شب چهارم محرم  1435 ، پنجشنبه 1392/08/16

دانلود فایل صوتی

 


 بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شرح دعاى عرفه

اِلَهِي هَذَا ذُلِّي ظَاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ هَذَا حَالِي لاَ يَخْفَى عَلَيْكَ مِنْكَ أطْلُبُ الْوُصُولَ اِلَيْكَ وَ بِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ فَاهْدِنِي بِنُورِكَ اِلَيْكَ وَ أقِمْنِي بِصِدْقِ الْعُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ

اى خدا! اين ذلّت من در پيشگاه تو پيدا است و اين حال پريشانم از تو پنهان نيست؛ از تو اى خدا وصال تو را مى‌خواهم و به وجود تو، دليل بر وجود تو مى‌طلبم؛ پس مرا به نور خود به كوى وصالت رهبرى كن و به صدق و خلوص بندگى در حضورت پايدار گردان.

إِلَهِي هَذَا ذُلِّي ظَاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ؛ كسى كه از شرافت و بزرگى بى‌بهره است؛ نه مال و منال چندانى دارد؛ نه جمال زيبايى؛ نه شغل درست و حسابى؛ نه همسر و فرزند و خانواده‌اى؛ نه كسى به او زن مى‌دهد و چه بسا عيب و ايرادى در ظاهر داشته باشد كه موجب نفرت مردم گردد، خود را ذليل و خوار مى‌بيند و حقير شمرده مى‌شود.

حال آن كه بنده‌ى واقعى پروردگار است، در محضر او خود را فقير و حقير و ذليل مى‌بيند و از سر صدق و فهم اعتراف مى‌كند كه از خود هيچ ندارد؛ اگر علم و قدرت و ثروت و شهرت و جمال و آبرويى دارد، همه را از خدا مى‌بيند. به علاوه ابتداى خود را مى‌بيند كه نطفه‌اى گنديده بود و به انتهاى خود مى‌نگرد كه جيفه‌ى مردار خواهد شد و امروز خود را مى‌بيند كه جز پوست و گوشت و كثافت نيست و مى‌داند كه اگر ديگران دوستش مى‌دارند، لطف خدا است و اگر خدا نخواهد هيچ كس اعتنايش نمى‌كند. در تعقيب نماز عصر مى‌خوانيم :

«أسْتَغْفِرُ اللَّهَ الَّذِي لا اِلَهَ اِلّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ ذُو الْجَلالِ وَ الإكْرَامِ وَ أسْألُهُ أنْ يَتُوبَ عَلَيَّ تَوْبَةَ عَبْدٍ ذَلِيلٍ خَاضِعٍ فَقِيرٍ بَائِسٍ مِسْكِينٍ مُسْتَكِينٍ مُسْتَجِيرٍ لا يَمْلِكُ لِنَفْسِهِ نَفْعآ وَ لا ضَرّآ وَ لا مَوْتآ وَ لا حَيَاةً وَ لا نُشُورآ»

نزديك به اين مضامين را در فقرات متعددى از دعاى كميل هم به پروردگار يكتا عرض مى‌كنيم و از ابتدا تا انتها، به تعليم اميرالمؤمنين، التماس و درخواست به خداوند مى‌نماييم، چه خوب است اگر اين دعا با حال توجّه و حواس جمع خوانده شود.

وَ هَذَا حَالِي لاَ يَخْفَى عَلَيْكَ؛ خداى تعالى داناى همه‌ى اسرار است و از پيدا و پنهان خلق خبر دارد؛ زيرا او خالق موجودات است و به انسان، از رگ گردن نزديك‌تر است؛ (نَحْنُ أقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ)[1]

مِنْكَ أَطْلُبُ الْوُصُولَ إِلَيْكَ؛ با اين ذلّت و حال و روزى كه از تو پنهان نيست، طالب تو هستم و وصال تو را از خودت مى‌طلبم.

در فقرات پيشين گفتيم كه رجوع همه‌ى ما به خداى تعالى است :

(ألا اِلَى اللهِ تَصيرُ الاُْمُورُ)[2]

«آگاه باشيد كه بازگشت همه‌ى ما به سوى خدا است.»

اين بازگشت، يا به جلال پروردگار است يا به جمال او. جلال؛ يعنى قهر و غضب و آتش و عذاب خداوند كه مخصوص گنهكاران و كافران است، كه ما را با آن كارى نيست، امّا جمال پروردگار يعنى عنايت‌ها و نعمت‌هاى بيكران او و بهره‌مندى از شناخت و محبّت او.

حضرت سيد الساجدين در دعاى ابوحمزه ثمالى به پروردگار عالم عرض مى‌دارد :

«اِلَهِي لَوْ قَرَنْتَنِي بِالأصْفَادِ وَ مَنَعْتَنِي سَيْبَكَ مِنْ بَيْنِ الأشْهَادِ وَ دَلَلْتَ عَلَى فَضَائِحِي عُيُونَ الْعِبَادِ وَ أمَرْتَ بِي اِلَى النَّارِ وَ حُلْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَ الأبْرَارِ مَا قَطَعْتُ رَجَائِي مِنْكَ وَ مَا صَرَفْتُ تَأمِيلِي لِلْعَفْوِ عَنْكَ وَ لاَ خَرَجَ حُبُّكَ مِنْ قَلْبِي»

«اى خدا! اگر گردنم را به زنجيرهاى قهرت ببندى و عطايت را از ميان همه خلق از من منع كنى و رسوائى‌هايم را به چشم بندگانت عيان سازى و فرمان دهى كه مرا به آتش دوزخ كشند و ميان من و نيكان جدايى افكنى، باز رشته اميدم از تو قطع نخواهد شد و از اميدى كه به عفو و بخششت دارم منصرف نمى‌شوم و هرگز محبتت از دلم بيرون نخواهد رفت.»

بندگى واقعى خداى تعالى اين است، نه آن كه اگر كمى رزقت دير رسيد، يا به اهداف و آرزوهايت نرسيدى، يا اندك ناملايمتى از اطرافيان خود ديدى، با همه دشمن شوى و به همه ناسزا بگويى و از خدا روى گردانى! بنده‌ى خدا بايد بداند كه در پس هر ناكامى، مصلحتى از پروردگار نهفته است و نبايد زود روى ترش كند و عجله نمايد.

كسى كه وصال پروردگار را مى‌خواهد و طالب سير و سلوك الى الله است، ابتدا بايد در انجام واجبات و ترك محرمات و تحصيل رضاى پروردگار جدّ و جهد كامل نمايد. براى رسيدن به وصال خدا نمى‌توان نردبان گذاشت و بالا رفت، يا زنجيری كه از آسمان آويخته، پيدا كرد و از آن بالا رفت؛ براى اين كار بايد اخلاق بد را از درون خود پاك كرد و به طور كامل به اخلاقيات ملتزم شد، تا سير و سلوكى كه از درون خود انسان بيرون نيست، حاصل شود. بى‌شك خداى تعالى هم در اين راه كمك مى‌كند؛ چراكه او فقط به همين منظور انسان را خلق كرده است.

شهدا به وصال پروردگار رسيدند، لكن در اين راه قيد همه چيز را زدند و از زن و فرزند و مال و مقام و موقعيت حال و آينده‌ى خود گذشتند. چه طلاب باهوش و استعدادى در اين حوزه بودند و در مظانّ اجتهاد قرار داشتند، امّا همه را كنار گذاشتند و به سوى خداى تعالى رهسپار گشتند! اكنون كه باب جهاد اصغر بسته شده، مى‌توان از راه مبارزه با نفس، در ميدان جهاد اكبر به تهذيب خويش پرداخت و با صبر و مجاهده، مقامى همچو آنان در وصال پروردگار به دست آورد.

وَ بِكَ أَسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ دليل من بر وجود و توحيد تو، نه وجود موجودات و صفات آنان، بلكه وجود خود حضرت عالى و صفات عالى تو است؛ از علم او است كه ديگران عالم گشته‌اند؛ از جمال او است كه مخلوقات زيبايند و از قدرت او است كه موجودات توانايى يافته‌اند.

(قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُوْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ * تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ)[3]

«بگو خداوند است دارنده‌ى مقام فرمانروايى. به هر كه بخواهى فرمانروايى مى‌بخشى و از هر كه بخواهى فرمانروايى باز مى‌ستانى. هر كس را خواهى گرامى بدارى و هر كه را خواهى خوار گردانى. خوبى‌ها همه در دست تو است. تو بر همه چيز توانايى * شب را از روز بيرون گردانى و روز را از شب درآورى. زنده را از مرده بيرون آورى و مرده را از زنده برانگيزى و به هر كس خواهى روزى بى‌حساب بخشى.»

چه انسان‌هايى كه در اين عالم، به حق يا ناحق صاحب حكومت و پادشاهى شدند و پس از مدّتى از دنیا رفتند يا از حكومت ساقط شدند، آن كه آنان را حكومت بخشيد و حكومت گرفت، خداى يكتا بود. چه بسيار افرادى كه امروز ذليل بودند و فردا عزيز؛ چه كسان كه با عزّت صبح كردند و با ذلّت به شب رسيدند. عزت و ذلّت از خدا است و او به هر كس بخواهد مى‌دهد و از هر كس بخواهد مى‌گيرد.

فَاهْدِنِي بِنُورِكَ إِلَيْكَ؛ مرا در پرتو نور خود به سرمنزل هدايت و به مطلوب خويش برسان. هدايت، گاه ارائه‌ى طريق و نشان دادن راه است و گاه ايصال الى المطلوب؛ يعنى دست گرفتن و رساندن.

آنچه از خداى تعالى مى‌خواهيم، هدايت نوع دوم است. كمال پروردگار هيچ حدّ نهايتى ندارد. هدايت به سوى كمال؛ يعنى قرار گرفتن در راهى كه تا هميشه هست و هرگز پايان نمى‌يابد، بدون آن كه توقفى در آن باشد. اين حركت تا ابدالآباد ادامه خواهد داشت و هر روز هدايتى افزون‌تر و به تبع آن، نعمت و لذّتى بيشتر نصيب انسان مى‌شود. از همين رو مى‌گوييم تعالى و عروج حضرات معصومين هرگز متوقف نمى‌شود و ايشان هميشه در سيرند، امّا بيچاره آن كه در گودال تعلقات و غفلت‌ها اسير شده و دچار تنگى و كوچكى گشته، هيچ پيشرفتى ندارد.

سيلاب، ماهى دريا را به بركه‌اى انداخت كه قورباغه‌اى در آن بود. ماهى بيچاره هر روز طول و عرض بركه را مى‌ديد و به ياد درياى بى‌انتها مى‌افتاد و اندوهگين مى‌شد. اين اندوه، براى قورباغه كه تا به حال دريا را نديده بود و بزرگ‌تر از اين بركه در تصورش نمى‌گنجيد، بى‌معنا مى‌نمود و به همين خاطر ماهى را نصيحت مى‌كرد كه ببين چه بركه‌ى بزرگى است؛ شمال و جنوبش به كجا مى‌رسد! اين را مى‌گفت و با شيرجه‌اى از اين سر بركه به آن سر مى‌رفت، امّا نمى‌دانست كه اندوه ماهى از همين بركه‌اى است كه بهشت او به حساب مى‌آيد. بيچاره ماهى نمى‌دانست به حال خود بگريد يا به نادانى و كوچكى نگاه قورباغه؛ هم فراق دريا را داشت و هم اسير نافهمى قورباغه و كوچكى بركه بود!

گاهى گمان مى‌كنيم كه لذّت دنيا و آخرت همين جمال زيبا، يا همین خانه‌ى بزرگ، يا همين شهرت و آوازه‌ى بلند است، امّا وسعت دستگاه پروردگار بزرگ‌تر از آن است كه در فهم كوچك ما بگنجد، آن هم تا وقتى كه اسير اين دنياى كوچكيم. كسانى چون ائمه اطهار عليهم السلام و شيعيان خاصّ آنها مى‌دانند كه پاداش عظيم پرودگار يعنى چه! اصحاب حسين بن على عليهماالسلام كه مقصد خود را شناختند، مى‌فهمند كه همنشينى با حسين عليه السلام چه لذّتى دارد.

حضرت ابا عبدالله عليه السلام در مسير كربلا، در خطبه‌ى كوتاهى درباره دنيا فرمودند :

«اِنَّ هَذِهِ الدُّنْيَا قَدْ تَغَيَّرَتْ وَ تَنَكَّرَتْ وَ أدْبَرَ مَعْرُوفُهَا فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا اِلّا صُبَابَةٌ كَصُبَابَةِ الإنَاءِ وَ خَسِيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعَى الْوَبِيلِ أ لا تَرَوْنَ أنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ أنَّ الْبَاطِلَ لا يُتَنَاهَى عَنْهُ لِيَرْغَبَ الْمُوْمِنُ فِي لِقَاءِ اللَّهِ مُحِقّاً فَإنِّي لا أرَى الْمَوْتَ اِلّا سَعَادَةً وَ لا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ اِلّا بَرَماً اِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعْقٌ عَلَى ألْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإذَا مُحِّصُوا بِالْبَلاء قَلَّ الدَّيَّانُونَ»[4]

« به راستى،دنيا تغيير چهره داده و ناشناخته گشته. نيكى آن در حال نابودى است و از آن جز نمى كه در ته ظرفى مانده و جز زندگى وبال آور، همچون چراگاهى كه جز گياه بيمارى‌زا و بى‌مصرف در آن نمى‌رويد، باقى نمانده است. آيا نمى‌بينيد كه به حق عمل نمى‌شود و از باطل دست برنمى‌دارند؟ به طورى كه مومن حق دارد كه به مرگ و ديدار خدا مشتاق باشد. به راستى من چنين مرگى را جز سعادت ندانم و زندگى در كنار ظالمان را جز هلاكت نخوانم. مردم دنياپرستند و دين از سر زبان آنها فراتر نرود و دين را تا آنجا كه زندگى‌شان را رو به راه سازد بچرخانند و چون در بوته آزمايش گرفتار شوند دينداران اندك گردند.»

وَ أَقِمْنِي بِصِدْقِ الْعُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ؛ شهيد آيت الله دستغيب مى‌گفت: روزى خواجه‌اى غلامى خريد و به خانه آورد. به او گفت: چه مى‌خورى؟ گفت: هر چه بخورانى! گفت: چه مى‌پوشى؟ گفت: هر چه بپوشانى! گفت: كجا مى‌خوابى؟ گفت: هر جا مسكن دهى! گفت: پس خودت چه مى‌خواهى؟ گفت: بنده را با خواست چه كار!

اين كه دائم به پروردگار خود چون و چرا كنيم و از همه چيز و همه كس گله‌مند باشيم، با مقام بندگى سازگار نيست. آيا حالى كه حسين بن على عليهماالسلام داشت و در ساعت آخر فرمود: «رضآ بِقَضائِك تَسليمآ لأمرک، لا مَعبودَ سِواک يا غياثَ المُستَغيثين» فقط در روز عاشورا بود يا هميشه؟

بايد امتحان پيش آيد تا راستگو از دروغگو معلوم شود. بايد از خدا بخواهيم كه در امتحانات او روسياه نشويم و در ادعاى خود دروغگو نباشيم. در پايان دعاى ابوحمزه به پروردگار عالم عرض مى‌كنيم :

«اللَّهُمَّ اِنِّي أسْألُكَ اِيمَاناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِي وَ يَقِيناً حَتَّى أعْلَمَ أنَّهُ لَنْ يُصِيبَنِي اِلّا مَا كَتَبْتَ لِي وَ رَضِّنِي مِنْ الْعَيْشِ بِمَا قَسَمْتَ لِي يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِين»

اى خدا! من از تو درخواست مى‌كنم ايمانى ثابت كه هميشه در قلبم برقرار باشد و يقينى كامل تا بدانم كه به من جز آنچه قلم تقدير تو نگاشته نخواهد رسيد و مرا در زندگانى به هر چه قسمتم كردى راضى و خشنود سازى، اى مهربانترين مهربانان!»

تقسيم رزق و راضى شدن به آن، به معناى دست از كار كشيدن و گوشه‌اى به انتظار روزى نشستن، نيست. هر كس بايد كار خود را به بهترين شكل انجام دهد، لكن بايد بداند كه رازقش خداوند است و پيوسته شاكر او باشد و از كم شدن روزى نهراسد.

بارها گفته‌ايم كه اگر در جامعه ظلم وجود دارد، بى‌شك ظالمان مسؤلند و بايد مجازات شوند، امّا بايد متوجّه خداى تعالى هم بود و او را در همه حال شكر كرد. در تصويرى، رزمنده‌اى تيرى خورد و بر زمين افتاد، ابتدا صدام را لعن كرد و بلافاصله شكر خدا به جاى آورد و از دنيا رفت. اين تير، از يك سو اثر ظلمى است كه عقوبت دارد و از سوى ديگر وسيله‌اى است كه طالب شهادت را به وصال پروردگارش مى‌رساند و راهش را كوتاه مى‌كند، پس از اين نظر يك نعمت به حساب مى‌آيد.

 

حبيب ابن مظاهر

منتخب طريحى مرسلا روايت مى‌كند كه رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله با جمعى از صحابه از راهى عبور مى‌كردند. جماعتى از اطفال مشغول بازى بودند، رسول خدا در آن ميانه كودكى را گرفت و نزد خود نشاند و ميان دو ديدگان او را مى بوسيد و كمال ملاطفت را با او نمود.

صحابه عرض كردند: يا رسول الله موجب اين همه مهر و محبّت چيست در حقّ اين كودك از بين اين كودكان؟ فرمود: روزى را ديدم كه اين كودك همراه حسين من قدم بر مى‌داشت. هر گاه حسين عبور مى‌كرد، خاك زير قدم او را بر مى‌داشت و به صورت خود مسح مى‌كرد و از اين جهت من او را دوست مى‌دارم و جبرئيل مرا خبر داده كه اين كودك در واقعه‌ى كربلا خواهد بود و حسين مرا نصرت خواهد كرد. او حبيب ابن مظاهر اسدى بود.

حبيب بن مظاهر در كوفه بود كه نامه‌اى از جانب امام حسين عليه السلام مبنى بر رسيدن به كربلا دريافت نمود. حبيب اهل قبيله خويش را جمع كرد و از آنان نظر خواست. سپس گفت : من به يارى حسين نخواهم رفت. چرا كه عبيدالله خانه‌ام را خراب و اموالم را مصادره مى‌كند و خودم را مى‌كشد. وقتى همگان رفتند، همسر حبيب نزد او آمد و گفت: چگونه پسر پيامبر خدا تو را مى‌خواند و تو دعوتش را اجابت نمى‌كنى. حبيب باز همان بهانه‌ها را آورد. همسرش به اندرونى رفت و سينى و سرمه و چارقدى برايش آورد ـ كنايه از اين كه همچون زنان در خانه بنشين ـ حبيب چون شور و غيرت زن را مشاهده كرد، گفت: اى زن ساكت باش كه ديده‌ى تو را روشن مى‌كنم و اين محاسن سفيد خود را در نصرت حسين عليه السلام به خون گلويم رنگين خواهم كرد.

سپس از خانه بيرون شد كه راه فرار از كوفه را بررسى كند، ديد بازار آهنگران بس رواج دارد. معلوم شد لشكر ابن زياد سرهاى نيزه تيز مى‌كنند و تيرهاى خود را به زهر آب مى‌دهند و شمشيرهاى خود را صيقل مى‌نمايند و اسب‌هاى خود را نعل‌بندى مى‌نمايند، تمامآ براى قتل پسر پيغمبر خود.

حبيب آهى از دل كشيد. مصادف شد با مسلم بن عوسجه كه در دكان عطارى حنا مى‌خريد. حبيب گفت: اى مسلم مگر خبر ندارى آقاى ما حسين عليه السلام به زمين كربلا وارد شده؟ بيا برويم او را نصرت كنيم. مسلم بن عوسجه هم مهياى فرار از كوفه گرديد. حبيب غلام خود را طلبيد و اسب خود را به او داد و گفت: اين شمشير را در زير لباس‌هاى خود پنهان بنما و از فلان جاده عبور كن و در فلان محل منتظر من باش و اگر اتفاقآ كسى از تو احوال پرسيد، بگو : برسر فلان مزرعه مى‌روم. غلام به فرموده عمل كرد.

حبيب از راه و بيراهه، ناشناس خود را به نزديك غلام رساند. شنيد غلام سخنى با آن اسب مى‌گويد و او را مخاطب قرار داده كه اى اسب! اگر آقاى من نيامد، من خودم بر پشت تو سوار مى‌شوم و براى نصرت حسين عليه السلام به كربلا مى‌روم. اين سخن قلب حبيب را به لرزه آورد و سيلاب اشك او جارى شد و گفت: يا اباعبدالله بأبى انت و امّى لك الفدا كنيز زادگان براى تو غيرت مى‌كنند، واى بر آزادگان كه دست از يارى تو باز دارند. سپس بر اسب سوار شد و به غلام گفت: تو در راه خدا آزادى، به هر كجا مى‌خواهى برو. غلام روى دست و پاى حبيب افتاد و عرض كرد: اى سيد من! مرا از اين فيض محروم مكن. مرا هم با خو ببر كه مى‌خواهم جان خود را فداى حسين بنمايم. حبيب درخواست او را پذيرفت، غلام را در ترك خود سوار كرده به جانب كربلا روانه گرديد.

صحابه به استقبال او شتافتند. عليا مخدره زينب گفت: خبر چيست كه صحابه به هم برآمدند؟ عرض كردند: حبيب بن مظاهر به يارى شما آمده. آن مخدره فرمود: سلام مرا به حبيب برسانيد. چون تبليغ سلام نمودند، حبيب كفى از خاك گرفت و بر فرق خود پاشيد و گفت: من چه كسى باشم كه دختر كبراى امير عرب به من سلام برساند؟

شب عاشورا، عليا مخدره زينب به برادرش عرض كرد: يا اخى اين بقيه‌ى اصحاب خود را امتحان كرده‌اى؟ مى‌ترسم كه وقت قتال ايشان هم بروند و تو را تنها بگذارند. حضرت بگريست و فرمود: اى خواهر! من ايشان را امتحان كرده‌ام، به خدا قسم در ميان ايشان جز شجاع و دلير نيست. همه شيران شكارى، چنان مشتاق مرگ هستند كه در پيش روى من جان بسپارند، همانند طفل كه مشتاق پستان مادر خود باشد.

هلال از كلمات عليا مخدره مضطرب شد. با شتاب تمام به در خيمه‌ى حبيب آمده، گفت: اى حبيب! دختر اميرالمؤمنين خاطرش از ما جمع نيست. سپس صورت واقعه را به عرض رسانيد. حبيب فرمود: به خدا قسم اگر انتظار امر مولايم نبود همين ساعت با شمشير به سوى اين قوم مى‌تاختم. هلال گفت: اى حبيب من حال خواهرش زينب را بسيار پريشان ديدم و گمان مى‌كنم ديگر زنان واطفال نيز چنين باشند. آيا مى‌توانى اصحاب را جمع كنى و ايشان را مطمئن و آسوده خاطر بنمايى؟ حبيب گفت: سمعآ و طاعتآ.

حبيب از يك طرف و هلال از يك طرف، اصحاب را ندا كردند. پس ايشان مانند كواكب تابان سر از برج خيمه‌ها بيرون كردند. حبيب، بنى هاشم را به خيام خود برگردانيد، آن گاه به اصحاب خطاب كرد و گفت: يا اصحاب الحميه! اينك هلال به من چنين و چنان خبر داده است. اكنون بگوييد كه قصد شما چيست؟ اصحاب شمشيرها برهنه كردند و عمامه‌ها بر زمين زدند، گفتند: اى حبيب! سوگند به خداوند مجيد كه تا اين قبضه‌هاى شمشير در دست ما است نگذاريم كسى طرف اين خيام طاهرات بيايد. ما وصيت رسول خدا صلّى الله‌عليه وآله در حقّ ذريه‌ى او را حفظ مى‌نماييم. گفت پس با من بياييد.

حبيب از پيش و اصحاب از عقب آمدند تا ميان طناب خيمه‌هاى حرم ايستادند. حبيب ندا در داد: اى بانوان حريم عصمت و اى ذريه‌ى خاندان رسالت! اينك اين اصحاب قسم ياد كردند كه اين شمشيرها را غلاف ننمايند، مگر بر گردن دشمنان شما و اين است نيزه‌هاى غلامان شما. قسم ياد كرده‌اند كه آنها را به كار نبرند، مگر بر سينه‌ى كسانى كه اراده‌ى هتك حرمت اين خيمه‌ها را داشته باشند.

چون حضرت حسين عليه السلام صداى اصحاب را شنيد، بنات طاهرات را فرمان داد از خيمه بيرون آمدند و آنها را مخاطب ساختند و گفتند: اين پاك مردان نيكو سرشت! حمايت كنيد دختران فاطمه زهرا را. اى اصحاب رسول خدا و على مرتضى! اگر كوتاهى بنماييد در نصرت ذريه‌ى پيغمبر خود فرداى قيامت شما را چه عذر خواهد بود؟ از كلمات ايشان صحابه چنان گريستند كه گويا زمين به لرزه آمد.[5]

 



[1] ـ ق، 16.

[2] ـ شورى، 53.

[3] ـ آل عمران، 26 و 27.

[4] ـ تحف العقول، 245.

[5] ـ فرسان الهيجاء.

 


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید