تفسير سوره انفال،آیه 20

همه‌ى ما بايد كمى به خود مراجعه و درباره خويش تأمل كنيم! ما چه بوديم؛ امروز چه هستيم و فردا چه خواهيم شد؟ ابتداى انسان نطفه، امروزش منبع كثافات و فردا جيفه است. چنين كسى چه جايى براى «من من» دارد؟ بنابراين بايد به خدايى كه خالق ماست و همه‌ى اين عالم و نعمت‌هاى بى‌شمار آن را براى ما خلق كرده، ايمان آوريم و كمى او را بشناسيم!

قرآن كتاب انسان ساز و سراسر آياتش، از ابتدا تا انتها درس توحيد است، بشرط آنكه آن را بخوانيم و در آن توجّه و تأمل كنيم. آموختن اندكى صرف و نحو عربى، بيشتر معانى قرآن را قابل فهم مى‌كند. قرآن كريم همه چيز را به خدا رجوع مى‌دهد و مدبّريت و توحيد او را خاطرنشان مى‌كند.

تفسير سوره انفال، جلسه 12، آيه 20، چهارشنبه 1394/11/28

آیت الله سید علی محمد دستغیب

  بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أطيعُوا اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أنْتُمْ تَسْمَعُونَ(20)

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از خدا و پيامبرش اطاعت كنيد و در حالى كه مى‌شنويد، به او پشت نكنيد!

يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أطيعُوا اللهَ وَ رَسُولَهُ؛ بعد از آنكه در آيه قبل فرمود «أنَّ اللهَ مَعَ الْمُوْمِنينَ» در اينجا خطاب به مؤمنان مى‌فرمايد : «از خدا و رسولش اطاعت كنيد و به او پشت نكنيد، در حالى كه مى‌شنويد!»

خطاب آيه در ظاهر به مسلمانانى است كه جنگ بدر را درك كردند و يارى خدا به مؤمنان را ديدند، اكنون خداوند به آنان فرمان مى‌دهد با طوع و رغبت در مقابل پروردگار يكتا سر فرود آوريد و از او اطاعت كنيد! همچنين از پيامبر خدا كه فرستاده‌ى بر حقّ اوست و با معجزات آشكار براى هدايت شما آمده، اطاعت كنيد! از همين جا معلوم مى‌شود برخى از همان مسلمان‌ها بطور كامل مطيع پيامبر نبوده، نفسشان زير بار حضرت نمى‌رفت.

اين درباره كسانى كه محضر پيامبر را درك كردند و كمتر روزى مى‌گذشت كه علامت و معجزه‌اى از ايشان نبينند، امّا قرآن براى تمام زمان‌ها و تمام انسان‌ها تا روز قيامت نازل شده است و منحصر به گروه و زمان خاصى نيست؛ پس آيه شامل حال ما نيز مى‌شود.

هيچ كدام از ما پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله را نديده‌ايم، ولى با مراجعه به قلب خود مى‌فهميم كه خالقى داريم.

به امام جعفر صادق عليه السلام گفته شد: خداى خود را به چه شناختى؟

فرمود: هنگامى كه حصار در بسته‌ى لغزنده‌ى نرمى را مى‌بينم كه در آن هيچ شكاف و سوراخ ظاهرى نيست (تخم پرندگان) مايعى سيمگون و مايعى زرّين در آن است و از همين دژ سربسته، طاووس، كلاغ، شاهين و گنجشك به وجود مى‌آيد، مى‌دانم براى خلق، آفريدگارى است.

به آن حضرت گفته شد: چه دليلى در دست است كه جهان را صانعى است؟

فرمود: بيشترين آن دلايل در خود من است؛ زيرا آن را از دو حال بيرون نمى‌بينم؛ يا اينكه خودم موجود بوده‌ام و خود را خلق كرده‌ام كه اين محال است، يا آنكه من معدوم بوده‌ام و خود (نفس خويش) را آفريده‌ام. چگونه ممكن است معدوم چيزى بيافريند؟ چون اين دو صورت را باطل يافتم، دانستم براى من صانع و مدبّرى است.[1]

خداى تعالى فقط در سوره «نحل» هشت مرتبه مى‌فرمايد «جَعَلَ لَكُم» يعنى «براى شما قرار داد» و در تمام قرآن بيست و شش مرتبه اين عبارت را تكرار كرده، هر بار به نعمتى از نعمت‌هاى خود اشاره فرموده است.

 

اين همه آيات، درون و برون انسان قرار داده است تا تسليم او شود؛ به يكتايى او اعتراف كند و بفهمد موثرى جز او نيست. در پيشامدهاى مختلف بايد دست خدا را ديد و هر اتّفاق خوب و بدى را نعمت او دانست، حتّى وقتى كسى ظلمى مى‌كند، عملش محكوم است، ولى اين ظلم براى مظلوم، از آن جهت كه خواست خداست، اثر تربيتى دارد و انسان را از بند خود رها مى‌كند. همچنان كه دوستان رزمنده ما در جبهه‌ها، هم شاكر پروردگار بودند و هم صدام و صداميان را لعن مى‌كردند؛ بنابراين بايد متوجّه بود كه هر نعمت و نقمتى از خداست و فقط او موثر مستقل است؛ قلب همه دست اوست و او صاحب و مالك همه‌ى عالم است. بايد بفهميم كه از خود چيزى نداريم و در برابر او، بنده‌ى ضعيفِ ذليلِ فقيرِ مسكين هستيم و دست از خود برداريم!

 

وَ رَسُولَهُ؛ به اقتضاى ايمان به خدا و اطاعت از او، بايد به رسول او نيز ايمان آورد و اطاعتش كرد؛ چراكه اگر دستورى مى‌دهد، از طرف خداست؛ پس بايد با ميل و رغبت از او اطاعت كرد! آيا نبايد شكر منعم را بجا آورد؟ شكر منعم يعنى اطاعت از دستورات او.

 

وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ؛ اگر كسى خود را مدبّر و همه كاره‌ى خود مى‌داند و نيازى به اطاعت از خدا و پيامبر نمى‌بيند، زمانى كه به بيمارى لاعلاجى مبتلا مى‌شود، خود را درمان كند يا وقتى مرگش فرا مى‌رسد، از آن فرار كند. آيا كسى مى‌داند فردا چه بر سرش مى‌آيد يا در كدام سرزمين مرگش مى‌رسد؟

(اِنَّ اللهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الاْرْحامِ وَ ما تَدْري نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَدآ وَ ما تَدْري نَفْسٌ بِأيِّ أرْضٍ تَمُوتُ اِنَّ اللهَ عَليمٌ خَبيرٌ)[2]

 

«همانا خداست كه علم قيامت نزد او است؛ باران را فرو مى‌فرستد و آنچه را در رحم‌هاست مى‌داند و هيچ كس نمى‌داند فردا چه بدست مى‌آورد و هيچ كس نمى‌داند در كدام سرزمين مى‌ميرد. خدواند دانا و آگاه است.»

همه‌ى ما بايد كمى به خود مراجعه و درباره خويش تأمل كنيم! ما چه بوديم؛ امروز چه هستيم و فردا چه خواهيم شد؟ ابتداى انسان نطفه، امروزش منبع كثافات و فردا جيفه است. چنين كسى چه جايى براى «من من» دارد؟ بنابراين بايد به خدايى كه خالق ماست و همه‌ى اين عالم و نعمت‌هاى بى‌شمار آن را براى ما خلق كرده، ايمان آوريم و كمى او را بشناسيم!

قرآن كتاب انسان ساز و سراسر آياتش، از ابتدا تا انتها درس توحيد است، بشرط آنكه آن را بخوانيم و در آن توجّه و تأمل كنيم. آموختن اندكى صرف و نحو عربى، بيشتر معانى قرآن را قابل فهم مى‌كند. قرآن كريم همه چيز را به خدا رجوع مى‌دهد و مدبّريت و توحيد او را خاطرنشان مى‌كند.

 

وَ أنْتُمْ تَسْمَعُونَ؛ وظيفه‌ى همه‌ى مسلمانان اين است كه دستورات پيامبر را بعد از آنكه شنيدند، بكار گيرند؛ نه مانند يهوديان كه سخنان بيامبرانشان را مى‌شنيدند و اعتنا نمى‌كردند.

 

جريان اراده‌ى الهى

امام صادق عليه السلام فرمود :

قنبر، غلام على عليه السلام، ايشان را بسيار دوست مى‌داشت و چون حضرتش بيرون مى‌رفت، با شمشير دنبال او روان مى‌شد. شبى مولا، او را ديد و فرمود: اى قنبر، چه قصد دارى؟

گفت: آمده‌ام دنبال شما يا اميرالمؤمنين!

فرمود: تو مرا از اهل آسمان پاسبانى مى‌كنى يا اهل زمين؟

گفت: نه، از اهل زمين.

فرمود: اهل زمين با من كارى نكنند جز به اذن خدا، پس برگرد! او نيز برگشت.[3]

اگر تيغ عالم بجنبد زجا         نبرد رگى تا نخواهد خدا

اگر تمام مردم عالم جمع شوند، نمى‌توانند مرگ كسى را دقيقه‌اى جلو يا عقب بيندازند. اگر همه براى طول عمر كسى دعا كنند يا نفرينش كنند تا زودتر بميرد، بدون اذن خدا اجابت نخوهد شد.

حضرت سليمان، ساعتى از روز را در ايوان قصر خود مى‌نشست و به مشكلات مردم رسيدگى مى‌كرد. هر كس تقاضا يا شكايتى داشت و يا مشكلى برايش پيش مى‌آمد، در آن ساعت نزد سليمان مى‌رفت و از كمك يا راهنمايى او بهره مى‌گرفت.

روزى مردى با رنگ و روى پريده و حال پريشان، دوان‌دوان خود را به او رساند.

سليمان پرسيد: اى مرد چه شده؟ چرا اين قدر مضطرب و پريشانى؟

مرد در حالى كه صدايش مى‌لرزيد گفت: اى پيامبر خدا! امروز وقتى از خانه به دكانم مى‌رفتم، عزرائيل را ديدم كه با خشم و غضب به من نگاه مى‌كند. با خود گفتم: حتمآ مى خواهد جان مرا بگيرد.

حضرت سليمان گفت: آيا كارى از دست من بر مى‌آيد؟

مرد خود را به او نزديك كرد و با التماس گفت: به باد فرمان بده تا مرا به دورترين نقطه‌ى اين دنيا، به هندوستان ببرد. شايد عزرائيل در آنجا نتواند مرا پيدا كند.

سليمان به باد فرمان داد تا با شتاب او را به هندوستان ببرد. روز بعد، وقتى براى رسيدگى به كارهاى مردم در ايوان قصر نشسته بود، چشمش به عزرائيل افتاد كه از آنجا عبور مى كرد. او را نزد خود فرا خواند. عزرائيل با ادب و احترام روبروى حضرت سليمان ايستاد.

سليمان به او گفت: علت اینکه با خشم به آن مرد بيچاره نگاه كردی چه بود؟ نزديك بود از ترس جان از بدنش بيرون برود.

عزرائيل گفت: اى پيامبر خدا! نگاه من به آن مرد از روى خشم نبود، بلكه از روى تعجب بود.

سليمان پرسيد: تعجب براى چه؟

عزرائيل گفت: ديروز پروردگار به من فرمان داد جان او را در هندوستان بگيرم. وقتى او را در اين شهر ديدم با تعجب به خود گفتم: اين مرد اگر بال هم در بياورد نمى‌تواند خود را در همين روز به هندوستان برساند!

حضرت سليمان آهى كشيد و گفت: بيچاره نمى‌دانست كه از تقدير نمى‌تواند فرار كند.

خداى تعالى هر لحظه، از در و ديوار خود را به ما نشان مى‌دهد، لكن بشر غافل، اسير ساخته‌هاى خويش است و او را نمى‌بيند.

 

موعظه

گاه انسان حال خوبى پيدا مى‌كند و متوجّه ضعف و نقص خود مى‌شود، امّا دوباره غفلت‌ها، آرزوها و گناهان او را احاطه كرده، كاستى‌هاى خود را فراموش مى‌كند و اسير نفس مى‌شود.

روزى پيامبر در ميان اصحاب، دايره‌اى بر روى زمين كشيد. سپس خط‌هايى از سوى آن به سمت مركز رسم نمود و خط‌هاى ديگرى از مركز به سمت بيرون دايره كشيد، بطورى كه كاملا از دايره دور مى‌شدند. فرمود: آيا مى‌دانيد اين چيست؟

هر كس چيزى گفت، امّا خود حضرت فرمودند: مركز دايره، انسان است كه در محدوده‌ى عمر قرار گرفته. اين خط‌ها كه به سوى او مى‌آيند، تيرهاى بلا و مصيبت است كه پيوسته او را تهديد مى‌كنند و اين خط‌ها كه از دايره بيرون رفته، آرزوهاى اوست كه بسيار فراتر از عمر اويند.

سخنان، نگاه، حال، صفات و معاشرت با حضرات معصومين عليهم السلام انسان را متوجّه خداى تعالى مى‌كند و به حقيقت خويش متذكر مى‌سازد.

مانند كسانى نباشيد كه چون نصيحت مى‌شنوند، به آن اعتنا نمى‌كنند و مى‌گويند: «ما از اين حرف‌ها زياد شنيده‌ايم.» اگر شنيده‌ايد، چرا عمل نمى‌كنيد؟ گاهى هم مى‌گويند: «اگر اين حرف‌ها درست بود خودشان عمل مى‌كردند.»

شما چكار به ديگران داريد؟ حرف حق را بشنويد و بكار گيريد! مگر قبا و عبا و عمامه براى انسان عصمت مى‌آورد؟ لباس، انسان را عوض نمى‌كند. هر كس چند متر پارچه بر سرش پيچيد و چيزى روى دوشش انداخت، تافته جدا بافته نمى‌شود و نبايد الگوى انسان قرار گيرد. الگوى شما، خداى تعالى و قلب خودتان است به قلب و درون خود نگاه كنيد، ببينيد آيا خدايى داريد يا خير؟ آيا او اين همه نعمت به انسان بخشيده است يا خير؟

به قول اميرالمؤمنين عليه السلام حق را با حق بشناسيد، نه با خلق. هر كس به حق عمل كرد، خوب است، فرقى هم نمى‌كند لباس و شكلش چگونه باشد.

بنابراين نبايد گفت اگر قيامت و حساب و كتابى بود خودشان اين طور نبودند. خدا، پيامبر، دين و معاد همه صحيح است و براى خداى تعالى فرقى نمى‌كند كسى او را بپرستد يا خير. او غنى بالذات است، ولى اين خود انسان است كه اگر اطاعت كرد و حرف شنيد، در دنيا و آخرت سعادتمند مى‌شود؛ ؛ سر و كارش با يك نفر يعنى خداى تعالى است و هم او كفايتش مى‌كند، ولى آن كه اعتنا نكرد و رو گرداند، دائم در اضطراب و ناراحتى است؛ اگر تعريفش كنند، فخر مى‌كند و از خوشحالى خوابش نمى‌برد؛ اگر هم تكذيبش كنند، سخت پژمرده می شود و بعضی از اوقات از شدت غضب و غصه خواب به چشمش نمى‌آيد. كسى كه فقط خود را مى‌شناسد و خدا ندارد اين گونه است.

امّا چرا انسان اين طور باشد؟ چرا خوش نباشد؟ خوشى در بندگى پروردگار و واگذار كردن كارها به اوست، خوشى در اين است كه حتّى اگر در جهنّم افتاد، بگويد: اى اهل جهنّم! من خدا را دوست دارم.

«الَهِي لَو قَرَنْتَنِي بِالأصْفَادِ وَ مَنَعْتَنِي سَيْبَکَ مِنْ بَيْنِ الأشْهَادِ وَ دَلَلْتَ عَلَى فَضَائِحِي عُيُونَ الْعِبَادِ وَ أمَرْتَ بِي اِلَى النَّارِ وَ حُلْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَ الأبْرَارِ مَا قَطَعْتُ رَجَائِي مِنْکَ وَ مَا صَرَفْتُ تَأمِيلِي لِلعَفْوِ عَنْکَ وَ لاَ خَرَجَ حُبُّکَ مِنْ قَلْبِي»[4]

«اى خدا! اگر گردنم را به زنجيرهاى قهرت ببندى و عطايت را از ميان همه‌ى خلق، از من منع كنى و رسوائى‌هايم را در چشم بندگانت عيان سازى و فرمان دهى مرا به آتش دوزخ كشند و ميان من و نيكان جدايى افكنى، باز هرگز رشته اميدم از تو قطع نخواهد شد و از اميدى كه به عفو و بخششت دارم، منصرف نمى‌شوم و محبّتت از دلم بيرون نمى‌رود.»

خوشى واقعى اين است كه در هر وضعى، خدا را بخواهد؛ اگر خدا برايش فقر خواست؛ نعمت خواست؛ همسر خواست؛ فرزند خواست يا نخواست، شاكر او باشد و بگويد: خدايا من فرزند مى‌خواهم تا تربيت شود و يا الله بگويد، اگر هم نشد تسليم امر تو هستم.

راحتى در بندگى خداست و هر كس غير از اين فكر كند، اشتباه كرده، هميشه در تلاطم و اضطراب است.


 

[1] ـ روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، 1، 31.

[2] ـ لقمان، 34.

[3] ـ كافى، 2، 59.

[4] ـ دعاى ابوحمزه ثمالى.

برچسب ها: سوره انفال, آیت الله دستغیب


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید