شب هفتم محرم  1435 ، یکشنبه 1392/08/19

دانلود فایل صوتی


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شرح دعاى عرفه

اِلَهِي أغْنِنِي بِتَدْبِيرِکَ لِي عَنْ تَدْبِيرِي وَ بِاخْتِيَارِکَ عَنِ اخْتِيَارِي وَ أوْقِفْنِي عَلَى مَرَاكِزِ اضْطِرَارِياِلَهِي أخْرِجْنِي مِنْ ذُلِّ نَفْسِي وَ طَهِّرْنِي مِنْ شَكِّي وَ شِرْكِي قَبْلَ حُلُولِ رَمْسِي

اى خدا! مرا به تدبير كاملت از تدبيرم در كار خويش بى‌نياز گردان و به اختيار خود امور را منظّم ساز و به اختيار من كارم را وامگذار و در مواضع اضطرار و پريشانى مرا واقف گردان. اى خدا مرا از خوارى نفسم رهايى ده و از پليدى شك و شرك پاكم ساز، پيش از آن كه مرگم فرا رسد!

 

اِلَهِي أغْنِنِي بِتَدْبِيرِکَ لِي عَنْ تَدْبِيرِي وَ بِاخْتِيَارِکَ عَنِ اخْتِيَارِي؛ وقتى كه شخص مؤمن از خدا مى‌خواهد تحت تدبير و نظر خداى تعالى باشد، به معناى اين است كه فرامين الهى را انجام مى‌دهد و از آنچه او نهى فرموده پرهيز مى‌كند، فقط به خاطر امتثال امر پروردگار، فارغ از اين كه اين واجب چه نفعى دارد و آن حرام، چه ضررى. كسى كه نفس خود را به طور كامل در اطاعت پروردگار قرار مى‌دهد، اميد است به تدريج و پس از مدّت‌ها، در راه اولياى خدا قرار گيرد.

امّا اين عبارت در زبان رسول خدا و ائمه اطهار عليهم السلام معناى دقيق‌ترى دارد. ايشان باتوجّه به مسؤليت الهى خود، وظيفه‌اى دارند كه بايد به آن عمل كنند، لكن اين كه نتيجه كار آنها چه خواهد شد، به تدبير و خواست پروردگار بستگى دارد.

سلطان محمود غزنوى وزيرى داشت به نام عياض كه او را بسيار دوست مى‌داشت و از نزديك‌ترين كسان سلطان بود. روزى همه‌ى امرا و وزرا و سران كشور را جمع كرد و جواهرى گران‌بها آورد و يكى يكى به آنها نشان داد و از قيمت و ارزش آن پرسيد. آنان هم هر كدام قيمتى روى آن مى‌گذاشتند. سپس سلطان مى‌فرمود: اين گوهر را بشكن! ولى آنان ارزش فوق العاده آن را يادآور مى‌شدند و از شكستن آن خوددارى مى‌كردند. تا اين كه نوبت به عياض رسيد. و او هم قيمتى روى آن گذاشت. وقتى سلطان محمود دستور داد آن را بشكن، او فورآ آن را بر زمين زد و شكست. حاضران كه از تعجب دهانشان و باز و چشمانشان گرد شده بود، گمان كردند كه عياض با اين كار سر خود را از دست خواهد داد. سلطان محمود پرسيد: چرا اين كار را كردى؟ عياض پاسخ داد: ارزش اين جواهر بالاتر از بهاى دستور سلطان نبود. من آن را شكستم تا فرمان شما بر زمين نماند.

ائمه اطهار عليهم السلام در مقابل امر پروردگار اين چنين هستند و دستور خدا را بر همه چيز مقدم و مرجّح مى‌دارند؛ به عنوان مثال اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رحلت رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله، امام و ولى مؤمنين شد و كمتر از هفتاد روز پيش از آن، با اعلان رسمى پيامبر به عنوان جانشين ايشان منصوب گرديد، امّا هنوز جنازه رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله بر زمين بود كه عده‌اى در سقيفه‌ى بنى ساعده جمع شدند و جانشين ايشان را انتخاب كردند. پس از اين اتفاق تكليف مولا على عليه السلام اين بود كه با مردم صحبت كند و عهدى را كه آنان در روز غدير با او بسته بودند و فرمايش رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله درباره خود را به يادشان آورد. حضرت اين كار را كردند ولى جز دوازده نفر، كسى اعتنا نكرد، با آن كه تعداد زيادى از آنان در غدير خم حاضر بودند و شنيدند و با حضرت بيعت كردند. در اينجا تكليف و تدبير اميرالمؤمنين همين بود و ايشان نبايد با زور شمشير يا با اعمال قدرت‌هاى غيبى، حقّ غصب شده خود را پس بگيرد، بلكه بايد كار را به تدبير پروردگار بسپارد.

امام حسين عليه السلام نيز وظيفه داشت؛ اولا: با يزيد فاسق بيعت نكند. ثانيآ: براى حفظ جان خود مدينه را ترك نمايد و عازم مكه شود و ثالثآ: به دعوت مردم كوفه و به خاطر اعلام آمادگى آنان مبنى بر يارى حضرت، راه عراق را در پيش گيرد، ولى مبتلا به بى‌وفايى و عهد شكنى مردم كوفه شد و وقايع كربلا پيش آمد. حضرت ابا عبدالله مطابق تدبير خود و تكليف ظاهرى خويش عمل فرمود، ولى تدبير خداوند آن بود كه شد و ايشان تا آخر تسليم تدبير پروردگار بود و آنچه را او اختيار كرده بود بر اختيار و انتخاب خود مقدم داشت.

وَ أوْقِفْنِي عَلَى مَرَاكِزِ اضْطِرَارِي؛ هر كسى ممكن است در مصيبت‌ها و سختى‌هاى زندگى به حال اضطرار افتد و چه بسا بعضى افراد نتوانند خود را كنترل كنند و سخنان ناشايست بر زبان آورند يا ناشكرى كنند. پس بايد از خدا بخواهيم كه در اين مواقع ما را نگه دارد تا ايمان خود را از دست ندهيم و ريسمان محبّت پروردگار را از هم نگسليم. مبادا در برابر پدر و مادر خود به خشم آييم و حرف تندى به آنها بزنيم و قلبشان را آزرده سازيم، كه آزردگى والدين عقوبتى سخت در پى دارد. همچنين مبادا كسى در برابر خواهر و برادر، يا در مقابل فرزند خود عنان عقل را از دست بدهد و ناگهان آنان را كتك بزند يا فرزند خود را از خانه بيرون كند.

آتش شهوت اگر افروخته شود، انسان را نه فقط از ايمان بلكه از آبرو هم ساقط مى‌كند و دنيا و آخرتش را مى‌سوزاند. بايد از شراره‌هاى آن به خدا پناه برد، و خدا پناهگاه خوبى است و يارى مى‌كند.

امّا مراكز اضطرار حضرات معصومين يكى دو تا نيست. درباره رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله، شايد يكى از مهم‌ترين مواقع اضطرار ايشان را لحظاتى پيش از مرگ دانست كه فرمود: كاغذ و قلمى بياوريد تا چيزى بگويم و بنويسيد تا پس از من گمراه نشويد! امّا گفتند: «كتاب خدا براى ما بس است» و بدتر از اين، به حبيب خدا كه هرگز جز وحى پروردگار سخن نمى‌گفت، نسبت هذيان گويى دادند!

اميرالمؤمنين عليه السلام نيز موارد متعددى به اضطرار مبتلا شدند؛ از جمله در جنگ صفين، هنگامى كه پيروزى نهايى نزديك بود و مالك اشتر چند قدم بيشتر با خيمه‌ى معاويه فاصله نداشت، ياران نادان مولا اطراف ايشان را گرفتند و گفتند: به مالك دستور آتش بس بده. حضرت به ناچار سخن آنان را پذيرفت و به مالك اشتر فرمان عقب نشينى داد و فرمود : اگر على را مى‌خواهى، باز گرد!

از آن شديدتر، بعد از ماجراى حكمين بود كه همين نادانان به على عليه السلام ايراد گرفتند كه چرا به حرف ما گوش كردى؟ اكنون توبه كن و فرمان جهاد عليه معاويه را صادر نما! حضرت فرمود: من گناهى نكرده‌ام كه از آن توبه كنم.

بدتر از آن، وقتى بود كه گفتند: على عليه السلام كافر شده و جنگ با او واجب است و سر به طغيان و فساد گذاشتند و قائله نهروان پيش آمد. اين‌ها مواقع اضطرارى است كه خداى تعالى بايد ولى خود را نسبت به مقامى كه دارد، حفظ كند.

امّا اضطرار امام حسين عليه السلام در روز عاشورا بود كه مصائب، يكى يكى پشت سر هم پيش آمد، ولى تا لحظه‌ى آخر جز تسليم و رضا از حضرت ابا عبدالله شنيده نشد. به راستى چگونه ممكن است آقايى كه جنّ و مَلَك فرمانبردار او و آسمان و زمين به اذن الله تحت امرش هستند و دعايش به درگاه پروردگار رد نمى‌شود، در نهايت اضطرار و اوج مصيبت، اين گونه به خواست خدا گردن نهد و تسليم محض او شود!

اِلَهِي أخْرِجْنِي مِنْ ذُلِّ نَفْسِي؛ خوارى نفس براى ما، طغيان نفس و من من كردن است. فرقى نمى‌كند كه اين فوران منيت در اثر ثروت فراوان باشد، يا قدرت زياد، يا شهرت يا علم يا عبادت. در هر حال انسان را بر زمين مى‌زند، آن هم در حالى كه گمان مى‌كند بسيار بالا است.

(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالاْخْسَرينَ أعْمالا * الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعآ)[1]

«بگو آيا شما را از كردار زيانكارترين مردم آگاه سازم؟ * كسانى كه تلاششان در زندگى دنيا تباه شد، ولى مى‌پندارند كار خوب مى‌كنند.»

چيزى بدتر از اين نيست كه نفس حاكم شود، ولى انسان به فرمان دهى آن پى نبرد و نفهمد كه مطيعش شده است. اين بدترين ذلّت نفس است. به قول مولوى :

نفس اژدرهاست كو كى مرده است         از غم بى آلتى افسرده است

در تاريخ است كه عبد الملك ابن مروان پيوسته معتكف مسجد بود و عبادت مى‌كرد. روزى در حال تلاوت قرآن بود كه خبرش دادند خليفه شده است. قرآن را كنارى گذاشت و گفت :

(هذا فِراقُ بَيْني وَ بَيْنِكَ)[2]

«اينك زمان جدايى من با تو است.»

مدّتى بعد حال خود را به قرآن عرضه كرد، قرآن را باز نمود و با آيات عذاب مواجه شد. خطاب به قرآن گفت: آيا مرا مى‌ترسانى؟ سپس كتاب خدا را در مقابل خود گذاشت و آن راهدف تير قرار داد.

وقتى كه نفس طغيان مى‌كند، فرقى ميان خليفه‌ى مسلمين و مسلمانان عادى نيست.

وَ طَهِّرْنِي مِنْ شَكِّي وَ شِرْكِي قَبْلَ حُلُولِ رَمْسِي؛ وسوسه و شك چيزى نيست كه بتوان از نفوذ آن در دل جلوگيرى كرد و هيچ كس مبرا از آن نيست. وساوسى كه درباره خدا، پيامبر و ائمه اطهار عليهم السلام در دل مى‌آيند، همگى جواب دارند و نبايد از آنها ترسيد، ولى گاه پس از فهيمدن و شنيدن ادله و متقاعد شدن ضمنى، باز شك مى‌كند. اين شك خطرناك است و بايد از آن به خدا پناه برد.

شرك هم همين طور. شخص مؤمن هرگز نبايد غير خدا را مؤثر بداند. پس اگر بگويد: فلان قرص شفايم داد، يا فلان دكتر از مرگ نجاتم داد، يا فلان شخص از فلاكت و بدبختى بيرونم آورد و هيچ توجهى به خدا نداشته باشد، اسير شرك شده است.

خوارى نفس و شرك و شك براى حضرات معصومين وجود ندارد، امّا چون ايشان در اين دنيا و گرفتار اسباب و مقتضيات اين عالمند، زمينه‌ى آن در ايشان از این جهت، یعنی از جهت خارج هست، كه اگر نبود خداى تعالى رسول خود را در آيات متعدّد هشدار نمى‌داد.

(لَئِنْ أشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ)[3]

«اگر شرك ورزى اعمالت نابود مى‌شود و از زيانكاران خواهى بود.»

(وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاْقاويلِ * لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ * فَما مِنْكُمْ مِنْ أحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ)[4]

«اگر او (پيامبر) سخنانى به دروغ بر ما مى‌بست * با قدرت خويش او را مى‌گرفتيم * رگ قلبش را مى‌بريديم * هيچ يك از شما مانع عذاب او نمى‌شد.»

خداى تعالى درباره حضرت يوسف مى‌فرمايد :

(وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ)[5]

«آن زن قصد او كرد و او نيز اگر برهان پروردگارش را نديده بود، قصد او مى‌كرد.»

اگر خداى تعالى جناب يوسف را حفظ نمى‌كرد، شهوت بر او غالب مى‌شد. به همين دليل رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله پيوسته عرض مى‌كرد :

«و لا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابدا»

«خدآيا مرا يك چشم بر هم زدن به خود وامگذار.»

به همين دليل بود كه اميرالمؤمنين پس از ضربت ابن ملجم، فرمود: «فزت و ربّ الكعبه»

شيطان نزد داود مجسم شد. داود پرسيد: آيا راهى به من دارى؟ گفت: آرى. هنگام خوردن شام وسوسه‌ات مى‌كنم دو لقمه از غذاى شيرين بيشتر بخورى تا سنگين‌تر بخوابى و سخت‌تر براى تهجد شبانه بر خيزى. داود گفت: از اين پس هرگز شام نخواهم خورد.

كسى چون حسين بن على عليهماالسلام با آن مقام شامخ و آن جايگاه كه خدا برايش در نظر گفته بود، كه همه‌ى انبيا برايش گريستند و رسول خدا آن گونه برايش ابراز محبّت مى‌كرد، با آن پدر و مادر ارجمندش، با درياى بى‌كران علم و معرفت و ولايتش، اسير دست مردم نافهمى شد كه جز شكم و شهوت و پول هيچ چيز نمى‌فهمند و ادعاى ديندارى مى‌كردند و حضرتش را از دين بيرون مى‌دانند. آيا اين اضطرار حسينى نيست؟ لكن جناب سيد الشهدا فقط رضاى خدا را خواستار بود و رضاى خدا درباره ايشان انجام امر به معروف و نهى از منكر بود، كه كرد و در اين راه از همه چيز خود گذشت. تدبير ايشان اين بود كه از جان خود حفاظت كند، به همين دليل تا اخرين رمق از خود و اهل بيتش دفاع كرد و هرگز تسليم قوم اشقيا نشد، لكن تدبير خدا درباره او جارى شد و خداوند چنان عظمتى به ايشان عطا كرد كه قلوب محترم مؤمنين، تا روز قيامت در سراسر دنيا با ذكر مصائبش مى‌لرزد و مى‌شكند و به درياى بى‌كران رحمت حسين عليه السلام متّصل مى‌شود. اين اتّصال باعث پاكى قلب و ايجاد آمادگى در مؤمنين مى‌شود، تا با تلاش خود بهتر بتوانند درجات تقرّب را طى كنند.

 



[1] ـ كهف، 103 و 104.

[2] ـ كهف، 78.

[3] ـ زمر، 65.

[4] ـ حاقه، 44 تا 47.

[5] ـ يوسف، 24.

 

 

 

 


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید