تفسير سوره انفال آيه ۶۴ و ۶۵، چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۵/۲۰ جلسه ۴۴ حضرت آیت الله العظمی سید علی محمد دستغیب

نبايد گفت بهتر كه دشمن بيايد، فلانى را ساقط كند و ديگرى را جاى او بنشاند! در اين صورت دوباره همان وضع بى‌دينى، فساد و هرزگى زمان شاه به وجود مى‌آيد. در آن زمان مساجد از جوان‌ها خالى بود، ولى امروز جوانان بسيارى در شهرهاى مختلف رو به سوى خدا دارند. درست است برخى، افراطى‌گرى مى‌كنند، امّا در مجموع روبه خدا دارند.

در گذشته، وقتى يك جوان يا نوجوان به مسجد مى‌آمد، اگر كمترين اشتباهى مى‌كرد، پيرمردها داد و فرياد بر سرش مى‌زدند و بيرونش مى‌كردند؛ او هم از مسجد زده مى‌شد، ولى امروز افراد مسن خوشحالند كه جوان‌ها به مسجد مى‌آيند و امور شرعى را ياد مى‌گيرند. اگر بعضى از آنها كمى شيطنت كنند، بايد با زبان خوش با آنها سخن گفت تا تشويق شوند؛ نه اينكه دلسردشان كنند!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تفسير سوره انفال آيه  ۶۴ و ۶۵، چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۵/۲۰ جلسه  ۴۴

حضرت آیت الله العظمی سید علی محمد دستغیب

 

 

يا أيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُوْمِنينَ عَلَى الْقِتالِ اِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ اِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا ألْفآ مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا بِأنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ(۶۵)

اى پيامبر، مؤمنان را براى جهاد برانگيز! اگر از شما بيست نفر شكيبا باشند، بر دويست نفر پيروز مى شوند و اگر از شما صد نفر باشند، بر هزار نفر از كافران غلبه مى كنند؛ زيرا آنان گروهى هستند كه نمى فهمند.

 

اْلآنَ خَفَّفَ اللهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أنَّ فيكُمْ ضَعْفآ فَإنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ اِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ ألْفٌ يَغْلِبُوا ألْفَيْنِ بِإذْنِ اللهِ وَ اللهُ مَعَ الصّابِرينَ(۶۶)

اينك خدا به شما تخفيف داد و دانست كه در شما ضعف است پس اگر از شما صد نفر شكيبا باشند، بر دويست نفر پيروز مى شوند و اگر هزار نفر باشند به اذن الله بر دو هزار تن برترى يابند و خدا با صابران است.

با توجّه به آيات قبل كه درباره برخى از جنگ هاى صدر اسلام؛ مثل جنگ بدر، قينقاع، بنى النضير و خيبر بود، در اين آيه خداوند به پيامبر دستور مى دهد مسلمانان را به جهاد با مشركان و كافران تحريك و تحريض كند، در ضمن تأكيد مى كند كه 20 نفر مسلمان صابر مى تواند بر 200 كافر پيروز شود و صد نفر از ايشان بر هزار نفر از آنان غلبه كند. پس از آن نيز فرمود: كافران گروهى نادان هستند.

يا أيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُوْمِنينَ عَلَى الْقِتال؛ در جنگ بدر، در شرايط نابرابر دستور جنگ صادر شد و مسلمانان از هر نظر از كفّار ضعيف تر بودند. پيامبر با مسلمانان صحبت كرد و خصوصيات جهاد فى سبيل الله و مقام شهيدان راه خدا را برايشان بيان كرد. سخنان پيامبر، اسباب پيشرفت مؤمنان و غلبه بر كفّار شد.

يكى از قواعد جنگ، تحريض و تشويق فرماندهان است. بى شك سخنان فرماندهى كه هدفش تحصيل رضاى خداست، در روحيه ى افراد بسيار مؤثر است. تحريض براى جنگ و بيان آيات مربوط به جهاد و شهادت در ساير جنگ هاى پيامبر و در زمان امير المؤمنين عليه السلام نيز انجام مى شد. در جنگ تحميلى دوران ما هم همين طور بود. از جمله اسباب تحريض در دفاع مقدس، بيان قضاياى امام حسين عليه السلام بود. جوان ها و نوجوان ها در مجالس امام حسين عليه السلام مصائب ايشان را مى شنيدند؛ گريه و عزادارى مى كردند و آمادگى كامل برايشان حاصل مى شد.

 

 

تحريض براى جهاد با نفس

از دشمنان هميشگى ما، شيطان و هواى نفس است. اگر كسى با اين دو دشمن به جهاد برخيزد، عنايات بيشترى نسبت به جنگ با دشمنان خارجى نصيبش مى شود؛ چراكه اين «جهاد اكبر» است و آن «جهاد اصغر».

از مصاديق جهاد با نفس، بيدار شدن براى نماز صبح يا ساعتى پيش از آن، براى تهجد و شب زنده دارى است، على الخصوص هنگامى كه بنابه دلايلى مثل دير خوابيدن، نفس ميل زيادى به خواب دارد.

از ديگر مصاديق مقابله با نفس، مراقبت از چشم در برابر نامحرم مخصوصاً براى جوانانى است كه هنوز ازدواج نكرده اند. چنين جوانى بسيار مورد لطف و عنايت پروردگار قرار گرفته، قلبش روشن مى شود. نگهدارى ساير اعضا و جوارح از گناهان مختلف، هر كدام مصداقى از مبارزه و جهاد با نفس است.

گاه كسى به انسان اذيت مى كند يا به فرزند، برادر يا پدر و مادرش توهين مى كند، ولى او اين توهين را تلافى نمى كند و حتّى عذرخواهى مى كند؛ اين كار ارزش فراوانى دارد و نفس را حسابى له مى كند، به طورى كه فرياد آه و ناله اش بلند مى شود. اين كشتن نفس است. جهاد با دشمن يك شهادت دارد و بعد راحتى ابدى است، امّا جهاد با نفس هر ساعتش كشته شدن است و اهميّت بسيار دارد. همه ى مؤمنان وظيفه دارند يكديگر را براى اين جهاد تحريض كنند. اين مبارزه، با وجود همه ى سختى هايش، بسيار لذّت بخش است.

اگر لذّت ترك لذّت بدانى         دگر لذّت نفس لذّت ندانى

خنك شدن دل به تلافى كردن و انتقام كشيدن نيست. دل وقتى خنك مى شود كه انسان مقابل نفس بايستد و با آن مخالفت كند؛ در برابر ناسزاهاى ديگران سكوت كند و به تعليم امام صادق عليه السلام اگر كسى به او گفت: «اگر يكى بگويى، ده تا مى شنوى» بگويد: «اگر ده تا بگويى، يكى هم از من نمى شنوى.»

اِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْن؛ در اوايل هجرت، مسلمانان واقعاً رو به پيامبر آورده بودند و هنوز منافقان شكل نگرفته بودند. مسلمين با نيّت خالص آمده بودند؛ پول و رياستى در كار نبود و همه فقير بودند. به خاطر فهمى كه از خداى تعالى نصيبشان شده بود، هر كدام به اندازه خود فهميدند خدا با آنها و همه كاره شان است؛ فهميدند بدن، مركب روح است و آنچه بدن را نگه مى دارد، روح است و باقى است. چون با اخلاص بودند، نور پيامبر كه به اندازه ميلياردها خورشيد بود، آنها را حركت داد.

 

وجود مقدس رسول خدا صلّى الله عليه و آله معلم و استاد آنان بود و آنها هم خالصانه به دور او گشتند. از اين رهگذر و در سايه استقامتى كه از خود نشان دادند، خداوند عنايتى به آنان كرد كه ابتدا مقابل نفس خود ايستادند و گفتند: سراى آخرت بهتر از دنياست. بعد هم فهميدند آنچه در پيش رو دارند (نعمت‌هاى بهشتى) پايان و زوالى ندارد.

بِأنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُون؛ امّا مشركان چنين فهمى نداشتند. نمى‌فهميدند انسان گوهر ديگرى غير از اين بدن است و جايگاه ديگرى غير از اين دنياى فانى دارد. اگر در جنگ‌ها مقابل مسلمانان ايستادگى مى‌كردند، به خاطر دنيا و اسم و رسم بود. ابوجهل در جنگ بدر مى‌گفت: «براى ما زشت است دست از جنگ برداريم». زن‌ها را مى‌آوردند تا برايشان شعر بخوانند و تشويقشان كنند. هر كس مى‌خواست فرار كند، او را ترسو خطاب مى‌كردند و ناسزايش مى‌گفتند، امّا مؤمنان مى‌گفتند: «أحد أحد أحد».

صبر و استقامت در برابر شيطان و نفس يعنى وقتى شهوات به سوى جوان مى‌آيد و زمينه گناه برايش مساعد مى‌شود، محكم مقابل نفس بايستد؛ مثل طلبه‌اى كه دختر جوانى وارد حجره‌اش شد و نيمه شب براى اينكه از شرّ نفس و شيطان در امان ماند، انگشتانش را يكى يكى سوزاند. اين صبر و استقامت بسيار ارزشمند و خوب است.

جوان‌ها و نوجوان‌ها وقتى بر اثر غلبه شهوت، به گناه تن مى‌دهند، بدانند خدا حاضر و ناظر است و لحظه‌اى از آنها جدا نيست! نه تنها خدا، بلكه پيامبر، ائمه اطهار عليهم السلام و مؤمنان خاص، از آنها باخبرند.

اْلآنَ خَفَّفَ اللهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أنَّ فيكُمْ ضَعْفآ؛ به مرور تعداد مسلمانان رو به فزونى گذاشت. در اين بين كسانى كه نه براى خدا و از سر اخلاص، بلكه به خاطر اهداف مادى مسلمان شده بودند، از راه رسيدند و از اين رهگذر منافقان شكل گرفتند.

خداى تعالى در سوره حجرات مى‌فرمايد :

 

(قالَتِ الاْعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُوْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أسْلَمْنا وَ لَمّا يَدْخُلِ اْلإيمانُ في قُلُوبِكُم )[1]

«اعراب باديه‌نشين گفتند: ايمان آورديم. بگو: شما ايمان نياورديد، بلكه بگوييد: اسلام آورديم، و هنوز ايمان وارد دل‌هاى شما نشده است.»

بتدريج صبر و استقامت در ميان مسلمانان كم شد؛ لذا خداوند مى‌فرمايد: «اْلآنَ خَفَّفَ اللهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أنَّ فيكُمْ ضَعْفآ» چون ضعيف شديد، خدا به شما تخفيف داد؛ به همين دليل اگر 1000 نفر باشيد، مى‌توانيد در مقابل 2000 نفر بايستيد، به شرط آنكه «صابر» باشيد؛ يعنى بايد معنويت در شما وجود داشته باشد كه بدون معنويت پيشرفتى نداريد.

 

آموزههاى آيه

اين دو آيه به ما مى‌فهماند كه اگر دشمن خواست به كشور اسلامى هجوم آورد، دفاع بر همه واجب است، ولى اگر بيشتر مردم نرفتند، كسانى كه باقى مانده‌اند بايد دفاع كنند، مشروط بر آنكه اميد پيروزى داشته باشند.

در روزهاى نخستين دفاع مقدس، دشمن با تجهيزات كامل وارد خاك ما شد، امّا جوانان غيور ما با آنكه آمادگى لازم نداشتند، با توكّل بر خدا و با سلاح‌هاى ساده و كوچك مقابل او ايستادند.

در غائله كردستان، با فرمان امام خمينى مردم حركت كردند و آنجا را از لوث منافقان آزاد كردند. در آن زمان مردم به خداى تعالى، قيامت و به حقيقت اسلام اعتقاد راسخ داشتند. در اوايل جنگ، با وجود همه‌ى بى‌نظمى‌ها، نابلدى‌ها و تلفاتى كه داشتيم، رزمندگان ما پيشرفت مى‌كردند. هنگامى كه خرمشهر آزاد شد و محاصره آبادان شكست، نيروهاى دشمن همه چيز را گذاشتند و فرار كردند و اين يك معجزه بود.

وقتى سرزمين اسلامى مورد هجوم بيگانگان واقع مى‌شود، بايد دفاع كرد. آن زمان، وقت تصفيه حساب نيست. ما مسلمانيم؛ كشورمان اسلامى است و در برابر دشمن بايد خورده حساب‌هاى شخصى و اختلافات را كنار بگذاريم. دفاع از مسلمانان واجب است.

نبايد گفت بهتر كه دشمن بيايد، فلانى را ساقط كند و ديگرى را جاى او بنشاند! در اين صورت دوباره همان وضع بى‌دينى، فساد و هرزگى زمان شاه به وجود مى‌آيد. در آن زمان مساجد از جوان‌ها خالى بود، ولى امروز جوانان بسيارى در شهرهاى مختلف رو به سوى خدا دارند. درست است برخى، افراطى‌گرى مى‌كنند، امّا در مجموع روبه خدا دارند.

 

روایت

روايات در يك تقسيم دو دسته‌اند؛ دسته‌اى مى‌گويند مؤمنان راستين كم هستند. امام صادق عليه السلام مى‌فرمود: «اگر سه نفر داشتم، همه چيز را مى‌گفتم».

دسته‌ى ديگر روايات، ]ايمان را درجه‌بندى كرده، هر كسى را صاحب درجه‌اى مى‌دانند؛ به عنوان مثال در يك روايت مى‌فرمايد :[ ايمان هفت درجه است و هر كس درجه‌اى از آن را دارد، امّا نبايد از كسى كه دو درجه ايمان دارد مانند كسى كه داراى سه درجه است، توقع داشت.

يكى از خدمتگزاران امام صادق عليه السلام گويد :

زمانى كه امام صادق عليه السلام در «حيره» به سر مى‌برد، مرا با گروهى از يارانش براى انجام كارى فرستاد. هنگامى كه بازگشتيم، بسيار خسته بودم و به بستر خود، در زيرزمين منزلى كه در آن بوديم، رفتم. امام صادق عليه السلام كنار بستر من آمد و از من گزارش ماموريتى را كه برعهده داشتيم، خواست، كه ارائه كردم و ايشان هم خدا را بر موفقيّتى كه به دست آمده بود، سپاس گفت.

پس از آن سخن از گروهى به ميان آمد و من گفتم: فدايت شوم! ما از آنها بيزاريم؛ چون به آنچه ما عقيده داريم، عقيده ندارند.

فرمود: آنها دوستدار ما هستند و چون آنچه را شما مى‌گوييد، نمى‌گويند، از آنها بيزارى مى‌جوييد؟

عرض كردم: آرى.

فرمود: ما هم عقايدى داريم كه شما نداريد، آيا سزاوار است كه ما هم از شما بيزارى بجوييم؟

عرض كردم: نه، قربانت گردم!

فرمود: نزد خداوند هم حقايقى هست كه نزد ما نيست، گمان دارى كه خدا ما را به اين سبب از خود مى‌راند؟» عرض كردم: «به خدا سوگند نه، قربانت گردم! پس چه كنيم؟

فرمود: آنها را دوست بداريد و از آنها بيزارى مجوييد؛ چراكه برخى از مسلمانان يك سهم، برخى دو سهم، برخى سه سهم، برخى چهار سهم، برخى پنج سهم، برخى شش سهم و برخى هفت سهم از ايمان دارند؛ پس سزاوار نيست، آن كه دو سهم دارد، بر آن كه يك سهم دارد؛ آن كه سه سهم دارد، بر آن كه دو سهم دارد؛ آن كه چهار سهم دارد، بر آن كه سه سهم دارد؛ آن كه پنج سهم دارد، بر آن كه چهار سهم دارد؛ آن كه شش سهم دارد، بر آن كه پنج سهم دارد و آن كه هفت سهم دارد، بر آن كه شش سهم از ايمان دارد، سخت بگيرد. سپس فرمود: برايت مثالى بزنم :

مردى بود كه همسايه‌اى نصرانى داشت و او را به اسلام دعوت نمود. او اجابت كرد و مسلمان شد. چون سحر شد، درِ خانه‌اش آمد و در زد. گفت: كيستى؟ گفت: من فلانى هستم، وضو بگير و لباس بپوش تا برويم براى نماز. تازه مسلمان، وضو گرفت و لباس پوشيد و براى نماز حاضر گشت. هر دو نماز بسيار خواندند. پس از آن نماز صبح خواندند و صبر كردند تا صبح روشن شد.

نصرانى خواست به منزل برود، آن مرد به او گفت: كجا مى‌روى؟ روز كوتاه است و الآن ظهر است، نماز ظهر را بخوانيم!

پس نشست تا نماز ظهر را خواند. خواست برود، گفت: نماز عصر نزديك است. صبر كرد و نماز عصر را خواند. خواست برود، گفت : نماز مغرب را هم بخوان و اين وقتش كوتاه است؛ پس او را نگه داشت و نماز مغرب را نيز خواند. باز خواست برود، گفت: يك نماز ديگر باقى مانده، صبر كن نماز عشا را بخوانيم! پس هر دو نماز را خواندند و از يكديگر جدا شدند.

چون سحر شد، مسلمان ناوارد، درِ منزل نصرانى تازه مسلمان را كوبيد. گفت: كيستى؟ خود را معرفى كرد و گفت: وضو بگير و لباس بپوش تا برويم نماز بگذاريم! تازه مسلمان گفت: براى اين دينت شخصى را پيدا كن كه بيكارتر از من باشد؛ من مردى بينوا و داراى عيال و فرزندانم.

پس امام صادق عليه السلام فرمود: او را به نصرانيت بازگرداند و مانند اولش شد. يعنى او را در چنين فشارى قرار داد كه از دين محكمى بيرونش آورد.[2]

 

در گذشته، وقتى يك جوان يا نوجوان به مسجد مى‌آمد، اگر كمترين اشتباهى مى‌كرد، پيرمردها داد و فرياد بر سرش مى‌زدند و بيرونش مى‌كردند؛ او هم از مسجد زده مى‌شد، ولى امروز افراد مسن خوشحالند كه جوان‌ها به مسجد مى‌آيند و امور شرعى را ياد مى‌گيرند. اگر بعضى از آنها كمى شيطنت كنند، بايد با زبان خوش با آنها سخن گفت تا تشويق شوند؛ نه اينكه دلسردشان كنند!

 

[1] ـ حجرات، 14.

[2] ـ كافى، 2، 42.


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید