هجدهم رمضان المبارک ۱۴۳۹ - ۱۳۹۷ یکشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۱۳ مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی حاج سید علی محمد دستغیب

امشب و شب‌های ۲۱ و۲۳ شب قدر است ازجمله اعمال این شب‌ها غسل است در اول شب. همچنین دو رکعت نماز که در هر کعت بعداز حمد ۷ مرتبه توحید و بعد ۷۰بار استغفار. شب ۲۳ هم هزار بار انا انزلناه وارد شده که اگر در شب های دیگر هم خوانده شود خوب است. دعای جوشن کبیر هم وارد شده است همچنین دعای ابوحمزه ثمالی.

تا آنجا که می‌شود سعی کنید امشب بیدار باشید و همۀ حواستان جمع باشد. حرف‌های پراکنده نزنید تا بتوانید استفاده خوبی از این سه شب بکنید از خدا عاقب به خیری و رضای او را بخواهید.

 

 بسم اﷲ الرحمن الرحیم

 

هجدهم رمضان المبارک ۱۴۳۹ - ۱۳۹۷

یکشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۱۳ 

مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی حاج سید علی محمد دستغیب

 


 دانلود فایل صوتی


مشاهده و دانلود فیلم جلسه

 

 

روایت

حضرت صاحب الزمان در دوران غیبت صغریٰ چهار نایب خاص داشت: عثمان بن سعید که از اصحاب امام هادی و امام عسکری علیهما‌السلام بود. بعداز او فرزندش، محمّد بن عثمان، بعداز او حسین بن روح و سپس علی بن محمّد سمری. غیبت صغریٰ ۷۴ سال طول کشید.

شش روز قبل‌از وفات علی بن محمّد سمری نامه‌ای بدین مضمون از حضرت صاحب الزمان به‌دست وی رسید:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ يَا عَلِیَّ بْنَ مُحَمَّدٍ السَّمُرِيَّ أَعْظَمَ اللَّهُ أَجْرَ إِخْوَانِكَ فِيكَ فَإِنَّكَ‏ مَيِّتٌ‏ مَا بَيْنَكَ‏ وَ بَيْنَ‏ سِتَّةِ أَيَّامٍ‏ فَاجْمَعْ أَمْرَكَ وَ لَا تُوصِ إِلَى أَحَدٍ فَيَقُومَ مَقَامَكَ بَعْدَ وَفَاتِكَ فَقَدْ وَقَعَتِ الْغَيْبَةُ التَّامَّةُ فَلَا ظُهُورَ إِلَّا بَعْدَ إِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ وَ ذَلِكَ بَعْدَ طُولِ الْأَمَدِ وَ قَسْوَةِ الْقُلُوبِ وَ امْتِلَاءِ الْأَرْضِ جَوْراً وَ سَيَأْتِي شِيعَتِي مَنْ يَدَّعِي الْمُشَاهَدَةَ أَلَا فَمَنِ ادَّعَى الْمُشَاهَدَةَ قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْيَانِیِّ وَ الصَّيْحَةِ فَهُوَ كَذَّابٌ مُفْتَرٍ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِيمِ»[1]

«بسم اللَّه الرحمن الرحيم اى على بن محمّد سمرى! خداوند پاداش برادرانت را در مرگ تو بزرگ گرداند، چراكه تو تا شش روز ديگر خواهى مرد، پس به كارهاى خود رسيدگى كن و به هيچ‌كس به‌عنوان جانشين خود وصيت منما كه غيبتِ كامل واقع شده است. من آشكار نمی‌شوم مگر بعداز اجازه پروردگار عالم و اين بعد از گذشت زمان‌ها و قساوت دل‌ها و پر شدن زمين از ستم خواهد بود. عنقريب در ميان شيعيان كسانى پيدا می‌‌شوند كه ادعا می‌‌كنند مرا ديده‏اند. آگاه باش هركس پيش از خروج سفيانى و صيحۀ آسمانى ادعا كند مرا ديده، دروغ‏گوست و افترا مى‏بندد و لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم»

قساوت قلب یعنی بیشتر مردم رو به دنیا می‌‌روند و کمتر کسی پیدا می‌شود که قلبش برای خدای تعالی نرم باشد.

در اینجا دو مطلب وجود دارد؛ یکی اینکه فرمود عده‌ای از شیعیانمان ادعای مشاهده می‌‌کنند و هرکس ادعای مشاهد کند، قبل از خروج سفیانی، دروغگوست.

مشاهده بر دو قسم است؛ یکی اینکه کسی بگوید من رابط بین امام زمان و مردم هستم. این می‌شود نایب خاص. به‌حساب قرینه‌ای که این نامه از حضرت صاحب الزمان به‌دست نایب خاص حضرت رسیده، معلوم می‌شود منظور از کسی‌که ادعای مشاهده کند، این است که بگوید من نایب خاص هستم و از طرف حضرت پیام می‌‌برم و می‌‌آورد و نامه می‌‌گیرم و می‌دهم. چنین شخصی مفتری و کذاب است و هرکس چنین ادعایی کرد، باید تکذیبش کنند، ولی اگر کسی بگوید من امام زمان را دیدم، اشکالی ندارد. البته چنین کسی حتماً باید مؤمن باشد و صلاحیت داشته باشد؛ چون دیدن حضرت نوراینت زیاد می‌‌خواهد و اگر کسی به فیض نایل شود، به این زودی خودش را لو نمی‌‌دهد، مگر اینکه صلاح‌دیدی باشد. مثلاً جناب سید بحرالعلوم که از علمای بزرگ شعیه بود، چند بار خدمت امام زمان رسید و به مناسبتی برای بعضی نزدیکانش گفت و پخش شد. جناب سید هوش عجیبی داشت و علاوه‌بر شیعه به مذاهب چهارگانه اهل تسنن هم درس خارج می‌‌داد و آنها هم او را خیلی دوست می‌داشتند.

مقدس اردبیلی هم که از بزرگان اهل علم است و کتاب‌های فقهی متعدد نوشته، چند بار خدمت حضرت حجت رسید. همچنین حکایاتی در بعضی کتب ازجمله منتهی‌الآمال ثبت شده که یکی از آنها قصه حاج علی بغدادی است.

پس اینکه می‌‌فرماید «فَمَنِ ادَّعَى الْمُشَاهَدَةَ قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْيَانِیِّ وَ الصَّيْحَةِ فَهُوَ كَذَّابٌ مُفْتَرٍ» صرف ملاقات با امام زمان نیست. برعکس، باید افراد صادق و باتقوایی باشند که حضرت را ببینند و به مردم بگویند تا مردم از شک و شبهه بیرون آیند.

مطلب دوم دربارۀ خروج سفیانی و صیحه آسمانی است. علامات ظهور زیاد است، ولی این دو علامت -که بعضی تا پنج علامت هم گفته‌اند- علامات حتمی هستند که در این نامه اسم می‌‌برند. سفیانی، عنبسة بن عثمان است که از شام با لشکری جرار حرکت می‌‌کند. مثل داعشی‌ها دشمنی عجیبی با شیعیان دارد و برای کشتن شیعیان انعام تعیین می‌کند. او بسیاری از شیعیان را می‌کشد و در کوفه جوی خون راه می‌اندازد. بخشی از لشکرش را مقابل حضرت می‌فرستد، ولی در سرزمین بیداء فرو می‌‌روند و خودش هم فرار می‌‌کند. این مربوط به اوایل ظهور حضرت است.

صیحه آسمانی هم در شب ۲۳ رمضان از آسمان شنیده می‌شود، ندایی است که می‌گوید: حق با علی است و از ظهور حضرت صاحب الزمان خبر می‌دهد. البته فردای آن روز هم صدایی از شیطان شنیده می‌شود که حق با عثمان است. افراد سست ایمان با صیحه دوم در شک و شبهه می‌افتند.

علامات فراوان دیگری هم نقل شده که منتهی الامال به‌طور مختصر برخی را گفته و روایت بلندی از حضرت رسول صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله دربارۀ آن نقل کرده است.

 

نامه‌ای از حضرت صاحب الزمان

اسحاق بن یعقوب از اخیار علمای شیعه به‌وسیلۀ محمّد بن عثمان نامه‌ای به حضرت صاحب الزمان فرستاد و در آن مسائلی را پرسید؛ ازجمله اینکه در زمان غیبت، شیعیان به چه کسی رجوع کنند؟ حضرت در جواب فرمودند:

«أَمَّا الْحَوَادِثُ‏ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ-

«در حوادث واقعه به کسانی رجوع کنید که راویان حدیث ما هستند. آنها حجت من هستند بر شما و من حجت خدا هستم بر آنها.»

«حوادث واقعه» مسائل تازه‌ای است که شاید کلیاتش با ذهن دقیق، از قرآن و سنّت استنباط شود، ولی به‌صورت جزئی در روایات نیامده است و به همین دلیل مورد اختلاف علما نیز هست. مثل نماز و روزه نیست که روشن باشد و احکامش به تواتر در روایت صحیح و آیات قرآن بیان شده باشد.

منظور از «راوی حدیث» کسی است که می‌تواند از روایات اهل بیت مسائل جدید را درک کند. البته شخص خاصی مورد نظر امام زمان نیست. این یک مسأله کلی است. هرکس زحمت کشید و عمرش را صرف قرآن و سنت کرد، با لطف خدای تعالی می‌تواند از کلیات، احکام جزئی را بیرون بیاورد. اضافه بر زحمت علمی، حتماً باید از نظر ظاهری و باطنی هم از گناهان دور باشد؛ یعنی واجبات را انجام دهد و حرام را ترک کند. اگر این نباشد، هیچ‌کس نمی‌‌تواند بگوید رجوع به این شخص یعنی رجوع به امام زمان.

از جهت باطن هم باید از گناهان قلبی مثل حبّ دنیا و حسد و کینه و تکبر و عجب و... دور باشد. شاید کسی این صفات را داشته باشد ولی خیلی رند باشد و نگذارد آنها ظاهر شوند یا توجیهاتی برای آنها بیاورد. معمولاً این صفات به‌وسیلۀ معاصی ظاهر می‌شوند؛ مثلاً ظلمی بکند یا کسی را بی‌جهت بزند و چیزهایی از این قبیل.

از اول غیبت کبری تابه‌حال علمای بزرگی بودند که زندگی عجیب روحانی و خدایی داشتند و مورد تصدیق افراد خاصی از اولیای خدا و مخصوصاً حضرت حجت بودند، اما بعضی هم این‌طور نبودند!

هرکسی متوجه وجود گناهان قلبی نمی‌‌شود، مگر آن‌که خیلی باهوش باشد و خداوند عنایت خاصی به او داشته باشد. اما تا این صفات به عنوان ترک واجب یا فعل حرام ظهور پیدا نکند، نمی‌‌شود بگویی این شخص عادل نیست.

بی‌اعتنایی به مستحبات مؤکّده و مکروهات مغلّظه هم نوعی بی‌اعتنایی به سنّت پیامبر است که این هم خلاف احتیاط است و نمی‌‌شود از چنین کسی تقلید کرد. آن‌که می‌خواهد واسطه بین مردم و امام زمان شود، نباید این‌طور باشد.

 

صفات متقین در نهج‌البلاغه

به‌مناسبت جمله مولا علی علیه‌السلام در خطبه ۱۱۰ اکنون به بررسی صفات متقین در کلام مولا می‌پردازیم. حضرت در خطبه ۱۹۳ (۱۹۲) در پاسخ به جناب همام که از صفات متقین پرسید، علامات متعددی بیان فرمود که برخی از آنها را برمی‌شماریم.

هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَاب؛ یعنی گناهان زبان ندارند و در زبانشان غیبت و تهمت و هزل نیست. مثل بعضی نیستند که هرچه بر زبانشان بیاید، بگویند.

غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِم؛ چشم‌هاشان را از حرام می‌‌پوشانند. نه‌فقط به نامحرم، به هیچ‌چیز نظر شهوی نمی‌کنند، ولو به جنس موافق یا حتی به حیوان! چون همه این‌ها حرام است.

تصاویری که در موبایل یا تلوزیون است، اگر موجب تحریک شهوت شود حرام است. وقت‌گذرانی با این وسایل حرام نیست، ولی مؤمن نباید وقتش را صرف چیزهایی کند که هیچ فایده‌ای به حالش ندارد!

مؤمن متقی با غیض و غضب هم به کسی نگاه نمی‌کنند تا بی‌جهت او را بترسانند، مخصوصاً به فرزند یا به پدر و مادر. همچنین با دیده حقارت به کسی نظر نمی‌کنند، مخصوصاً به فقرا؛ این کار حرام است.

وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ؛ گوش‌هاشان را وقف علم نافع کرده‌اند. گوش به تهمت و غیبت و هزل و موسیقی‌های حرام که مخصوص مجالس لهو و لعب است، نمی‌دهند.

فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ ...حِرْصاً فِي عِلْم؛ در علم‌اندوزی حریص است. قانع نمی‌‌شود به این که یکی‌دو ساعت درس بخواند، دوست دارد همیشه چیز تازه‌ای بیاموزد، مخصوصاً از قرآن و سنّت یا چیزهایی که برای جامعه و دیگران مفید است.

وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ؛ علم را با بردباری درهم‌آمیخته، مخصوصاً اگر علم دین دارد، باید بردبار هم باشد. عالم دینی که بردبار نباشد و برای هر موضوع کوچکی عصبانی شود، علمش هدر می‌رود.

يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْم؛ علم و حلمش با هم است. اگر کسی به او توهینی کرد، پرخاش نمی‌کند و نمی‌‌گذارد اطرافیانش هم به او پرخاش کنند؛ مثل ائمۀ اطهار علیهم‌السلام که الگوی صبر و حلم بودند.

یکی از فرزندان عمر بن خطاب که در مدینه زندگی می کرد امام کاظم علیه‌السلام را آزار می‌‌داد و هرگاه به او می‌‌رسید، بدگویی می‌‌کرد و امیرالمؤمنین علیه‌السلام را نیز مورد طعن قرار می‌‌داد.

بعضی از یاران حضرت عرض کردند اجازه دهید ما این فاسق را بکشیم، ولی امام علیه‌السلام به شدت آنها را نهی کردند و آدرس محل کار و مزرعه آن مرد را پرسیدند.

گفته شد امام در آن ناحیه از مرکب خود پیاده شد و نزد او نشست و بارویی گشاده با او صحبت کرد و خندید. آن‌گاه سؤال کرد: چقدر برای زراعت خود خرج کرده‌ای؟

گفت: صد دینار. حضرت فرمود: امید داری چقدر سود نصیب تو گردد؟ گفت: علم غیب نمی‌‌دانم. حضرت فرمود: گفتم : امید داری چه اندازه سود ببری؟ گفت: امیدوارم دویست دینار سود ببرم.

امام علیه السلام کیسه‌ای به او داد که سیصد دینار در آن بود و فرمود: زراعت هم مال خودت باشد و خداوند آنچه امید داری نصیب می‌‌کند.

آن مرد سر امام علیه‌السلام را بوسید و از او خواست از خطایش درگذرد. امام علیه‌السلام بر او لبخندی زد و بازگشت. وقتی امام به مسجد رفت، آن مرد را دید که نشسته، وقتی چشمش به امام علیه‌السلام افتاد، گفت: «اللّه اعلم حیث یجعل رسالته» خداوند داناتر است که رسالتش را در چه کسی قرار دهد.

اصحاب آن حضرت پرسیدند قضیه چیست؟

امام علیه‌السلام فرمود شما چیز دیگری می‌‌گفتید، حال شنیدید الان چه گفت. وقتی امام علیه‌السلام به منزل رفت به یارانش که از اوخواسته بودند اجازه دهد آن مرد را بکشند، فرمود: کدامیک بهتر بود؛ آنچه شما می‌‌خواستید انجام دهید یا آنچه من انجام دادم؟ من با مبلغی او را اصلاح کردم و شرّ او را از خود دور کردم.

یکی از مصارف زکات برای کسانی مثل این شخص است تا دلشان برای هدایت نرم شود.

وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ؛ قول و عملش یکی است.

تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلًا زَلَلُهُ؛‌آرزوهایش خیلی کم است. بعضی آزوی‌های دور و درازی در دنیا دارند، ولی شخص باتقوا آرزوی دنیایی ندارد؛ آرزویش اخروی است. اگر از او بپرسی از خدای تعالی چه می‌‌خواهی؟ می‌‌گوید عاقبت به خیری. بالاتر، رضایت خدا. کمی بالاتر، خود خدای تعالی را می‌‌خواهد.

خَاشِعاً قَلْبُه؛ قلبش خاشع و نرم است. سخت دل و غلیظ القلب نیست.

قَانِعَةً نَفْسُه؛ در جهات مادی نگاه بالادست خود نمی‌کند و همیشه نگاهش به زیردستش است. «قنوع» صفت بسیار خوبی است.

وقتی می‌‌گوییم آدم باید قانع باشد، به این معناست که کاری به پولدارها و اموالشان نداشته باشند. لکن در جموری اسلامی باید همه به حق خود برسند.

 

مختصری از احوال امام زمان

حضرت صاحب الزمان در سال ۲۵۶ که به حساب ابجد سال نور می‌‌شود، متولد شدند. یعنی سن شریفشان تا به حال ۱۱۸۳ سال می‌شود. ۴ سال داشتند که پدر ارجمندشان شهید شد، ولی رشدشان چنان زیاد بود که در ۴ سالگی مانند جوان ۲۰ ساله بودند. خود بر پدرشان غسل دادند و نماز خواندند و از آن وقت غیبت صغری آغاز شد که در این مدت ۴ نفر به‌عنوان نواب خاص بین ایشان و مردم رابط بودند.

در طول غیبت صغری عده‌ای حضرت را می‌‌دیدند تا از حیات ایشان مطمئن شوند و به شیعیان خبر دهند. گاهی هم به‌وسیلۀ نایبان خاص می‌‌آمدند و سوالاتی می‌‌پرسیدند و برای دیگران نقل می‌‌کردند، ولی از غیبت کبری باب نیابت خاص بسته شد، اما از آن زمان تاکنون افراد زیادی خدمت ایشان رسیدند.

در کتاب مفاتیح، شیخ عباس قمی حکایت تشرف حاج علی بغدادی را نقل کرده است. این حکایت مطالب مفیدی دارد و شهید آیت‌اللّه دستغیب بر مطالعه آن خیلی سفارش می‌‌کردند. بنده زیاد آن را مطالعه می‌‌کنم. سعی کنید ماهی یک بار یا لااقل سالی یکی‌دو بار آن را بخوانید، نورانیت عجیبی دارد. حکایت از این قرار است:

از امورى كه مناسب است در اينجا نقل شود، داستانِ سعيدِ صالحِ صفىّ متقىّ، حاج على بغدادى است كه شيخ ما در كتاب جنّة المأوىٰ و النّجم الثاقب نقل كرده است. در النّجم الثّاقب فرموده: اگر نبود در اين كتاب شريف، جز اين حكايتِ معتبرِ صحيح كه در آن فوايد بسيارى است و در همين نزديكی‌ها واقع شده، در شرافت و نفاست آن كافى بود. آن‌گاه بعد از مقدماتى فرموده: حاجى مذكور ايّده‌اللّه نقل كرد:

بر گردن من هشتاد تومان سهم امام جمع شد. به نجف اشراف رفتم، بيست تومان آن را به جناب علم الهدى و التّقى شيخ مرتضى اعلى اللّه مقامه و بيست تومان به جناب شيخ محمّدحسين مجتهد كاظمينى و بيست تومان به جناب شيخ محمّدحسن شروقى دادم و بر عهده‌ام بيست تومان باقى ماند كه قصد داشتم در بازگشت به جناب شيخ محمّدحسن كاظمينى، آل ياسين بدهم.

چون به بغداد بازگشتم، خوش داشتم در اداى آنچه بر گردن من بود شتاب كنم. روز پنجشنبه بود كه به زيارت دو امام همام كاظمين عليهماالسلام مشرف شدم. پس از آن خدمت جناب شيخ سلّه اللّه رفتم و مقداری از آن بيست تومان را به ايشان دادم و بقيّه را وعده كردم كه پس از فروش بعضى اجناس به تدريج به من حواله كنند تا به اهلش برسانم.

بعد از ظهر آن روز تصميم به بازگشت به بغداد گرفتم، ولى جناب شيخ فرمود بمانم. عذر آوردم كه بايد مزد كارگران كارخانه ريس‌بافى را بدهم، چون شيوه‌ام پرداخت مزد آنان در عصر هر پنجشنبه بود. بر اين پايه برگشتم. چون يک‌سوم راه را تقريباً پيمودم، سيد جليلى را ديدم كه از جانب بغداد رو به من می‌‌آيد. چون نزديک شد، سلام كرد و دست‌هاى خود را براى مصافحه و معانقه گشود و فرمود: اهلاً و سهلاً. سپس مرا در آغوش گرفت، معانقه كرديم و هر دو يکديگر را بوسيديم.

بر سر عمامه سبز روشنى داشت و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگى بود. ايستاد و فرمود: حاج على خير است، كجا می‌‌روى؟

گفتم: كاظمين عليهماالسلام را زيارت كردم و به بغداد بازمی‌گردم.

فرمود: امشب شب جمعه است، برگرد. گفتم: اى سرور من، متمكّن نيستم.

فرمود: هستى، برگرد تا براى تو گواهى دهم كه از مواليان جدّ من اميرمؤمنان علیه‌السلام و از مواليان مايى، و نيز شيخ گواهى دهد، زيرا خداى تعالى امر فرموده: دو شاهد بگيريد. اين اشاره به مطلبی بود كه در خاطر داشتم كه از جناب شيخ خواهش كنم نوشته‌اى به من بدهد كه من از مواليان اهل‌بيت عليهم‌السلام هستم و آن را در كفن خود بگذارم.

گفتم: تو چه می‌‌دانى و چگونه شهادت مى‌دهى؟ فرمود: كسی‌كه حق او را به او می‌‌رسانند، چگونه آن رساننده را نمی‌‌شناسد؟ گفتم: كدام حق؟ فرمود: آنچه به وكيل من رساندى. گفتم: وكيل تو كيست؟ فرمود: شيخ محمّدحسن. گفتم وكيل توست؟ فرمود: وكيل من است، و به جناب آقا سيد محمّد گفته بود. ناگهان در خاطرم خطور كرد اين سيّد بزرگوار مرا به اسم خواند، با آنكه او را نمی‌‌شناسم. به خود گفتم شايد او مرا مى شناسد، ولى من او را فراموش كرده‌ام.

در باطن خود گفتم: اين سيد از حق سادات چيزى از من می‌‌خواهد، خوش دارم از سهم امام چيزى به او برسانم. گفتم: اى سيّد نزد من از حق شما چيزى مانده، در امر آن به جناب شيخ محمّدحسن مراجعه كردم تا حق شما را (حق سادات) به اجازه او ادا كنم. پس بر چهره من تبسمى كرد و فرمود: آرى بعضى از حق ما را به وكلاى ما در نجف اشرف رساندى. گفتم: آنچه ادا كردم پذيرفته شد؟ فرمود: آرى.

در خاطرم گذشت كه اين سيّد، نسبت به علماى اعلام مى گويد: «وكلاى ما!» و اين در نظرم گران آمد، به خود گفتم: علما در گرفتن حقوق سادات، وكلايند و مرا غفلت گرفت.

آن‌گاه فرمود: بازگرد جدّم را زيارت كن. بازگشتم درحالی‌كه دست راست او در دست چپ من بود.

چون به‌راه افتاديم، ديدم طرفِ راست نهرِ آبِ سپيدِ صافى جارى است و درختان ليمو و نارنج و انار و انگور و غير آن، همه با ميوه هم‌زمان، بى‌آنكه فصل آنها باشد، بالاى سر ما سايه انداخته، گفتم: اين نهر و اين درختان چيست؟ فرمود: هركس از مواليان ما زيارت كند جدّ ما را و نيز خود ما را، اين‌ها با او خواهد بود.

گفتم: می‌‌خواهم سؤالى بپرسم. فرمود: بپرس. گفتم: شيخ عبدالرّزاق مردی مدرّس بود. روزى نزد او رفتم، شنيدم می‌‌گفت: كسی‌كه در طول عمر خود، روزها را روزه باشد و شب‌ها را به عبادت به‌سر برد و چهل حج و چهل عمره به‌جا آورد و ميان صفا و مروه بميرد و از مواليان اميرمؤمنان علیه‌السلام نباشد، براى او چيزى نيست.

فرمود: آرى واللّه براى او چيزى نيست.

آن‌گاه از حال يكى از خويشان خود پرسيدم كه آيا او از مواليان اميرمؤمنان علیه‌السلام است؟ فرمود: آرى او و هركه متعلق به توست.

گفتم: آقاى ما، براى من پرسشی است. فرمود: بپرس. گفتم: تعزيه خوانان امام حسين علیه‌السلام می‌‌خوانند كه سليمان اعمش نزد شخصى آمد و از زيارت سيد الشهداء علیه‌السلام پرسيد، گفت: بدعت است! پس در خواب هودجى را ميان زمين و آسمان ديد، پرسيد: در آن هودج كيست؟ گفتند: فاطمه زهرا و خديجه كبرى عليهماالسلام. گفت: كجا می‌‌روند؟ گفتند: در اين شب كه شب جمعه است به زيارت امام حسين علیه‌السلام می‌‌روند. آن‌گاه نوشته‌هايى را ديد كه از هودج فرومی‌ريزد و در آن نوشته شده:

«اَمانُ مِنَ النّارِ لِزُّوارِالحُسَینِ عَلَیهِ السَّلامُ فی لَیلَةِ الجُمُعَة، اَمانُ مِنَ النّارِ یَومَ القیامَةِ»

«امانى است از آتش براى زائران حسين علیه‌السلام در شب جمعه، امانى است از آتش در روز قيامت.»

آيا اين حديث صحيح است؟ فرمود: آرى خبرى راست و تمام است.

گفتم: آقاى ما آيا صحيح است كه می‌گويند هركه حسين علیه‌السلام را در شب جمعه زيارت كند، براى او امان است؟ فرمود: آرى واللّه، سپس اشک از ديدگان مباركش جارى شد و گريست.

گفتم: آقاى ما پرسشى ديگر. فرمود: بپرس. گفتم: سال ۱۲۶۹ و شصت و نه امام رضا علیه‌السلام را زيارت كرديم و در درّود يكى از عرب‌هاى شروقيّه را كه از باديه‌نشينان طرف شرقى نجف اشرفند، ملاقات كردیم و او را مهمان كرد. از او پرسيدم ولايت امام رضا علیه‌السلام چگونه است؟ گفت: بهشت. امروز پانزده روز است كه من از مال مولايم امام رضا علیه‌السلام خورده‌ام، نكير و منكر را چه رسد كه در قبر نزد من آيند! گوشت و خون من از طعام آن حضرت در مهمان‌خانه‌اش روييده، اين صحيح است؟ على بن موسى الرضا علیه‌السلام می‌‌آيد و او را از منكر و نكير خلاص می‌كند؟ فرمود: آرى واللّه جدّ من ضامن است.

گفتم: آقاى ما پرسش كوچكى است كه می‌‌خواهم بپرسم. فرمود: بپرس. گفتم: زيارت من از امام رضا علیه‌السلام پذيرفته است؟ فرمود: پذيرفته است ان‌شاءاللّه تعالى. گفتم آقاى ما پرسشی ديگر. فرمود: بسم‌اللّه، گفتم: حاج محمّدحسين بزّازباشى فرزند مرحوم حاج احمد بزّازباشى آيا زيارتش پذيرفته است يا نه؟ او با من در راه مشهد رضا علیه‌السلام رفيق و شريک در هزينه‌ها بوده است؟ فرمود: عبد صالح زيارتش پذيرفته است.

گفتم: آقاى ما پرسشى ديگر. فرمود: بسم‌اللّه. گفتم: فلانی كه از اهل بغداد همسفر ما بود، آيا زيارتش پذيرفته است؟ سكوت كرد. گفتم: آقاى ما پرسش ديگر. فرمود: بسم اللّه. گفتم: سخنم را شنيدى يا نه؛ زيارتش پذيرفته است يا پذيرفته نيست؟ با زجوابى نداد! حاجى مذكور نقل كرد كه آنان چند نفر از مرفهّين اهل بغداد بودند كه در اين سفر پيوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص هم مادر خود را كشته بود.

پس در راه به موضعى وسيع از جادّه رسيديم كه دو طرف آن باغ‌ها و روبروى شهر شريف كاظمين است و موضعى از آن جادّه از طرف راست پيوسته به باغ‌هاست كه از بغداد می‌‌آيد و آن متعلّق به بعضى از يتيمان سادات بود كه حكومت آن را به ستم داخل جادّه كرد و اهل تقوا و ورع ساكن اين دو شهر (بغداد و كاظمين) هميشه از راه رفتن در آن قطعه كناره می‌‌گيرند، ولى آن جناب را ديدم در آن قطعه راه می‌‌رود. گفتم: اى سيد من اين موضع مال بعضى يتيمان سادات است، تصرّف در آن روا نيست.

فرمود: اين موضع از اموال جدّ ما اميرمؤمنان علیه‌السلام و فرزندان او و اولاد ماست، تصرّف در آن براى مواليان ما حلال است.

در نزديكی آن مكان در طرف راست، باغى است متعلّق به شخصى كه او را حاجى ميرزا هادى می‌‌گفتند  و او از ثروتمندان غير عرب در بغداد بود. گفتم: آقاى ما آيا راست است كه می‌‌گويند زمين باغ حاج ميرزا هادى متعلّق به موسى بن جعفر عليهماالسلام است؟ فرموده: به اين مسئله چه كار دارى و از جواب روى گرداند.

پس به نهر آبى كه از رود دجله براى آبيارى مزارع و باغ‌هاى آن حدود جدا می‌‌كنند و از جاده می‌‌گذرد رسيديم. آنجا به طرف شهر دو راه وجود دارد؛ يكى راه سلطانى و ديگر راه سادات و آن جناب به راه سادات ميل فرمود. گفتم بيا از راه سلطانى برويم.

فرمود: نه. از اين راه مربوط به خود می‌رويم، پس آمديم.

چند قدمى نرفتيم كه خود را بدون ديدن كوچه و بازار، در صحن مقدّس موسى بن جعفر عليهماالسلام نزد كفشدارى ديديم. از طرف باب‌المراد كه از سمت مشرق و طرف پايين پاست وارد ايوان شديم و كنار در رواق مطهّر مكث نفرمود و اذن دخول نخواند. داخل شد و كنار در حرم ايستاد. سپس فرمود: زيارت كن. گفتم قارى نيستم. فرمود: برايت بخوانم؟ گفتم: آرى. فرمود:

«أَ أَدْخُلُ يَا اللَّهُ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِين»

«اى خدا آيا وارد شوم؟ سلام بر تو اى رسول خدا، سلام بر تو اى اميرمؤمنان»

همچنين بر يک‌يک امامان سلام كردند تا رسيدند به حضرت امام حسن عسکرى علیه‌السلام، فرمود: «السلام عَلَيْكَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ الْعَسْكَرِي» سلام بر تو اى ابا محمّد حسن عسگری.

آنگاه فرمود: امام زمان خود را می‌‌شناسى؟ گفتم: چرا نمی‌‌شناسم! فرمود: بر امام زمان خود سلام كن، گفتم: «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ يَا ابْنَ الْحَسَن». سلام بر تو اى حجّت خدا، اى صاحب زمان، اى فرزند حسن.

پس تبسّم نمود و فرمود: «عَلَيْكَ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ» سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد.

داخل حرم مطهر شديم و به ضريح مقدّس چسبيديم و آن را بوسيديم. آن‌گاه به من فرمود: زيارت كن. گفتم: من قارى نيستم. فرمود: براى تو زيارت بخوانم؟ گفتم: آرى. فرمود كدام زيارت را می‌‌خواهى؟ گفتم: هر زيارت كه افضل است، مرا به آن زيارت ده. فرمود: زيارت «امين اللّه» افضل است. مشغول خواندن شد و فرمود: «السَّلامُ عَلَيْكُمَا يَا أَمِينَيِ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ حُجَّتَيْهِ عَلَى عِبَادِه» سلام بر شما اى دو امين خدا بر روى زمين و دو حجّت خدا بر بندگانش.

در اين حال چراغ‌هاى حرم را روشن كردند. من ديدم شمع‌ها روشن است، ولى حرم نورانى به نورى ديگر است؛ نورى مانند نور آفتاب که شمع‌ها مانند چراغی بودند كه روز در آفتاب روشن كنند و من آن‌چنان در غفلت بودم كه هيچ ملتفت اين آيات نمى‌شدم.

چون از زيارت فارغ شدند، از سمت پايين پا به پشت سر آمدند و در طرف شرق ايستادند و فرمودند: آيا جدّم حسين علیه‌السلام را زيارت می‌كنى؟ گفتم: آرى. شب جمعه است. زيارت مى كنم، پس زيارت وارث را خواندند، درحالی كه اذان‌گوها از اذان مغرب فارغ شدند و به من فرمود: به جماعت ملحق شو و نماز بخوان و خود تشريف آورد در مسجد، پشت سر حرم مطهر. در آنجا نماز جماعت منعقد بود، ولى ايشان در سمت راست امام جماعت، محاذى او ايستادند و من وارد صف اول شدم و برايم برای اداى نماز جايى باز شد.

چون فارغ شدم ايشان را نديدم. از مسجد بيرون آمدم. در حرم جستجو كردم، ايشان را نيافتم. قصد داشتم ايشان را ملاقات كنم و چند ريالى به ايشان بدهم و شب نيز ايشان را نزد خود نگاه دارم كه مهمان من باشد.

ناگاه از خود پرسيدم آن سيّد كه بود؟ آيات و معجزات گذشته را مورد توجه قرار دادم، از اطاعتم نسبت به او، در بازگشتن به كاظمين، با آن كار مهمى كه در بغداد داشتم و مرا به اسم خواندند، با اينكه او را نديده بودم و گفتار او كه گفت: مواليان ما و اينكه من شهادت می‌‌دهم و ديدن نهر جارى و درختان ميوه‌ها در غير فصل مناسب و وقايع ديگرى كه گذشت، همه سبب يقين من شد كه او حضرت مهدى علیه‌السلام است، به ويژه در قسمت اذن دخول و سؤال از من، بعد از سلام بر امام عسکرى علیه‌السلام كه امام زمان خود را مى شناسى؟ چون پاسخ دادم مى شناسم، فرمود: سلام كن، چون سلام كردم تبسّم كرد و جوادب داد.

با شتاب نزد كفشدار آمدم و از حال حضرتش پرسيدم، گفت: بيرون رفت. سپس پرسيد اين سيّد رفيق تو بود؟ گفتم: آرى.

در هر صورت به خانه مهماندار خود آمدم و شب را آنجا ماندم. چون صبح شد، نزد جناب شيخ محمّدحسن رفتم و آنچه را ديده بودم نقل كردم.

شيخ دستش را بر دهان خود گذاشت و از اظهار اين قصه و افشای اين سرّ نهى كرد و فرمود: خدا تو را موفّق كند.

من اين واقعه را مخفى مى داشتم و براى هيچ‌كس اظهار نمى كردم تا یک ماه از اين قضيه گذشت. روزى در حرم مطهر بودم، سيّد بزرگوارى را ديدم كه نزديک من آمد و پرسيد چه ديدى؟ و به داستان آن روز اشاره كرد.

گفتم: چيزى نديدم، باز آن سخن را تكرار كرد و من به شدت انكار كردم، ناگهان از نظرم ناپديد شد و ديگر او را نديدم.

 

شب قدر

امشب و شب‌های ۲۱ و۲۳ شب قدر است ازجمله اعمال این شب‌ها غسل است در اول شب. همچنین دو رکعت نماز که در هر کعت بعداز حمد ۷ مرتبه توحید و بعد ۷۰بار استغفار. شب ۲۳ هم هزار بار انا انزلناه وارد شده که اگر در شب های دیگر هم خوانده شود خوب است. دعای جوشن کبیر هم وارد شده است همچنین دعای ابوحمزه ثمالی.

تا آنجا که می‌شود سعی کنید امشب بیدار باشید و همۀ حواستان جمع باشد. حرف‌های پراکنده نزنید تا بتوانید استفاده خوبی از این سه شب بکنید از خدا عاقب به خیری و رضای او را بخواهید.

مرحوم حاج شیخ محمّدعلی گلبن در سالی که از دنیا رفت، گفته بود من ده سال پیش در شب قدر چیزی از خدا خواستم و خدا الان دارد آن را به من می‌‌دهد. با آنکه سرطان خون داشت ولی نماز که می‌‌خواند، می‌‌گفت شما نمی‌دانید چه لذتی از نماز می‌‌برم. همین شب‌ها از خدا خواسته بود. شما هم بخواهید.

 

[1] ـ الغیبة (للطوسی)، ۳۹۵.


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید