا به سمت من مى‌آيد و او هم به سمت نجف مى‌رفت. او يك مرد عادى بود؛ كوله پشتى هم داشت؛ سلام كرد و گفت: چرا اينجا ايستاده‌اى؟

گفتم: منتظر واگن هستم، مى‌خواهم به نجف بروم.

گفت: بيا با هم يواش يواش مى‌رويم تا ببينيم چه مى‌شود!

با او به صحبت پرداخته و به راه افتاديم. در بين راه بدون مقدمه به من گفت: آقا جان اين سخن‌ها كه تو مى‌گويى كه هيچ خبرى نيست، كرامات و معجزه اصلى ندارد، اين حرف ها درست نيست.

من گفتم: چشم و گوش من از اين حرف ها پر شده، از بس كه شنيدم و اثرى نديدم. اين حرف‌ها را ديگر با من نزن، من به اين امور بى‌اعتقاد شده‌ام.

چيزى نگفت؛ كمى كه راه آمديم دوباره شروع كرد به سخن گفتن. گفت: بعضى از مطالب را بايد انسان توجّه داشته باشد. اين عالم داراى ملكوت است، داراى روح است. مگر خودت داراى روح نيستى؟ چگونه هم اكنون بدنت راه مى‌رود؟ اين به اراده تو و به اراده روح تو است. اين عالم هم روح دارد، روح كلى دارد. روح كلى عالم، امام است. از دست امام همه چيز بر مى‌آيد. افرادى كه آمدند و دكان‌دارى نموده و مردم را به باطل خوانده‌اند دليل نمى‌شود كه اصلا در عالم خبرى نيست و بدين جهت نبايد انسان دست از كار خود بردارد و از مسلّمات منحرف شود.

من گفتم: من اين حرف‌ها را زياد شنيده‌ام، گوشم سنگين شده، خسته‌ام، حالا قدرى در موضوعات ديگر با هم سخن گوييم، شما چه كار داريد به اين كارها؟

گفت: جانم نمى‌شود، جانم نمى‌شود.

گفتم: من بيست سال تمام در خانقاه بوده‌ام، با مراشد و اقطاب برخورد كرده‌ام، ولى هيچ چيز دستگير من نشده است.

گفت: اين دليل نمى‌شود كه امام هم چيزى ندارد. چه چيز اگر ببينى باور مى‌كنى؟

در اين حال ما رسيده بوديم به خندق كوفه ـ سابقآ بين كوفه و نجف خندقى حفر كرده بودند كه هم اكنون آثار آن معلوم است ـ گفتم: اگر كسى يك مرده زنده كند، من حرف او را قبول دارم و هر چه از امام و پيامبر و از معجزات و كرامات آنها بگويد، قبول دارم.

ايستاد و گفت: آنجا چيست؟

من نگاه كردم، ديدم يك كبوتر خشك شده در خندق افتاده است. گفت: برو بردار و بياور!

من رفتم و آن كبوتر مرده خشك شده را آوردم. گفت: درست ببين مرده است؟

گفتم: مرده و خشك شده و مقدارى از پرهايش هم كنده شده است.

گفت: اگر اين را زنده كنم باور مى‌كنى؟

گفتم: نه تنها اين را باور مى‌كنم، از اين پس تمام گفتار تو را باور دارم و تمام معجزات و كرامات امامان را قبول مى‌كنم.

كبوتر را در دست گرفت و اندك توجّهى كرد و دعايى خواند و سپس به كبوتر گفت: به اذن خدا پرواز كن!

اين را گفت و كبوتر به پرواز در آمد و رفت. من در عالمى از بُهت و حيرت فرو رفتم.

گفت: بيا ديدى؟ باور كردى؟

حركت كرديم به طرف نجف، ولى من حالم عادى نبود و حال ديگر بود، سراسر تعجب و حيرت.

گفت: آقاجانِ من! اين كار را كه ديدى به اذن خدا من كردم، اين كار بچه مكتبى‌هاست، عبارت خود اوست: «اين كار بچه مكتبى‌هاست». چرا مى‌گويى من اگر چيزى نبينم قبول نمى‌كنم؟ مگر امام و پيامبر آمده‌اند كه هر روز براى من و تو سفره‌اى پهن كنند و از اين كرامات به حلقوم مردم فرو كنند، آنها همه گونه قدرت دارند و به اذن خدا هر وقت حكمت اقتضا كند انجام مى‌دهند و بدون اذن خدا محال است از آنان كارى سرزند. اين كار بچه مكتبى‌هاست و تا سرمنزل مقصود بسى راه است.

با هم مرتبآ سخن گفتيم و من از او سؤالاتى كردم كه به همه‌ى آنها پاسخ داد تا رسيديم به نجف اشرف. سابقآ كه از كوفه به نجف مى‌آمدند، اول قبرستان وادى السلام بود، بعد وارد نجف مى‌شدند. چون به وادى السلام رسيديم، خواست خداحافظى كند و برود، من گفتم: بعد از بيست سال زحمت و رنج، امروز به نتيجه رسيدم، من دست از شما بر نمى‌دارم، تو مى‌خواهى بگذارى و بروى! من از اين به بعد با شما ملازم هستم.

گفت: فردا اول طلوع آفتاب همين جا بيا، با همديگر ملاقات مى‌كنيم!

شب تا به صبح من از شوق ديدار او به خواب نرفتم و هر ساعت بلكه هر دقيقه اشتياق بالا مى‌رفت كه فردا صبح براى ديدار او بروم. تا اينكه اول طلوع صبح در وادى السلام حاضر شدم، ناگهان ديدم جنازه‌اى را آوردند و چند نفر با او بودند و همين كه خواستند او را دفن كنند، معلوم شد جنازه همان مرد است.[7]

 

چون اين شخص، 20 سال جستجو كرده بود، خدا نمى‌خواست نااميدش كند؛ لذا بوسيله‌ى يكى از اوليائش كه هيچ كس او را نمى‌شناخت متذكرش ساخت.

 

«أوليائي تَحتَ قَبائي لايَعرِفُهُم غَيري»[8]

«دوستان من زير پوشش من هستند و جز من، كسى آنها را نمى‌شناسد.»

 

وقتى بشرى به اذن الله مى‌تواند مرده زنده كند، چه جاى تعجب از قدرت خدايى كه خالق همه‌ى موجودات است؟ به راستى انسان در برابر او هيچ است، لكن تا به اين فهم برسد و بر آن قرار گيرد، طول مى‌كشد.

وَ قيلَ بُعْدآ لِلْقَوْمِ الظّالِمين؛ «ظالم» كسى است كه به خود ستم كرده است. نخواست بفهمد براى چه به اين دنيا آمده، به كجا بايد برود. هر چه از اين معنا دورتر باشد و خود را بيشتر آلوده خطا كند، ستمكارتر است و دورتر مى‌شود.

اين آيه از نظر فصاحت و بلاغت، از مهم‌ترين آيات قرآن است. ابن ابى العوجاء با سه نفر ديگر از همفكران خود در صدد برآمدند با قرآن معارضه كنند. هر يك متعهد شدند با يك چهارم قرآن بجنگند و مانند آن بياورند. قرارداد آنها تا يكسال بود. پس از يك سال دوباره در مكه گرد هم آمدند. يكى از آنها گفت: من چون به اين آيه رسيدم، از معارضه بازماندم. «وَ قيلَ يا أرْضُ ابْلَعي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أقْلِعي وَ غيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الاْمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ». آن سه نفر ديگر هم هر كدام آيه‌اى خواندند و از فصاحت بى‌نظير قرآن اظهار حيرت و درماندگى كردند. در اين موقع امام صادق عليه السلام آنها را ديد و اين آيه را قرائت فرمود :

 

(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الاْنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيرآ)[9]

«بگو: اگر انس و جنّ جمع شوند تا مثل اين قرآن بياورند، هرگز مانند آن را نخواهند آورد؛ هرچند بعضى پشتيبان بعضى ديگر باشند.»

همگى از اين جريان حيران شدند.

 

شعرى در مدح امام حسن عليه السلام

 

حضرت آيت الله العظمى نجابت صد بيت شعر در مدح امام حسن مجتبى عليه السلام سروده‌اند كه در اينجا چند بيت از آن را مى‌آوريم.

فَالحَسَنُ السِّبْطُ هُوَ العَلّامُ         هُوَ المُعَلِّمُ فِي عُلومِ الفُتيا

هُوَ المُحيطُ بِتَمامِ الأشياء         حَتّى بِأشجارِ الخَبيثِ الدُنيا

فَالحِلمُ مِن ذاتِ الشَّريفِ يَظْهَرُ         لا بِالتَّكَلُّفِ كَالخَبيثِ الأعْمى

مِن حِلْمِهِ بَدا بَقاءُ الشّيعَةِ         لَو لا حَليمآ يَهدِمُ اَركانُ الهُدى

فَسَيِّدُ الكَونَينِ قَد رَآهُم         بُطونَهُم مَقلوبَةً بَل مَوتى

بِصُلحِهِ دِينُ الهُدى مَحفوظٌ         حَيثُ وَقى نُورَ الهُدى بِالتَقوى

وَ اللهِ اِتَّقائُهُ عَنِ الرياسَةِ         عَينُ تَصَدّاها بِعَينِ الأصْفياء

لَو لا التُّقى في سَيّدِ الكُونَينِ         لَمْ يَبقَ لِلاسلامِ حَتّى الدَّعوى

الطَاغِىُ اللَعينُ عَينُ الشَّجَرِة         خَبيثَةٌ كَيفَ تُقِرُّ مَعَ العُلا

مَا آمَنَ بِاللهِ طَرْفَةَ العَيْن         اِذ هُوَ أصْلٌ فِى العَمى وَ الشَكوى

كَانَ لَعينَآ في كِتابِ الباري         يَكتُمُ حَقَّ اللهِ فِى الحَيَارى

فَسَيِّدُ الأسباطِ كانَ يَحفَظُ         شَتّى جِهاتِ الدّينِ فِى الزَّوايا

فَهَل كَريمٌ فِى الوَرى مِثلُ الحَسَن         يُنْفِقُ فِى اللهِ جِهاتِ الدُنيا

فَيُنْطَوَى في نَفْسِهِ العَوالِمُ         بَل هُوَ عَرشُ اللهِ أوسَعُ مِن سَمَا

فَقَلْبُهُ عَرشُ عَظيمِ رَبِّه         آيَةُ كُبرى وَ ظُهُور المُصطَفى

فَحُبُّهُ حُبُّ اِلهٍ وَ رَسول         فَحُبُّ دينٍ وَ الكِتابِ المُهتَدى

فَحِفْظُ دينِ اللهِ مَعَ كِتابِهِ         مِنَ اللَّعينِ الفَذِّ بَل عَينُ الشِّقاء

بِغَيرِ حِلْمِهِ فَلا مَناصَ لَهُ         اِذ طاغِي اللَّعينُ عَينُ الفَحشاء

فَعالِمُ القِدّيسِ سِبطُ الأكبَر         مَنَّ عَلَى الاُمَّةِ مِنْ حِقْنِ الدِماء

حِقْنُ دِماءِ اُمَّةِ المَرحُومَةِ         أمرٌ شَريفٌ وَ طَريقٌ أحْلَى

فَالعُمْدَةُ حِفظُ مَآثِرِ النَبي         اِذْ هُوَ اُسٌّ فِي مَدارِ الدُّنيا

كَريمُ أهلِ البَيتِ مَعدِنُ السَخا         قاضِى حَوائجِ الوَرى حتّى العِدى

 

1ـ حسن عليه السلام سبط رسول خدا، اوست علّام، اوست معلم در علوم فتوى

2ـ او بر تمام چيزها احاطه دارد، حتّى به درخت‌هاى كوچك دنيا

3ـ حلم از ذات شريف او ظاهر مى‌شود، نه با زحمت (و تصنعى) مانند آن كور پست (معاويه)

4ـ از حلم او بقاء شيعه ظاهر شد و اگر حلم او نبود پايه‌هاى هدايت خراب مى‌شد.

5ـ آقاى دنيا و آخرت آنها را ديد كه باطن‌هايشان برگشته بلكه مرده هستند.

6ـ به خاطر صلح او دين هدايت محفوظ ماند به طورى كه نگه داشت نور هدايت را به خويشتن‌دارى (تقيه)

7ـ به خدا قسم پرهيز او از رياست عين تصدى او بود (كرسى) رياست را مانند ساير امامان.

8ـ اگر خويشتن‌دارى در آقاى دو سرا نبود باقى نمى‌ماند از اسلام حتّى ظاهر آن.

9ـ سركش لعين معاويه مانند شجره خبيثه است چگونه قرار داد با بزرگان

10ـ در يك چشم بر هم زدن ايمان به خدانياورد زيرا او اصل و ريشه در كورى و مرض است.

11ـ د ركتاب خدا (قرآن) لعین شمرده شده است و حق خدا را د رحيرت و سرگردانى كتمان مى‌كند.

12ـ آقاى فرزند زاده‌هاى پيغمبر حفظ مى‌كرد تمام جهت دين را در گوشه و كنار

13ـ پس آيا كريمى مانند حسن مجتبى در عالم هست كه در راه خدا انفاق كند چيزهاى دنيوى را از هر نوع؟

14ـ پيچيده شده در نفس او عوالم بلكه او عرش خداست كه سماوات را در بر گرفته است.

15ـ قلب او عرش بزرگ پروردگارش است آيت بزرگ و ظهور (پيغمبر) مصطفى است.

16ـ محبّت او جلب كننده هر حسنى است دستگيره محكمى است كه پاره شدنى نيست آن را بگير!

17ـ حفظ دين خدا و كتاب او از يكتا ملعون و شقى (معاويه)

18ـ بدون حلم و بردبارى امام راه ديگرى نداشت چون آن طاغى لعين عين فحشاء است.

19ـ عالم قدس پاك فرزند زاده بزرگ‌تر (پيغمبر) منت گذاشت بر امّت در حفظ خون (مسلمانان)

20ـ حفظ خون امّت مرحومه (مسلمانان) كار شريف و راه شيرينى است.

21ـ اصل، حفظ آثار پيغمبر است زيرا آن، اساس در گردش دنياست.

22ـ كريم اهل بيت (عصمت و طهارت) معدن سخاوت برآورنده حاجات مخلوقات حتّى دشمنان است.


 

[1] ـ كافى، 3، كتاب ايمان و كفر، باب المؤمن و علاماته و صفاته، روايت  2

[2] ـ فصّلت، 30.

[3] ـ اِسراء، 44.

[4] ـ فصّلت، 11.

[5] ـ ق، 16.

[6] ـ حديد، 4.

[7] ـ معاد 4، 262.

[8] ـ روضة المتقين، 9، 285.

[9] ـ اِسراء، 88.

 


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید