سوم رمضان 1437-1395

هر چه اخلاق شخص بهتر باشد و جلوى نفسش را بيشتر گرفته باشد، پاكى درونش ظاهرتر مى‌شود؛ يعنى سعى مى‌كند در حوائجش به كسى رو نزند؛ فقط خدا را بخواند و از او بخواهد؛ با همسر و فرزندانش خوش رفتارى مى‌كند و آنان را اذيت و آزار نمى‌كند؛ سوء ظنّ به دوستان و خانواده‌اش را بطور كامل ترك مى‌كند؛ «من من» ندارد؛ به ديگران فخرفروشى نمى‌كند؛ خود را به خاطر علم يا تقواى بيشتر، بالاتر از ديگران نمى‌داند؛ همه را به يك چشم مى‌بيند و اين طور نيست كه اگر كسى احترامش كرد، يك جور با او رفتار كند و اگر نكرد، جور ديگر. پاكى دل اين آثار را دارد و مجموعه اين رفتارها را حسن خلق مى‌نامند.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

پنجشنبه 1395/03/20

سوم رمضان  1437

حضرت آیت الله العظمی سید علی محمد دستغیب

 

 

عَنْ أبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا عليه السلام عَنْ أبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عليهم السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّى الله عليه و آله: «اِنَّ شَهْرَ رَمَضَانَ شَهْرٌ عَظِيمٌ يُضَاعِفُ اللَّهُ فِيهِ الْحَسَنَاتِ وَ يَمْحُو فِيهِ السَّيِّئَاتِ وَ يَرْفَعُ فِيهِ الدَّرَجَاتِ مَنْ تَصَدَّقَ فِي هَذَا الشَّهْرِ بِصَدَقَةٍ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ وَ مَنْ أحْسَنَ فِيهِ اِلَى مَا مَلَكَتْ يَمِينُهُ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ وَ مَنْ حَسَّنَ فِيهِ خُلُقَهُ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ وَ مَنْ كَظَمَ فِيهِ غَيْظَهُ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ وَ مَنْ وَصَلَ فِيهِ رَحِمَهُ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ»[1]

 

امام رضا عليه السلام از پدرانش روايت مى‌كند كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود: ماه رمضان ماه بزرگى است؛ خداوند در آن ماه حسنات را دو چندان مى‌كند؛ سيئات را مى‌پوشاند و درجات را بالا مى‌برد. در اين ماه هر كس صدقه‌اى بدهد، خدا او را مى‌آمرزد؛ هر كس به بردگانش احسان كند، خدا او را مى‌آمرزد؛ هر كس خوش‌خلقى كند، خدا او را مى‌آمرزد؛ هر كس خشم خود را فرو برد، خدا او را مى‌آمرزد و هر كس صله رحم كند، خدا او را مى‌آمرزد.

 

بركات ماه رمضان مخصوص كسانى است كه آماده اطاعت فرمان خدا و روزه‌دارى شدند. كسانى كه به ميهمانى خدا آمدند و به آن بى‌اعتنا نبودند.

 

صله رحم

 

«صله رحم» يعنى ارتباط با خويشاوندان. طبقه اول اقوام عبارتند از پدر، مادر و همسر که با همه طبقات هست و فرزند. طبقه دوم: برادر، خواهر، فرزندان آنها، پدر بزرگ و مادر بزرگ. طبقه سوم: عمه، خاله، عمو، دايى و فرزندان آنان. ارتباط با ايشان؛ يعنى رفت و آمد با آنها ـ هر كدام به مقتضاى خود و انتظارى كه از هم دارند ـ نيكى كردن به آنان؛ رفع نيازهايشان و در صورت وقوع اختلاف، صبر كردن و بلكه احسان به آنها.

 

كسى كه با پدر و مادر خود زندگى مى‌كند، ممكن است گاهى يا هميشه بد اخلاقى‌هايى از آنها ببيند؛ در اين صورت شخص مؤمن بايد با اخلاق بد آنها بسازد؛ تندى آنها را با نرمى و خوش‌رويى پاسخ بدهد. اگر فرزند با پدر و مادر خود تندى و بداخلاقى مى‌كند، خوب است والدين با او خوش اخلاق و مهربان باشند. با خواهر و برادر هم همين طور؛ يعنى اگر آنان بى‌اعتنايى كردند يا حرف‌هاى نامناسب زدند، سزاوار است شخص مؤمن تحمّل كند؛ در عوض ناسزا، به آنها احترام بگذارد و ابراز محبّت كند.

 

اگر پسر عمه يا پسر دايى شما، طلبى از شما داشت يا بر سر مسأله‌اى اختلاف و دعوا پيش آمد، بهتر است اگر مناسب است، همان وقت و اگر نه، مدت كوتاهى بعد، شما قدم پيش بگذاريد؛ عذرخواهى كنيد و اختلاف را حل كنيد.

 

بنابر اين يكى از اصول و شرايط صله رحم، نگه داشتن نفس، در برابر خويشاوندان است. نفس دوست دارد پرخاشگرى كند؛ اگر يكى شنيد، ده برابر جواب بدهد، امّا برعكس، شخص مؤمن، طبق فرمايش امام صادق عليه السلام، مى‌گويد: اگر ده تا بگويى، يكى هم از من نمى‌شنوى. اين معناى صله رحم است كه طبق روايات، آثار بسيار مهمى درپى دارد.

 

در اصول كافى، باب صله رحم، سى و سه روايت درباره اين موضوع و آثار مترتب بر آن ذكر شده است كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مى‌شود.

 

روايت سى و سوم امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد :

 

«اِنَّ صِلَةَ الرَّحِمِ تُزَكِّي الأعْمَالَ وَ تُنْمِي الأمْوَالَ وَ تُيَسِّرُ الْحِسَابَ وَ تَدْفَعُ الْبَلْوَى وَ تَزِيدُ فِي الرِّزْق»[2]

«صله رحم؛ اعمال را پاك، اموال را افزون و حساب را آسان مى‌كند؛ بلا را دفع و روزى را زياد مى‌گرداند.»

 

كسى كه شبانه روز بداخلاقى‌هاى پدر و مادر يا خواهر و برادر را تحمّل مى‌كند؛ جواب بداخلاقى‌هاى آنها را با خوش‌اخلاقى مى‌دهد؛ قهر نمى‌كند؛ گشاده‌رو و متبسم با آنان روبرو مى‌شود و هر چه مى‌گويند، مى‌گويد: «چشم»، در واقع با اين كارها پا بر نفس خود مى‌گذارد و آن را مهار مى‌كند؛ يعنى بوسيله آنچه دستور خداى تعالى و مورد رضاى اوست، با نفس خود مجاهده مى‌كند.

 

وقتى نفس در اطاعت خدا سركوب شد و زير بار رفت،تزكيه مى‌شود،و روح و قلب طبق رضاى خدا بار مى‌آيند؛ در اين حالت قهرآ شيطان كنار مى‌رود و اعمال ديگر هم پاك مى‌شوند.

 

صله رحم، گاه دستگيرى و كمك كردن به خويشاوندان نيازمند است؛ قرض دادن به آنها يا زبان خير گذاشتن براى آنهاست. همه‌ى اين كمك‌ها باعث فراوانى مال شده، نوعى صدقه به حساب مى‌آيد و بالتبع بلا را دور مى‌كند.

 

رابطه آسانى حساب با صله رحم اين است كه وقتى كسى با نيكى و خوش‌رفتارى به ارحام، خداى تعالى را تعظيم و به دستور معصومين عليهم السلام عمل مى‌كند، اعمال ديگرش هم اصلاح و قهرآ حسابش آسان مى‌شود. حسابرسى سخت و معطل شدن براى حساب، بيشتر بخاطر تندخويى و سوء خلق است. هر كس بداخلاق و غضبناك است، بايد خود را تزكيه كند، وگرنه پس از مرگ در فشار و سختى خواهد بود.

 

امام صادق عليه السلام فرمود: به حضرت رسول خدا صلّى الله عليه و آله خبر دادند سعد بن معاذ درگذشت. رسول خدا صلّى الله عليه و آله از جا برخاستند و با گروهى از ياران به طرف منزل سعد رفتند؛ در كنار در ايستادند تا سعد را غسل دادند؛ كفن كردند و روى تابوت گذاشتند.

 

پيامبر صلّى الله عليه و آله دنبال جنازه راه افتادند؛ گاهى در طرف راست و گاهى در طرف چپ حركت مى‌كردند. هنگامى كه جنازه وارد قبرستان شد و خواستند سعد را دفن كنند، رسول الله صلّى الله عليه و آله شخصآ وارد قبر او شدند؛ او را در لحد گذاشتند؛ سنگ و خاك‌ها را با دست خود نهادند و لحد را بستند.

هنگامى كه خاك بر قبر سعد مى‌ريختند، مادرش گفت: «اى سعد بهشت گوارايت باد!»

 

رسول اكرم صلّى الله عليه و آله فرمودند: آهسته باش اى مادر سعد؛ با خداوند قاطعانه سخن نگو! سعد اكنون در فشار قبر است.

 

هنگامى كه رسول خدا از قبرستان برگشتند، مردم پرسيدند: يا رسول الله شما درباره سعد كارهايى كرديد كه با ديگران نكرده بوديد؛ بدون ردا و كفش در جنازه او حاضر شديد.

 

رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمودند: فرشتگان در جنازه او بدون رداء و كفش شركت كرده بودند و من هم از آنها تبعيت كردم.

 

پرسيدند: چرا گاهى طرف راست جنازه و گاهى طرف چپ مى‌رفتيد؟

فرمودند: دست من در دست جبرئيل بود و او هر طرف مى‌رفت، من هم مى‌رفتم.

 

عرض كردند: دستور داديد او را غسل دادند؛ بعد بر آن نماز گزارديد؛ با دست خود او را در لحد گذاشتيد و بعد فرموديد قبر او را فشار داد!

 

فرمود: آرى او در خانه بدخلقى مى‌كرد.[3]

 

از رفتار پيامبر معلوم مى‌شود بداخلاقى سعد چنان نبود كه بر ساير اعمالش تأثير بگذارد و آنها را از بين ببرد، امّا باز هم در فشار قرار داشت.

 

جميل بن دراج گويد :

سَألْتُ أبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ جَلَّ ذِكْرُهُ (وَ اتَّقُوا اللهَ الَّذي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الاْرْحامَ اِنَّ اللهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقيبآ)[4]  فَقَالَ هِيَ أرْحَامُ النَّاسِ اِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أمَرَ بِصِلَتِهَا وَ عَظَّمَهَا أ لا تَرَى أنَّهُ جَعَلَهَا مِنْهُ»[5]

 

از امام صادق عليه السلام درباره اين قول خداوند جلّ ذكره پرسيدم: «بترسيد از خدايى كه به نام او از يكديگر درخواست مى‌كنيد، و درباره ارحام بترسيد. بى‌گمان خداوند مراقب اعمال شماست.» فرمود: منظور، ارحام مردم است كه خداوند امر به صله آن فرموده، بزرگش داشته است مگر نبينى كه آن را در رديف خود قرار داده است.

 

خداى تعالى پيش از ملائكه، پيامبر و ائمه اطهار عليهم السلام مراقب اعمال ما و ناظر بر آنهاست.

در روايت چهارم همان باب، از امام باقر عليه السلام روايت شده است :

 

«صِلَةُ الأرْحَامِ تُزَكِّي الأعْمَالَ وَ تُنْمِي الأمْوَالَ وَ تَدْفَعُ الْبَلْوَى وَ تُيَسِّرُ الْحِسَابَ وَ تُنْسِئُ فِي الأجَل»[6]

«صله رحم، اعمال را پاك كند؛ اموال را فزونى دهد؛ بلا را بگرداند؛ حساب را آسان كند و اجل را تأخير اندازد.»

 

در بعضى روايات آمده است گاه شخصى از عمرش سه سال بيشتر نمانده، امّا بر اثر صله رحم، سى سال بر عمرش اضافه مى‌شود يا بر عكس، چه بسا عمر كسى سى سال باشد، امّا بخاطر قطع رحم به سه سال كاهش يابد. اين دست خدا و خواست اوست.

 

شيخ مفيد از محمّد بن جعفر و ديگران روايت كرده است كه مردى از خويشاوندان امام زين العابدين عليه السلام در برابر آن حضرت ايستاد و به فحش و ناسزا و دشنام پرداخت. امام پاسخى نداد.

 

بعد از رفتن آن مرد، حضرت به همراهانش فرمود: شما گفته‌هاى اين مرد را شنيديد، اكنون دوست دارم با من بياييد تا پاسخ مرا نيز بشنويد.

 

عرض كردند: مى‌آييم؛ ما نيز دوست داريم پاسخ او را بگوييم و حرفمان را به او بزنيم.

 

امام كفشش را پوشيد و به راه افتاد. در بين راه اين آيه را تلاوت مى‌فرمود: (وَ الْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَ الْعافينَ عَنِ النّاسِ وَ اللهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ )[7]

(آنان كه خشم خود را فرو مى‌برند و از خطاى مردم مى‌گذرند و خداوند نيكوكاران را دوست دارد).

 

ما دانستيم كه برخورد امام با آن شخص، آن طور كه ما فكر مى‌كرديم، نخواهد بود. حضرت رفت تا به در خانه آن مرد رسيد و فرمود: به صاحب خانه بگوييد على بن الحسين عليهما السلام بيرون در ايستاده است.

 

اوى در حالى كه آماده شرارت بود، از خانه بيرون آمد و شك نداشت كه امام براى تلافى آمده است.

 

امّا امام سجاد عليه السلام با نرمى به او فرمود: برادر! تو اندكى پيش نزد من آمدى و آنچه خواستى، گفتى.

اگر آنچه گفتى، در من است من هم‌اكنون از خداوند آمرزش مى‌طلبم و اگر در من نيست، از خدا مى‌خواهم تو را بيامرزد.

 

آن مرد، شرمنده و خجالت‌زده، ميان دو چشم حضرت را بوسيد و عرض كرد: من چيزهايى گفتم كه در شما نبود و خودم به آنچه گفتم، سزاوارترم.

 

راوى حديث مى‌گويد: آن مرد، حسن بن حسن مثنى (پسر عموى حضرت) بود.[8]

 

امام صادق عليه السلام فرمود: شما در كار ما و پسر عموهايمان دخالت نكنيد؛ ما خود از خدا مى‌خواهيم بدى‌هايى را كه به ما مى‌كنند، ببخشد و از آنها شفاعت مى‌كنيم.

 

در اواخر حكومت بنى اميه شورش‌هاى بسيارى مملكت اسلامى را فرا گرفته، پايه‌هاى امويان رو به زوال بود. بحث‌هاى مختلفى درباره جايگزينى حكومت مطرح مى‌شد؛ از جمله گروهى از بنى هاشم و بنى عباس و برخى ديگر، در ابواء در اطراف مدينه اجتماع كردند. در آن جلسه، عبد الله بن حسن ـ از فرزندان امام حسن عليه السلام ـ پس از حمد و سپاس خدا، گفت شما مى‌دانيد اين پسرم مهدى است؛ بياييد با او بيعت كنيم. همه با محمّد بيعت كردند و دست در دستش گذاشتند.

 

پس از مدّتى امام صادق عليه السلام نيز آمدند. عبد الله بن حسن به ايشان احترام كرد و پهلوى خود جاى داده، همان سخن را تكرار نمود.

 

حضرت صادق فرمود اين كار را نكنيد؛ اين كار امكان ندارد. رو به عبد الله نموده، فرمود: اگر منظورت اين است كه پسرت محمّد، مهدى است، او مهدى نيست و هنوز موقع آمدن مهدى نشده، اگر مى‌خواهى در راه خدا قيام و امر به معروف و نهى از منكر كند، ما از تصميم تو كه بزرگ قبيله مايى رو گردان نيستيم و با پسرت در همين مورد بيعت مى‌كنيم.

 

عبد الله از شنيدن اين حرف خشمگين شد و گفت: من مى‌دانم تو اشتباه مى‌كنى؛ خدا تو را از غيب خبر نداده است و اين حرف‌ها كه مى‌زنى، از حسادت به فرزند من سرچشمه مى‌گيرد.

 

امام فرمود: به خدا قسم حسد مرا وادار نمى‌كند، ولى اين و برادران و فرزندانش حكومت را بدست خواهند آورد ـ دست بر پشت ابو العباس (سفاح) زد ـ بعد دست روى شانه عبد الله بن حسن گذاشته، فرمود: به خدا قسم به تو و دو فرزندت نمى‌رسد؛ مال آنهاست و دو پسر تو كشته خواهند شد.

 

سپس حضرت از جاى حركت نمود و در حالى كه تكيه بر دست عبد العزيز بن عمران داشت، به او فرمود: مى‌بينى، آن كه جامه زرد پوشيده ـ اشاره به ابو جعفر (منصور دوانيقى) كرد ـ من چنين مى‌بينم او را مى‌كشد.

عرض كرد: منصور، محمّد را مى‌كشد؟

فرمود: آرى.

 

من با خود گفتم بر او رشك مى‌برد كه اين حرف را مى‌زند. عيسى گفت: من با چشم خود ديدم منصور هر دو برادر را كشت.

 

وقتى حضرت صادق از جاى حركت كرد و مردم متفرق شدند، عبد الصمد و ابو جعفر منصور از پى امام رفتند و عرض كردند: آقا واقعا چنين است؟

 

فرمود: همين است كه گفتم. خدا را شاهد مى‌گيرم از روى اطّلاع مى‌گويم.[9]

 

صفوان جمال گويد: ميان امام صادق عليه السلام و عبد الله بن حسن سخنى درگرفت تا به جنجال كشيد و مردم گرد آمدند. شب بود كه با اين وضع از يك ديگر جدا شدند.

 

بامداد پى كارى بيرون شدم، امام صادق عليه السلام را در خانه عبد الله بن حسن ديدم كه مى‌فرمايد: اى كنيز به ابى محمّد (عبد الله بن حسن) بگو بيايد.

 

او بيرون آمد و گفت: يا ابا عبد الله چرا صبح زود اينجا آمدى؟

 

فرمود: من ديشب آيه‌اى از كتاب خدا تلاوت كردم كه پريشانم ساخت.

گفت كدام آيه؟

 

فرمود: (وَ الَّذينَ يَصِلُونَ ما أمَرَ اللهُ بِهِ أنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ )[10]  (كسانى كه آنچه را خدا به پيوند كردن با آن فرمان داده، پيوند كنند، از پروردگار خود بيم كنند و از سختى حساب بترسند)

 

عرض كرد: راست گفتى، گويا من اين آيه را هرگز در كتاب خدا نخوانده بودم، سپس دست در گردن هم انداختند و گريستند.[11]

 

حسن خلق

 

در اصول كافى، باب حسن خلق، هجده روايت در اين باره آمده است كه در اينجا به سه روايت اكتفا مى‌كنيم.

 

عَنْ أبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: «اِنَّ أكْمَلَ المُومِنينَ ايماناً أحْسَنُهُمْ خُلُقاً»[12]

امام باقر عليه السلام فرمود: «كامل‌ترين مردم در ايمان، خوش‌خلق‌ترين آنهاست.»

 

عَن عَلِيِّ بنِ الحُسَين عليهماالسلام قَال: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّى الله عليه و آله: «مَا يُوضَعُ فِي مِيزَانِ امْرِئٍ يَومَ القِيامَةِ أفْضَلُ مِنْ حُسْنِ الْخُلُق»[13]

 

رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود: «روز قيامت در ترازوى كسى، بهتر از حسن خلق گذاشته نمى‌شود.»

 

عَنْ أبِي عَبدِ الله عليه السلام قَالَ: «أربَعٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ كَمَلَ اِيمَانُهُ وَ اِنْ كَانَ مِنْ قَرْنِهِ اِلَى قَدَمِهِ ذُنُوباً لَمْ يَنْقُصْهُ ذَلِكَ قَالَ وَ هُوَ الصِّدْقُ وَ أدَاءُ الأمَانَةِ وَ الحَيَاءُ وَ حُسْنُ الْخُلُق»[14]

 

امام صادق عليه السلام فرمود: «چهار چيز در هر كه باشد، ايمانش كامل است و اگر سر تا پايش گناه باشد، نقصى به او نمى‌رسد؛ راستگويى، امانتدارى، حيا و حسن خلق.»

 

علت شرافت حسن خلق

 

امّا چرا حسن خلق اين همه شرافت دارد؟

 

حسن خلق يعنى حسن سريره و پاكى درون. اين پاكى، اثر دارد. كسى كه در سنين پانزده، شانزده سالگى تصميم مى‌گيرد طلبه شود يا از ابتداى جوانى و نوجوانى به مسجد رفت و آمد مى‌كند و به نوعى طلبه؛ يعنى طالب خدا مى‌شود، اگر از او بپرسند چرا اين راه را انتخاب كرده‌اى؟ مى‌گويد: مى‌خواهم آدم خوبى باشم؛

شاگرد امام زمان عجّل الله تعالى فرجه شوم؛ در قرآن و روايات اهل بيت وارد شوم؛ طالب خدا باشم و زندگى‌ام در رضاى كامل پروردگار بگذرد. اين يعنى رياست‌طلبى درونش نيست؛ نمى‌خواهد مشهور شود؛ صاحب منصب يا قاضى شود، اين را مى‌گويند قلب پاك دارد؛

يعنى خود را نگه داشته، سعى كرده آلودگى‌ها وارد قلبش نشود و صفات بد از درونش ظاهر نشود.

 

ما اين توقع را از طلبه‌ها و دوستانمان داريم و گمانمان درباره آنها همين بوده و هست.

 

وقتى در چنين قلب پاكى «علم» وارد مى‌شود، ثمر مى‌دهد و بتدريج انسان را تبديل به «عالم با عمل» مى‌كند؛ در اين صورت، اگر خداى تعالى را رها نكند و استاد خوب يا اسباب تذكّرى داشته باشد كه دائم به او يادآورى كند، آرام آرام كثافاتى كه درونش وجود دارد يا از بيرون ممكن است وارد قلبش شود، كنار مى‌رود. اين مى‌شود حسن خلق.

 

اگر در همين راه بماند و بر اين قرار استقامت كند، يقنيآ خداى تعالى او را در مسير ايمان كامل رشد مى‌دهد و هنگام مرگ «أكمَلَ المومِنينَ ايمانا» و «أحسَنُهُم خُلُقا» مى‌شود.

 

هر چه اخلاق شخص بهتر باشد و جلوى نفسش را بيشتر گرفته باشد، پاكى درونش ظاهرتر مى‌شود؛ يعنى سعى مى‌كند در حوائجش به كسى رو نزند؛ فقط خدا را بخواند و از او بخواهد؛ با همسر و فرزندانش خوش رفتارى مى‌كند و آنان را اذيت و آزار نمى‌كند؛ سوء ظنّ به دوستان و خانواده‌اش را بطور كامل ترك مى‌كند؛ «من من» ندارد؛ به ديگران فخرفروشى نمى‌كند؛ خود را به خاطر علم يا تقواى بيشتر، بالاتر از ديگران نمى‌داند؛ همه را به يك چشم مى‌بيند و اين طور نيست كه اگر كسى احترامش كرد، يك جور با او رفتار كند و اگر نكرد، جور ديگر. پاكى دل اين آثار را دارد و مجموعه اين رفتارها را حسن خلق مى‌نامند.

 

صاحب چنين حسن خلقى، نزد خدا بسيار شرافتمند است. اين صفات به علاوه راستگويى، امانتدارى و حيا، باعث مى‌شود بطور عادى گناهى از انسان سر نزند؛ لذا اينكه فرمود از سر تا پايش گناه باشد، مربوط به گذشته‌ى اوست، وگرنه وقتى اين صفات در كسى ظاهر مى‌شود، همه‌ى گناهان و بدى‌هايش كنار مى‌رود.

اگر قرار باشد چنين كسى مسجدى را اداره كند، مى‌تواند تأثير زيادى بر افراد بگذارد و انسان‌هاى زيادى را بارور كند؛ اگر در مدرسه يا دانشگاه مشغول تدريس شود، تأثير مهمى بر جوان‌ها و نوجوان‌ها مى‌گذارد و آنها را تبديل به افراد مفيد و با ايمان مى‌كند. اگر موقعيت شخص از اين بالاتر رود و كدخداى ده يا بخشدار و استاندار شود يا بالاتر از اين برود، ديگر نمى‌تواند غم مردم را نخورد؛ نمى‌تواند ببيند برادران و خواهران مؤمنش در شدت و سختى باشند و او خوشگذرانى كند.

 

كسانى كه صاحب موقعيتى مى‌شوند، مى‌توانند با چنين حسن خلقى جامعه را تبديل به گلستان كنند؛ چون هم تأمين مادى و هم تأمين خلقيات براى مردم حاصل مى‌كنند و جامعه همان طورى مى‌شود كه پيامبر و ائمه مى‌خواهند. دوست مى‌داريم اين جور بشود؛ چون همه‌ى مردم بنده خدايند.

 

ابوذر و عثمان

 

عثمان، ابوذر را به شام تبعيد كرد. ابوذر در شام مقابل اسرافكارى‌هاى معاويه ايستاد. گاه مردم را به دور خود جمع مى‌كرد و طبق آيات قرآن، به رفتارهاى معاويه اعتراض و انتقاد مى‌كرد. سرانجام معاويه از دست او خسته شد و به عثمان نوشت كه اگر حكومت خود را دوست دارد، ابوذر را از شام فرابخواند. عثمان نيز دستور داد او را بر شتر بى‌جهاز سوار كرده، به مدينه بفرستند. ابوذر با مشقت فراوان به مدينه آمد، ولى زبان از اعتراض و نهى از منكر فرو نبست.

 

روزى بر عثمان وارد شد، در حالى كه از فرط ناتوانى تكيه بر عصا زده بود. در مقابل عثمان صد هزار درهم گذاشته شده بود كه از بعضى شهرها آورده بودند و ياران عثمان اطراف آن را گرفته، منتظر تقسيم بودند.

ابوذر گفت: اى عثمان! اين مال، چيست؟

 

عثمان گفت: صد هزار درهم است كه از بعضى نواحى آورده‌اند، مى‌خواهم به اندازه اين مال به آن اضافه كنم تا ببينم كجا به مصرف برسانم.

 

ابوذر گفت: اى عثمان! آيا صدهزار درهم بيشتر است يا چهار درهم؟

عثمان گفت: صدهزار درهم!

 

ابوذرگفت: آيا به ياد دارى كه من و تو شبى از شب‌ها خدمت رسول خدا صلّى الله عليه و آله رسيديم و او را اندوهناك ديديم؟ ما سلام كرديم و او توجّه چندانى نكرد. فردا صبح او را ديديم كه خندان و خوشحال بود. به او گفتيم: پدران و مادران ما به قربانت! ديشب شما را اندوهگين ديديم و امروز مى‌بينيم كه شاد و خندان هستيد! فرمود: بله از مال مسلمانان چهار درهم نزد من باقى بود كه آن را قسمت نكرده بودم. ترسيدم مرگم برسد و آن مال نزد من مانده باشد، به همين دليل غمگين بودم، ولى امروز آن را قسمت كردم؛ پس راحت شدم.[15]

 

 

حكايت

 

اهل مكاشفه‌اى بر بالين محتضرى، از صاحب منصبان حكومت ظلم، حاضر شد و در عالم مكاشفه ديد روى او به غايت سياه گشت، امّا پس از مدّتى، سياهى رفت؛ تمام بدنش سفيد شد و همان دم مرد. چند شب بعد او را در خواب ديد و علت را پرسيد، گفت : روزى ديدم بى‌گناهى را مى‌خواهند اعدام كنند. من بواسطه منصبى كه داشتم، از آبرويم مايه گذاشتم و او را نجات دادم. همين كار، باعث نجات من شد.

 

وقتى نجات يك نفر، اين همه نزد خدا ارزش و اهميّت دارد، يقينآ نجات يك جامعه از تنگى و گرفتارى‌هاى معنوى و مادی بسيار ارزشمند است.

 

[1] ـ وسائل الشيعة، 10، 312.

[2] ـ كافى، 2، 157.

[3] ـ بحارالأنوار، 70، 298.

[4] ـ نساء، 1.

[5] ـ كافى، 2، 15.

[6] ـ همان.

[7] ـ آل عمران، 134.

[8] ـ ارشاد مفيد، 2، 145.

[9] ـ بحارالأنوار، 46، 188. به طور خلاصه.

[10] ـ رعد، 21.

[11] ـ كافى، 2، 155.

[12] ـ كافى، 2، 99.

[13] ـ همان.

[14] ـ همان.

[15] ـ تفسير نور الثقلين، 1، 95.


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید