12 رمضان 1437-1395

دست خدا بسته نيست. اگر قرار باشد كسى با اختيار خود كفر را برگزيند، اكنون كه مؤمن است، از خدا بخواهد و به حضرات معصومين عليهم السلام متوسل شود تا با ايمان از دنيا برود. فراموش نكنيم سخن امام صادق عليه السلام را كه فرمود: دعا، قضايى را كه از آسمان نازل شده و به سختى محكم گرديده، برمى‌گرداند.»حتّى اگر پيامبر و امام هم به انسان خبر دهند كه بى‌ايمان مى‌ميرد، باز امكان تغيير وجود دارد، به شرط آنكه خود شخص از سر صدق و راستى به حضرات معصومين عليهم السلام رجوع كند و بخواهد نجات يابد.

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تفسير سوره هود آيات 35 تا  37

شنبه 1395/03/29

12 رمضان  1437

 

 

 

أمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ اِنِ افْتَرَيْتُهُ فَعَلَيَّ اِجْرامي وَ أنَا بَريءٌ مِمّا تُجْرِمُونَ (35)

مى‌گويند: ]پيامبر[ به خدا دروغ بسته است. بگو اگر به خدا دروغ بسته باشم، گناهش بر من است و من از گناهان شما بيزارم.

 

وَ أُوحِيَ اِلى نُوحٍ أنَّهُ لَنْ يُوْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ اِلّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ (36)

به نوح وحى شد از قوم تو، جز كسانى كه تا كنون ايمان آورده‌اند، كسى ايمان نمى‌آورد؛ پس از آنچه مى‌كردند، غمگين نباش.

 

وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْني فِي الَّذينَ ظَلَمُوا اِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ (37)

كشتى را زير نظر ما و طبق وحى ما بساز و با من درباره ستمگران سخن مگو كه آنان غرق خواهند شد.

 

روايت امروز

قَالَ الرِّضَا عليه السلام مَنْ زَارَنِي عَلَى بُعْدِ دَارِي وَ مَزَارِي أتَيْتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي ثَلاثَةِ مَوَاطِنَ حَتَّى اُخَلِّصَهُ مِنْ أهوالِهَا اِذَا تَطَايَرَتِ الْكُتُبُ يَمِيناً وَ شِمَالا وَ عِنْدَ الصِّرَاطِ وَ عِنْدَ الْمِيزَان»[1]

 

از امام رضا عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «هر كس مرا با دورى خانه‌ام و مزارم زيارت كند، در روز قيامت در سه موقف به سراغش مى‌آيم تا او را از هول و هراس آن مواقف نجات بخشم : هنگام پرواز نامه‌هاى اعمال به دست راست و چپ؛ در كنار صراط و در كنار ميزان.»

 

عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيِّ قَالَ: قُلْتُ لأبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَدْ تَحَيَّرْتُ بَيْنَ زِيَارَةِ قَبْرِ أبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام وَ بَيْنَ زِيَارَةِ أبِيكَ عليه السلام بِطُوسَ فَمَا تَرَى فَقَالَ لِي مَكَانَكَ ثُمَّ دَخَلَ وَ خَرَجَ وَ دُمُوعُهُ تَسِيلُ عَلَى خَدَّيْهِ فَقَالَ زُوَّارُ أبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام كَثِيرُونَ وَ زُوَّارُ قَبْرِ أبِي بِطُوسَ قَلِيلُون»[2]

 

از حضرت عبد العظيم حسنى روايت شده است: به امام جواد عليه السلام عرض كردم: متحيّر مانده‌ام كه قبر حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام را زيارت كنم، يا در طوس قبر پدرت عليه السلام را زيارت نمايم، نظر شما چيست؟ حضرت فرمود: اندكى صبر كن و همين جا بايست تا بازگردم. بعد به اندرون رفت و با چشمى گريان كه اشك بر رخسار مباركش مى‌ريخت بيرون آمد و گفت: زوّار قبر ابا عبدالله عليه السلام بسيارند، ولى زوّار پدرم عليه السلام در طوس اندكند.»

 

از آيت الله مرعشى نجفى نقل شده است :

شب اول قبر يكى از علماء، برايش نماز ليلة الدّفن خواندم، همان نمازى كه در بين مردم به نماز وحشت معروف است. چند شب بعد او را در عالم خواب ديدم. حواسم بود كه از دنيا رفته است. پرسيدم: اوضاع چطور است؟

او كه راضى و خوشحال به نظر مى‌رسيد، رفت توى فكر و پس از چند لحظه، انگار كه از گذشته‌اى دور صحبت كند، شروع كرد به تعريف كرد. وقتى از خيلى مراحل گذشتيم، همين كه بدن مرا درون قبر گذاشتند، روحم به آهستگى و سبكى از بدن خارج شد و از آن فاصله گرفت. درست مثل اينكه لباسى را از تنت درآورى. كم كم ديگر بدن خودم را از بيرون، به طور كامل مى‌ديدم. خودم هم مات و مبهوت شده بودم.

ناگهان متوجه شدم كه از پايين پايم، صداهايى مى‌آيد؛ صداهاى رعب‌آور و وحشت‌افزا! صداهايى نامأنوس كه مو بر بدنم راست مى‌كرد. به زير پايم نگاهى انداختم. از مردمى كه مرا تشيع و تدفين كرده بودند، خبرى نبود. بيابانى بود، برهوت با افقى بى‌انتها و فضايى سرد و سنگين. دو نفر داشتند از دور دست به من نزديك مى‌شدند. تمام وجودشان از آتش بود. آتشى كه زبانه مى‌كشيد و مانع از آن مى‌شد كه بتوانم چشمانشان را تشخيص دهم. انگار داشتند با هم حرف مى‌زدند و مرا به يكديگر نشان مى‌دادند. ترس تمام وجودم را فرا گرفت و بدنم شروع به لرزيدن كرد. خواستم جيغ بزنم، ولى صدايم در نمى‌آمد. تنها دهانم باز و بسته مى‌شد و داشت نفسم بند مى‌آمد. بدجور احساس بى‌كسى و غربت كردم. خدايا به فريادم برس! خدايا نجاتم بده، در اينجا جز تو كسى را ندارم....

همين كه اين افكار را از ذهنم گذراندم متوجّه صدايى از پشت سرم شدم؛ صدايى دلنواز، آرامش بخش، روح‌افزا و زيباتر از هر موسيقى دلنشين! سرم را كه بالا كردم و به پشت سرم نگريستم، نورى را ديدم كه از آن بالا بالاهاى دور دست به سوى من مى‌آمد. هر چقدر آن نور نزديك‌تر مى‌شد، آن دو نفر آتشين، عقب‌تر مى‌رفتند تا بالاخره ناپديد شدند.

نفس راحتى كشيدم و نگاه ديگرى به بالاى سرم انداختم. آقايى را ديدم از جنس نور؛ نورى چشم‌نواز و آرامش بخش. ابهت و عظمت آقا مرا گرفته بود و نمى‌توانستم حرفى بزنم و تشكرى كنم، امّا خود آقا كه گل لبخند بر لبان زيبايش شكوفا بود، سر حرف را باز كرد و پرسيد: ترسيدى؟

من هم به حرف آمدم: بله آقا ترسيدم؛ آن هم چه ترسى! هرگز در تمام عمرم تا به اين حد نترسيده بودم. اگر يك لحظه ديرتر تشريف آورده بوديد، زهره ترك مى‌شدم و خدا مى‌داند چه بلايى سر من مى‌آوردند.

بعد به خودم جرأت داده، پرسيدم: راستى، نفرموديد كه شما چه كسى هستيد.

آقا كه لبخند بر لب داشت و با نگاهى سرشار از عطوفت، مهربانى و قدرشناسى به من مى‌نگريست، فرمود: من على بن موسى الرضا هستم. شما 38 مرتبه به زيارت من آمديد، من هم 38 مرتبه به بازديدت خواهم آمد؛ اين اولين مرتبه‌اش بود، 37 بار ديگر هم خواهم آمد.

قطعآ حضور و سرزدن امام به انسان در عالم برزخ، همراه با گشايش و رفع گرفتارى خواهد بود.

أمْ يَقُولُونَ افْتَراه؛ طبق نظر برخى مفسران اين آيه گرچه در ميان آيات مربوط به حضرت نوح آمده، خطاب به پيامبر اسلام است؛ يعنى همان طور كه كافران به پيامبران گذشته تهمت زدند، به شما هم مى‌زنند و مى‌گويند شما به دروغ خود را فرستاده خدا مى‌خوانيد و به خداوند دروغ مى‌بنديد.

قُلْ اِنِ افْتَرَيْتُهُ فَعَلَيَّ اِجْرامي؛ خداى تعالى به پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله مى‌فرمايد: به آنان بگو: من اگر دروغ گفته باشم، گناه آن بر خود من است، امّا شما به خاطر بت‌پرستى قطعاً گناهكار هستيد؛ زيرا آنچه را با عقل و فطرت خود مى‌فهميد حق است، انكار مى‌كنيد.

خداى تعالى در سوره «الحاقه» مى‌فرمايد :

وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاْقاويلِ * لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ * فَما مِنْكُمْ مِنْ أحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ * وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ )[3]

 

«اگر سخن دروغى بر ما مى‌بست، با قدرت او را مى‌گرفتيم سپس شاهرگش را مى‌بريديم و هيچ يك از شما نمى‌توانست مانع شود و اين (قرآن) مايه تذكّر و يادآورى براى پرهيزكاران است.»

بنابراين اگر قرار باشد پيامبر چيزى به خدا ببندد، خداوند او را مواخذه مى‌كند. بى‌ترديد قرآن كريم وحى پروردگار است و به هيچ وجه سخنان شخص پيامبر نيست. وحى يعنى اتصال خاصى كه پيامبر به خدا دارد و از طريق آن، خداوند آنچه را لازمه هدايت بشر است، به ايشان مى‌فرمايد و حضرت همان را بر زبان مى‌آورد. به همه‌ى پيامبران الهى وحى مى‌رسيد. وحى خواب نيست؛ گرچه خواب پيامبر با ديگران فرق دارد و عين بيدارى است؛

«أنام و لا تَنامُ قَلبى»

«مى‌خوابم امّا قلبم بيدار است.»

وَ أُوحِيَ اِلى نُوحٍ أنَّهُ لَنْ يُوْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ اِلّا مَنْ قَدْ آمَن؛ خداى تعالى به حضرت نوح فرمود: از ميان قوم تو، جز آنان كه پيش از اين ايمان آوردند، كس ديگرى ايمان نمى‌آورد. در واقع خداى تعالى به جناب نوح خبر مى‌دهد كه قوم تو با اختيار خود شرك را انتخاب كرده‌اند و ديگر هيچ كدامشان ايمان نمى‌آورند.

توضيح بيشتر: خداى تعالى مى‌داند كه هر كس در آينده چه كارهايى مى‌كند. پس اينكه مى‌گويند :

مى خوردن من حق ز ازل مى‌دانست         گر مى نخورم علم خدا جهل شود

اين شعر مغالطه است؛ چون آنچه خدا با علم ازلى مى‌داند اين است كه هر كس با اختيار خود كفر را انتخاب مى‌كند يا ايمان را؛ كار خوب مى‌كند يا كار بد. پس آنچه به حضرت نوح وحى شد، به معناى اين نيست كه خدا براى آنها كفر و شقاوت را حتم كرده است. خداى تعالى براى آنان و براى همه‌ى بشر چنين خواسته كه مختار باشند و اكنون خبر مى‌دهد كه هيچكدام از آنان ايمان نمى‌آورند و آنها كه ايمان آورده‌اند، با اختيار خود، باقى مى‌مانند و به كفر باز نمى‌گردند.

فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُون؛ حضرت نوح اميد داشت قومش حق را قبول كنند و احتمال تأثير در تبليغش مى‌داد،لذا از شقاوت آنها ناراحت مى‌شود، امّا خداوند مى‌فرمايد آنان تصميم خود را گرفته‌اند. قطعآ اگر مى‌آمدند، خداوند قبولشان مى‌كرد، امّا خودشان بناى آمدن نداشتند.

اگر كسى در خواب ببيند كه عاقبت به شرّ مى‌شود و سرانجام كافر و مشرك از دنيا مى‌رود، يا به او بگويند بى‌ايمان مى‌ميرد، بايد چه كند؟

اولا: بايد دانست كه خواب به هيچ وجه حجت نيست؛ وحى نيست، حتّى اعلام هم نيست؛ چه بسا تعبيراتى غير از آنچه شخص گمان مى‌كند، داشته باشد.

ثانياً: دست خدا بسته نيست. اگر قرار باشد كسى با اختيار خود كفر را برگزيند، اكنون كه مؤمن است، از خدا بخواهد و به حضرات معصومين عليهم السلام متوسل شود تا با ايمان از دنيا برود. فراموش نكنيم سخن امام صادق عليه السلام را كه فرمود: دعا، قضايى را كه از آسمان نازل شده و به سختى محكم گرديده، برمى‌گرداند.»[4] حتّى اگر پيامبر و امام هم به انسان خبر دهند كه بى‌ايمان مى‌ميرد، باز امكان تغيير وجود دارد، به شرط آنكه خود شخص از سر صدق و راستى به حضرات معصومين عليهم السلام رجوع كند و بخواهد نجات يابد.

مولا على عليه السلام بارها به ابن ملجم فرمودند: تو قاتل من هستى. ابن ملجم مى‌گفت: مرا بكشيد كه چنين نكنم.

امّا قصاص قبل از جنايت ممنوع است و اگر حضرت او را مى‌كشت، حجتى نزد خدا نداشت.

آن شقى، از خوارج بود كه در نهروان ابتدا مقابل مولا على عليه السلام ايستاد و قصد جنگ داشت، امّا منصرف شد، با اين حال دشمنى خود را رها نكرد و دست از عقيده فاسدش برنداشت. بى‌شك اگر بناى خوب شدن داشت و به دامان مولا مى‌چسبيد، حضرت نجاتش مى‌داد. حتّى وقتى ضربه بر فرق امير المؤمنين زد، اگر تقاضاى بخشش مى‌كرد، حضرت او را مى‌بخشيد.

امير المؤمنين عليه السلام به او فرمود آيا من بد امامى براى تو بودم؟ گفت: آيا تو مى‌توانى كسى را كه جايگاهش آتش است، نجات دهى؟ يعنى من جهنّمى خلق شده‌ام و هيچ كس نمى‌تواند نجاتم دهد. اين يعنى اعتقاد به جبر.

هنگامى كه حضرت زينب به او فرمود طبيب آورده‌ايم و پدرم بهبود مى‌يابد، با كمال بى‌شرمى گفت: من شمشيرى به هزار درهم خريده‌ام و هزار درهم براى زهرآلود كردن آن پرداخته‌ام.

بنابراين هيچ كس جز به اختيار خود، خوب يا بد نمى‌شود؛ پس كسى نبايد به خود تلقين كند كه براى من عاقبت به شرّى نوشته شده است و ديگر نمى‌توانم خوب شوم. اين وسوسه‌ى خطرناك شيطان است كه مى‌خواهد بدين وسيله انسان را از رحمت پروردگار نااميد كند و از درگاه او بازگرداند.

 

وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأعْيُنِنا وَ وَحْيِنا؛ «فلك» يعنى كشتى. خداى تعالى به جناب نوح فرمود: كشتى را زير نظر ما و طبق آنچه به تو وحى مى‌كنيم، بساز و ديگر درباره ستمكاران با من گفتگو نكن كه آنان غرق خواهند شد.

وَ لا تُخاطِبْني فِي الَّذينَ ظَلَمُوا؛ خداوند در اينجا كفّار و مشركان را «ظالم» مى‌خواند؛ چراكه شرك به خدا، بزرگ‌ترين ظلم است.

 

(يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللهِ اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ )[5]

«اى پسرم! به خدا شرك مورز كه شرك، ستمى بزرگ است.»

 

(وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ )[6]

«و كافران همان ستمكارانند.»

 

خداى تعالى به جناب نوح دستور مى‌دهد درباه كفّار با من سخن مگو؛ يعنى تقاضاى نجات آنان را مكن. اين عبارت، خبر از آينده است كه جناب نوح از خدا درخواست نجات فرزندش را كرد، امّا خداوند فرمود «انّه ليس من اهلك» او از اهل‌بيت تو نيست.

 

ويژگى‌هاى كشتى نوح

پس از دستور خداوند، نوح شروع به ساختن كشتى كرد. مدت ساخت آن، حداقل 80 سال و طول و عرض آن 400 در 250 متر و ارتفاع آن 40 متر گفته شده است. سه طبقه داشت ـ تا هفت طبقه هم براى آن گفته‌اند ـ يك طبقه مخصوص مؤمنان يك طبقه براى حيوانات و يك طبقه براى پرندگان.

خداوند به حضرت نوح فرمان داد از هر حيوانى، نر و ماده‌اى بياورد. طبق قول معتبر، آب تمام زمين را فرا گرفت و محدود به منطقه‌ى خاصى نبود. لذا همه‌ى حيوانات خشكى از بين رفتند، مگر همان جفت‌هايى كه نوح در كشتى سوار كرد.

وقتى جناب نوح كار ساخت كشتى را آغاز كرد، قوم او با آنكه از اين كار نگران شده بودند و مى‌ترسيدند، شروع به استهزاء و اذيت او نمودند. مولانا در اين باره مى‌گويد :

نوح اندر باديه كشتى بساخت         صد مثل‌گو از پى تسخُر بتاخت

در بيابانى كه چاه و آب نيست         مى‌كند كشتى چه نادان ابلهيست

آن يكى مى‌گفت اى كشتى بتاز         و آن يكى مى‌گفت پرش هم بساز

آن يكى مى‌گفت: دنبالش كژ است         و آن يكى مى‌گفت: پشتش كژ مَژ است

آن يكى مى‌گفت: پالانش كجاست؟         و آن يكى مى‌گفت: پايش كژ چراست؟

آن يكى مى‌گفت: كاين مَشكى تهيست         وآن يكى مى‌گفت: اين خر بهر كيست؟

آن يكى مى‌گفت: جو چون مى‌خورد؟         ورنه بارت كى به منزل مى‌برد؟

آن يكى مى‌گفت: بى كارى مگر         يا شدى فرتوت و عقلت شد ز سر

او همى‌گفت اين به فرمان خداست         اين بچربك‌ها نخواهد گشت كاست

 

گاهى شبانه مى‌آمدند و كشتى را خراب مى‌كردند، امّا پس از دعاى حضرت نوح، خداوند به او فرمود سگى را به پاسبانى آن بگمار! چون چنين كرد، شب‌ها سگ برايش پاسبانى مى‌داد و وقتى مهاجمان حمله مى‌كردند، سگ پارس مى‌كرد و نوح با چوب آنها را فرارى مى‌داد.

 

امام رضا عليه السلام

امام رضا عليه السلام در ذیقعده سال 148 در مدينه متولد شد و در 30 صفر سال 203 بدست مامون به شهادت رسيد. عمر شريفش 55 سال و مدت امامتش 20 سال بود.

هدف مأمون از ولى عهدى امام اين بود كه اولا: حضرت را تحت نظر داشته باشد، مبادا شيعيان به رهبرى ايشان عليه او قيام كنند. ثانياً: به مردم نشان دهد اگر امامان شيعه، پارسا و زاهدند، به خاطر اين است كه دنيا بسويشان رو نكرده، واِلّا اگر دنيا به دستشان برسد، فرقى با ديگران ندارند. ثالثاً: مى‌خواست با دسيسه‌هاى مختلف از قدر و منزلت امام بكاهد، امّا همواره عكس آنچه مى‌خواست اتّفاق مى‌افتاد.

امام عليه السلام در راه مرو، از هر شهرى مى‌گذشت، استقبال مردم از ايشان حيرت‌انگيز بود و گاه معجزاتى از ايشان ظاهر مى‌شد.

هنگامى كه امام رضا عليه السلام به نيشابور رسيدند، مردم اطراف ايشان را گرفته، درخواست حديث كردند. حضرت كه در كجاوه نشسته بود سرش را بيرون آورد و فرمود :

پدرم از پدرش و او از پدرش ـو همين طور تا فرمودندـ از رسول خدا صلّى الله عليه و آله از قول خداوند تعالى نقل فرمود :

 

«لا اِلهَ الّا الله حِصني فَمَن دَخَلَ حِصني أمِنَ مِن عَذابي! قالَ : فَلَمّا مَرّتِ آلرّاحِلَةُ نادانا: بِشُروطِها و أنا مِن شُروطِها»[7]

 

«لا اِلهَ الّا الله قلعه‌ى من است و هر كس به اين قلعه وارد شود، از عذاب من ايمن است. سپس هنگامى كه مركب ايشان حركت نمود ما را صدا زد و فرمود: شرايطى دارد و من (امام) از شروط آن هستم.»

اين روايت را 24 هزار نفر نوشتند و به همين دليل به حديث «سلسلة الذهب» معروف شد. «لا اله اِلّا الله» براى كسى حصن خدواند است كه «امامت» را بپذيرد. كسى كه حقّانيّت ائمه اطهار عليهم السلام را بفهمد، ولى نپذيرد يا قدرت تحقيق داشته باشد و تحقيق نكند، مشكلات زيادى برايش بوجود مى‌آيد.

 

نماز عيد

روايت شده است كه چون نزديك عيد شد، مأمون فرستاد خدمت امام رضا عليه السلام كه بايد به مصلى رويد؛ نماز عيد بگزاريد و خطبه بخوانيد. حضرت پيغام فرستاد كه مى‌دانى من قبول ولايت عهد كردم به شرط آنكه در اين كارها مداخله نكنم؛ مرا از نماز عيد خواندن با مردم عفو كنيد!

مأمون پيغام داد كه من مى‌خواهم در اين كار دل‌هاى مردم مطمئن شود به آنكه تو وليعهد منى و فضل شما را بشناسند.

حضرت قبول نكرد، پيوسته رسول مابين آن حضرت و مأمون رفت و آمد مى كرد تا اينكه اصرار مردم در اين كار بسيار شد، لاجرم حضرت پيغام فرستاد كه اگر مرا عفو كنى، بهتر است و اگر عفو نمى‌كنى، من به همان شكل براى نماز مى‌روم كه حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و امير المؤمنين، على بن ابى طالب عليه السلام مى‌رفتند.

مأمون گفت: به نماز به هر شكل خواستيد، برويد. سپس امر كرد سرهنگان و دربانان و مردم را كه اول صبح بر در خانه حضرت امام رضا عليه السلام حاضر شوند.

راوى گويد: چون روز عيد شد، مردم در راه‌ها جمع شدند؛ زن‌ها و كودكان بر پشت بام‌ها اجتماع كردند و همه در انتظار بيرون آمدن آن جناب نشستند. تمام سرهنگان و لشكريان بر در منزل آن حضرت حاضر شدند، در حالى كه سوار بر ستوران خود بودند و ايستادند تا آفتاب طلوع كرد.

پس حضرت غسل كرد؛ جامه‌هاى خود را پوشيد؛ عمامه سفيدى از پنبه بر سر بست؛ يك طرف آن را در ميان سينه و طرف ديگرش را مابين دو كتف خود افكند. قدرى بوى خوش استعمال نمود؛ عصايى بر دست گرفت و به موالى خود فرمود شما نيز آنچه من كردم، بكنيد.

پس آنان در پيش روى حضرت بيرون آمدند و حضرت با پاى برهنه حركت فرمود، در حالى كه جامه را تا نصف ساق بالا زده بود. پس كمى راه رفت، آنگاه سر به سوى آسمان كرد و تكبير عيد گفت. مواليان نيز با آن حضرت تكبير گفتند. جلوى منزل، وقتى سرهنگان و لشكريان، آن حضرت را به اين هيبت ديدند، همگى مال‌هاى خود را بر زمين افكندند و به كمال خفّت و سختى كفش‌هاى خويش از پا بيرون آوردند.

«وَ كانَ اَحْسَنُهُمْ حالا مَنْ كانَ مَعَهُ سِكّينٌ قَطَعَ بِها شَرابَةَ جاجيلَتِه»

و از همه بهتر، حال كسى بود كه با خود كاردى داشت كه بند كفش خود را بريده، پاى خود را بيرون آورد و پا برهنه شود.

راوى گفت: امام رضا عليه السلام بر در منزل تكبيرى گفت و مردم نيز با آن حضرت تكبير گفتند. چنان به خيال ما آمد كه آسمان و ديوارها با آن حضرت تكبير مى‌گويند و مردم از شنيدن تكبير آن حضرت، شروع كردند به گريستن و ضجه كشيدن، به حدى كه شهر مرو از صداى گريه و شيون به لرزه درآمد.

اين خبر به مأمون رسيد. او ترسيد اگر آن حضرت به اين كيفيت به مصلى برسد، مردم شيفته‌ى او شوند؛ پس نگذاشت آن حضرت برود. كسى را خدمت آن حضرت فرستاد كه ما شما را به زحمت و رنج آورديم؛ برگرديد و خود را به مشقت نيفكنيد! آن كس كه هر سال نماز مى‌خواند، همان بخواند.

حضرت كفش خود را طلبيد و پوشيد و سوار شد و برگشت.[8]

 

مأمون براى اينكه از قدر و منزلت امام كم كند، علماى اديان و مذاهب مختلف را دعوت كرد تا با حضرت مباحثه و مناظره كنند. ايشان در جلسه‌ى مناظره كه بسيار مفصل و طولانى بود با استدلال‌هاى قوى، بر همه‌ى آنها فائق آمدند. خلاصه‌ى اين جريان در منتهى الآمال و مفصل آن در عيون اخبار الرضا آمده است و مطالعه‌ى آن به دوستان عزيز سفارش مى‌شود.

پس از پايان همين جلسه بود كه مأمون كينه حضرت را برداشت و از همان جا عزم خود را بر قتل ايشان جزم كرد.

منتهى الامال مى‌نويسد :

آيا عاقلى تصور مى‌كند كه مأمون دنياپرست كه به جهت طلب خلافت و رياست امر كند برادرش، محمّد امين را در كمال سختى بكشند و سرش را براى او آورند و در صحن خانه خود او را بر چوبى نصب كند و امر كند به لشكريان خود كه همه برخيزند و بر اين سر لعنت كنند و جائزه خود را بگيرند. آيا چنين كسى كه اين قدر طالب خلافت و ملك است، امام رضا عليه السلام را از مدينه به مرو مى‌طلبد و تا دو ماه اصرار مى‌كند كه من مى‌خواهم خود را از خلافت خلع كنم و لباس خلافت را بر تو بپوشانم؟ آيا جز شيطنت نكته ديگرى ملحوظ نظر او است؟ حال آنكه خلافت، قرة العين مأمون بود. در حق سلطنت گفته‌اند: «المُلك عقيم».

به راستى ملك عقيم است و اگر به كسى رسيد، بايد خيلى مراقب باشد. ايمان قوى لازم است تا بتوان از گزند آن در امان ماند. فرقى هم نمى‌كند نفوذ اين قدرت چقدر باشد؛ همين كه ده، پانزده چاكر پيدا شود، كار سخت مى‌شود.

 

[1] ـ وسائل الشيعة، 14، 551.

[2] ـ وسائل الشيعة، 14، 563.

[3] ـ الحاقه، 44 تا 48.

[4] ـ همان.

[5] ـ لقمان، 13.

[6] ـ بقره، 254.

[7] ـ بحارالأنوار 3، 7.

[8] ـ منتهى الآمال، باب زندگانى امام رضا عليه السلام.


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید