دوم رمضان 1437-1395

دعا كليد رستگارى و رهايى از نفس و شيطان است، وگرنه پول و ماديات رستگارى نيست، برعكس، گير و گرفتارى است؛ بند و زنجير به پاى انسان مى‌زند. كسى كه به واسطه‌ى دعا به خدا متّصل است، به اندازه خود دنيا را هم دارد، ولى به آن نمى‌چسبد؛ زن و فرزندش را دوست مى‌دارد، ولى اسير آنها نمى‌شود.

حيف است آدمى با اين خداى به اين خوبى، قهر كند. كسانى كه در ابتداى جوانى و نوجوانى هستند، مراقب باشند گول شيطان و نفس را نخورند. شيطان وسوسه مى‌كند، امّا شما به خدا پناه ببريد و دست از او برنداريد. هركس ظلمى به شما كرد، بگوييد خدا هدايتش كند. اين بهتر از نفرين كردن و دشنام دادن است. يادمان باشد كه لذّت در بخشش و هدايت است.

 

بسم الله الرحمن الرحیم 

مبحث دعا

 چهارشنبه 1395/03/19  ، 2 رمضان  1437

 

 

 

 

 

مرحوم كلينى در اصول كافى، كتاب دعا، فصول و ابواب مختلفى را به اين مسأله اختصاص داده است. در يكى از روايات باب اول آن مى‌خوانيم :

 

عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: اِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ (اِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِين )[1]  قَالَ هُوَ الدُّعَاءُ وَ أفْضَلُ العِبَادَةِ الدُّعَاءُ قُلْتُ (اِنَّ اِبْراهِيمَ لأوَّاهٌ حَلِيمٌ ) قَالَ الأوَّاهُ هُوَ الدَّعَّاءُ[2]

 

زراره از امام باقر عليه السلام روايت كند كه فرمود: خداى عزّ و جلّ مى‌فرمايد: «كسانى كه از پرستش من تكبّر مى‌كنند، به زودى خوار و ذليل به دوزخ وارد مى‌شوند.» حضرت فرمود: مقصود از عبادت، دعا است، و بهترين عبادت، دعا است. گفتم: (مقصود از أواه در اين آيه چيست:) «ابراهيم أواه و شكيبا بود». فرمود: أواه يعنى بسيار دعاكننده.

 

اين روايت از نظر سند صحيح است، امّا چرا حضرت، دعا را بهترين عبادت مى‌داند؟ يعنى دعا كردن، از نماز و روزه بهتر است؟ با آنكه مى‌دانيم نماز ستون دين است؛ اگر پذيرفته شود، ديگر اعمال هم پذيرفته مى‌شود و اگر رد شود، ساير اعمال رد مى‌شود.

 

قال النبى صلّى الله عليه و آله: «اِنَّ عَمُودَ الدِّينِ الصَّلاةُ وَ هِيَ أوَّلُ مَا يُنْظَرُ فِيهِ مِنْ عَمَلِ ابْنِ آدَمَ فَإنْ صَحَّتْ نُظِرَ فِي عَمَلِهِ وَ اِنْ لَمْ تَصِحَّ لَمْ يُنْظَرْ فِي بَقِيَّةِ عَمَلِهِ»[3]

 

رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود: «ستون دين نماز است و آن، اولين عمل بنى آدم است كه در قيامت به آن نظر مى‌كنند؛ اگر صحيح باشد، در باقى اعمالش نظر مى‌شود و اگر صحيح نباشد، به مابقى اعمالش نظر نمى‌شود.» پس چگونه امام باقر عليه السلام، دعا را «افضل العبادة» معرفى مى‌فرمايند؟

 

پاسخ اين است كه دعا؛ يعنى خواستن ضعيف از قوى؛ فقير از غنى؛ كوچك از بزرگ و دانى از عالى؛ پس دعا در واقع ابراز و اظهار فقر، عجز، كوچكى و نياز بنده به درگاه خداوند غنىِّ قوىِ بزرگِ عالىِ اعلى و اعتراف به همه‌ى آنهاست. حقيقت نماز هم همين است. نماز اظهار بندگى، عجز و لابه به درگاه اوست. از ابتداى قرائت حمد و سوره، جمله جمله اعتراف و دعاست؛ ركوع، اظهار عجز و بندگى است؛ سجده، نمايش خاكسارى به درگاه پروردگار است. حقيقت روزه هم همين است؛ كسى كه پيش از سحر برمى‌خيزد و آماده‌ى روزه گرفتن مى‌شود، در واقع اعلام مى‌كند كه حاضر است به خاطر اجراى فرمان پروردگار، در طول روز آنچه را كه زندگى و بقائش وابسته به آن است، كنار بگذارد. اين خود، اظهار بندگى است و حقيقت دعا جز اين نيست.

 

بنابراين كسى كه خود را بنده پروردگار مى‌داند، اگر دعا را رها كند، چيزى برايش نمى‌ماند؛ زيرا همه‌ى عباداتش به نوعى دعاست.

 

در رايت ديگرى امام صادق عليه السلام، از رسول خدا صلّى الله عليه و آله چنين نقل مى‌فرمايد :

 

«الدُّعَاءُ سِلاحُ المُومِنِ وَ عَمُودُ الدِّينِ وَ نُورُ السَّماواتِ وَ الأرْضِ»[4]

«دعا، سلاح مؤمن و ستون دين و نور آسمان و زمين است.»

 

در روايت قبل، نماز ستون دين خوانده شد و در اينجا دعا، و هر دو صحيح است.


معمولا سلاح را براى دفاع در مقابل دشمن برمى‌دارند. اولين دشمن انسان، شيطان و هواى نفس است؛

 

(اِنَّ الشَّيْطانَ لِلإنْسانِ عَدُوُّ مُبينٌ )[5]

«شيطان براى انسان دشمن آشكار است.»

 

«أعدى عَدُوِكَ نَفْسُكَ التي بَينَ جَنبَيكَ»[6]

«دشمن‌ترين دشمنانت، نفسى است كه با خود دارى.»

 

شيطان و نفس هر لحظه در صدد حمله به انسانند و دعاست كه او را از آنها نجات مى‌دهد؛ يعنى خواستن از خدا. هر روز بعد از هر نماز، با نيت پاك، زبان صادق و قلب طاهر بگويد :

 

«يَا اللهُ يَا رَحمَانُ يَا رَحيم يَا مُقَلِّبَ القُلُوب ثَبِّتْ قَلبي عَلى دينِك وَ اكْفِنَا يَا قَاضِيَ الحَاجَات وَ يَا كافِيَ المُهِمّات اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَدير»

 

به راستى اگر دعا نباشد، چه چيزى ديگرى در دست داريم؟ بايد دائم از او بخواهيم تا ما را در مقابل شيطان و نفس خود و ديگران حفظ كند.

در ادامه روايت مى‌فرمايد: «وَ عَمُودُ الدِّين» دين، طبق روايت يعنى محبّت؛

 

«هَلِ الدينُ اِلّا الحُبّ»[7]

 

«هَلِ الإيمانُ اِلّا الحُبُّ وَ البُغْضُ»[8]

 

وقتى معنا و زيربناى دين، حبّ است، كسى كه به درگاه خدا دعا مى‌كند و با عجز و لابه از او چيزى مى‌خواهد، در واقع ابراز محبّت به او كرده، مى‌گويد خدايا دوستت مى‌دارم؛ تو محبوب منى؛ مبادا روزى از تو جدا شوم!

نماز هم عمود دين است؛ چراكه نماز، همچون دعا، اظهار نياز به درگاه پروردگار عالم است. ما نيازمند اوييم و او غنى و حميد است.

 

(يا أيُّهَا النّاسُ أنْتُمُ الْفُقَراءُ اِلَى اللهِ وَ اللهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ)[9]

«اى مردم! همه‌ى شما محتاج خداييد و فقط خداست كه بى‌نياز و ستوده صفات است.»

 

كداميك از ما چيزى از خود داريم؟ اگر پدر و مادر، ما را دوست مى‌دارند، اين محبّت را خدا در دل آنها قرار داده است. محبّت مؤمنان به هم، محبّت پدر و مادر به فرزند و فرزند به پدر و مادر، همه از خداست؛ بازگشت همه به خداست.

در ادامه روايت مى‌فرمايد: «وَ نُورُ السَّماواتِ وَ الأرْضِ» در قرآن كريم مى‌خوانيم :

 

(اللهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الأرْضِ )[10]

 

خداى تعالى، وجود آسمان‌ها و زمين است؛ وجود به آنها بخشيده؛ اگر او نباشد آسمان و زمينى نيست؛ در تاريكى، چيزى پيدا نيست. چون خداوند ظهور دارد، همه چيز ظاهر است.

 

(هُوَ الاْوَّلُ وَ اْلآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ )[11]

 

كسى كه با نهايت احتياج، رو به خداى تعالى مى‌كند؛ دعا مى‌خواند و اشك مى‌ريزد، على الخصوص هنگامى كه دل‌شكسته مى‌شود، همان وقت بى هيچ واسطه‌اى به خداى تعالى متّصل مى‌شود. اين اتصال هميشه وجود دارد، ولى انسان نمى‌فهمد. در اثر اين اتصال خاص بتدريج مى‌فهمد كه نور آسمان‌ها و زمين خداست.

توصيه مى‌شود كسانى كه اهل تفكّر هستند، بر اين روايات فكر كنند.

 

در روايت ديگرى در همان كتاب از امير المؤمنين عليه السلام نقل شده است :

«الدُّعَاءُ مَفَاتِيحُ النَّجَاحِ وَ مَقَالِيدُ الفَلاحِ وَ خَيْرُ الدُّعَاءِ مَا صَدَرَ عَنْ صَدْرٍ نَقِيٍّ وَ قَلْبٍ تَقِيٍّ وَ فِي المُنَاجَاةِ سَبَبُ النَّجَاةِ وَ بِالإخْلاصِ يَكُونُ الخَلاصُ فَإذَا اشْتَدَّ الْفَزَعُ فَإلَى اللَّهِ الْمَفْزَعُ»[12]

 

«دعا كليدهاى نجات و گنجينه‌هاى رستگارى است. بهترين دعا آن است كه از سينه پاك و دل پرهيزكار برآيد، و وسيله نجات در مناجات است، و خلاصى با اخلاص آيد، و چون فزع و بى‌تابى سخت شود، مَفزع و پناه‌گاه خدا است.»

 

دعا كليد رستگارى و رهايى از نفس و شيطان است، وگرنه پول و ماديات رستگارى نيست، برعكس، گير و گرفتارى است؛ بند و زنجير به پاى انسان مى‌زند. كسى كه به واسطه‌ى دعا به خدا متّصل است، به اندازه خود دنيا را هم دارد، ولى به آن نمى‌چسبد؛ زن و فرزندش را دوست مى‌دارد، ولى اسير آنها نمى‌شود.

در باب ديگرى از كتاب دعاى اصول كافى، در روايت اول، از امام صادق عليه السلام روايت شده است :

 

«إنَّ الدُّعَاءَ يَرُدُّ القَضَاءَ يَنْقُضُهُ كَمَا يُنْقَضُ السِّلْكُ وَ قَدْ اُبْرِمَ اِبْرَاماً»[13]

«دعا، قضا را برمى‌گرداند و آن را از هم باز مى‌كند، همان طور كه رشته نخ، اگر چه به سختى تابيده شده باشد، از هم باز شود.

 

در روايت سوم اين باب مى‌خوانيم :

 

عَنْ أبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: «اِنَّ الدُّعَاءَ يَرُدُّ الْقَضَاءَ وَ قَدْ نَزَلَ مِنَ السَّمَاءِ وَ قَدْ اُبْرِمَ اِبْراماً»[14]

امام صادق عليه السلام فرمود: «دعا، قضايى را كه از آسمان نازل شده و به سختى محكم گرديده، برمى‌گرداند.»

در روايت ششم آن چنين آمده است :

 

عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: قَالَ لِي أ لا أدُلُّكَ عَلَى شَيْءٍ لَمْ يَسْتَثْنِ فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ صلّى الله عليه و آله قُلْتُ بَلَى. قَالَ: «الدُّعَاءُ يَرُدُّ الْقَضَاءَ وَ قَدْ أبْرِمَ إِبْرَاماً» وَ ضَمَّ أصَابِعَهُ[15]

 

زراره گويد: امام باقر عليه السلام به من فرمود: آيا تو را راهنمايى نكنم به چيزى كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله در آن استثناء نفرمود؟ (چيزى را از آن بيرون نكرد) عرض كردم: بله. فرمود : دعا، قضاى مبرم را كه به سختى محكم شده، برگرداند ـ و انگشتانش را به هم چسباند؛ يعنى حتّى اگر قطعى بودن آن مانند اين انگشتان به هم چسبيده باشد.

 

اگر قرار باشد بلايى بر جامعه يا فرد نازل شود، حتّى اگر محكم شده باشد و به بالاى سر رسيده باشد، دعا، با ناله و زارى به سوى پروردگار آن را دفع مى‌كند.

 

بر اين روايات تفكّر كنيد و ببينيد چه چيزهاى تازه‌اى از آنها به ذهنتان مى‌رسد.

 

گفتارى از الميزان

خداى تعالى در سوره بقره مى‌فرمايد:

 

(وَ اِذا سَألَكَ عِبادي عَنّي فَإنّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجيبُوا لي وَ لْيُوْمِنُوا بي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ )[16]

«و هنگامى كه بندگان من از تو درباره من پرسند، من نزديكم. دعاى دعا كننده را هنگامى كه مرا مى‌خواند اجابت مى‌كنم؛ پس دعوت مرا اجابت كنند و به من ايمان آورند تا راه يابند.»

 

صاحب الميزان در ذيل اين آيه مى‌نويسد :

«دعايى كه مستجاب نمى‌شود و به هدف اجابت نمى‌رسد، يكى از دو چيز را ندارد و آن دو چيز همان است كه در جمله : «دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ» به آن اشاره شد؛ اول اين است كه دعا، دعاى واقعى نيست و امر بر دعاكننده مشتبه شده است؛ مثل كسى كه اطّلاع ندارد خواسته‌اش نشدنى است و از روى جهل همان را درخواست مى‌كند، يا كسى كه حقيقت امر را نمى‌داند و اگر بداند، هرگز آنچه آن را درخواست نمى‌كند؛ مثلا اگر مى‌دانست كه فلان مريض مردنى است و درخواست شفاى او، درخواست مرده زنده شدن است، هرگز درخواست شفا نمى‌كند، و اگر مانند انبيا اين امكان را در دعاى خود احساس كند، البته دعا مى‌كند و مرده زنده مى‌شود، ولى يك شخص عادى كه دعا مى‌كند، از استجابت مايوس است، و يا اگر مى‌دانست كه بهبودى فرزندش چه خطرهايى براى او در پى دارد، دعا نمى‌كرد. حالا هم كه از جهل به حقيقت حال، دعا كرده، مستجاب نمى‌شود.

 

دوم اين است كه دعا، دعاى واقعى است، لكن در دعا، خدا را نمى‌خواند؛ به اين معنا كه با زبان از خدا درخواست مى‌كند، ولى در دل همه‌ى اميدش به اسباب عادى يا امور وهمى است؛ امورى كه توهم كرده در زندگى او موثرند. در چنين دعايى شرط دوم (اذا دعان، يعنى در صورتى كه مرا بخواند) وجود ندارد؛ چون دعاى خالص براى خداى سبحان نيست و در حقيقت خدا را نخوانده است. آن خدايى دعا را مستجاب مى‌كند كه شريك ندارد. خدايى كه كارها را با شركت اسباب و اوهام انجام مى‌دهد، خداى پاسخگوى دعا نيست؛ پس اين دو طايفه از دعاكنندگان، دعايشان مستجاب نمى‌شود؛ زيرا دعايشان دعا نيست يا از خدا درخواست ندارند؛ چون خالص نيستند.»

 

دقت بر اين مطالب لازم است.

 

سرگذشت قوم يونس

 

خلاصه رواياتى كه ارائه شد، اين بود كه دست از دعا برنداريد، چه بسا بلاى قطعى بوسيله دعا برطرف شود، به شرط آنكه پيش از نزول بلا، دعاكننده به حال اضطرار رسيده باشد؛ يعنى از اسباب بريده باشد و بداند فقط خدا مى‌تواند كارش را اصلاح كند. در اين باره حكايت قوم يونس را بطور خلاصه بخوانيد.

 

حضرت يونس على نبينا و آله و عليه السلام در حدود 825 سال قبل از ميلاد، در سرزمين نينوا ظهور كرد. نينوا شهرى نزديك موصل يا اطراف كوفه در سمت كربلا بود. هم اكنون در نزديك كوفه، در كنار شط، قبرى به نام مرقد يونس عليه السلام معروف است.

شهر نينوا داراى جمعيتى بيش از صد هزار نفر بود. چنان كه در آيه 147 سوره صافات آمده: و يونس را به سوى جمعيت يكصدهزار نفرى يا بيشتر فرستاديم.

 

مردم نينوا بت‌پرست بودند و در همه‌ى ابعاد زندگى در ميان فساد و تباهى‌ها غوطه مى‌خوردند. هر چه يونس عليه السلام آنها را تبليغ و راهنمايى مى‌كرد، گوش نمى‌دادند، و يونس عليه السلام را از ميان خود مى‌راندند و به او اعتنا نمى‌كردند.

 

يونس عليه السلام در سى سالگى به نينوا رفت و دعوتش را آغاز نمود. سى و سه سال از آغاز دعوتش گذشت، امّا هيچ كس جز دو نفر به او ايمان نياوردند؛ يكى از آن دو، دوست قديمى او و از دانشمندان و خاندان علم و نبوت به نام «روبيل» بود و ديگرى، عابد و زاهدى به نام «تنوخا» كه از علم بهره‌اى نداشت.

 

سرانجام يونس عليه السلام از هدايت قوم خود مأيوس گرديد؛ كاسه صبرش لبريز شد و براى قوم عنود خود تقاضاى عذاب از درگاه خدا كرد و آنها را نفرين نمود و در اين راستا اصرار ورزيد، خداوند به يونس عليه السلام وحى كرد كه عذابم را روز چهارشنبه، نيمه ماه شوال بعد از طلوع خورشيد بر آنها مى‌فرستم و اين موضوع را به آنها اعلام كن.

 

يونس عليه السلام خوشحال شد و از عاقبت كار نهراسيد. نزد تنوخا (عابد) رفت و ماجراى عذاب و وقت آن را به او خبر داد. سپس گفت: برويم اين ماجرا را به مردم خبر دهيم.

 

عابد كه از دست آنها به ستوه آمده بود، گفت: آنها را رها كن كه ناگهان عذاب سخت الهى به سراغشان آيد.

 

يونس گفت: بجاست كه نزد روبيل (عالِم) برويم و در اين مورد با او مشورت كنيم؛ زيرا او مردى حكيم و از خاندان نبوت است. آنها نزد روبيل آمدند و ماجرا را گفتند.

 

روبيل از يونس عليه السلام خواست به سوى خدا بازگردد و از درگاه او بخواهد عذاب را از قوم به جاى ديگر ببرد؛ زيرا خداوند از عذاب كردن آنها بى‌نياز و نسبت به بندگانش مهربان است.

ولى تنوخا درست بر ضد روبيل، يونس عليه السلام را به عذاب رسانى تحريص كرد. روبيل به تنوخا گفت: ساكت باش! تو يك عابد جاهل هستى.

 

سپس روبيل نزد يونس عليه السلام آمد و تأكيد بسيار كرد كه از خدا بخواه عذاب را برگرداند، ولى يونس عليه السلام پيشنهاد او را نپذيرفت و همراه تنوخا به سوى قوم رفتند و آنها را به رسيدن عذاب الهى در صبح روز چهارشنبه در نيمه ماه شوال، هشدار دادند.

 

مردم با تندى و خشونت با يونس و تنوخا برخورد كردند و يونس عليه السلام را با شدت از شهر نينوا اخراج نمودند. يونس همراه تنوخا از شهر بيرون آمد، تا از آن منطقه دور گردند، ولى روبيل در ميان قوم خود ماند.

 

ترك اولاى يونس و قرار گرفتن او در شكم ماهى

 

حضرت يونس عليه السلام حق داشت كه ناراحت گردد؛ زيرا  33 سال آنها را دعوت كرد، فقط دو نفر به او ايمان آوردند؛ از اين رو به طور كلى از آنها نااميد شد و برايشان نفرين كرد و از ميان آنها بيرون آمد كه از عذاب آنها نجات يابد.

 

يونس از نينوا خارج شد و به راه خود ادامه داد تا به كنار دريا رسيد. در آنجا منتظر ماند، ناگاه يك كشتى مسافربرى رسيد. آن كشتى پر از مسافر بود و جا نداشت، امّا يونس عليه السلام از ملوان كشتى تقاضا و التماس كرد كه به او جا بدهند، سرانجام به او جا دادند و او سوار كشتى شد و كشتى حركت كرد. در وسط دريا ناگاه ماهى بزرگى سر راه كشتى را گرفت، در حالى كه دهان باز كرده بود، گويى غذايى مى‌طلبيد.

 

سرنشينان كشتى گفتند: به نظر مى‌رسد گناهكارى در ميان ماست كه بايد طعمه ماهى گردد. بين سرنشينان كشتى قرعه زدند، قرعه به نام يونس عليه السلام اصابت كرد، حتّى سه بار قرعه زدند، هر سه بار به نام يونس عليه السلام اصابت نمود. يونس را به دريا افكندند، آن ماهى بزرگ او را بلعيد، در حالى كه مستحق ملامت بود.


در مورد اينكه يونس عليه السلام چند روز در شكم ماهى بود، روايات گوناگون وارد شده، از نُه ساعت، سه روز، تا چهل روز گفته شده است و اين موضوع به خوبى روشن نيست.

 

يونس در تاريكى‌هاى سه گانه؛ يعنى تاريكى زير دريا، تاريكى شكم ماهى و تاريكى شب قرار گرفت، ولى همواره به ياد خدا بود و توبه حقيقى كرد و مكرر در ميان آن تاريكى‌ها مى‌گفت :

 

(لا اِلهَ اِلّا أنْتَ سُبْحانَكَ اِنّي كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ )[17]

«معبودى جز تو نيست، تو از هر عيب و نقصى منزّهى. من از ستمگرانم.»

 

سرانجام خداوند دعاى او را به استجابت رسانيد، و توبه‌اش را پذيرفت و به ماهى بزرگ فرمان داد تا او را كنار دريا آورده، بيرون اندازد. ماهى فرمان خدا را اجرا نمود.

 

يونس حقيقتا توبه كرد و تسبيح خدا گفت و اقرار به گناه خود نمود تا نجات يافت و در غير اين صورت، همچنان در شكم ماهى مى‌ماند، چنان كه در آيه 143 و 144 سوره صافات مى‌خوانيم :

 

(فَلَو لا اَنَّهُ كانَ مِنَ المُسَبِّحينَ - لَلَبِثَ فِى بَطنِهِ اِلى يَومِ يُبعَثُونَ )

«و اگر از تسبيح كنندگان نبود، تا روز قيامت در شكم ماهى مى‌ماند.»

 

نقش دانشمند حكيم در نجات قوم از بلاى حتمى

 

يونس عليه السلام به قوم خود گفته بود كه عذاب الهى در روز چهارشنبه، نيمه ماه شوال بعد از طلوع خورشيد نازل مى‌شود، ولى قوم، او را دروغگو خواندند و او را از خود راندند. او نيز همراه عابد (تنوخا) از شهر بيرون رفت، ولى روبيل كه عالمى حكيم از خاندان نبوت بود در ميان قوم باقى ماند. هنگامى كه ماه شوال فرا رسيد، روبيل بالاى كوه رفت و با صداى بلند به مردم اطّلاع داد و فرياد زد :

 

اى مردم! موعد عذاب نزديك شد، من نسبت به شما مهربان و دلسوز هستم، اكنون تا فرصت داريد استغفار و توبه كنيد تا خداوند عذابش را از سر شما برطرف كند.

 

مردم تحت تأثير سخنان روبيل قرار گرفته، نزد او رفتند و گفتند: ما مى‌دانيم كه تو فردى حكيم و دلسوز هستى، به نظر تو اكنون ما چه كار كنيم تا مشمول عذاب نگرديم؟

 

روبيل گفت: كودكان را همراه مادرانشان به بيابان آوريد و آنها را از همديگر جدا سازيد، همچنين حيوانات را بياوريد و بچه‌هايشان را از آنها جدا كنيد و هنگامى كه طوفان زرد را از جانب مشرق ديديد، همه از كوچك و بزرگ، صدا به گريه و زارى بلند كنيد و با التماس و تضرع، توبه نماييد و از خدا بخواهيد تا شما را مشمول رحمتش قرار دهد.

 

همه‌ى قوم سخن روبيل را پذيرفتند. هنگام بروز نشانه‌هاى عذاب، همه‌ى آنها صدا به گريه و زارى و تضرع بلند كردند و از درگاه خدا طلب عفو نمودند. ناگاه ديدند هنگام طلوع خورشيد، طوفان زرد و تاريك و بسيار تندى وزيدن گرفت، ناله و شيون و استغاثه انسان‌ها و حيوانات و كودكانشان، از كوچك و بزرگ برخاست و انسان‌ها حقيقتاً توبه كردند.

 

روبيل نيز شيون آنها را مى‌شنيد و دعا مى‌كرد كه خداوند عذاب را از آنها دور سازد. خداوند توبه آنها را پذيرفت و به اسرافيل فرمان داد كه طوفان عذاب آنها را به كوه‌هاى اطراف وارد سازد. وقتى مردم ديدند عذاب از سر آنها برطرف گرديد به شكر و حمد خدا پرداختند.

 

روز پنجشنبه، يونس و عابد جريان رفع عذاب را دريافتند. يونس به سوى دريا رفت و از نينوا دور شد و سرانجام سوار بر كشتى شده در آن جا ماهى بزرگ او را بلعيد (كه در داستان قبل ذكر شد) و تنوخا (عابد) به شهر بازگشت و نزد روبيل آمد و گفت: من فكر مى‌كردم به خاطر زهد بر تو برترى دارم، اكنون دريافتم كه علم همراه تقوا، بهتر از زهد و عبادت بدون علم است.

 

نجات يونس و بازگشت او به سوى قوم خود

آرى، حضرت يونس عليه السلام هنگامى كه در شكم ماهى بزرگ قرار گرفت، در همانجا دل به خدا بست و توبه كرد. خداوند به ماهى فرمان داد يونس را به ساحل دريا ببرد و او را بيرون بيفكند.

 

يونس همچون جوجه‌اى ضعيف و بى‌بال و پر از شكم ماهى بيرون افكنده شد، به طورى كه توان حركت نداشت.

 

لطف الهى به سراغ او آمد، خداوند در همان ساحل دريا، كدوبُنى روياند. يونس در سايه آن آرميد و همواره ذكر خدا مى‌گفت و كم كم رشد كرد و سلامتى خود را بازيافت.

در اين هنگام خداوند كرمى فرستاد و ريشه آن درخت كدو را خورد و آن درخت خشك شد.

 

خشك شدن آن درخت براى يونس، بسيار سخت و رنج‌آور بود و او را محزون نمود. خداوند به او وحى كرد: چرا محزون هستى؟

عرض كرد: اين درخت براى من سايه تشكيل مى‌داد، كرمى را بر آن مسلط كردى، ريشه‌اش را خورد و خشك گرديد.

 

خداوند فرمود: تو از خشك شدن يك ريشه درختى كه نه تو آن را كاشتى و نه به آن آب دادى، غمگين شدى، ولى از نزول عذاب بر صد هزار نفر يا بيشتر محزون نشدى؟ اكنون بدان كه اهل نينوا ايمان آورده‌اند و راه تقوى پيش گرفتند و عذاب از آنها رفع گرديد. به سوى آنها برو.

 

يونس متوجه خطاى خود شد و عرض كرد: «يا رَبّ عفوَكَ عَفوَكَ»

 

يونس به سوى نينوا حركت كرد. وقتى نزديك نينوا رسيد، خجالت كشيد كه وارد شهر شود. چوپانى را ديد، نزد او رفت و گفت: برو نزد مردم نينوا و به آنها خبر بده كه يونس به سوى شما مى‌آيد.

چوپان به يونس گفت: آيا دروغ مى‌گويى؟ آيا حيا نمى‌كنى؟ يونس در دريا غرق شد و از بين رفت.

به درخواست يونس، گوسفندى با زبان گويا گواهى داد كه او يونس است. چوپان يقين پيدا كرد و با شتاب به نينوا رفت و ورود يونس را به مردم خبر داد.

 

مردم كه هرگز چنين خبرى را باور نمى‌كردند، چوپان را دستگير كرده، تصميم گرفتند او را بزنند. او گفت: من براى صدق خبرى كه آوردم، برهان دارم.

گفتند: برهان تو چيست؟

جواب داد: برهان من اين است كه اين گوسفند گواهى مى‌دهد. همان گوسفند با زبان گويا گواهى داد.

مردم كه به راستى آن خبر اطمينان يافتند، به استقبال حضرت يونس عليه السلام آمدند و آن حضرت را با احترام وارد نينوا نمودند و به او ايمان آوردند و در راه ايمان به خوبى استوار ماندند و سال‌ها تحت رهبرى و راهنمايى‌هاى حضرت يونس عليه السلام به زندگى خود ادامه دادند.[18]

 

خداى تعالى در سوره قلم مى‌فرمايد :

 

(فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ اِذْ نادى وَ هُوَ مَكْظُومٌ * لَوْ لا أنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ * فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصّالِحينَ )[19]

 

«در برابر حكم پروردگارت صبر كن و مانند صاحب ماهى (يونس) مباش آن گاه كه با اندوه بسيار خدا را خواند * اگر لطف پروردگارش به فريادش نمى‌رسيد، با حال نكوهيده، به سرزمين بى‌آب و علف مى‌افتاد * امّا پروردگارش او را برگزيد و از صالحانش كرد.»

 

خداى تعالى اين آيه را بر پيامبر اسلام نازل فرمود؛ لذا پيامبر هرگز لب به نفرين قومش نگشود، فقط در يكى دو مورد آن هم به صورت فردى اشخاصى را نفرين كرد و قطعآ مورد رضاى پروردگار بود. ايشان «رحمةً للعالمين» بود و همواره هدايت مردم را از خدا مى‌خواست.

 

حيف است آدمى با اين خداى به اين خوبى، قهر كند. كسانى كه در ابتداى جوانى و نوجوانى هستند، مراقب باشند گول شيطان و نفس را نخورند. شيطان وسوسه مى‌كند، امّا شما به خدا پناه ببريد و دست از او برنداريد. هركس ظلمى به شما كرد، بگوييد خدا هدايتش كند. اين بهتر از نفرين كردن و دشنام دادن است. يادمان باشد كه لذّت در بخشش و هدايت است.

 



[1] ـ غافر، 60.
[2] ـ كافى، 2، 466.
[3] ـ وسائل الشيعة، 4، 3.
[4] ـ كافى، 2، 468.
[5] ـ يوسف، 5.
[6] ـ عدة الداعى، 314.
[7] ـ وسائل الشيعه، 16، 171.
[8] ـ وسائل الشيعه، 16، 170.
[9] ـ فاطر، 15.
[10] ـ نور، 35.
[11] ـ حديد، 3.
[12] ـ كافى، 2، 468.
[13] ـ كافى، 2، 469.
[14] ـ همان.
[15] ـ كافى، 2، 470.
[16] ـ بقره، 186.
[17] ـ انبياء، 87.
[18] ـ قصه‌هاى قرآن به قلم روان محمّد مهدى اشتهاردى.
[19] ـ قلم، 48 تا 50.

 

 

 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید