8 رمضان 1437-1395

هيچ پيامبرى و هيچ بشرى به تنهايى غيب نمى‌داند، مگر آنكه خدا عنايت فرمايد.

سنّت خداى تعالى همواره چنين بوده است كه پيامبرانش را از جنس بشر قرار مى‌داد. اگر قرار بود فرشتگان براى هدايت بشر بيايند، بناچار بايد خود را به هيئت انسان درآورند و لباس بشرى بپوشند؛ در اين صورت باز همان اشكال كه چرا اينان بشرند، پيش مى‌آمد.

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تفسير سوره هود آيه  31

سه‌شنبه 1395/03/25

8 رمضان  1437

 

 

 

 

 

 

روايت روز

عَن أبِي جَعْفَرٍ عليه السلام: «الكَمَالُ كُلُّ الكَمَالِ التَّفَقُّهُ فِي الدِّينِ وَ الصَّبْرُ عَلَى النَّائِبَةِ وَ تَقْدِيرُ المَعِيشَة»[1]

امام باقر عليه السلام فرمود: «كمال، نهايت كمال، فهيم شدن در دين؛ صبر در بلا و اندازه‌گيرى در معاش است.»

«تفَقُّه در دين» به حساب ظاهر اين است كه با تقليد يا اجتهاد، احكام دين را بياموزد. امّا به حساب باطن؛ يعنى در دين خود «فهيم» شود؛ بدين منظور بايد ابتدا «اعتقاد» داشته باشد و بالاتر از اين، از خدا بخواهد «علم توحيد» نصيبش فرمايد. اثر تفقّه و فهيم شدن در دين «صبر بر بلا» است. كسى كه خداوند فهمش بخشيده، در سختى‌ها بردبارى مى‌كند و در مواقع سخت، بر دين خود استقامت مى‌ورزد.

«تقدير المعيشه» يعنى در زندگى، نه اسراف كند و نه خساست به خرج دهد؛ به اندازه‌اى كه دارد و لازم است، خرج كند و مابقى را در راه خدا انفاق نمايد.برای كسى كه ندارد، صبر و قناعت بهتر از قرض گرفتن است. توكّل بر خدا خوب است، ولى نبايد طورى زندگى كند كه مجبور شود دست جلوى ديگران دراز كند.

 

روايت دوم

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّى الله عليه و آله: «ثَلاثَةٌ مُجَالَسَتُهُمْ تُمِيتُ القَلْبَ: الْجُلُوسُ مَعَ الأنْذالِ وَ الحَدِيثُ مَعَ النِّسَاءِ وَ الجُلُوسُ مَعَ الأغْنِيَاءِ»[2]

رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود: «همنيشنى با سه گروه، دل را مى‌ميراند: نشستن با اوباش؛ گفت و گو با زن‌ها و نشستن با توانگران».

 

«تُميت القلب» يعنى طراوت قلب را مى‌گيرد و اگر زياد شود، قلب را مى‌ميراند؛ در نتيجه ديگر براى نماز شاداب نيست و حوصله نماز و قرآن ندارد. «انذال» كسانى هستند كه درد دين ندارند و اهميتى براى احكام شرع قائل نيستند. اگر گناه كند يا واجباتش ترك شود، برايش مهم نيست.

حديث با نساء به معناى اين نيست كه با همسر، مادر، خواهر و دختر خود صحبت و معاشرت نكند، بلكه يعنى در انجام شهوت حلال، زياده‌روى نكند؛ اين كار انسان را مكدر مى‌سازد.

منظور از اغنيا در اينجا، مرفهين بى‌درد است. ثروتمندى كه درد دين دارد و به فكر فقرا و زيردستان خويش است، نزد خدا ارزشمند است، امّا كسى كه به مال و ثروت خود شاد است و كارى به نيازمندان ندارد، همنشينى با او، دل را كدر مى‌كند.

 

 

وَ لا أقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللهِ وَ لا أعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أقُولُ اِنّي مَلَكٌ وَ لا أقُولُ لِلَّذينَ تَزْدَري أعْيُنُكُمْ لَنْ يُوْتِيَهُمُ اللهُ خَيْرآ اللهُ أعْلَمُ بِما في أنْفُسِهِمْ اِنّي اِذآ لَمِنَ الظّالِمينَ(31)

من به شما نمى‌گويم گنجينه‌هاى خدا نزد من است و من غيب نمى‌دانم و نمى‌گويم فرشته‌ام و نمى‌گويم كسانى كه پيش چشم شما حقيرند، خدا خيرشان نمى‌دهد. خدا به آنچه در دل آنهاست، آگاه‌تر است؛ در اين صورت (اگر چنين بگويم) از ستمكاران خواهم بود.

 

وَ لا أقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ الله؛ اشراف قوم نوح به او گفتند: ما در شما فضلى نسبت به خود نمى‌بينيم. جناب نوح پاسخ مى‌دهد : من هم ادعا نكردم خزائن الهى نزد من است. من فرستاده خدا هستم؛ معجزه در دست دارم و كتاب خدا و احكام دين را برايتان آورده‌ام.

«خزائن» يعنى آنچه به طور عادى در دسترس انسان نيست. اگر كسى مستقل از خدا، بگويد: اين چيزها را دارم و اين كارها را مى‌كنم، اين ادعا غلط است؛ بايد بگويد: به مدد الهى، اگر خدا بخواهد، چنين خواهم كرد، يا بگويد: خدا اين قدرت يا اين علم را به من داده است.

منظور حضرت نوح اين بود كه مستقل از خدا چيزى ندارد، امّا به اذن خدا و با كمك او مى‌توانست معجزه كند؛ مثل همه‌ى پيامبران الهى و ائمه اطهار عليهم السلام.

ابو هاشم جعفرى مى‌گويد: روزى امام حسن عسكرى عليه السلام بر مركبى سوار شد و به سوى صحرا رفت، من نيز با ايشان همراه شدم؛ حضرت جلو مى‌رفت و من پشت سرش بودم. ناگهان قرض‌هايم به ذهنم رسيد و درباره آن به فكر افتادم كه وقتشان فرارسيده است و اكنون چگونه بايد آن را بپردازم.

امام عليه السلام متوجّه من شد و فرمود: اى ابو هاشم! خدا قرضت را ادا مى‌كند. سپس از زين اسب به طرفى خم شد و با تازيانه، خطّى بر زمين كشيد و فرمود: پياده شو، بردار و كتمان كن!

پياده شدم، ديدم شمش طلاست. برداشتم و در كفشم گذاشتم و به راه افتاديم. دوباره به فكر رفتم كه آيا با اين شمش مى‌توانم تمام قرضم را بپردازم يا خير؟ اگر به اندازه قرضم نشد، بايد به طلبكار بگويم به همين مقدار راضى شود. بعد در فكر خرج و پوشاك و غذاى زمستان افتادم كه چگونه آنها را تهيه كنم.

امام عليه السلام دوباره متوجّه من شده، مانند دفعه اول، خطى بر زمين كشيدند و فرمودند: پياده شو، بردار و به كسى نگو!

پياده شدم و ديدم شمش نقره‌اى است. آن را برداشتم و در كفش ديگرم گذاشتم. سپس برگشتيم و امام عليه السلام به منزل خود رفت و من هم به خانه خودم آمدم. در خانه، نشستم قرض‌هاي خود را حساب كردم و بعد طلا را وزن نمودم، ديدم درست به اندازه قرض‌هايم بود؛ نه كم و نه زياد. سپس مايحتاج زمستان را حساب كردم كه چه چيزهايى بايد تهيه كنم كه نه اسراف باشد و نه سختى. نقره هم به همان اندازه بود. قرضم را پرداختم و آنچه نياز داشتم خريدم، نه كم آمد نه زياد.

امام عليه السلام از جانب خدا صاحب چنين قدرتى هستند.

وَ لا أعْلَمُ الْغَيْب؛ خداى تعالى در سوره انعام به رسول گرامى اسلام صلّى الله عليه و آله مى‌فرمايد :

(قُلْ لا أقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللهِ وَ لا أعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أقُولُ لَكُمْ اِنّي مَلَكٌ اِنْ أتَّبِعُ اِلّا ما يُوحى اِلَيَّ)[3]

 

«بگو: من نمى‌گويم خزائن خداوند نزد من است و من غيب نمى‌دانم و نمى‌گويم فرشته‌اى هستم. جز آنچه به من وحى شده پيروى نمى‌كنم.»

هيچ پيامبرى و هيچ بشرى به تنهايى غيب نمى‌داند، مگر آنكه خدا عنايت فرمايد.

شخصى به خانه امام صادق عليه السلام آمد و در زد. كنيز در را باز كرد و او موقع ورود، به سوى كنيز دست‌درازى كرد. هنگامى كه وارد شد، امام به او فرمودند: آيا تو گمان مى‌كنى ديوارها براى ما حائل است؟ آيا خجالت نكشيدى چنين كردى؟

در همين سوره هود، خداوند به حضرت نوح مى‌فرمايد :

(وَ أُوحِيَ اِلى نُوحٍ أنَّهُ لَنْ يُوْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ اِلّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ * وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْني فِي الَّذينَ ظَلَمُوا اِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ )[4]

«به نوح وحى شد كه از قوم تو، جز كسانى كه تا كنون ايمان آورده‌اند، كسى ايمان نمى‌آورد؛ پس از آنچه مى‌كردند، غمگين نباش * كشتى را زير نظر ما و طبق وحى ما بساز و با من درباره ستمگران سخن مگو كه آنان غرق خواهند شد.»

 

اين خبر، غيبى بود كه خداوند به جناب نوح فرمود و نوح نيز با اطمينان به كار خود پرداخت. درباره پيامبر اكرم هم همين است.

اگر اولياى خدا كشف و كرامتى داشته باشند، مى‌فهمند كه خدا به آنان داده است و چيزى از خود ندارند؛ نبايد هم به اين چيزها اعتنا كنند؛ آنچه بايد محل اعتنا و اعتماد مؤمن باشد، مؤثريت خداى تعالى است. اين فهمى است كه رسيدن به آن ارزشمند است.

وَ لا أقُولُ اِنّي مَلَك؛ نوح فرمود: من فرشته نيستم، بلكه بشرى مثل همه‌ى شمايم.

(قُلْ اِنَّما أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى اِلَيَّ أنَّما اِلهُكُمْ اِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحآ وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أحَدآ)[5]

«بگو: من هم بشرى مانند شما هستم، كه به من وحى مى‌رسد. خداى شما، خداى يكتاست؛ پس هر كس به ديدار پروردگارش اميد دارد، بايد عمل صالح انجام دهد و در پرستش پروردگارش كسى را شريك نسازد.»

از اعجاز اين آيه، اگر كسى آن را قبل از خواب، با توجّه بخواند، هر زمان بخواهد، بيدار مى‌شود. اگر گمان مى‌كنيد بيدار نشده‌ايد، اشتباه مى‌كنيد؛ يا خسته بوديد و دوباره خوابيديد يا اراده لازم براى بيدار شدن نداشتيد.

سنّت خداى تعالى همواره چنين بوده است كه پيامبرانش را از جنس بشر قرار مى‌داد. اگر قرار بود فرشتگان براى هدايت بشر بيايند، بناچار بايد خود را به هيئت انسان درآورند و لباس بشرى بپوشند؛ در اين صورت باز همان اشكال كه چرا اينان بشرند، پيش مى‌آمد.

(وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكآ لَجَعَلْناهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ )[6]

 

«و اگر او (پيامبر) را فرشته‌اى قرار مى‌داديم، او را به صورت مردى مى‌گردانديم و همان چيزى را كه براى مردم مشتبه مى‌كردند، برايشان مشتبه مى‌كرديم.»

وَ لا أقُولُ لِلَّذينَ تَزْدَري أعْيُنُكُمْ لَنْ يُوْتِيَهُمُ اللهُ خَيْرآ؛ «تَزدَري» يعنى حقير شمردن. جناب نوح گفت: «من نمى‌توانم بگويم كسانى كه پيش چشم شما حقيرند، خدا خيرشان نمى‌دهد». آنان به خدا ايمان آوردند؛ به همه چيز پشت پا زدند؛ براى خدا در برابر ناسزاها و كتك‌هاى كفّار استقامت كردند و دست از دين خود بر نداشتند با اين همه چرا بايد آنان را از خود برانم و خوارشان ببينم؟

اللهُ أعْلَمُ بِما في أنْفُسِهِم؛ خدا مى‌داند آنان چه جواهراتى هستند و چه گل‌ها و باغ‌هايى در نفشان است كه بعد از مرگ ظاهر مى‌شود.

هر عمل خوبى كه انسان انجام مى‌دهد، از ذكر، دعا، قرآن، نماز و... در آخرت صورت پيدا مى‌كند و به شكل باغ‌ها، بساتين، غذاهاى لذيذ و شراب‌هاى رنگارنگ، متناسب با عالم برزخ ظاهر مى‌شود. اين وعده حق پروردگار است.

اِنّي اِذآ لَمِنَ الظّالِمين؛ نوح فرمود: اگر غير از اين را بگويم، از ستمكاران خواهم بود. ايشان بهتر از هر كسى مى‌دانست كه خزائن غيب متعلّق به او نيست؛ اگر قدرتى داشته باشد يا غيب بداند، از خداست؛ پس اگر ادعا مى‌كرد چيزى از خود دارد، پا از گليم خود درازتر كرده، ستمكار مى‌گشت. همچنين اگر مؤمنان فقير را خوار مى‌شمرد، به آنان ستم كرده بود، حال آنكه آنان نزد خدا بسيار ارزشمند بودند؛ خداوند جواهراتى درونشان قرار داده بود، لكن كفّار نمى‌فهميدند.

 

حكايت

ابو عتيبه گويد: خدمت حضرت باقر عليه السلام بودم. مردى وارد شد و گفت: من اهل شام هستم و ارادتمند شما و از دشمنانتان بيزارم، ولى پدرم دوستدار بنى اميه بود و ثروت زيادى داشت. جز من فرزندى نداشت و در رمله (شهرى در فلسطين) ساكن بود. يك باغ داشت كه خودش تنها در آن رفت و آمد مى‌كرد. پس از مرگش هر چه جستجو كردم، مالش را نيافتم. من يقين دارم ثروت خود را از من مخفى كرده است.

امام باقر عليه السلام فرمود: مايلى او را ببينى و درباره محل پول‌ها از خودش سوال كنى؟

عرض كرد: آرى به خدا قسم فقير و محتاجم.

امام عليه السلام نامه‌اى نوشت و آن را مهر كرد. فرمود با اين نامه امشب ميروى در بقيع. وسط آن كه رسيدى، صدا ميزنى «درجان، درجان!» مردى با عمامه خواهى ديد، نامه را به او بسپار و بگو من از طرف محمّد بن على بن الحسين عليهم السلام آمده‌ام. او پدرت را مى‌آورد، هر چه مايلى بپرس.

نامه را گرفت و رفت. ابو عتيبه گفت: فردا صبح من آمدم خدمت حضرت باقر ببينم آن مرد چه كرده است. ديدم در خانه ايستاده، منتظر اجازه است. اجازه ورود دادند. من هم با او داخل شدم.

گفت: خدا مى‌داند علم را به كه بسپارد. من ديشب رفتم و آنچه را دستور داده بوديد، انجام دادم. آن مرد آمد و گفت همين جا باش تا پدرت را بياورم. ناگاه مردى سياه چهره را آورد و گفت: اين پدر تو است.

گفتم: اين پدر من نيست.

گفت: شراره آتش و دود جهنّم و عذاب دردناك، قيافه‌اش را تغيير داده است.

گفتم تو پدر منى؟ جواب داد: آرى. پرسيدم: چرا چنين تغيير قيافه داده‌اى؟

گفت: پسر جان! من دوستدار بنى اميه بودم و آنها را بر اهل بيت پيغمبر مقدم مى‌داشتم. خداوند مرا براى همين عذاب نمود، ولى تو دوستدار آنها بودى و من از تو بدم مى‌آمد؛ به همين جهت ثروت خود را از تو مخفى كردم، امّا امروز پشيمانم. پسرم برو در همان باغ، زير درخت زيتون را بكن و پول‌ها را بردار! صد هزار درهم است؛ پنجاه هزار درهم آن را تقديم كن به حضرت محمّد بن على عليهما السلام و پنجاه هزار درهم ديگر مال خودت.

عرض كرد: آقا من الان مى‌خواهم بروم به آنجا و پول شما را بياورم.

ابو عتيبه گفت: سال بعد از حضرت باقر عليه السلام پرسيدم آن مرد پول را آورد؟

فرمود: بلى. پنجاه هزار درهم آورد؛ قرضى داشتم، پرداخت نمودم و زمينى در ناحيه خيبر خريدم و مقدارى هم به كسانى از فاميلم كه احتياج داشتند، دادم.[7]

 

حكايت ديگر

 

(اِنَّ اللهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذينَ آمَنُوا)[8]

«خداوند از مؤمنان دفاع مى‌كند.»

 

بى‌ترديد خداى تعالى در مواقع حساس، از مؤمنان دفاع و آنان را حفظ مى‌كند.

جابر بن يزيد جعفى از ثقات راويان حديث و نزد امام باقر عليه السلام بسيار محترم و موثق بود. او را سلمان زمان مى‌شناختند. از جوانى خدمت امام باقر عليه السلام رسيد و ايشان را رها نكرد. هفتاد هزار حديث از بر داشت كه بخاطر سختى و سنگينى معنا، نمى‌توانست آنها را براى كسى بگويد.

نعمان بن بشير گويد: با جابر بن يزيد جعفى هم‌كجاوه بودم. چون به مدينه رسيديم، جابر خدمت امام باقر عليه السلام رسيد و از آن حضرت خداحافظى كرد و شادمان از نزدش بيرون شد، تا روز جمعه به چاه اخيرجه رسيديم. آنجا براى كسى كه از فيد به سوى مدينه برمى‌گردد، نخستين منزل است.

چون نماز ظهر را خوانديم و شترمان را حركت داديم، مرد بلند قامت گندم‌گونى پديدار شد كه نامه‌اى داشت و آن را به جابر داد. جابر آن را گرفت؛ بوسيد و بر ديده گذاشت. در آن نوشته بود: از جانب محمّد بن على به جابر بن يزيد، و بر آن نامه مهر سياهى بود كه هنوز تر بود.

جابر به او گفت: كى نزد آقايم بودى؟ گفت: هم اكنون. جابر گفت : پيش از نماز يا بعد از نماز؟ گفت: بعد از نماز.

جابر مهر را برداشت؛ شروع به خواندن كرد و چهره‌اش را درهم مى‌كشيد تا به آخر نامه رسيد. سپس نامه را نگهداشت و تا كوفه، او را خندان و شادان نديدم.

شبانگاه به كوفه رسيديم، چون صبح شد، من به خاطر احترام و بزرگداشت او، نزدش رفتم، امّا ديدمش بيرون آمده، به جانب من مى‌آيد، در حالى كه مهره‌هايى به گردنش آويخته، بر نى سوار شده است و مى‌گويد: «أجد منصور بن جمهور أميرا غير مأمور» (منصور بن جمهور را فرماندهى مى‌بينم كه فرمانبر نيست) و أشعارى از اين قبيل مى‌خواند.

او به من نگريست و من به او. نه او چيزى به من گفت و نه من به او. من از وضعى كه از او ديدم، شروع به گريستن نمودم. كودكان و مردم گرد ما جمع شدند. او آمد تا وارد رحبه شد و با كودكان مى‌چرخيد. مردم مى‌گفتند: جابر بن يزيد، ديوانه شده است.

به خدا سوگند از اين ماجرا چند روز بيش نگذشت كه از جانب هشام بن عبد الملك نامه‌اى به واليش رسيد كه مردى به نام جابر بن يزيد جعفى را پيدا كن؛ گردنش را بزن و سرش را براى من بفرست!

والى به اهل مجلس گفت: جابر بن يزيد جعفى كيست؟

گفتند: خدا تو را اصلاح كند! مردى بود دانشمند، فاضل و محدث كه حج گزارد و ديوانه شد. اكنون در رحبه بر نى سوار مى‌شود و با كودكان بازى مى‌كند.

والى آمد و از بلندى نگريست، او را ديد بر نى سوار است و با بچه‌ها بازى مى‌كند، گفت: خدا را شكر كه مرا از كشتن او بركنار داشت. روزگارى نگذشت كه منصور بن جمهور وارد كوفه شد و آنچه جابر مى‌گفت عملى شد.[9]

 

اين غيبى بود كه خداى تعالى به امام باقر عليه السلام عنايت فرموده بود. خداوند در هر كجا لازم بداند با اسباب مختلف مؤمنان را از سختى‌ها و ناراحتى‌ها حفظ مى‌كند، به طورى كه گاه بعضى افراد متحير مى‌مانند. گاهى هم اگر صلاح بداند، براى بالا بردن درجات مؤمن، سختى‌ها و بلاهايى، به اندازه تحمّلش، برايش مى‌فرستد، نمونه‌ى آن، سختى‌هايى بود كه ائمه اطهار عليهم السلام تحمّل كردند.

 

السلام عليك يا ابا جعفر يا محمّد بن على ايها الباقر

 

[1] ـ كافى، 1، 32.

[2] ـ كافى، 2، 641.

[3] ـ انعام، 50.

[4] ـ هود، 36 و 37.

[5] ـ كهف، 110.

[6] ـ انعام، 9.

[7] ـ بحارالأنوار، 46، 245.

[8] ـ حج، 38.

[9] ـ كافى، 1، 396.


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید