تفسير سوره انفال، آيه 24

يكى ديگر از مصاديق حيات «علم» است. منظور از علم، شناخت پروردگار و علم توحيد است؛ يعنى اينكه بفهمد خداى تعالى از رگ گردن به او نزديك‌تر است؛ ملتفت شود كه خداى تعالى محور وجود و حركت همه‌ى موجودات است؛ جز او، كسى از خود چيزى ندارد و همه معدومند؛ اگر او اراده نمى‌كرد، نبودند و اگر اراده فرمايد، چشم بر هم زدنى همه نيست مى‌شوند.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تفسير سوره انفال، آيه 24،  جلسه  15، چهارشنبه   1394/12/12

آیت الله سید علی محمد دستغیب

يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ اِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ وَ اعْلَمُوا أنَّ اللهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أنَّهُ اِلَيْهِ تُحْشَرُونَ(24)

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! هنگامى كه خدا و رسول شما را به چيزى مى‌خوانند كه به شما حيات مى‌بخشد، اجابت كنيد و بدانيد كه خداوند ميان آدمى و قلب او حائل مى‌شود و همه نزد او محشور مى‌شويد.

يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ؛ خداى تعالى در قرآن كريم مطالبى را بيان فرموده كه توضيح و تبيين آن با رسول خدا صلّى الله عليه و آله است. آنچه پيامبر مى‌فرمايد، از چارچوب كلى قرآن و وحى بيرون نيست. اگر مؤمنان فرمايشات خدا و پيامبر را بپذيرند و به آن عمل كنند، موجب حيات آنان مى‌شود.

اِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ؛ آنچه باعث حيات فردى و اجتماعى انسان مى‌شود چيست؟ با توجّه به سير آيات تاكنون، مى‌توان گفت يكى از چيزهايى كه موجب حيات فرد و جامعه مى‌شود «جهاد فى سبيل الله» است. دفاع از حريم اسلام و وطن بر همه واجب است؛ چه فقيه حكم جهاد بدهد و چه ندهد. جهاد در برابر دشمن متجاوز، از آن جهت حيات است كه در صورت پيروزى، هم فرد و هم جامعه مسرور و بانشاط مى‌شود، اگر هم به شهادت انجامد، فوز عظيم است.

(وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ أمْواتآ بَلْ أحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ )[1]

«و هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شده‌اند، مردگانند! بلكه زنده‌هايى هستند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند.»

هنگامى كه دشمن به سرزمينى حمله مى‌كند، همه‌ى منافع مادى و معنوى آنان را هدف مى‌گيرد؛ جان، مال، امنيت، آبرو و اعتقادات كشور به تصرف بيگانگان درمى‌آيد و اين يعنى مرگ جامعه، ولى اگر مردم در برابر دشمن متجاوز به دفاع برخيزند، به چنين سرنوشت هلاكت‌بارى گرفتار نمى‌شوند.

همچنين دفاع از حريم خود و خانواده، در برابر تعرض ديگران نيز مصداقى از جهاد و حيات است. اگر در راه دفاع از جان، مال، آبرو و ناموس ناچار شود، حتّى مى‌تواند متجاوز را به قتل برساند، مشروط بر آنكه راه ديگرى براى دفع شرّ نباشد. در اين حيات، آزادى است؛ چراكه به دستور پروردگار دفاع كرده است.

دفاع از خود در برابر تهمت‌ها و دروغ‌هاى ديگران جايز و گاه لازم است، ولى مقابله به مثل جايز نيست. در مقابل ناسزا، مى‌توان شكايت كرد، امّا مقابله به مثل، خير. از دوستان و رفقاى خود هم بايد دفاع كرد.

جامعه‌اى كه افراد آن از خود دفاع نمى‌كنند يا چنان خفقان و وحشت، فراگير شود كه كسى جرأت دفاع از خود را نداشته باشد، جامعه‌اى مرده است. بى‌شك اگر به دستورهاى قرآن و سنّت عمل مى‌كردند به چنين روزى نمى‌افتادند.

 

مصاديق ديگر حيات

اجابت خدا و رسول منحصر در جهاد نيست و در نتيجه حيات، مصاديق ديگرى نيز دارد كه يكى از آنها اين است كه مردم از نظر زندگى مادى در رفاه باشند؛ فقير كم باشد و اقتصاد مردم تأمين باشد.

]براى رسيدن به اين حيات و زندگى مطلوب، دو كار بايد كرد؛[ اول اينكه طبقه ثروتمند جامعه وظيفه‌ى شرعى و قانونى خود را در برابر زيردستان انجام دهند؛ يعنى حقوق واجب خود از قبيل خمس، زكات، كفّارات و نفقات را بپردازند و به علاوه با برادران دينى خود مواسات كنند؛ يعنى آنان را در اموال و دارايى‌هاى خود شريك نمايند.

دوم اينكه حاكمان جامعه به اقتصاد كشور رونق دهند. بى‌شك اگر احكام اسلام مطابق نظر فقهاى عدول پياده شود؛ افراد مؤمن متعهد و متخصص مديريت اقتصاد كشور را در دست گيرند و جلوى اسراف و فساد گرفته شود، جامعه پيشرفت مى‌كند؛ ازدواج رونق مى‌گيرد؛ بنيان خانواده محكم مى‌شود و مردم مى‌فهمند حاكمان كاربلد و مؤمن در رأس قرار دارند. بدين ترتيب اقتصاد اسلامى، دنيا و آخرت مردم را تأمين مى‌كند و جامعه حيات مى‌يابد.

ظهور كامل اين حيات، در زمان حضرت مهدى عجّل الله تعالى فرجه است.

يكى ديگر از امورى كه باعث حيات مى‌شود، عمل صالح است؛

(مَنْ عَمِلَ صالِحآ مِنْ ذَكَرٍ أوْ أُنْثى وَ هُوَ مُوْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً )[2]

«هر مرد و زنى كه كار نيكى انجام دهد و مؤمن باشد، او را به زندگى پاكيزه‌اى حيات مى‌بخشيم.»

از مصاديق عمل صالح در اين آيه «قناعت» گفته شده است. قناعتى كه در برابر حرص باشد، نه به معناى سكوت در برابر ظلم.

 

علم، مصداق ديگر حيات

يكى ديگر از مصاديق حيات «علم» است. منظور از علم، شناخت پروردگار و علم توحيد است؛ يعنى اينكه بفهمد خداى تعالى از رگ گردن به او نزديك‌تر است؛ ملتفت شود كه خداى تعالى محور وجود و حركت همه‌ى موجودات است؛ جز او، كسى از خود چيزى ندارد و همه معدومند؛ اگر او اراده نمى‌كرد، نبودند و اگر اراده فرمايد، چشم بر هم زدنى همه نيست مى‌شوند.

چنين حياتى اگر با عنايت خداى تعالى نصيب شود، انسان مى‌فهمد زندگى دنيا هيچ ارزشى ندارد كه اگر به اندازه بال پشه‌اى نزد خدا ارزش داشت، اجازه نمى‌داد آب خوش از گلوى كفّار پايين رود.

اميرالمؤمنين درباره دنيا چنين مى‌فرمايد :

«حُبُّ الدُنيا رَأسُ كُلُ خَطيئَه»[3]

«محبّت دنيا اصل هر گناهى است.»

«أكبَرُ الاكَبائر حُبُّ الدُنيا»

«بزرگ‌ترين گناه كبيره، محبّت دنياست.»

«اِنّما الدُنيا شَرَكٌ وَقَعَ فيه مَن لا يَعرِفُهُ»[4]

«دنيا دامگاه است. هر كس آن را نشناسد در آن گرفتار مى‌شود.»

همچنين مى‌فرمايد :

«وَ لاَلفَيتُم دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ»[5]

«آن گاه مى‌ديديد كه ارزش دنياى شما نزد من، از آب دماغ بز سرماخورده‌اى كمتر است.»

تا وقتى حيات معنوى نصيب انسان نشده، دنيا در چشمش ارزشمند است. حكايات روايات و آيات قرآن در اين باره بسيار زياد است.

(اعْلَمُوا أنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الاْمْوالِ وَ الاْوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أعْجَبَ الْكُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرّآ ثُمَّ يَكُونُ حُطامآ وَ فِي اْلآخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا اِلّا مَتاعُ الْغُرُورِ)[6]

«و بدانيد كه زندگانى دنيا، بازى و سرگرمى و آراستگى و فخرفروشى ميان شما و زياده‌خواهى در اموال و اولاد است؛ مانند بارانى كه گياهانش كشاورزان را به شگفتى مى‌آورد، سپس خشك شود و آن را زرد بينى و سپس تبديل به خاشاك شود و در آخرت عذابى سخت (يا) آمرزش و خشنودى پروردگار است و زندگى دنيا جز متاع فريبنده نيست.»

وَ اعْلَمُوا أنَّ اللهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ؛ بعد از اينكه دانستيم از مصاديق حيات، علم است، اكنون خداى تعالى به صيغه‌ى امر دستور مى‌دهد «اِعلَمُوا» يعنى بدانيد كه خدا بين انسان و قلبش حائل مى‌شود.

در سوره «طلاق» مى‌فرمايد :

(اللهُ الَّذي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الاْرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الاْمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أنَّ اللهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ وَ أنَّ اللهَ قَدْ أحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمآ)[7]

«خداست كه هفت آسمان و از زمين مانند آن را آفريد و امر او ميان آنها در جريان است تا بدانيد كه خدا بر همه چيز تواناست و علم او بر همه چيز احاطه دارد.»

تمام بساط آفرينش براى رسيدن به همين علم است.

 

مركزيت قلب

قلب، مركز حيات مادى بدن است و اگر چند ثانيه از كار بايستد، انسان مى‌ميرد. جز مغز ساير اعضا چنين نقش حياتى ندارند. احاطه، نزديكى و فعاليت خداى تعالى براى بشر، از قلب بيشتر است؛ يعنى بيشتر از آنكه حيات وابسته به قلب باشد، وابسته به خداى تعالى است و اراده‌ى او بر اين قلب احاطه دارد. او از قلب و از ساير اعضاء و جوارح به انسان نزديك‌تر است.

امّا قلب در لسان شارع، مركز ادراكات و ارداه‌ى انسان است و از آن به عقل و فطرت نيز تعبير مى‌شود. پس منظور از آن، اين قلب صنوبرى كه در سينه مى‌تپد، نيست. اراده‌ى خداى تعالى فوق اين قلب است؛ يعنى اگر قلب ميل به انجام كارى كند، امّا خداوند اذن ندهد، نمى‌شود يا برعكس، اگر قلب انجام كارى را نخواهد، امّا خدا بخواهد، مى‌شود. به تعبير ديگر او مانع ميل قلب مى‌شود يا ميل آن را مى‌گرداند. لذا خداى تعالى را «مُقَلِّبَ القُلوب» يعنى گرداننده‌ى قلب‌ها مى‌خوانيم. بنابراين خداست كه بين انسان و قلب او يعنى اراده‌ى او حائل مى‌شود.

حافظ مى‌فرمايد :

بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار         كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم

اين بيت، فهمى است كه ناشى از علم اليقين، عين اليقين و بعضآ حق اليقين است و خدا بايد عنايت كند؛ به سعى و كوشش فراهم نمى‌شود؛ به رياضت كشيدن نيست؛ فقط مى‌توان از خدا خواست و به دامان حضرات معصومين عليهم السلام متوسل شد تا خداوند به عنايت خود و از بركت ايشان تفضلى فرمايد. به تعبير امام صادق عليه السلام :

«العلمُ نُورٌ يَقذِفُهُ الله في قَلبِ مَن يَشَاء أن يَهدِيَه»[8]

«علم نورى است كه خداوند در قلب هر كس بخواهد هدايتش كند، مى‌اندازد.»

«قَذف» يعنى فرو بردن و چسباندن. براى كسب نور معرفت، به تعبير حضرت آيت الله العظمى نجابت، صحبت از يك عمر نماز، روزه، قرآن و عبادت نيست. اين‌ها همه مقدمه‌اند و تا آخر عمر بايد باشند، امّا انوار عبادات قابل مقايسه با آن نورى كه خدا عنايت مى‌كند، نيست؛ مثل شمعى در برابر خورشيد. البته اين عبادات نورانيت زيادى دارند، ولى آنچه خدا مى‌دهد، متناسب به خود اوست و آنچه ما كسب مى‌كنيم، به اندازه خودمان است.

«بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار»

منظور از «هستى حافظ» همه‌ى «من»هايى است كه انسان از كودكى با آنها سر و كار دارد و به هر كه نگاه مى‌كند، من مى‌گويد. اين من تا كجا ادامه دارد؟ آيا وقتى مرگ فرا مى‌رسد، علم من، زور من، چشم و گوش و زبان من، اعتبارى دارد؟ بايد اين من‌ها برداشته شود تا واضح شود كه همه كاره‌ى ما خداست؛ هر چه داريم عنايت اوست؛ همه‌ى عالم فقير درگاه اويند و او غنىّ بالذات است.

«كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم»

منظور از «كس» هر كسى نيست؛ اهل معرفت مى‌فهمند كه غير خدا، همه هيچند.

وَ أنَّهُ اِلَيْهِ تُحْشَرُونَ؛ بعد از آنكه انسان فهميد خداى تعالى بين او و قلبش حائل مى‌شود، بايد بداند كه حشر او به سوى خداست، نه فقط در قيامت، بلكه همين امروز هم حشر، بعث و قيامت وجود دارد، لكن بايد فهيمد!

تفسير «صافى» رواياتى در تبيين و تفسير آيه، در ذيل آن آورده است كه به برخى از آنها اشاره مى‌شود.

از جمله مصاديق حيات و اجابت خدا و رسول، پذيرش ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام است.

عن الصادق عليه السلام: «نَزَلَتْ في وِلايَةِ عَليّ عليه السلام»

امام صادق عليه السلام فرمود: «آيه درباره ولايت على عليه السلام نازل شده است.»

«يَملِكُ تَقَلُّبَ القلوب مِن حالٍ اِلى حال»

«مالك تغيير قلب از حالى به حال ديگر است.»

«أنْ يَحولَ بَينَه وَ بَينَ مَايُريد»

«بين انسان و آنچه اراده كرده حائل مى‌شود.»

گاه اراده‌ى انسان با وجود تلاش زيادى كه براى هدفى كرده است، سست مى‌شود و اين براى مؤمن خير و عنايت خداست.

امام باقر عليه السلام فرمودند :

«يَحُولُ بَيْنَ المُومِن و مَعصِيَتِه أنْ تَقودَه اِلى النارِ وَ بَينَ الكافِرِ وَ بَينَ طَاعَتِه أن يَستَكمِلَ بِها الإيمان»

«خداوند بين مؤمن و گناهى كه او را به آتش مى‌كشاند، فاصله مى‌شود و بين كافر و عبادتى كه ايمانش با آن كامل مى‌شود، حائل مى‌شود.»

كسى كه هر روز، و بعد از هر نماز اين دعا را مى‌خواند و از صميم قلب آن را از خدا مى‌خواهد: «يا مُقَلِّبَ القُلُوب ثَبِّت قَلبي عَلى دينک» به محض آنكه دلش به سوى معصيت كشيده مى‌شود، خدا مانعش مى‌شود و او را حفظ مى‌كند، مگر آنكه خودش تغيير رويه دهد؛ يعنى بخواهد به همه چيز پشت پا بزند و گناه كند.

اينكه بين كافر و مؤمن شدنش فاصله مى‌اندازد، بخاطر آن است كه او بنا ندارد مؤمن شود، حتّى اگر حرف حق را به او بشنوانند، او نمى‌شنود. اگر ذره‌اى به سوى ايمان ميل كند، دوباره باز مى‌گردد؛ چراكه بنايش بر ايمان آوردن نيست، وگرنه در صورتى كه واقعآ بخواهد به سوى خداى تعالى بيايد، خداوند كمكش مى‌كند و با آغوش باز او را مى‌پذيرد. رضاى او در هدايت مردم است، نه در گمراهى و جهنّمى شدن آنها.

امام صادق عليه السلام درباره اين آيه مى‌فرمايد :

«يَحُولُ بَينَه وَ بَينَ أنْ يَعلَم أنّ الباطلَ حقّ»

«بين انسان و اينكه باطل را حق بداند، حائل مى‌شود.»

اگر باطل بخواهد با لباس حق، مؤمن را گول بزند، خدا مانعش مى‌شود و اجازه نمى‌دهد باطل در نظر او به صورت حق نمودار شود؛ چراكه وى بدنبال حق است و از خدا مى‌خواهد حق را برايش آشكار كند.


[1]ـ آل عمران، 169.

[2]ـ نحل، 97.

[3]ـ وسائل الشيعه، 16، 9.

[4]ـ غرر الحكم، 272.

[5]ـ نهج البلاغه، خطبه 3.

[6]ـ حديد، 20.

[7]ـ طلاق، 12.

[8]ـ مصباح الشريعه، 16.


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید