محرم 1390

 

محرم 1390

 

شب اول

 

هدف خلقت

«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ إلّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاريات/56)

«من جنّ و انس را نيافريدم جز براى آنكه عبادتم كنند».

خداى تعالى به لطف و كرم و عنايت خود بشر را خلق كرد تا بنده‌ى او شود چرا كه شناخت و معرفت او در بندگيش نهفته است و در اين بشر، به مشيّت خود، اسما و صفات خويش را قرار داد و او را بر آن داشت تا به سوى رحمت خود سرازير شود و در اين راه از يكديگر سبقت گيرند؛

«وَ سارِعُوا إلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الاَْرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ(آلعمران/133)

«بشتابيد به سوى آمرزش پروردگارتان و رسيدن به بهشتى كه پهناى آن آسمانها و زمين است كه براى پرهيزگاران آماده شده».

اين جنّت، همان جنّت اللقاء است.

نياز انسان به هدايتگر

اما اين بشر براى رسيدن به مقصد نياز به هدايتگرانى دارد كه مورد نظر خاصّ پروردگارند؛ كسانى كه پذيرفته‌اند اسما و صفات خداى تعالى را، با هر مشقّتى كه باشد، به فعليت برسانند و مى‌توانند از پس امتحانات دشوار الهى برآيند و خداوند با علم خويش آنها را مى‌شناسد و بعلاوه آنها را به هر كس كه دوست مى‌دارد به وصال خويش برساند، مى‌شناساند.

ايشان، انبيا و جانشينان و اوصياى آنها هستند و هر كس كه طالب هر درجه از كمال باشد، مى‌تواند از بركت ايشان بدست آورد، حتى درجات نهايى آن؛ يعنى وصال خداى تعالى و سوختن در نور ذات او.

سرآمد چنين انبيا و اوصيايى، خاتم الانبيا حضرت محمّد بن عبدالله 9 و جانشينان معصوم ايشان هستند كه خداوند بنا به قاعده‌ى لطف خويش ايشان را به عنوان امام و پيشواى مردم، معرّفى فرموده است.

عصمت امام

از مهمترين ويژگى امامان معصوم اين است كه هيچ خطا و گناهى از ايشان صادر نمى‌شود چرا كه گناه موجب دورى از پروردگار است و شخص آلوده به گناه هرگز نمى‌تواند جلودار مردم به سوى خداوند باشد.

«أَ فَمَنْ يَهْدي إلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدّي إلّا أَنْ يُهْدى». (يونس/53)

«آيا كسى كه به سوى حق هدايت مى‌كند سزاوارتر است كه پيروى شود يا كسى كه هدايت نمى‌شود جز آنكه هدايتش كنند».

كسى كه حتى سهوآ خطا كند نيازمند هدايت و امام است و نمى‌تواند هادى باشد لذا علما و فقهاى بزرگى كه از زمان معصومين تا روز قيامت بوده‌اند، همگى در محل خطا و اشتباه مى‌باشند و به همين جهت گاه حكم به احتياط و تأمّل مى‌دهند.

ائمه اطهار : در بيان احكام الهى، هيچ شک و شبهه و جهلى نداشتند و هر جا كه پاى خوف و تقيه به ميان نبوده، حكم قاطع پروردگار را بيان مى‌فرمودند.

همچنين به راههاى وصال پروردگار بطور كامل مسلّط بودند و بى هيچ اعواج و انحرافى طالبين خداى تعالى را به مقصد مى‌رساندند و به همين جهت بود كه مولا على علیه السلام فرمود :

«سَلوني قَبْلَ أنْ تَفْقدوني».

«از من بپرسيد قبل از آنكه مرا نيابيد».

و نيز مى‌فرمود: «به خدا سوگند من به راههاى آسمان آگاهترم تا به راههاى زمين»؛ يعنى راههاى نفس و روح و مسيرهاى حركت انسان به سوى وصال پروردگار را مى‌شناسم.

بنابراين مطابق قاعده، اما بايد از ابتداى خلقت، از هرگونه خطا و سهو و گناه مبرّا
باشد و ائمه معصومين : ما جملگى اينچنين بودند؛

شخصى خدمت امام رضا علیه السلام رسيد و عرض كرد: يا بن رسول الله قصد دارم به مدينه بروم اگر نامه و پيغامى داريد به حضرت جواد علیه السلام برسانم. ـ در حالى كه حضرت جواد علیه السلام پنج يا شش ساله بودند ـ امام رضا علیه السلام تبسّمى فرموده، نامه‌اى نوشتند و به او دادند. راوى كه چشمانى نابينا داشت مى‌گويد: وقتى به محضر امام جواد علیه السلام رسيدم و نامه امام رضا علیه السلام به ايشان تسليم كردم، حضرت نامه را گشود و پس از آن دست بر چشم من كشيد و چشمانم بينا گشت.

فاطمه بنت اسد هنگامى كه مى‌خواست دستان فرزند رشيد خود، مولا امير المؤمنين علیه السلام را در قنداقه بپيچد، هر چه كرد نتوانست و هر بار مولا دست خود را از قنداق مى‌رهاند. دست آخر، مولا به اذن الله به تكلّم آمده فرمود: اى مادر دست مرا مبند كه من با اين دستان براى خداى خويش تواضع مى‌كنم.

البته ايشان انسانند اما انسانهاى مافوقند كه به عنايت پروردگار، لحظه به لحظه به سوى او در حركت هستند و حتى پس از مرگ تا ابدالآباد از اين حركت باز نمى‌ايستند چرا كه خداى تعالى را هيچ نهايتى نيست و حركت به سوى او نيز نهايتى ندارد.

شرط بهرهمندى

هر كس طالب بهره‌گيرى از ائمه اطهار : است لامحاله بايد دو خصوصيت را داشته باشد: محبّت و تبعيّت.

محبّت

«قُلْ إنْ كانَ آباوُكُمْ وَ أَبْناوُكُمْ وَ إخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إلَيْكُمْ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ في سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِيَ اللهُ بِأَمْرِهِ وَ اللهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ» (توبه/ 24)

«بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خويشانتان و اموالى كه به دست آورده‌ايد و تجارتى كه از كساديش مى‌ترسيد و خانه‌هايى كه به آنها علاقه داريد، در نظرتان از خدا و پيامبرش و جهاد در راه او محبوبتر است، منتظر باشيد تا خداوند فرمان خويش را نازل كند خداوند نافرمانان را هدايت نخواهد كرد».

براى زائل شدن محبّت غير خدا از دل، آدمى بايد به فناى دنيا و سرنوشت مختوم خويش؛ يعنى مرگ، بينديشد كه اين سرا، جاى ماندن نيست و بايد از آن كوچ كند. بايد بفهمد كه اصل، روح انسان است، نه اين جسم ضعيف. همچنين بايد در خواندن آيات قرآن و تأمّل بر آنها ساعى باشد.

تبعيّت

شرط ديگر بهره‌گيرى از ائمه اطهار :، تبعيّت است؛

«قُلْ إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللهُ». (آلعمران/31)

«بگو اگر خدا را دوست مى‌داريد از من پيروى كنيد تا خداوند شما را دوست بدارد».

دهه‌ى محرم از ايّام ذى الحجه ارزشمندتر است. روزها و ساعات اين دهه و بلكه تمام محرّم مورد عنايت اهل بيت : است به شرط آنكه انسان سعى كند محبّت غير حسين علیه السلام را از دل بزدايد.

روايات بسيارى درباره فضيلت گريستن و گرياندن و يا حتى حال گريه داشتن براى امام حسين علیه السلام وجود دارد كه در بعضى از آنها، يک قطره اشک، خاموش كننده خروارها آتش و آمرزنده كوههاى گناهان معرّفى شده است.

اين بخاطر آن است كه حزن بر سيد الشهدا علیه السلام و شركت در مجالس عزا و ماتم ايشان محبّت غير او را از دل پاک مى‌كند چرا كه حسين علیه السلام فانى در ذات پروردگار است؛ كسى است كه همه چيز خود را در راه دين خدا و ظهور كامل پروردگار فدا كرد. محبّت حسين علیه السلام؛ يعنى محبّت پروردگار؛ يعنى محبّت همه پيشوايان و هاديان ممتاز الى الله.

گناهان و غفلتها مانع حركت به سوى خداى تعالى است اما از سوى ديگر شكسته شدن دل براى حسين علیه السلام به معناى اتصال به او است و چون چنين شد، موانع حركت
به سوى خدا (گناهان) خود به خود برداشته مى‌شود.

اعمال شب و روز اول محرّم

در شب اول محرّم خواندن يكصد ركعت نماز فضيلت بسيار دارد همچنين خواندن دو ركعت نماز بطورى كه در ركعت اول بعد از حمد سوره انعام و در ركعت دوم، بعد از حمد سوره يس بخواند. همچنين خواندن دو ركعت نماز، در هر ركعت پس از حمد يازده مرتبه سوره توحيد. خواندن حدّاقل يكى از اين نمازها، بسيار خوب است.

در روز اول محرّم روزه گرفتن ثواب فراوان دارد.

همچنين خواندن زيارت عاشورا در اين ده روز بسيار سفارش شده.

ريّان بن شبيب گويد: روز اول ماه محرّم خدمت حضرت رضا علیه السلام رسيدم. حضرت فرمود: اى پسر شبيب روزه‌اى گفتم: نه. فرمود اين روزى است كه زكريا به درگاه پروردگارش دعا كرد و گفت: پروردگارا! به من ببخش از پيش خود نژاد پاكى زيرا تو شنواى دعايى. خدا برايش اجابت كرد و به فرشتگان دستور داد ندا كردند زكريا را كه در محراب ايستاده بود كه خدا تو را به يحيى بشارت مى‌دهد. هر كس اين روز را روزه بدارد و سپس دعا به درگاه خدا كند خداوند مستجاب كند چنان كه براى زكريا مستجاب كرد. سپس گفت: اى پسر شبيب! به راستى محرّم ماهى است كه اهل جاهليت در زمان گذشته ظلم و قتال را به خاطر احترامش در آن حرام مى‌دانستند و اين امّت حرمت اين ماه را نگه نداشتند و نه حرمت پيغمبرش در اين ماه. و ذريّه او را كشتند و زنانش را اسير كردند و بنه‌اش را غارت كردند. خدا هرگز اين گناه را از آنها نيامرزد. (امالى شيخ صدوق، ص 129)

به راستى تا زمانى كه انسان در اين دنياست، در معرض خطر است؛ خطر اين كه غير خدا را بر خدا مقدّم بدارد. چگونه مى‌شود كه عده‌اى آنگونه در ميدان مبارزه با نفس استقامت مى‌كنند و پا بر هوا و شيطان مى‌گذارند كه در مقابل حسين بن على 8 چنان خود را كوچک مى‌بينند كه انگار از هر ذرّه‌اى كوچكترند. جناب اباالفضل علیه السلام اينچنين بود
و با همه فضائل و كمالاتى كه داشت در مقابل امام حسين علیه السلام دست بر سينه مى‌گذاشت و خود را غلام حضرت مى‌ناميد و مادر خود را كنيز مادر حضرت مى‌خواند.

در سوى مقابل عده‌اى ديگر چنان پست مى‌شوند و در محبّت دنيا فرو مى‌روند كه در ماه حرام، كمر به قتل فرزند پيامبر خويش مى‌بندند!

امام رضا علیه السلام به ريّان بن شبيب فرمود: پدرم از ابتداى محرّم محزون بودند و هر روز حزنشان بيشتر مى‌شد تا آنكه روز عاشورا از صبح نالان و گريان بودند و مى‌فرمودند : امروز روزى است كه جدّ ما شهيد شد.

اين حال حزن، حال همه ائمه اطهار : و دوستان ايشان است. هر چه محبّت انسان به اهل بيت پيامبر 9 بيشتر باشد در ايام حزن و اندوه آنان، محزونتر و اندوهگين‌تر است. اين قاعده محبّت است و هر كس كسى را دوست مى‌دارد بى ترديد در غم او شريک مى‌شود.

 

شب دوم

خلاصه صحبت ديشب اين بود كه خداوند بشر را خلق كرد براى بندگى خويش و رسيدن به اين حقيقت كه خداوند يكتا بر همه چيز احاطه دارد. نهايت هدف بندگى انسان نيز بايد رسيدن به معرفت و عشق پروردگار باشد، به همان نحو كه او جلّ و على مى‌پسندد. براى رسيدن انسان به اين هدف، خداى تعالى افرادى را مشخّص فرموده كه آمادگى خود را در عالم ذر و با توجه به علمى كه پروردگار از آنها داشت، اعلام كردند و رهبر و امام مردم در حركت به سوى خدا شدند.

هيچ ترديدى نيست كه امام و هادى به سوى خدا بايد از طرف خداى تعالى تعيين شود چرا كه راه‌بينى و راهبرى، عنايتى است كه به همگان عطا نمى‌شود و تنها به عده‌ى خاصى كه خداوند خود صلاح مى‌داند عنايت مى‌شود و ساير مردم بايد از اين افراد اطاعت نمايند تا به غرض خلقت نائل گردند.

در راه نيل به اين هدف، خداى تعالى خاتم تمام پيامبران را حضرت محمّد بن عبدالله 9 قرار داد و مشيّتش بر اين قرار گرفت كه اين رسول گرامى تا روز قيامت آنچه را كه مورد نياز ظاهرى و باطنى انسانها است، در كتابى به نام قرآن كريم، از طريق وحى دريافت و به مردم ابلاغ نمايد. حافظ اين كتاب خود خداى تعالى است و اوصياى پيامبر از اهل بيت او، اسباب حفظ قرآن هستند و بوسيله اين كتاب ارجمند از مردم دستگيرى و آنها را هدايت مى‌كنند. ايشان تا نهايت درجه‌ى كمال رفته‌اند و آن را به روشنى مى‌شناسند لذا اگر مردم هر منطقه‌اى بر پيروى و اطاعت از ايشان اجماع نمايند، از نعمتهاى ظاهرى و باطنى آنها بهره‌مند مى‌گردند.

مناظرهاى در اثبات امام معصوم

يونس بن يعقوب گويد: خدمت امام صادق علیه السلام بودم كه مردى از اهل شام بر آن حضرت وارد شد و گفت: من علم كلام و فقه و فرائض ميدانم و براى مباحثه با اصحاب شما آمده‌ام. امام صادق علیه السلام فرمود سخن تو از گفتار پيغمبر است يا از پيش خودت؟
گفت: از گفته پيغمبر و هم از خودم، امام فرمود: پس تو شريك پيغمبرى؟ گفت: نه : فرمود: از خداى عزّ و جل وحى شنيده‌اى كه به تو خبر دهد؟ گفت: نه فرمود: چنان كه اطاعت پيغمبر را واجب مى‌دانى اطاعت خود تو را هم واجب مى‌دانى؟ گفت: نه، حضرت به من متوجّه شد و فرمود، اى يونس پسر يعقوب! اين مرد پيش از آنكه وارد بحث شود خودش را محكوم كرد (زيرا گفته خودش را حجّت دانست بدون آنكه دليلى بر حجّيّتش داشته باشد) سپس فرمود: اى يونس اگر علم كلام، خوب مى‌دانستى با او سخن مى‌گفتى، يونس گويد: (من گفتم) واى افسوس. سپس گفتم: قربانت من شنيدم كه شما از علم كلام نهى مى‌نمودى، و مى‌فرمودى واى بر اصحاب علم كلام زيرا مى‌گويند اين درست مى‌آيد و اين درست نمى‌آيد (ميگويند: سَلَّمْنا، لا نُسَلِّم) اين به نتيجه نمى‌رسد، اين را مى‌فهميم و اين را نمى‌فهميم. امام فرمود: من گفتم واى بر آنها اگر گفته مرا رها كنند و دنبال خواسته خود بروند، سپس به من فرمود: برو بيرون و هر كس از متكلّمين را ديدى بياور، يونس گويد من حمران بن اعين و احول و هشام بن سالم را كه علم كلام خوب مى‌دانستند آوردم و نيز قيس بن ماصر كه به عقيده من در كلام بهتر از آنها بود و علم كلام را از على بن حسين 8 آموخته بود آوردم: چون همگى در مجلس قرار گرفتيم، امام صادق علیه السلام سر از خيمه بيرون كرد و آن خيمه‌اى بود كه در كوه كنار حرم براى حضرت مى‌زدند كه چند روز قبل از حج آنجا تشريف داشت. چشم حضرت به شترى افتاد كه به دو مى‌آمد فرمود: به پروردگار كعبه كه اين هشام است. ما فكر مى‌كرديم مقصود حضرت هشام از فرزندان عقيل است كه او را بسيار دوست مى‌داشت، كه ناگاه هشام بن حكم وارد شد و او در آغاز روئيدن موى رخسار بود و همه ما از او بزرگسالتر بوديم، امام صادق علیه السلام برايش جا بازكرد و فرمود، هشام با دل و زبان و دستش ياور ماست سپس فرمود: اى حمران با مرد شامى سخن بگو. او وارد بحث شد و بر شامى غلبه كرد سپس فرمود: اى طاقى تو با او سخن بگو. او هم سخن گفت و غالب شد سپس فرمود: اى هشام بن سالم تو هم گفتگو كن او با شامى برابر شد  ]هر دو عرق كردند  [سپس امام صادق علیه السلام به قيس ماصر فرمود: تو با او سخن بگو او وارد بحث شد و حضرت از مباحثه آنها مى‌خنديد زيرا مرد شامى گير افتاده بود پس به شامى فرمود با
اين جوان ـ يعنى هشام بن حكم ـ صحبت كن. گفت: حاضرم، سپس به هشام گفت: اى جوان در باره امامت اين مرد از من بپرس، هشام (از سوء ادب او نسبت به ساحت مقدس امام علیه السلام خشمگين شد بطورى كه مى‌لرزيد)، سپس به شامى گفت: اى مرد آيا پروردگارت به مخلوقش خير انديش‌تر است يا مخلوق به خودشان، گفت: بلكه پروردگارم نسبت به مخلوقش خير انديش‌تر است، هشام گفت: در مقام خيرانديشى براى مردم چه كرده است؟ شامى پاسخ داد: براى ايشان حجّت و دليلى بپا داشته تا متفرّق و مختلف نشوند و او ايشان را با هم الفت دهد و ناهموارى‌هاشان را هموار سازد و ايشان را از قانون پروردگارشان آگاه سازد. هشام پرسيد او كيست؟ شامى پاسخ داد : رسول خدا 9 است. هشام پرسيد بعد از رسول خدا 9 كيست؟ شامى جواب داد : قرآن و سنّت است. هشام گفت: قرآن و سنّت براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟ شامى جواب داد: آرى. هشام گفت: پس چرا من و تو اختلاف كرديم و براى مخالفتى كه با تو داريم از شام به اينجا آمدى! شامى خاموش ماند، امام صادق علیه السلام به او گفت: چرا سخن نميگوئى؟ شامى گفت: اگر بگويم قرآن و سنّت از ما رفع اختلاف مى‌كنند باطل گفته‌ام زيرا عبارات كتاب و سنّت معانى مختلفى را متحمّل است (چند جور معنى مى‌شود) و اگر بگويم اختلاف داريم و هر يك از ما مدّعى حق مى‌باشيم، قرآن و سنّت به ما سودى ندهند (زيرا كه هر كدام از ما آن را به نفع خويش توجيه مى‌كنيم) ولى همين استدلال بر عليه من و به نفع هشام است، حضرت فرمود: از او بپرس تا بفهمى كه سرشار است، شامى پرسيد: اى مرد كى به مخلوق خيرانديشتر است پروردگارشان يا خودشان! هشام پاسخ داد: پروردگارشان از خودشان خيرانديشتر است. شامى گفت: آيا پروردگار شخصى را به پا داشته است كه ايشان را متّحد كند و ناهمواريشان هموار سازد و حق و باطل را به ايشان باز گويد؟ هشام پرسيد: در زمان رسول خدا 9 يا امروز؟ شامى گفت: در زمان رسول خدا 9 كه خود آن حضرت بود، امروز كيست؟ هشام پاسخ داد: همين شخصى كه بر مسند نشسته (اشاره به امام صادق علیه السلام كرد) و از اطراف جهان به سويش رهسپار گردند. به ميراث علمى كه از پدرانش دست بدست گرفته خبرهاى آسمان و زمين را براى ما باز گويد. شامى پرسيد: من چگونه مى‌توانم اين را بفهمم؟
هشام گفت: هر چه خواهى از او بپرس. شامى گفت: عذرى برايم باقى نگذاشتى، بر من است كه بپرسم. امام صادق علیه السلام فرمود: اى شامى! مى‌خواهى گزارش سفر و راهت را به خودت بدهم؟ چنين بود و چنان بود، شامى با سرور و خوشحالى مى‌گفت: راست گفتى، اكنون به خدا اسلام آوردم، امام صادق علیه السلام فرمود نه، بلكه اكنون به خدا ايمان آوردى، اسلام پيش از ايمان است، بوسيله اسلام از يكديگر ارث برند و ازدواج كنند و بوسيله ايمان ثواب برند (تو كه قبلا به خدا و پيغمبر ايمان داشتى مسلمانى بودى كه ثواب عبادت نداشتى و اكنون كه مرا به امامت شناختى خدا بر عباداتت هم به تو ثواب خواهد داد) شامى عرض كرد: درست فرمودى، گواهى دهم كه شايسته عبادتى جز خدا نيست و محمد 9 رسول خداست و تو جانشين اوصيا هستى، سپس امام صادق علیه السلام رو به حمران كرد و فرمود: تو سخنت را دنبال حديث مى‌برى ]مربوط سخن ميگوئى [و به حق ميرسى و به هشام بن سالم متوجّه شد و فرمود: در پى حديث مى‌گردى ولى تشخيص نميدهى ]مى‌خواهى مربوط سخن بگوئى ولى نمى‌توانى [و متوجّه احول شد و فرمود: بسيار قياس مى‌كنى از موضوع خارج مى‌شوى مطلب باطل را به باطلى رد مى‌كنى و باطل تو روشنتر است. سپس متوجّه قيس ماصر شد و فرمود: تو چنان سخن مى‌گوئى كه هر چه خواهى به حديث پيغمبر 9 نزديكتر باشد دورتر شود حق را به باطل مى‌آميزى با آنكه حق اندك از باطل بسيار بى‌نياز ميكند. تو و احول از شاخه‌اى به شاخه‌اى مى‌پريد و با مهارتيد. يونس گويد: به خدا كه من فكر مى‌كردم نسبت به هشام هم نزديك به آنچه در باره آن دو نفر فرمود، مى‌فرمايد ولى فرمود: اى هشام تو به هر دو پا به زمين نمى‌خورى (بطورى كه هيچ گونه جوابى برايت نباشد) تا خواهى به زمين برسى پرواز مى‌كنى (به محض اينكه نشانه مغلوبيتت هويدا گردد خودت را نجات مى‌دهى) مانند توئى بايد با مردم سخن گويد. خود را از لغزش نگهدار، شفاعت ما دنبالش مى‌آيد ان شاء الله. (كافى، ج1، ص171، كتاب الحجّة)

 

رواياتى از راويان شيعه و سنّى از سخنان پيامبر مكرم اسلام 9 درباره ائمهاطهار :

رسول خدا 9 به ايراد خطابه‌اى پرداخت، پس از حمد و ثناى الهى و اندرزهاى لازم، خطاب به مردم فرمود: اى مردم! من هم بشر مى‌باشم، طولى نمى‌كشد كه رسول پروردگار مى‌آيد و من دعوت او را اجابت مى‌كنم، اينك، پيش از آنكه دعوت حق را اجابت كنم، دو اثر گرانبها در ميان شما باقى مى‌گذارم يكى كتاب خدا كه وسيله‌ى هدايت شماست و نورى است كه جلو راه شما را روشن مى‌سازد؛ كتاب خدا را در اختيار خود بگيريد و آنرا دستاويز نجات خويش قرار بدهيد. رسول خدا 9 تا آنجا كه لازم بود مردم را به فراگيرى قرآن كريم و عمل به دستورهاى آن، تشويق كرد و آنگاه فرمود : يكى ديگر از آن دو اثر گرانبار و گرانبها، اهل بيت من است، خدا را، از آنها غفلت نكنيد، از آنها غفلت نكنيد، از آنها غفلت نكنيدد.

امام باقر علیه السلام فرمود: چون آيه (71 سوره 17)[1]  (روزى كه هر دسته از مردم را به

امامشان خوانيم» نازل شد، مسلمين عرض كردند: اى فرستاده خدا! مگر شما امام همه مردم نيستيد؟ پيغمبر فرمود: من از جانب خدا بسوى همه مردم فرستاده شده‌ام ولى بعد از من امامانى از خاندانم بر مردم منصوب شوند، ايشان در ميان مردم قيام كنند و مردم آنها را تكذيب كنند و امامان كفر و گمراهى و پيروانشان بر ايشان ستم كنند، هر كه آنها را دوست دارد و از آنها پيروى كند و تصديقشان نمايد، از من است و با من است و مرا ملاقات خواهد كرد و آگاه باشيد كسى كه به ايشان ستم كند و تكذيبشان نمايد، از من نيست و با من نيست و من از او بيزارم.

حضرت ابو جعفر علیه السلام فرمودند: رسول خدا 9 فرمودند: كسى كه دوست دارد حياتش حيات من و مماتش ممات من بوده و به بهشت جاودان داخل گردد و ملازم درختى باشد كه حق تعالى به دست قدرتش آن را كاشته پس بايد على علیه السلام و جانشينان بعد از او را دوست داشته و فضيلت ايشان را قبول نموده باشد زيرا ايشان راهنمايان
پسنديده خدا بوده و جناب اقدس الهى به ايشان فهم و علم من را اعطا فرموده است و ايشان اهل بيت من بوده كه از گوشت و خون من مى‌باشند شكايت دشمنان ايشان از امّتم را به خدا خواهم نمود، دشمنانى كه منكر فضيلت ايشان بوده و به جاى اينكه صله رحم من را نموده آن را قطع كرده‌اند، به خدا قسم فرزندم را خواهند كشت، خداوند متعال شفاعت من را هرگز نصيب ايشان نخواهند نمود.

ابن ابى يعفور گفت: حضرت صادق علیه السلام به من فرمود: اى پسر ابى يعفور خداوند يكتاى بى‌همتا است تنها او فرمانروا است او در هر دوره تنها يك مخلوق را آفريد و در آنها قرار داد اين امر (از لحاظ ظاهرى و باطنى )  را و ما آن مخلوق هستيم ما حجّتهاى خدائيم در ميان مردم و نگهبان علم اوئيم و قيام به اين كار داريم.

روايتى ديگر: ولايت على علیه السلام در كتاب همه انبيا نوشته شده و خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد مگر به نبوت محمّد 9 و ولايت وصى او على علیه السلام.

بناى خداى تعالى بر خواست مردم است انسانها بايد متوجّه زندگى پس از مرگ شوند و با اختيار خود سعادت آن را انتخاب كنند. هر كس اين سعادت را انتخاب كند خداوند او را به ميزان طلب و خواستى كه دارد بوسيله هاديان خود هدايت مى‌كند و به سرمنزل سعادت مى‌رساند و هر كس بنا بر دورى از پروردگار گذارد، تا هر اندازه كه بخواهد مى‌تواند در دركات جهنم سقوط كند.

امام حسين علیه السلام در منزل زباله دستور به جمع آورى آب داد، اصحاب بدون آنكه سؤالى كنند، مشكها را از آب پر كردند. نزديكيهاى ظهر شخصى صدا زد: «الله اكبر» امام فرمود: تكبير در همه وقت خوب است اما سبب تكبير گفتن تو چيست؟ عرض كرد : از دور نخلهايى مى‌بينم. بعضى ديگر گفتند: ما اين مسير را مى‌شناسيم در اينجا هيچ نخلى و نخلستانى نيست. امام فرمود: بيشتر دقت كنيد. گفتند: اين سرهاى نيزه‌ها و گردن اسبهاست كه به مقابله با ما آمده‌اند!

حضرت مسير خود را به سمت دامنه كوهى كج كردند و با سپاهيان حر كه نزديک به هزار نفر بودند برخورد نمودند قبل از آنكه آنها سخنى بگويند، حضرت فرمود: آنها را آب بدهيد، به اسبانشان هم آب بدهيد.

در اينجا اگر امام حسين علیه السلام دست به شمشير مى‌برد و فرمان جنگ مى‌داد به راحتى مى‌توانستند سپاهيان حر را منهدم سازند و چه بسا خبر پيروزيشان در كوفه مى‌پيچيد و موجب قوت گرفتن طرفدارانشان مى‌شد و همين امر باعث پيروزى بر عبيد الله مى‌گشت. اما سؤال اين است كه آيا خواسته امام و خشنودى خداى تعالى در اين است؟ هرگز! بنا بر ايجاد رعب و وحشت و اجبار مردم نيست. هر كس بايد با اختيار خود به سوى سعادت قدم بردارد.

حر به امام  حسين علیه السلام عرض كرد:من مأمورم مانع ورود شما به كوفه شوم و هر كجا شما را ديدم بازداشت كنم. پس آنها براى جنگ نيامده بودند و اگر امام ابتدا به جنگ مى‌كرد هرگز نمى‌توانست پس از آن مردم را اقناع كند مخصوصآ شاميان را كه سالها تحت تبليغ معاويه قرار داشتند و مأموريت حسين بن على 8 اين است كه تا ابدالآباد مردم را به سوى خدا دعوت كند پس نبايد خود قدمى از راه خدا منحرف شود.

امام فرمود: شما نامه نوشتيد كه بيا و من آمدم. حر از نامه‌ها اظهار بى‌اطّلاعى كرد. امام نماز را خواند و حر با لشكريانش به حضرت اقتدا كردند و پس از نماز دوباره امام براى لشكر كوفه خطبه خواند، خود را معرّفى فرمود و آنها را از اطاعت باطل باز داشت و اتفاقاتى افتاد كه پس از اين ذكر مى‌شود. غرض آنكه امام، حاكمى نيست كه مردم را به زور شمشير به اطاعت خود درآورد البته اگر اكثريت قاطع مردم او را بخواهند و اقلّيتى مانع شوند، مانعين را از سر راه برمى دارد و اين همان كارى بود كه پيامبر انجام داد.

هدف امام حسين علیه السلام اين بود كه مردم را از جهلى كه پس از پيامبر دامن آنها را گرفت نجات دهد، مخصوصآ از دست يزيدى كه بطور علنى فسق مى‌كرد. اما در اين راه هم ابتدا به جنگ نكرد. هدايت جامعه به سوى خدا بايد با عقل و استدلال و خلق نيكو باشد.

خوب است در اين ايام عزادارى حضرت اباعبدالله علیه السلام خود را آماده كنيم براى تمام سال و تمام عمر. اين ايام، ايام آماده شدن و شارژ شدن با بهره‌گيرى از امام حسين علیه السلام است تا از بركت حضرت به هدف خلقت بار يابيم.

 

شب سوم

 

فَقالَ علیه السلام أيُّهَا الأميرُ انّا أهْلُ بَيْتِ النُبُوَّةِ و مَعْدِنُ الرِسالَةِ و مُخْتَلَفُ المَلائكَةِ و بِنا فَتَحَ اللهُ و بَنا خَتَمَ اللهُ...

امام حسين علیه السلام در گفتگو با حاكم مدينه چنين فرمود: اى امير! ما اهل بيت نبوّت و معدن رسالت هستيم. خانه ما جايگاه رفت و آمد فرشتگان است خداوند به ما افتتاح و اختتام فرمود (يعنى بوسيله ما درهاى باطنى و راههاى صعود به سوى خداوند باز مى‌شود و حاجتهاى مادى مردم روا مى‌گردد و از بستر ما كار مردم سامان مى‌يابد) و يزيد مردى فاسق و شارب الخمر و قاتل و خونريز جانهاى محترم است و با اين همه تباهى‌ها شايستگى خلافت ندارد و شخصى چون من با چون اويى بيعت نكند و ليكن بامداد فردا پشت و روى كار را مى‌نگرم كه كدام يک از ما شايسته خلافت و بيعت است و آنگاه امام علیه السلام بيرون رفت.

بامداد فردا امام حسين علیه السلام از منزل بيرون آمد و با مروان برخورد كرد.

مروان گفت: اى اباعبدالله! نصيحتى كنمت از من بشنو و پند بگير.

حضرت فرمود: آن چيست؟ بگو تا بشنوم.

مروان گفت: تو را فرمان بيعت با يزيد مى‌دهم كه اين كار براى دين و دنيايت بهتر است.

امام حسين علیه السلام فرمود :

 «انّا لله و انّا الَيْهِ راجِعونَ و عَلَى الإسلامِ السلامُ اذْ قَدْ بُلِيَتِ الأمَّةُ بِراعٍ مِثْلَ يِزيد و لَقَدْ سَمِعْتُ جَدّي رَسولَ الله يَقولُ: الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ أبي سُفيان....».

«همه از خدائيم و به سوى او مى‌رويم اگر امّت گرفتار حاكمى چون يزيد گردد بايد فاتحه اسلام را خواند. به تحقيق از جدّم رسول خدا شنيدم كه فرمود: خلافت بر آل ابى سفيان حرام است و اگر روزى معاويه را بر فراز منبر من ديديد شكمش را پاره كنيد اما مردم مدينه او را بر منبر پيامبر ديدند و به دستور پيامبر عمل نكردند و اكنون گرفتار يزيد شدند».

گفته شد كه خداى تعالى بهترين بندگان خود را كه صدّيقين و مخلصين عباد بودند، به عنوان جلوداران و راهنمايان بشر قرار داد و هر كس در هر مرتبه كه باشد اگر به دامان ايشان چنگ زند و طلب و درخواستى نمايد، نااميد نمى‌گردد، چه در امور مادّى و چه در امور معنوى.

ائمه اطهار : كه از طريق پيامبر 9 به مردم معرّفى شدند، هر كدام در هدايت مردم صاحب روش و برنامه‌ى خاص خود بودند كه آن را از طريق علم مخصوص خويش مى‌دانستند. بنابراين هر امام در عملكرد خود تابع تكليفى بود كه خداوند بر دوش او نهاده بود و از طريق الهام ـ و نه وحى ـ بدان اطّلاع داشت.

اهل سنّت واقعى

ما شيعيان كه قائل به ولايت مولا امير المؤمنين على علیه السلام هستيم و ايشان را به عنوان امام و خليفه بلافصل پيامبر مى‌شناسيم و به امامت فرزندان معصومش گردن نهاده‌ايم، در حقيقت تابع سنّت پيامبر هستيم و دستور آن حضرت را بر سر نهاده‌ايم و الا كسانى كه سفارشات مكرّر پيامبر را مبنى بر ولايت و وصايت امير المؤمنين علیه السلام و فرزندان معصومش ناديده گرفتند، در واقع از سنّت پيامبر كناره گرفته، به معناى حقيقى رافضى‌اند[2]  البته ما آنها را مسلمان مى‌دانيم. چرا كه به يكتايى خدا و رسالت پيامبر

شهادت مى‌دهند و معاد را قبول دارند و بعضى از آنها قائل به عدالت پروردگارند پس در اصول دين ـ منهاى امامت ـ ما و آنها با هم مشتركيم و احكام اسلام را بر آنها جارى مى‌سازيم.

اگر سخن از وحدت با اهل تسنّن به ميان مى‌آيد به اين معنا نيست كه ما از اعتقادات خود كوتاه مى‌آييم يا اشكالاتى را كه بر آنها داريم مطرح نكنيم. از ابتداى رحلت پيامبر و در زمان تمامى ائمه اطهار : و در همه اعصار و قرون پس از آن، هم ائمه و هم اصحاب آنها همواره با اهل تسنّن به مناظره مشغول بودند و با گفتگوى علمى و استدلالات عقلى و تاريخى و روايى به محاجّه با اهل تسنّن مى‌پرداختند لذا وحدت بين شيعه و سنّى هيچ منافاقتى با مباحثات و مناظرات علمى و اعتقادى ندارد. وحدت براى يكپارچگى ميان امّت اسلامى در مقابل بيگانگان و كفّار است كه بايد رعايت شود.

ادّعاى اجماع و پاسخ آن

اهل تسنّن قائلند كه ابوبكر بوسيله مردم انتخاب شد و از اين جهت مقدّم بر مولا على علیه السلام است. اين در حالى است كه ابوبكر بوسيله همه يا بيشتر مردم انتخاب نشد بلكه تعداد معدودى از اصحاب پيامبر پس از ارتحال ايشان در محلى به نام سقيفه بنى ساعده جمع شدند در حالى كه مولا على علیه السلام به دستور پيامبر، مشغول تجهيز جنازه‌ى مطهّر رسول خدا بودند. در ابتدا بنا بود يكى از انصار به نام سعد بن عباده به عنوان خليفه برگزيده شود اما بعضى از مهاجرين پيش دستى كردند و ابوبكر را بر آنها تحميل نمودند و فورآ پنج نفر از آن جمع با او بيعت كردند و ديگران را در برابر عمل انجام شده قرار دادند. پس از آن نيز با تهديدات و تبليغات مختلف خلافت ابوبكر را به مسلمين قبولاندند.

در محاجّه‌اى كه مولا على علیه السلام با ابوبكر بر سر غصب خلافت نمود و او را بر اين كار ملامت فرمود، ابوبكر گفت: ما براى حفظ اسلام اين كار را كرديم و شما مقبوليت كافى در ميان مردم نداشتيد و خلافت شما ممكن بود باعث ايجاد آشوب گردد.

روشن است كه اولين ايراد اين ادّعاى باطل، تناقض آن با دستور پيامبر اكرم است.

خود عمر در اواخر عمر، هنگامى كه شوراى شش نفره را معيّن نمود درباره خلافت ابوبكر چنين گفت :

«بِيعَةُ أبي بَكر كانت فَلْتَةً وَقَى اللهُ شَرَّها». (احتجاج، ج1، ص256)

«بيعت با ابوبكر يک كار ناگهانى و بدون تفكّر بود و خداوند مسلمين را از شرّ او حفظ خواهد كرد».

بنابراين هيچ اجماعى بر خلافت ابوبكر صورت نگرفت و اگر اجماعى بود پس از معرّفى او به عنوان خليفه صورت گرفت و در حالى كه پيامبر گرامى اسلام بارها و بارها مولا على علیه السلام و فرزندان ايشان را به عنوان خليفه پس از خود معرّفى فرمود و اسناد معتبر فراوانى در مسانيد اهل تسنّن بر اين امر موجود است.

اولين استعمال شيعه درباره دوستان على علیه السلام

لفظ شيعه از لسان پيامبر اكرم صادر و در مورد پيروان مولا على علیه السلام استعمال شد. در هنگام نزول آيه شريفه :

«إنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» (بينه/7)

«كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند، بهترين مخلوقاتند».

پيامبر دست بر شانه على علیه السلام زد و فرمود: يا على تو و شيعيانت «خير البرية» هستى».

از آن پس هر گاه مردم، مولا على علیه السلام را مى‌ديدند به آن جناب اشاره كرده مى‌گفتند : ايشان خير البريه هستند. آياتى كه در شأن مولا على علیه السلام و ائمه اطهار : نازل و جمع آورى شده، به 250 آيه مى‌رسد.

دست عنايت ائمه : بر سر دوستان خود

همه ما از بركت خود ائمه اطهار : حق ايشان را مى‌شناسيم و به اطاعت از آنها ملزم هستيم. بى ترديد اگر در طول عمر خود مرتكب لغزش و خطايى گشتيم، مطابق وعده خود آنها مورد دستگيرى و عنايتشان قرار مى‌گيريم و اهل نجات مى‌شويم. حضرات معصومين خود قول داده‌اند كه در دنيا بر معاصى ما استغفار كنند و در دم مرگ به ياريمان بشتابند و در هنگام احتضار شيطان و نفس را از ما دور كنند. در هنگام قبر در سؤال و جواب در كنارمان خواهند بود. در عالم برزخ و در هنگامه‌ى عظيم قيامت زير سايه چتر عنايات ايشان خواهيم بود و در مراحل مختلف صراط و ميزان و تطاير كتب و در هر مرحله كه گرفتار شويم، مطابق روايات و حكايات متعدّد دست يارى آنها را بر سر خود احساس مى‌كنيم.

ثمرات قيام حسينى

از جمله ثمرات قيام مظلومانه‌ى امام حسين علیه السلام، تبيين راه و روش ايشان براى همه بزرگان دين و آحاد امّت اسلام است. حضرت، حق و باطل را به روشنى شناساند و روش صحيح حكومتدارى و سياست از دين و احكام اسلام را به همگان نماياند.

هيچ يک از شهداى دشت كربلا با اجبار و انكار پاى در ركاب حضرت سيدالشهدا علیه السلام نگذاشتند بلكه همگى از سر شوق و با اختيار خود و از سر بصيرت و آگاهى به يارى فرزند رسول خدا آمده جان خويش را فداى دين خدا كردند.

هدف امام حسين علیه السلام، جهنّمى كردن لشكريان شام و كوفه نبود بلكه تا آخر اصرار مى‌فرمود: من با دعوت شما به سوى شما آمدم و امروز اگر مرا نمى‌خواهيد دست از من برداريد و بگذاريد از ميان شما بروم.

حتى پس از آنكه حضرت را بازداشت كرده آماده جنگ شدند باز هم امام ابتداى به جنگ نفرمود و بنايى جز بر هدايت و آگاه سازى آنها نداشت. حضرت اباعبدالله علیه السلام با حر به توافق رسيدند كه راه خود را به سمتى كه نه منتهى به كوفه شود و نه به مدينه، كج كند تا حر از عبيدالله كسب تكليف كند. پيک عبيد الله از دور ظاهر شد و از كنار امام حسين علیه السلام گذشت بى‌آنكه ابراز ادب و احترام كند. معلوم شد دستور عبيدالله چيست. آن ملعون حر را بخاطر ملايمت با امام سرزنش كرد و فرما داد عرصه را بر حسين علیه السلام تنگ كن. حر و سپاهش سر راه حضرت را گرفتند و از حركت آن جناب جلوگيرى كردند. حر نامه عبيدالله را به امام نشان داد. حضرت فرمود: «به راستى كه عذاب را بر خود محقّق ساخت».

بعضى ياران امام توصيه كردند با لشكريان حر وارد جنگ شوند اما امام از اين كار ابا فرمودند و با اين كار نشان دادند كه جنگ طلب نيستند و براى پيكار نيامده‌اند.

آرى بايد روزها بگذرد و امتحانات مختلف پيش آيد تا كاملا روشن شود كه دشمنان حضرت بويى از انسانيت نبرده‌اند. همچنان كه خود حضرت در خطبه‌اى كه هنگام خروج از مكّه ايراد فرمودند، فرمودند: «گويا مى‌نگرم گرگهاى بيابان در زمينى بين نوا و يس و كربلا اعضاى بدنم را پاره پاره كرده، تا شكمهاى گرسنه خود را از من سير كنند».

آنها كسانى بودند كه فطرت خود را به سختى آلودند و در هنگام مقابله با حسين علیه السلام هيچ شكى در مقام و مرتبه امام و زشتى كار خود نداشتند و مى‌دانستند كه با پسر پيامبر و امام بر حق مى‌جنگند.

اين اتمام حجّت حضرت تا قيامت در گوش تاريخ پيچيد و راه هر عذر و بهانه‌اى را بر آيندگان بست.

در سوى ديگر 72 تن از مردم آن روز از بركت حسين علیه السلام مقامى عظيم يافتند و تبديل به خصّيصين زمان و اولياى بزرگ پروردگار گشتند، كسانى كه هر كدام از ائمه اطهار علیهم السلام چون مقابل آنها مى‌ايستادند، مى‌فرمودند :

«بأبي أنتُمْ و أمّي». (پدر و مادرم به فداى شما باد)

اما از ميان اين دو لشكر، تنها يک نفر بود كه تا لحظه‌ى آخر در ميان تاريكيها قرار داشت و در آخرين لحظات به نور پيوست. هم امام و هم تعدادى از ياران امام تا روز عاشورا براى مردم سخنرانيهاى متعدّد ايراد كردند به اين اميد كه حتى يک نفر متنبّه شده خود را از شقاوت و تيره بختى برهاند و در ميان آن لشكر تنها يک نفر پيدا شد كه فطرت خود را پاک نگه داشته بود و جرقّه‌هاى هدايت حسينى، خرمن دلش را گرفت و آن يک نفر حرّ بن يزيد رياحى بود كسى كه بهشتى بود و مى‌بايست از لشكر تاريكى جدا مى‌شد بلكه بگو از اولياء الله بود و بايد به اوليا مى‌پيوست.

قصّه حر براى همه دوستان اهل بيت و همه مردم عالم مايه دلخوشى و اميدوارى است. كسى كه اول بار مانع حركت حسين علیه السلام شد و راه بر او و اصحابش بست و تا روز عاشورا در لشكر كفر بود و به آنها كمک مى‌كرد ناگهان در عرض چند دقيقه تغيير حال داد و عاقبت به خير شد. اين خود بالاترين هشدار براى همه كسانى است كه خطورى از نااميدى از رحمت پروردگار، از دل خود مى‌گذرانند.

نه از خود بلكه از كسانى هم كه در منجلاب كثافات گرفتارند نبايد نااميد شد، فرزند انسان، برادر و خواهر و يا اقوام و خويشان دور و نزديک اگر گرفتار زشتيهايى هستند، نبايد قطع اميد از هدايت و نجاتشان كرد. وظيفه شما نصيحت و موعظه تا آخرين لحظه است، چه بسا بدترين افراد در لحظه‌اى باور نكردنى به همه كثافات پشت پا زنند و به سوى نور خدا و اولياى او حركت كنند، بى‌ترديد آنها او را مى‌پذيرند و شما هم آنها را بپذيريد و نگوئيد: «به من بد كرد و بد گفت و خيانت كرد».

حر از سپاه عمر سعد كناره گرفت و خود را به ياران امام رساند. پيوسته مى‌ناليد و هر دو دست بر سر گذاشته سر به سوى آسمان نمود و عرض كرد: خدايا به سوى تو انابه دارم دست توبه بر سر من بگذار كه من دل اولياى تو را و اولاد دختر پيغمبر تو را آزردم. چون به امام رسيد خود را به روى خاک انداخت و پيشانى را بر خاک نهاد. حضرت فرمود: سر بردار تو كيستى؟ عرض كرد: پدر و مادر من فداى تو باد منم حرّ بن يزيد رياحى من آن كس هستم كه تو را حبس كردم از مراجعت به مدينه و مانعت شدم در راه. اكنون به راستى آمده‌ام خدمت شما، توبه كار و فداكار كه جانم را با تو به ميان بگذارم حاليا آيا اين كار را براى من توبه مى‌بينيد؟ حضرت فرمود: آرى. خدا توبه‌پذير است توبه‌ات را مى‌پذيرد و مى‌آمرزدت. حر در پيش روى حضرت سيد الشهدا 7 جنگ نمايانى كرد تا آنكه عده‌اى از آن قوم نابكار را به درک واصل نمود.

ابن سعد دستور داد او را تيرباران كردند. او لختى پياده رزم داد. از بارش تير از پاى در افتاد. اصحاب امام حسين علیه السلام تاختند و جسد او را حمل كرده به نزد آن حضرت نهادند. امام چهره خون آلود او را مسح مى‌فرمود و مى‌گفت: به خدا قسم تو را مادر به غلط حر نام نگذاشت والله تو در دنيا و آخرت حرّى و آزادى. آن گاه امام بگريست و از بهر او استغفار فرمود.

 

شب چهارم

 

وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقآ(69)

و هر كس خدا و پيامبر را اطاعت كند با كسانى كه خداوند به آنان نعمت داده است از پيامبران و صدّيقان و شهدا و شايستگان خواهد بود و چه نيكو رفيقانى هستند.

شأن نزول

اين آيه درباه «ثوبان» بنده‌ى آزاد شده‌ى پيامبر نازل شده است. او نسبت به پيامبر علاقه شديدى داشت و از دورى او نمى‌توانست صبر كند. روزى نزد پيامبر آمد در حالى كه رنگش پريده و تنش لاغر شده بود. پيامبر فرمود: تو را چه شده؟ عرض كرد: بيمار نيستم و دردى ندارم مگر آنكه اشتياق ملاقات شما را پيدا كردم آن گاه، به ياد آخرت افتادم و ترسيدم كه در آنجا ديگر شما را نبينم چرا كه جنابتان در مقام پيامبرانيد و من اگر به بهشت وارد شوم پايين‌تر از شما خواهم بود و اگر هم در بهشت داخل شوم هرگز شما را نخواهم ديد. پس از آن، اين آيه شريفه نازل شد.

رسول الله صلی الله علیه و آله آن مرد را احضار كرده آيه را برايش خواند و به همنشينى خود مژده‌اش داد. (تفسير مجمع البيان، ذيل همين آيه)

در تفاسير مختلف نزديک به هفده روايت در تبيين مصاديق اين آيه ذكر شده كه در غالب آنها نبيّين، شخص پيامبر صلی الله علیه و آله؛ صدّيقين، مولا على علیه السلام؛ شهدا، اميرالمؤمنين علیه السلام، امام حسن و امام حسين علیهما السلام و صالحين، دوازده امام و يا در برخى ديگر از روايات مؤمنين و شيعيان ائمه اطهار علیهم السلام عنوان گرديده‌اند.

كسانى كه صاحب نعمت گشتهاند

همه ما در نمازهاى پنج گانه، روزى ده مرتبه از خداى تعالى مى‌خواهيم كه

«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ * صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ».

«خدايا ما را به راه راست هدايت فرما، راه كسانى كه به آنها نعمت ارزانى كرده‌اى».

صراط در لسان روايات، گاه به مولا على علیه السلام و گاه به تمامى ائمه اطهار علیهم السلام اطلاق مى‌شود در بعضى روايات نيز صراط در دنيا امام حق و در آخرت، راهى كه بايد همگان از آن عبور كنند معرّفى شده است. هر كس صراط دنيا را بيابد و در راه آن قدم بردارد از صراط آخرت به راحتى خواهد گذشت.

تفسير الميزان توضيح مفصلى درباره صراط دارد كه در اينجا بخشهايى از آن با اختصار و تعديل ذكر مى‌شود.

توضيحى درباره صراط

حركت همه موجودات به سوى خداوند

وجود همه افراد بشر از خداى تعالى است؛ البته خداوند به عنوان واجب الوجود و مخلوقات به عنوان ممكن الوجود؛

معنى لا اله الا الله         هر چه بينى بود ز يک بنگاه

اين همان معناى إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ است. مالک همه موجودات خداى تعالى است آن هم ملكيّتى واقعى و نه اعتبارى و مجازى و غير او هيچ كس مالک حقيقى موجودات عالم نيست.

همه موجودات به سوى خداى تعالى در حركتند؛ «إلَيْهِ تُحْشَرُونَ». در سوره انشقاق مى‌فرمايد :

«يا أَيُّهَا الاِْنْسانُ إنَّكَ كادِحٌ إلى رَبِّكَ كَدْحآ فَمُلاقيهِ». (انشقاق/6)

«اى انسان! تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مى‌روى و او را ملاقات خواهى كرد».

انسان، چه مؤمن باشد و چه كافر، راه به سوى خداى تعالى مى‌پيمايد؛

«أَلا إلَى اللهِ تَصيرُ الاُْمُورُ». (شورى/53)

«آگاه باشيد كه رجوع همه چيز به سوى پروردگار است».

از آن جهت كه وجود از خداى تعالى است، بازگشت نيز به سوى او است لكن چگونگى اين رجوع و بازگشت براى عموم روشن نيست زيرا با اين وضع مادّى و فكر كوتاه، نمى‌توان به حقيقت آن پى برد و آن را فهميد. براى رسيدن به اين فهم بايد از خود گذشت، بايد مادّه را پشت سر گذاشت اما مى‌توان پيرامون آن سخن گفت و بحث علمى كرد.

تفاوت مسيرهاى حركت به سوى خدا

از سوى ديگر خداى تعالى براى انسان دو راه كلّى را تعيين فرموده؛ راه بندگى پروردگار و راه اطاعت از شيطان.

در سوره يس مى‌فرمايد :

«أَ لَمْ أَعْهَدْ إلَيْكُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إنَّهُ لَكُمْ عَدُوُّ مُبينٌ * وَ أَنِ اعْبُدُوني هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ». (يس/60 و 61)

«اى فرزندان آدم آيا با شما پيمان نبستم كه شيطان را نپرستيد كه او دشمن آشكار شماست و مرا بپرستيد كه راه راست همين است».

خداى تعالى در آيات ديگرى نيز راه بندگى و پرستش خود را به عنوان يگانه راه مستقيم به سوى خود و راه نيل به آن را نزديک معرّفى فرموده، در مقابل راه شيطان را راهى دور و بسيار بعيد قلمداد كرده است؛

«وَ إذا سَأَلَكَ عِبادي عَنّي فَإِنّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إذا دَعانِ فَلْيَسْتَجيبُوا لي وَ لْيُوْمِنُوا بي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ». (بقره/186)

«و چون بندگان من درباره من از تو پرسند بگو من نزديكم. دعاى كسى كه مرا مى‌خواند اجابت مى‌كنم، پس بايد دعوت مرا پاسخ دهند و به من ايمان آورند باشد كه هدايت يابند».

در سوره غافر نيز مى‌فرمايد :

«وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ إنَّ الَّذينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ». (غافر/60)

«پروردگارتان فرمود: مرا بخوانيد تا پاسختان دهم كسانى كه در عبادت من تكبّر مى‌ورزند به زودى با خوارى به دوزخ درمى آيند».

اما كسانى كه راه شيطان را مى‌پويند، خداوند آنها را بسيار دور از خود مى‌داند؛

وَ الَّذينَ لا يُوْمِنُونَ في آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ (فصلت/44)

«آنها كه ايمان نمى‌آورند گوشهايشان سنگين است و قرآن براى آنها مايه‌ى نابينايى است گويى آنها را از راه دور صدا مى‌زنند».

بنابراين همه به سوى خداى تعالى حركت مى‌كنند اما بعضى در صراط مستقيم و بعضى در صراط شيطانند؛ يكى بسيار نزديک و يكى بسيار دور! بهشت و جهنّم هر دو از آن خداست و آنها كه در آنند همه به سوى او مى‌روند اما بهشتيان به سوى جمال او و دوزخيان به سوى جلال او در حركتند؛ يكى در اوج بلندى است و ديگرى در حضيض پستى.

الميزان در اين باره چنين مى‌نويسد :

علاوه بر تقسيم قبلى، كه راه خدا را به دو قسم دور و نزديك تقسيم مى‌كرد، تقسيم ديگرى است كه يك راه را به سوى بلندى، و راهى ديگر را به سوى پستى منتهى مى‌داند، يك جا مى‌فرمايد :

«إنَّ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ». (اعراف/40)

«كسانى كه آيات ما را تكذيب كرده، و از پذيرفتن آن استكبار ورزيدند، دربهاى آسمان برويشان باز نمى‌شود».

معلوم مى‌شود آنهايى كه چنين نيستند، دربهاى آسمان برويشان باز مى‌شود، چون اگر هيچكس به سوى آسمان بالا نمى‌رفت، و درب‌هاى آسمان را نمى‌كوبيد، براى درب معنايى نبود.

و در جايى ديگر مى‌فرمايد :

«وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوى». (طه/81)

«كسى كه غضب من بر او احاطه كند، او به سوى پستى سقوط مى‌كند».

چون كلمه (هوى) از مصدر (هوى) است، كه معناى سقوط را مى‌دهد.

و در جايى ديگر مى‌فرمايد :

«وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ، فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ». (بقره/108)

«كسى كه ايمان را با كفر عوض كند، راه ميانه را گم كرده».

كه مى‌رساند دسته سومى هستند كه نه راهشان بسوى بالا است، و نه بسوى سقوط، بلكه اصلا راه را گم كرده دچار حيرت شده‌اند، آنها كه راهشان بسوى بالا است، كسانى هستند كه ايمان به آيات خدا دارند، و از عبادت او استكبار نمى‌كنند، و بعضى ديگر راهشان بسوى پستى منتهى مى‌شود، و آنها كسانى هستند كه به ايشان غضب شده، و بعضى ديگر اصلا راه را از دست داده و گمراه شده‌اند، و آنان (ضالّين) اند، و اى بسا كه آيه مورد بحث به اين سه طائفه اشاره كند، (الذين انعمت عليهم) طائفه اول، و (مغضوب عليهم) طائفه دوم، و (ضالين) طائفه سوم باشند.

و پر واضح است كه صراط مستقيم آن دو طريق ديگر، يعنى طريق (مغضوب عليهم)، و طريق (ضالّين) نيست، پس قهرآ همان طائفه اول، يعنى مؤمنين خواهد بود كه از آيات خدا استكبار نمى‌ورزند.

انحراف ظلم از صراط مستقيم

خداى تعالى در سوره انعام چنين مى‌فرمايد :

«الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» (انعام/82)

«كسانى كه ايمان آوردند و ايمان خود را با ظلم نيالودند، در امن هستند و هدايت يافته‌اند».

ظلم بر دو قسم است: ظلم به نفس و ظلم به غير. اگر كسى ايمان بياورد اما مرتكب گناه شود و خويش را به ظلم و ستم آلوده سازد، نمى‌تواند بطور كامل در امن قرار گيرد و هدايت يابد به تعبير ديگر در صراط مستقيم قرار ندارد چرا كه صراط مستقيم محل ثبات و امنيّت است.

ظلم مصاديق مختلفى دارد كه از مهمترين آنها، شرک است؛

«يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللهِ إنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ». (لقمان/13)

«اى فرزندم هرگز به خداوند شرک مورز كه شرک ستمى بزرگ است».

كسانى كه در صراط مستقيم قرار دارند از هر معصيتى مبرّايند و گناه براى آنها محال يا شبه محال است.

خداوند در آيه 69 سوره نساء فرمود :

«وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ».

منظور از اطاعت خدا و رسول، اطاعت هميشگى و دائمى، و از سر شوق و رغبت است؛ يعنى آنچه را كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله درباره اعتقادات و احكام گفتند بايد تا آخر عمر و بدون هيچ وقفه و خللى نصب العين خود قرار دهد و عمل كند در اين صورت است كه مؤمن و متّقى قلمداد مى‌شود و ايمانش را با ظلم آلوده نمى‌سازد اما هنوز مانده كه به درجه اعلى عليين وارد گردد، در عين حال با رفيقانى عالى رتبه قرين مى‌گردد، رفيقانى از صنف انبيا، صديقين، شهدا و صالحين.

چنين كسى در راه سلوک الى الله است و بر ترک محرّمات مراقبت شديد دارد اما هنوز به جرگه ى صدّيقين وارد نشده؛ على گونه نگشته است. هنوز شاهد (گواه بر اعمال بندگان) نيست و صالح شمرده نمى‌شود ـصالح در اينجا غير از عمل صالح است ـ به تعبير الميزان: اين مومنين با كسانى محشور و رفيقند كه خدا بر آنان انعام كرده، (يعنى اصحاب صراط مستقيم)، و نفرموده: از ايشانند، و نيز فرموده: با آنان رفيقند، و نفرموده يكى از ايشانند، پس معلوم مى‌شود اصحاب صراط مستقيم، يعنى (الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) مقامى عالى‌تر از مؤمنين دارند.

نظير آيه (69 ـ سوره نساء)، در اينكه مومنين را در زمره اصحاب صراط مستقيم ندانسته، بلكه پائين‌تر از ايشان مى‌شمارد، آيه :

«وَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ». (حديد/19)

مى‌باشد، چون در اين آيه مؤمنين را ملحق به صديقين و شهداء كرده، و با اينكه جزو آنان نيستند، بعنوان پاداش، اجر و نور آنان را بايشان داده، و فرموده: «و كسانى كه به خدا و رسولان وى ايمان آورده‌اند، در حقيقت آنها هم نزد پروردگارشان صديق و شهيد محسوب مى‌شوند، و نور و اجر ايشان را دارند».

پس معلوم مى‌شود اصحاب صراط مستقيم، قدر و منزلت و درجه بلندترى از درجه مؤمنين خالص دارند، حتى مؤمنينى كه دلها و اعمالشان از ضلالت و شرك و ظلم به كلى خالص است.

پس تدبر و دقت در اين آيات براى آدمى يقين مى‌آورد: به اينكه مؤمنين با اينكه چنين فضائلى را دارا هستند، مع ذلك در فضيلت كامل نيستند، و هنوز ظرفيت آن را دارند كه خود را به (الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ برسانند)، و با پر كردن بقيه ظرفيت خود، همنشين با آنان شوند، و به درجه آنان برسند، و بعيد نيست كه اين بقيه، نوعى علم و ايمان خاصى به خدا باشد، چون در آيه :

يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ». (مجادله/11)

«خداوند كسانى را كه ايمان آورده‌اند بلند مى‌كند، و كسانى را كه علم داده شده‌اند، به درجاتى بالا مى‌برد».

دارندگان علم را از مؤمنين بالاتر دانسته، معلوم مى‌شود: برترى (الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) از مومنين، به داشتن همان علمى است كه خدا به آنان داده، نه علمى كه خود از مسير عادى كسب كنند، پس اصحاب صراط مستقيم كه (أنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) بخاطر داشتن نعمتى كه خدا به ايشان داده، (يعنى نعمت علمى مخصوص)، قدر و منزلت بالاترى دارند، و حتى از دارندگان نعمت ايمان كامل نيز بالاتراند، اين هم يك صفت و امتياز در اصحاب صراط مستقيم.

محبّت امام حسين علیه السلام سبب تعالى انسان

همه ما سعى داريم كه از بركت امام حسين در راه سلوک الى الله قرار گيريم؛ يعنى خود را تهذيب مى‌كنيم تا از گناهان ظاهر و باطن پاک شويم. راحله‌ى ما در اين راه محبّت امام حسين علیه السلام و اهل بيت پاک پيامبر صلی الله علیه و آله است و بى‌شک اين محبّت در وجود يک يک ما قرار دارد و با فطرتمان عجين شده است.

حسين علیه السلام يعنى توحيد پروردگار سعى ما اين است كه خود را به توحيد خداى تعالى وارد گردانيم ـ فعلا به عنوان علم توحيد ـ شرط لازم اين كار پاک شدن از گناهان است تا زمينه‌ى لازم فراهم گردد چرا كه اگر اين علم بر قلب آلوده وارد شود، مانند گلابى است كه بر كثافت ريخته مى‌شود و بوى بد از آن ساطع مى‌گردد. علم فقه و اصول هم اينچنين است. اگر بدون تهذيب باشد موجب سربرآوردن منيّت و تكبّر مى‌شود. به همين جهت فقيه را بر دو قسم عادل و فاسق تقسيم مى‌كنند يا عالم را عالم دنيايى و عالم آخرتى مى‌شمارند.

بنابراين مقدّمه لازم علم توحيد، پاک شدن از گناهان و صفات ناپسند است و سرآمد همه صفات خبيثه، منيّت است كه صفات ناپسند بسيارى را در پى دارد از جمله كبر، حسد، كينه، سوء ظن، ريا و...

مجالس حسين بن على علیهما السلام بهترين فرصت براى پاک شدن از صفات رذيله و خلقيات ناپسند است همچنين زيارت قبر مقدس حضرت و خواندن زيارت و ياد كردن فضائل آن حضرت. بدين ترتيب زمينه ورود علم توحيد درون انسان فراهم مى‌شود و شخص، سالک الى الله مى‌گردد؛ يعنى در راه قرار مى‌گيرد لكن رسيدن به مقصد نياز به كار زياد و همّت عالى دارد با اين حال ما با حسين علیه السلام خواهيم بود و ايشان نيز با ما هستند. در هر درجه از بهشت كه قرار گيريم در كنار ايشان و ديگر امامان معصوم خواهيم بود؛

قال رسول الله صلی الله علیه و آله :

«و أنَّ شيعَتَکَ عَلى مَنابِرَ مِنْ نُورٍ مُبْيَضَّةٌ وُجوهُهُم حَولي أشْفَعُ لَهُمْ و يَكونوا غَدآ في الجَنَّةِ جيراني». (امالى صدوق، ص96)

پيامبر صلی الله علیه و آله خطاب به مولا على علیه السلام فرمود :

«شيعيان تو بر منابرى از از نور با چهره‌هايى سپيد در كنار من قرار خواهند گرفت و من از آنان شفاعت خواهم كرد و در بهشت همسايه‌ام خواهند بود».

 

شب پنجم

 

يادآورى

قبلا به كرّات گفته شد كه مشيّت خداى تعالى بر اين قرار گرفت كه خلقى را بيافريند كه هم جنبه ملكى داشته باشد و هم جنبه حيوانيت. او فعّال لما يشاء است و در آنچه مى‌كند بازخواست نمى‌شود؛ «لا يُسئَلُ عَمّا يَفعَل». اما در تعليل خلقت خداى تعالى بايدگفت: او «فيّاض» است و فيضش انتهايى ندارد. بعضى حكما قائلند همواره فيض خداى تعالى جوشش داشته و رحمت او ظاهر بوده لكن ظهور آن ابعاد مختلفى داشته است.

قابليت صعود و نزول انسان

انسان با اين دو جنبه‌ى ملكى و حيوانى، هم مى‌تواند به عالم بالا صعود كند و مقامات عالى معنوى را بدست آورد و صاحب اسما و صفات پروردگار گردد و هم مى‌تواند به شدّت سقوط كند و در عالم سفل، پايين و پايين‌تر رود.

هر كس تا هر اندازه كه قدرت دارد، مى‌تواند به درجات عاليه صعود كند و نيز مى‌تواند تا هر اندازه كه بخواهد به دركات نازله سقوط نمايد. درجات هر طايفه نيز بسيار متفاوت است يعنى فرح و توسعه و قدرت و علم در هر درجه معنوى قابل مقايسه با درجه بعدى نيست همچنان كه عذاب و فشار هر طبقه‌ى نازله نيز قابل مقايسه با طبقه‌ى پايين‌تر نيست. مثلا وقتى به كسى باغى نشان مى‌دهند چنان به وجد مى‌آيد كه گمان نمى‌كند از اين بهتر هم باشد اما وقتى باغ بهترى نشانش مى‌دهند باغ اوّل در نظرش بى‌ارزش مى‌شود و بهتر از آن را قابل تصور نمى‌داند و وقتى باغ سوّمى مى‌بيند دو باغ اوّل را فراموش مى‌كند و آن را نهايت لذّت مى‌پندارد و به همين نحو تا آخر همه اين درجات و دركات، ظهور اعمال خود انسان است و صورت خلقيات و ملكاتى است كه در دنيا داشته.

البته در بحث درجات معنوى و ظهورات آنها، پاى فضل و عنايت پروردگار در ميان است كه نور بهجت ناشى از اين فضل قابل مقايسه با اعمال خود انسان نيست. اين عنايات ناشى از نور خداى تعالى است كه اگر به كسى افاضه شود ـ همچنانكه بر اولياى خدا افاضه مى‌شود ـ به هيچ وجه قابل مقايسه با نور هزاران ركعت نماز يا ميليونها روز روزه يا ميلياردها ذكر نيست. بنابراين خداى تعالى بشر را با ويژگيهاى خاصّى آفريد، به نحوى كه قابليت تحمل نور پروردگار را دارد و مى‌تواند به درجاتى كه ملائكه راه در آن ندارند صعود كند و از سوى ديگر مى‌تواند به دركاتى از جحيم كه شياطين تاب آن را ندارند سقوط نمايد.

اختيار انسان

در ميان دو راه صعود و نزول، اين انسان است كه تعيين مى‌كند در كدام راه گام بردارد؛ بعضى با اختيار خود معاويه و يزيد مى‌شوند و بعضى ديگر، باز هم با اختيار خود، سلمان و ابوذر و مقداد مى‌گردند. دكر اين نكته در اينجا مهم است كه علم خداوند از روز ازل كامل بود؛ يعنى پروردگار با علم خود مى‌دانست كه چه كسى با اختيار خود چه راهى را انتخاب مى‌كند. هيچكس مجبور به خوب بودن يا بد بودن نيست اما در نهايت يک راه را انتخاب مى‌كند و خداوند از ابتدا مى‌داند كه هر كس كدام راه را انتخاب مى‌كند. بنابراين علم خدا، اجبار آور نيست. حتى معصومين نيز در راه عصمت خود مجبور نيستند و مى‌توانند مرتكب معصيت شوند به همين خاطر بود كه ايشان نيز از هوا و نفس بيمناک بودند و به همين دليل است كه قرآن كريم در آيات متعددى پيامبر اسلام را از پيروى شيطان و كفّار بر حذر مى‌دارد بنابراين خداوند از ابتدا مى‌دانست كه امام حسين علیه السلام با اختيار خود پاى در ميدان كربلا مى‌گذارد و براى احياى دين پيامبر صلی الله علیه و آله جان خويش را فدا مى‌كند. همچنين يزيد نيز مجبور به جهنّمى بودن نبود. او هم مانند همه افراد بشر خوب خلق شد و مى‌توانست به راه سعادت رود اما با اختيار خود راه شقاوت را برگزيد و خداوند از ابتدا به اين انتخاب او واقف بود.

رابطهى عبادت با علم

امام صادق علیه السلام فرمود :

«مردم خداى تعالى را از سه رو مى‌پرستند: گروهى او را بخاطر رغبتى كه به ثوابش دارند عبادت مى‌كنند، عبادت آنها عبادت حريصان است و منشأ آن طمع است. گروهى ديگر او را از ترس آتش عبادت مى‌كنند، عبادت آنها عبادت بردگان و منشأش زبونى و ترس است لكن من خدا را از اين جهت كه دوستش مى‌دارم عبادت مى‌كنم، اين عبادت بزرگواران است كه خدا درباره‌شان فرمود :

«وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ». (نمل/89)

«و ايشان در امروز (قيامت) از فزع ايمنند».

و نيز فرمود :

« قُلْ إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللهُ». (آل عمران/31)

«بگو اگر خدا را دوست مى‌داريد پس از من پيروى كنيد تا خدا هم دوستتان بدارد».

پس هر كس خداى عزّ و جل را دوست بدارد خدا هم او را دوست مى‌دارد و هر كس خدا دوستش بدارد از امان يافتگان خواهد بود». (خصال، ج1، ص188)

اميرالمؤمنين علیه السلام در نهج البلاغه مى‌فرمايد :

«مردمى خدا را بدان جهت عبادت مى‌كنند كه به ثوابش رغبت دارند، عبادت آنان عبادت تجارت پيشگان است و خود نوعى تجارت است. قومى ديگر خدا را از ترس، بندگى مى‌كنند، عبادت آنها عبادت بردگان است. قوم ديگرى خدا را از در شكر عبادت مى‌كنند، عبادت آنها عبادت آزادگان است». (نهج البلاغه فيض الاسلام، ص1192)

البته عبادت خدا از سر ترس يا به طمع بهشت، منافاتى با مقام ايمان ندارد و بلكه تجارتى پرفايده است و ملامتى بر عبادت كننده بار نخواهد شد. اما عبادت كسانى كه خدا را از سر محبّت يا شكر مى‌پرستند، قابل مقايسه با پرستش دو گروه اوّل نيست.

در نوع سوّم عبادت، به همراه بندگى پروردگار، علم و فهم انسان نيز زياد مى‌شود. علم و فهمى كه با درس خواندن حاصل نمى‌شود و اصولا اين نوع علم غير از علوم اكتسابى است. در اثر اين علم، نورى به انسان عنايت مى‌شود كه با نور عبادت فرق دارد؛

«لَيْسَ العِلْمُ بِكِثْرَةِ التَعَلُّمِ انَّما هُوَ نورٌ يَقْذِفُهُ اللهُ في قَلْبِ مَنْ يُريدُ أنْ يَهدِيَه». (بحار، ج67، ص140)

«زيادى علم به زيادى آموختن نيست اين علم، نورى است كه خداوند آن را در قلب هر كس كه اراده هدايتش را داشته باشد وارد مى‌سازد».

اين علم، كه علم توحيد است، مرتبه‌اى فوق ايمان است و نورى بالاتر از نور ايمان دارد و همه انبيا و ائمه طالب فزونى آن بودند؛

«وَ قُلْ رَبِّ زِدْني عِلْمآ». (طه/114)

«بگو خدايا علم مرا زياد كن».

اين علم در اثر عنايت خداوند و به شرط رها نكردن آن و پا نگذاشتن بر معلوم، زياد مى‌شود؛ يعنى وقتى كه انسان فهميد خداوند رازق و مدبّر و همه كاره او است و مطابق اين فهم عمل كرد، بر علمش افزوده مى‌شود. منظور از عمل كردن مطابق فهم، اين است كه ديگر غصّه روزى خود را نمى‌خورد و دستش را در مقابل غير خدا دراز نمى‌كند، حتى اگر به نهايت بيچارگى رسيد، در مقابل ظلم دست دراز نمى‌كند.

اگر بگويند حكومت تمام عالم را بگير و علم خود را رها كن، نمى‌پذيرد! حضرت آيت الله نجابترحمه الله مى‌فرمود: آيت الله شيخ عباس قوچانىرحمه الله وصىّ حضرت آيت الله قاضىرحمه الله به شيراز آمد و به اتفاق هم بيرون شهر مى‌رفتيم. در راه به من گفت: خداى تعالى عنايتى به من فرموده كه اگر تمام آنچه آيت الله خويىرحمه الله در ظاهر و باطن دارد به من بدهند و بگويند از آنچه دارى دست بردار، حاضر نيستم. از اين بالاتر اگر آنچه را كه خداوند در ظاهر و باطن به امام خمينىرحمه الله داده به من بدهند و بگويند از آنچه دارى دست بردار، قبول نمى‌كنم!.

اين سعه وجودى انسان است كه مى‌تواند به چيزهايى برسد كه از تمام ملک عالم برتر است اما اينجا درجه نهايى و كمال و محل ماندن نيست. اين مرحله‌ى علم اليقين است و هنوز مراحل عين اليقين و حق اليقين باقى مانده.

كسانى كه به آنها نعمت عطا شده

انسان مى‌تواند به درجه‌اى نائل شود كه صاحب تمام اسما و صفات خداى تعالى گردد، آن هم به نحو نامحدود ـ البته نامحدود نسبت به مخلوقات نه نسبت به خدا ـ؛ يعنى علم، قدرت، حيات، كرم و ديگر صفات حسناى پروردگار را بى‌انتها خواهد يافت. البته رسيدن به اين مقام مخصوص پيامبر و دوازده امام است و اين همان مقامى است كه خداوند در آيه 69 سوره نساء به عنوان «أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ» ياد كرده؛ يعنى نبيّين، صدّيقين، شهدا و صالحين.

نبى، به پيامبر خاتم صلی الله علیه و آله ختم گرديد و ديگر كسى به عنوان نبى نخواهد آمد. امام معصوم نيز محدود به دوازده نفر است و هيچ كس نمى‌تواند حائز اين عنوان گردد. بنابر اين آيه، ظهور اين معصومين، صدّيق، شهيد و صالح است البته ايشان همگى صادق و شاهد و صالح هستند و همه اسما و صفات خداوند را دارند اما هر يک از ايشان ظاهر كننده يک يا چند اسم از اسماى خداوند هستند. به عنوان مثال امام حسين علیه السلام را «رحمة الله الواسعة» مى‌نامند يعنى ايشان ظهور رحمت واسعه‌ى خداوند هستند و ظهور رحمتشان همه عالم را فرا گرفته، هم براى مؤمنين و هم براى كفّار و حتى براى غير انسانها يا امام رضا علیه السلام را به عنوان «عالم» مى‌نامند.

در اين آيه سه ظهور ذكر شده: اول، صدّيق؛ يعنى كسى كه ظاهر و باطنش مساوى و عمل و گفتارش يكى است. دوم، شهيد؛ يعنى كسى كه گواه مردم است. به كسى هم كه در راه خدا جانش را فدا مى‌كند شهيد مى‌گويند.

سوم، صالح؛ يعنى كسى كه آنقدر عمل صالح انجام داده كه خود صالح گشته است.

منظور از نعمت در آيه شريفه «وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ» اوّلا علم اليقين است، بعد عين اليقين و بعد از آن حقّ اليقين.

علم اليقين همان علمى است كه توضيح داده شد. عين اليقين يعنى ديدن آنچه بدان علم يافته بود يا بگو ديدن نور وجود خداى تعالى با همه موجودات. اين نور، نور خداست كه در اثر مخالفت با هواى نفس ظاهر گرديد. منظور از مخالفت نفس، درجه‌ى بالاى آن است كه نفس تسليم شود و دست از چموشى بردارد، نه نفسى كه مانند مؤمنين مادّى هر لحظه به شكلى است و صورتى مى‌گيرد. مقدّمه‌ى رسيدن به عين اليقين، تسليم شدن نفس در مقابل روح و شكل آدمى گرفتن آن است؛ يعنى ديگر به شكل شير و پلنگ و خرس و موش و مار در نمى‌آيد البته خطر هنوز انسان را رها نمى‌كند و بلكه در هيچ مقامى آدمى ايمن از خطر نمى‌گردد حتى پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله و اميرالمؤمنين علیه السلام نيز متناسب با مقام و مرتبه‌ى خويش در خطر بودند و از خداوند حفظ خويش را مى‌خواستند.

در مرتبه‌ى حقّ اليقين، انسان صاحب همه اسما و صفات خداوند مى‌گردد و به مقام فناى مطلق دست مى‌يابد. نهايت اين درجه مخصوص پيامبر صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار : است؛ يعنى كسانى كه «أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ».

مؤمنين ديگر كه در اطاعت حضرات معصومين هستند، هر كدام ذرّه‌اى از اسم و صفت ايشان را كسب مى‌كنند، هر كس به يک نحو و يک اسم. به حساب خصوصيتى كه درون خود دارد؛ يكى صاحب صفت علم مى‌شود ـ هم علم ظاهرى و هم اندكى از علم توحيد ـ يكى صاحب صفت كرم مى‌شود يكى محبّت يكى عشق و... و خداوند هر كس را در همين صفات پيش مى‌برد و نور او را زياد مى‌كند.

گاه به مقتضاى طلب و كوشش خود شخص و عنايت خداى تعالى اين اسما و صفات بيشتر و بيشتر مى‌شود تا آنكه به تدريج انسان، صالح مى‌گردد و حتى به مقام حقّ اليقين دست مى‌يابد اما با وجود رسيدن به اين مقام و وارد شدن در جرگه‌ى اولياء الله باز هم سعه‌ى وجودى اين شخص با سعه‌ى وجودى امام معصوم قابل مقايسه نيست و همچنان خود را خاک پاى امام معصوم مى‌داند؛ مانند حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و امام حسين علیه السلام. حضرت اباالفضل علیه السلام تمامى مقامات را طى كرد اما در مقابل امام حسين علیه السلام دست بر سينه مى‌گذاشت و خود را غلام امام مى‌دانست.

نور خدا

آنچه در رهگذر اين مقامات به انسان عطا مى‌شود نورى است كه با نورانيت اعمال تفاوت دارد. اين نور، نور خداست و به هيچ وجه قابل مقايسه با نور اعمال نيست.

در روايات مختلف ثوابهاى فراوانى براى گريه‌ى بر امام حسين علیه السلام ذكر شده بعضى اين كار را معادل حج و بعضى چندين حج ذكر كرده‌اند. اين نور عمل انسان است و ثواب عمل او است.

نور اعمال گاه از شدّت زيادى از خورشيد يا چند خورشيد بيشتر مى‌شود اما نور خداى تعالى نورى است كه خورشيد در مقابلش همچون كرم شب تاب است اين نور خدا را حسين علیه السلام دارد.

چرايى نور خدا براى حسين علیه السلام

اراده پروردگار بر اين است كه امام حسين علیه السلام رحمة الله الواسعه باشد و نام مبارک او تا قيامت پرآوازه خواهد ماند، اگر در گوشه‌اى از عالم از رونق بيفتد، در جاى ديگر رونق خواهد مى‌يابد.

علّت اين امر اين است كه حسين با آنكه فرزند پيامبر و ولى اعظم پروردگار و صاحب همه اسما و صفات پروردگار بود و تمام عالم تحت احاطه او قرار داشت، حاضر شد براى حفظ دين خدا كه بوسيله يزيد و اتباعش تهديد مى‌شد، خود را آنچنان پايين بياورد و به اتّفاقاتى در صحراى كربلا مشاهده شد، تن دهد لذا هدف او تنها و تنها اصلاح دين پيامبر صلی الله علیه و آله و نشان دادن راه صحيح از بيراهه يزيديان بود لذا در وصيّت نامه خويش چنين نگاشت :

«أنَّ الحُسَينَ يَشْهَدُ أن لا الهَ الّا الله وَحْدَهُ لا شَريکَ لَه و أنَّ مُحَمَّدآ عَبْدُهُ و رَسولُه... و أنّي لَمْ أخْرُجْ بَشَرآ و لا بَطَرآ و لا مُفْسِدآ و لا ظالِمآ و انَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاصلاحِ في أُمَّةِ جَدّي أُريدُ أنْ آمُرَ بِالمَعروفِ و أنهى عَنِ المُنْكَرِ و أسيرُ سيرَةَ جدّي و أبي عَلىِّ ابنِ أبي طالِب».

«حسين شهادت مى‌دهد خدا يكى است و شريكى ندارد. حضرت محمّد عبد و رسول خداست... من براى سركشى و سرمستى و فساد و ظلم قيام نكردم بلكه براى اصلاح در امّت جدّم به پا خاستم اكنون مى‌خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به روش جدّم و پدرم على بن ابى طالب راه بروم».

سرّ عزّتى كه خداوند به حسين بن على علیهما السلام در دنيا و آخرت ارزانى داشت همين بود. از اولين و آخرين، هر كس به دامان حسين علیه السلام چنگ زند نااميد نمى‌شود چه دنيا را بخواهد و چه آخرت را به شرط آنكه دامان او را رها نكند.

تفاوت بينشها

نبايد گمان كرد كه حسين علیه السلام شخصى عادى بود كه مورد ستم قرار گرفت او ولىّ اعظم خدا و صاحب اسما و صفات او بود، كسى بود كه از اولين و آخرين محتاج اويند. كسى كه با اين فهم براى حسين علیه السلام گريه مى‌كند و با اين معرفت دل شكسته مى‌شود، قابل مقايسه با كسى كه امام را مقتولى بى‌گناه و مظلوم مى‌داند، نيست. البته هر دو نفر نزد خدا مأجورند اما اجر هر دو يكى نيست. گريه‌ى امام صادق علیه السلام و امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) با گريه‌ى دوستان عادى ايشان برابر نيست.

 

شب ششم

 

قُلْ إنَّني هَداني رَبّي إلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ دينآ قِيَمآ مِلَّةَ إبْراهيمَ حَنيفآ وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ(161)

بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده، به سوى دينى استوار، آيين پاک ابراهيم كه ميل به باطل ندارد و او هرگز از مشركان نبود.

ابرهيم خليل الله

حضرت ابراهيم پيامبر بزرگ پروردگار است كه بعد از پيامبر اسلام و ائمه اطهار علیهم السلام عالى‌ترين درجه تقرّب را نزد پروردگار دارد. او از كسانى است كه مصداق «أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ» گشته. خداى تعالى در اين آيه و بعضى آيات ديگر، پيامبر اكرم را رهرو راه ابراهيم معرّفى فرموده است.

امتحانات ابراهيم

شكستن بتها

جناب ابراهيم به عنوان پرچمدار توحيد، امتحانات متعدّد و دشوارى را پشت سر گذاشت و در همه‌ى آنها سرافراز بيرون آمد. در جوانى هنگامى كه سجده‌ى آدميان براى بتها را ديد تصميم گرفت آنها را متوجّه اشتباهشان كند لذا در روزى كه شهر از ساكنانش خالى شد، به بتكده رفت و همه بتها را شكست و تبر را بر دوش بت بزرگ گذاشت.

ممكن است بعضى به ظاهر روشنفكر، شبهه اندازند كه اين عمل ابراهيم توهين به مقدّسات مردم بود و صحيح نبود. اما در حقيقت جناب ابراهيم دلسوز مردم زمان خويش بود و قصدى جز يارى كردن آنها و بيرون آوردنشان از منجلاب جهل و نافهمى نداشت. او از سر محبّت و خيرخواهى و علاقه به نجات آنها از ظلم و جهل دست به اين كار زد.

چون در مقام محاجّه با مردم بر آمد به آنها گفت: شايد اين كار را بت بزرگ انجام داده پس از خود آنها بپرسيد، اگر سخن مى‌گويند. اما آنها پاسخى نداشتند جز آنكه سر به زير انداخته گفتند: تو خود مى‌دانى كه اينها سخن نمى‌گويند. به هر حال ابراهيم به زيبايى حقيقت حال بتها را به مردم نشان داد و آنها به روشنى به اشتباه خويش پى بردند لكن دست ستم استثمار و استعمار نمروديان سنگين‌تر از آن بود كه مردم بتوانند خود را از اين نافهمى آشكار نجات دهند فلذا بجاى اطاعت از نداى حق فطرت، به محاكمه‌ى آن پرداختند و ابراهيم محكوم به سوختن درآتش قهر خدايان شد!

دريايى از آتش برافروختند و پيامبر خدا را با منجنيق به ميان آن پرتاب كردند. جناب ابراهيم آماده‌ى سوختن شد و باكى نداشت از اينكه در راه بيدارى انسانها جان خود را فدا كند و اين تسليم شدن در مقابل مشيّت پروردگار، خود امتحانى ديگر براى او بود.

دل كندن از اسماعيل و هاجر

چون به فلسطين هجرت كرد و در سنين كهولت از هاجر صاحب پسرى به نام اسماعيل شد، از جانب پروردگار فرمان يافت كه اين فرزند نورسيده و مادرش را به سرزمين خشک و بى آب و علفى ببرد و در ميان كوهها و درّه‌هاى سوزان، يكّه و تنها رها كند و ابراهيم به عشق پروردگار، از محبّت فرزند و همسر چشم پوشيد و همان جا كه خداوند فرمان داده بود آنها را بى هيچ توشه و تضمينى رها كرد و بازگشت در حالى كه گريه و ناله‌ى آنها را مى‌ديد. اين شرط سر سپردن به محبوب و تسليم فرمان او بودن است.

ذبح فرزند

سالها گذشت و به لطف پروردگار هاجر و اسماعيل نجات يافتند و محل زندگيشان محلّ توجّه مردم قرار گرفت و ابراهيم گهگاه به عزيزان خود سر مى‌زد تا آنكه در دوران نوجوانى اسماعيل، باز مأموريتى ديگر يافت. در عالم رؤيا ديد كه بايد اسماعيل را در راه خدا ذبح كند. اسماعيل فرزندى دلبند بود كه آثار حسن در ظاهر و باطنش موج مى‌زد و نور توحيد در جبين چون ماهش تلألو داشت اما ابراهيم جز رضاى محبوب چيزى نمى‌خواست و جز اطاعت امر او، كارى نمى‌كرد و اسماعيل رهرو راه پدر بود و در مسير امتثال امر پروردگار صبر پيشه كرد و خود را به تيغ مشيّت الهى سپرد خداى تعالى در مقابل چنين اظهار محبّت جناب ابراهيم و گذشتن او از هر آنچه داشت و دوست مى‌داشت، در راه تكليف، او را پرچمدار توحيد خويش ساخت و به اشرف مخلوقات، محمّد بن عبدالله صلی الله علیه و آله فرمود كه خود را تسليم همان دينى بداند كه ابراهيم بر آن بود.

خليل خدا چون كارد بر گلوى فرزند گذاشت، آن را بى اثر ديد، هر چه تلاش كرد، كارد نبرّيد، چون با غضب آن را بر زمين زد، كارد به سخن آمد كه «الخَليلُ يَأمُرُني و الجَليلُ يَنْهاني» (خليل خدا فرمان مى‌دهد و خداى جليل نهى مى‌كند).

جناب ابراهيم رو به درگاه پروردگار نموده از عدم توفيق ذبح فرزند اظهار نگرانى كرد. جبرئيل نازل شد و روضه حضرت سيد الشهداء علیه السلام و على اكبر علیه السلام را براى او خواند و گريه ابراهيم به حسين بن على علیهما السلام و على بن حسين علیهما السلام، ثواب ذبح فرزند را به او ارزانى كرد.

ابتلائات اجتماعى دوران امام حسين علیه السلام

در دوران امام حسين علیه السلام دين خدا كه رسول مكرم اسلام بيست و سه سال جانفرساترين زحمات را براى استقرار آن كشيد، تبديل به ملعبه‌ى دست يزيد و آل ابى سفيان گشت و به تدريج مى‌رفت كه كلمه «لا اله الا الله» از رونق بيفتد و مردم جملگى برده و بنده‌ى حاكمان اموى خويش گردند ـهمچنان كه پس از جنايت خونين يزيد در مدينه، مردم مجبور شدند اقرار به بردگى خود براى يزيد و عمّال فاسد او نمايندـ.

وقتى حاكميت جامعه در دست كسانى قرار گيرد كه از درون بويى از توحيد نبرده‌اند و با «لا اله الا الله» بيگانه‌اند. مردم نيز از توحيد تهى مى‌شوند و از پروردگار يكتا كناره مى‌گيرند چرا كه مأموم هر چه كند نمى‌تواند از امام خود پيش افتد.

در چنين فضايى بود كه امام حسين علیه السلام خود را آماده كرد براى آگاه سازى مردم و تن دادن به هزينه‌ها و لوازم آن. لكن اين كار چيزى بالاتر از عمل به تكليف بود و در دايره‌ى عشق پروردگار وارد مى‌شد.

ظهور عشق حسينى

هنر جاويد حسين بن على علیهما السلام اين بود كه در ميان تمام انبيا و اوليا، بالاترين درجه‌ى عشق به پروردگار را به منصه‌ى ظهور رساند. عشقى كه ابراهيم ظاهر نكرد و حتى رسول خدا با آنكه بيشتر از هر پيامبر ديگرى در راه دين خدا آزار ديد، ظاهر نساخت، نه آنكه عشق حسين علیه السلام از عشق پيامبر صلی الله علیه و آله بيشتر باشد، بلكه ظهور عشق ايشان بيشتر از ظهور عشق جدّشان بود. آن همه مصيبت كه در يک نيمروز بر حسينعلیه السلام وارد شد و آن همه اظهار رضايت و تسليم از جانب ايشان و بالاتر از اين، شادابى و افروختگى هر چه افزونتر امام تا لحظه شهادت، حكايت همان ظهور عشقى است كه براى هيچ يک از ائمه علیهم السلام، حتى مولا على علیه السلام و امام مجتبى علیه السلام نيز ظاهر نگشت.

مسلمآ كسى با چنين ظهور عشقى، چنان مورد محبّت خداى تعالى قرار مى‌گيرد كه خداوند قصّه او را براى تمام پيامبران مقرّبش بازگو مى‌نمايد و گريه‌ى آنها براى او را سبب تقرّبشان قرار مى‌دهد اشک ريختن انبياى الهى براى حسين بن على علیهما السلام ظاهر كننده‌ى عشق خداى تعالى بر آنان بود.

شركت در مجالس امام حسين علیه السلام و گريه و اشک و اظهار محبّت به حضرت موجب توسعه‌ى عشق ما به خداى تعالى مى‌شود.

حسين علیه السلام يعنى توحيد؛ يعنى نمودار لا اله الا الله، نمودار محمّد رسول الله و نمودار همه امامان معصوم.

بايد توجه داشته باشيم كه عزادارى و مرثيه سرايى براى حسين بن على علیهما السلام در حقيقت اظهار محبّت به ساحت كسى است كه همه انبيا و اوليا و بلكه همه موجودات عالم در مقابلش تعظيم مى‌كنند؛ كسى كه خداوند معشوق او است پس بايد شأن او را در همه حال حفظ كنيم و بر آنچه مى‌گوييم مراقب باشيم.

امام صادق علیه السلام فرمود :

«روزى رسول خدا در منزل حضرت فاطمه علیها السلام تشريف داشتند در حالى كه حضرت امام حسين صلی الله علیه و آله در دامن آن جناب بود. رسول خدا گريستند و به سجده افتادند سپس فرمودند: اى فاطمه! در اين ساعت و در همين مكان خداوند علىّ اعلى بهترين صورت و زيباترين شكل خود را به من نشان داد و گفت: اى محمّد صلی الله علیه و آله آيا حسين علیه السلام را دوست دارى؟ گفتم: بلى نور ديده و گل خوشبو و ميوه دل و پرده ما بين ديدگان من است. خداوند در حالى كه دست بر سر حسين علیه السلام نهاده بود به من فرمود: اى محمّد صلی الله علیه و آله بركت حاصل شود از مولودى كه بر او بركات و رحمت و رضوان من باشد و لعنت و غضب و عذاب و ذلّت و عقوبت من بر كسى كه او را كشته و نصب عداوتش نموده و با او دشمنى كرده و با وى به حرب برخاسته است. بى‌شك او سرور شهدا، از اولين و آخرين در دنيا و آخرت است و آقاى جوانان اهل بهشت است و پدرش از او برتر است پس سلام من را به او برسان و بشارتش ده كه او علامت هدايت و نشانه‌ى دوستان من و نگهبان و شاهد بر خلق من و خزينه‌دار علم من، و حجّت من بر اهل آسمانها و زمين و جن و انس است». (كامل الزيارات، ص70)

هيچ شكى نداشته باشيد كه اگر در صحنه كربلا بوديد و از امام حسين علیه السلام مى‌خواستيد جزو يارانشان باشيد، اين توفيق را مى‌يافتيد. به جاى ترسيدن از لغزش در راه حسينى چنين بگوييد كه اگر بوديم از او طلب استقامت مى‌كرديم و هر آنچه داشتيم فداى او مى‌ساختيم، پس با اين اميد بگوييد: «يا لَيْتَني كُنْتُ مَعَكُمْ فَأفوزَ فَوزآ عَظيمآ» كه در اين صورت، به ميزان معرفتى كه داريد اجر شهادت در ركاب او را خواهيد برد.

يقينآ نظر لطف حسين علیه السلام به هر كس افتد، آتش عشق خداوند را در جانش مى‌افكند و هر چه غير خدا در وجودش باشد را مى‌سوزاند.

 

شب هفتم

 

وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْرآ لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرُّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لِلّهِ ميراثُ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ( 180)

«كسانى كه بخل مى‌ورزند و آنچه را كه خدا از فضل خويش به آنان بخشيده انفاق نمى‌كنند گمان نكنند اين كار به نفع آنهاست بلكه براى آنها شر است. به زودى در قيامت آنچه در بخشيدنش بخل ورزيدند همانند طوقى به گردنشان مى‌آويزند. ميراث آسمانها و زمين از آن خداست و خدا به كردار شما آگاه است».

بخل

يكى از صفات ناپسندى كه خداى تعالى در قرآن كريم آن را نكوهش كرده درباره آن هشدار داده است، صفت بخل است. «سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ» كنايه از آن است كه شخص بخيل، به جهت سنگينى گردنش، حركتى به سوى خدا ندارد لذا در روز قيامت راهى به سوى نجات نخواهد داشت لكن اين امر اختصاص به قيامت ندارد و در همين دنيا نيز همين گونه است؛ يعنى دلبستگى به دنيا و محبت شديد مال كه عامل اصلى بخل است، انسان را از حركت به سوى پروردگار و تعالى روح باز مى‌دارد.

در نقطه مقابل، خداى تعالى دورى از بخل را كليد فلاح و رستگاى معرفى مى‌فرمايد :

«وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ». (حشر/9)

«و كسانى كه از بخل خويش بر كنار باشند، رستگارند».

بحث روايى

جناب ملا محمّد نراقى؛ در كتاب شريف جامع السعاده روايات مختلفى درباره بخل نقل فرموده كه در اينجا به بعضى از آنها اشاره مى‌شود.

امام باقر علیه السلام فرمود :

«المُوبِقاتُ ثَلاثٌ شُحٌّ مُطاع و هَوىً مُتَّبَع و إعجابُ المَرء بِنَفْسِه». (بحار، ج70، ص302)

«سه چيز آدمى را نابود مى‌كند: اطاعت از بخل، تبعيت از هواى نفس و خودپسندى انسان به خويش».

رسول خدا فرمود :

«لا يَجْتَمِعُ الشُحُّ و الايمانُ في قَلبِ عَبْدٍ أبَدآ». (بحار، ج70، ص302)

«هرگز ايمان و بخل در دل بنده جمع نمى‌شوند».

«خِصْلَتانِ لاتَجْتَمِعانِ في مُسْلِمٍ البُخْلُ و سُوءُ الخُلْقِ». (بحار، چ70، ص302)

«دو خصلت در مسلمان جمع نمى‌شود: بخل و بدخلقى».

رسول خدا درباره سخاوت مى‌فرمايند :

«انَّ السَخاءَ مِنَ الإيمانِ و الإيمانُ في الجَنَّةِ».

«سخاوت از اميان است و جايگاه ايمان، بهشت است».

«أفْضَلُ الإيمانِ الصَبرُ و السَماحَة». (نهج الفصاحة، ص229)

«بهترين خصال ايمان صبر و سخاوت است».

«خُلقانِ يُحِبُّهُما اللهُ السَخاءَ و حُسْنَ الخُلق». (ارشاد القلوب، ج1، ص137)

«دو صفت است كه خداوند آنها را دوست مى‌دارد: سخاوت و خلق نيكو».

بدترين شكل از بخل، امساک از پرداخت واجبات است؛ يعنى زكات، كه خداوند در قرآن كريم آن را همواره در كنار نماز آورده است. خمس، كه فتواى جميع فقها و منصوص قرآن كريم است و كفّارات و نفقات پس از پرداخت واجبات. اگر انسان تمكّن پرداخت انفاقات مستحب را داشته باشد و نپردازد بسيار محتمل است كه در دام «تكاثر» (ثروت اندوزى) افتد، صفت ناپسند ديگرى كه بسيار مورد مذمّت اولياى دين قرار گرفته است، مخصوصآ آنجا كه اقوام و نزديكان انسان در تنگى باشند و او دست خود را از انفاق باز دارد كه اين نيز شكلى از بخل محسوب مى‌شود. رسول خدا در مسجد الحرام بودند كه متوجّه شدند شخصى دست به ديوار كعبه نهاده و عرض مى‌دارد: پروردگارا گناه مرا ببخش اگر چه گمان ندارم كه مرا ببخشى. رسول خدا نزديک رفته فرمود: گناه تو چيست؟ گفت: گناهى بزرگ دارم و از بيان آن شرمگينم. حضرت فرمود: گناه تو بزرگتر است يا زمين؟ گفت: گناه من. فرمود: گناه تو بزرگتر است يا آسمانها؟ گفت: گناه من. فرمود: گناه تو بزرگتر است يا رحمت پروردگار؟ گفت: رحمت پروردگار. فرمود: گناه خويش را بازگو. گفت: من شخصى مالدارم اما هنگامى كه فقيرى نزد من مى‌آيد و تقاضاى كمک مى‌كند آنقدر ناخشنود مى‌شوم كه رنگ چهره‌ام تغيير مى‌كند و دوست مى‌دارم سر او را از تنش جدا كنم. رسول خدا فرمود: دور شو اى بخيل كه نزديک باشد از آتش عذاب تو من نيز بسوزم!

البته اين سخن پيامبر به نوعى تنبّه و هشدار براى او بود، نه به جهت نااميد ساختنش چرا كه توانست اين صفت را از خود دور سازد.

صفت سخاوت

در مقابل صفت ناپسند بخل، خلق نيكوى كرم يا همان سخاوت قرار دارد كه بسيار مورد رضاى پروردگار است و داشتن آن عطيه‌اى از جانب خداى تعالى براى كسى كه طالب آن است به حساب مى‌آيد. صفت سخاوت مخصوصآ براى كسى كه عزم حركت به سوى خداى تعالى را دارد بسيار دستگير است و به همه جوانها و نوجوانهاى عزيز توصيه مى‌كنيم از همين ابتداى راه خود را به اين صفت پسنديده عادت دهند و حتى مقدار اندكى از مالشان را هم اگر مى‌توانند در راه خدا انفاق نمايند حتى دادن باقيمانده خوراک به حيوانات، نوعى انفاق محسوب مى‌شود و براى كسى كه توانايى مالى محدود دارد بسيار خوب است.

انفاق از بيت المال

تمام آنچه در مذمّت بخل و مدح سخا گفته شد در جاى خود، هر كس بايد نسبت به امانتى كه از بيت المال به دستش مى‌سپارند، امانتدار و درستكار باشد پس سخاوت اين نيست كه انسان امانت مردم يا اموال عمومى را طبق نظر و سليقه خود بذل و بخشش كند كه اين كار تصرّف در مال غير و حرام است.

سخاوت در نزد اولياى دين

پيامبران الهى و ائمه اطهار علیهم السلام جملگى از صفت بخل دور و دستى سخاوتمند داشتند. حتى معاويه كه دشمن‌ترين دشمنان مولا على علیه السلام بود، در روايتى از صفت سخاوت اميرالمؤمنين علیه السلام ياد كرده مى‌گويد: اگر على علیه السلام دو انبار، يكى از طلا و يكى از كاه داشت، ابتدا انبار طلا را ميان فقرا تقسيم مى‌كرد و پس از آن انبار كاه را. (فضائل پنج تن در صحاح ششگانه اهل سنت، ج3، ص190)

در مدت 25 سال خانه نشينى، كار حضرت، حفر چاه و غرس نخل و فروش آنها و تقسيم عوايد آن ميان فقرا بود. گاه پول زيادى از اين طريق به دست حضرت مى‌رسيد اما به يک روز نرسيده همه را به نيازمندان مى‌بخشيدند.

اين در حالى بود كه در زمان خلافت، حتى يک درهم به عقيل، برادر فقير و نابيناى خود نداد، بر عكس خلفاى قبل كه گاه نزديكانشان از رهگذر سخاوتهاى بى حدّ و حصر آنها از جيب بيت المال به مالهاى انبوه و ثروتهاى بادآورده فراوان مى‌رسيدند.

بالاتر از سخاوت

بالاتر و برتر از صفت سخاوت، ايثار است ايثار يعنى بخشيدن آنچه مورد نياز خود انسان است، به غير. همه انبيا و ائمه علیهم السلام صاحب اين صفت بودند و حكايات مختلفى در باب ايثار آنها وارد گرديده.

حكايت ايثار جان مولا على علیه السلام در ليلة المبيت، فضيلتى عظيم براى ايشان است كه خداى تعالى در وصف آن چنين فرمود :

«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَ اللهُ رَءُوفٌ بِالْعِبادِ». (بقره/207)

«بعضى مردم در طلب خشنودى خدا جان خود را مى‌فروشند و خداوند به بندگان مهربان است».

در جنگهاى صدر اسلام همواره اميرالمؤمنين علیه السلام پيشاپيش پيامبر صلی الله علیه و آله بود و جان خود را فداى رسول الله مى‌كرد.

ايثار و سخاوت حسينى

ائمه اطهار علیهم السلام همگى معدن سخا و ايثار بودند اما ظهور اين صفات براى حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام بيش از ديگران بود. هر كس ابراز نياز به حضرت مى‌كرد محال بود كه ايشان روى او را نگيرد و نااميدش سازد گاه بيش از حدّ نياز اشخاص به آنها عطا مى‌كردند و گاه نامه‌هاى تقاضاى مردم را باز نكرده به همراه صله باز مى‌گرداندند و حتى گاهى از پشت در به فقير پول مى‌دادند تا شرمنده‌ى روى حضرت نگردد.

قصّهى آب

وجود مقدّس سيد الشهدا علیه السلام با آنكه معدن كرم و سخاوت بودند، در اوج قله مناعت طبع قرار داشتند و حاضر نبودند روى نياز به كسى جز پروردگار يكتا آورند.

از سوى ديگر يكى از چيزهايى كه متعلّق به همه موجودات است و همگان در آن شريكند و احدى حق ندارد تحت هيچ عنوانى آن را به تصرف خود در آورد و از ديگران منع نمايد، آب است. حتى در جنگها كه مكر جايز است، بستن آب بر دشمن و يا آلوده كردن آن جايز نيست. قصّه ممانعت معاويه از آب در جنگ صفّين از سپاهيان اميرالمؤمنين علیه السلام و حمله به آنها و تصرّف آب توسط سپاهيان مولا و عدم مقابله به مثل حضرت، قصّه‌اى معروف است.

در اولين برخورد سپاهيان امام حسين علیه السلام با لشكر كوفه، به فرماندهى حرّ بن يزيد رياحى، پيش از هر گفتگو و پرس و جويى، حضرت به همراهانشان دستور دادند به لشكريان تشنه آب دهند و آنها حتى به اسبان سپاه دشمن آب نوشاندند تا آنكه همگى سيراب شدند. اين رسم جوانمردى و قاعده‌ى انسانيت و ظهور كرم پروردگار در حضرت سيد الشهدا علیه السلام است.

منع آب حتى از حيوانات و از بدترين خلايق نيز جايز نيست و نمى‌توان هيچ مخلوقى را آنقدر تشنه گذاشت تا هلاک شود. با اين حال عبيد الله ابن زياد لعين در روز هفتم محرم دستور اكيد داد كه آب را بر اهل بيت پيامبر صلی الله علیه و آله منع كنند و در نامه‌اى به عمر سعد نوشت: من آب را بر سگها و خوكها حلال كردم اما بر حسين علیه السلام و يارانش ممنوع كردم.

چنين رذالت و پستى آن هم در برابر كريم‌ترين افراد بشر بسى سخت و گران است.

ياران امام در اين چند روز گاه و بى گاه خود را به شريعه مى‌رساندند و مختصرى آب به خيام حرم مى‌آوردند، اما باز هم تشنگى غالب و آب جيره‌بندى بود. حتى اصحاب چاهى حفر كردند و به آب رسيدند ولى قوم اشقيا چون متوجه شدند آن را تصرف نمودند.

شهيد آيت الله دستغيبرحمه الله مى‌گفت: در شب عاشورا بُرير بن خُضير با تنى چند از اصحاب به دشمن زد تا آب بياورد اما تنها يک مشک را توانست به خيمه گاه برساند. كودكان وقتى فهميدند كه برير آب آورده خوشحال شدند و با شوق فراوان به سوى او دويدند اما در گير و دار گرفتن آب، ناگهان مشک بر زمين افتاد و جمله آبهايش ريخت. كودكان شكمهاى خود را برهنه كردند و بر زمين نمناک گذاشتند تا قدرى تسلّى يابند!

 

شب هشتم

 

«الْحَمْدُ لِلَّهِ ما شاءَ اللّهُ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ وَ مَا أوْلَهَنِي إِلَى أسْلَافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ وَ خُيِّرَ لِي مَصْرَعٌ أنَا لاقِيهِ كَأَنِّي بِأوْصَالِي تَتَقَطَّعُهَا عَسَلانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلاءَ فَيَمْلَأْنَ مِنِّي أكْرَاشآ جُوفآ وَ أجْرِبَةً سُغْبآ لا مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أهْلَ الْبَيْتِ نَصْبِرُ عَلَى بَلائِهِ وَ يُوَفِّينَا أجْرَ الصَّابِرِينَ».

«حمد و سپاس از آن خداست و آنچه خدا خواهد همان است. حول و نيرويى جز در اتّكا به ذات پاک خدا نيست و درود و سلام خدا بر رسولش. مرگ چون گردنبند بر گردن دختران جوان، گريبانگير فرزندان آدم است و علاقه و اشتياق من به ملاقات گذشتتگانم همچون اشتياق يعقوب به يوسف است و در محلّ معيّنى كه برايم انتخاب گشته به آن خواهم رسيد. گويا مى‌بينم گرگهاى بيابان در زمينى بين «نواويس» و «كربلا» اعضاى بدنم را پاره پاره كرده تا شكمهاى گرسنه‌ى خود را از من سير كنند و انبانهاى خالى خود را پر نمايند. آرى از روزى‌اى كه مقدّر شده نمى‌توان فرار كرد. رضايت خداى متعال رضاى ما اهل بيت است. بر بلاى او صبر مى‌كنيم و او پاداش صابران را به ما مى‌دهد».

اين خطبه‌اى است كه امام حسين علیه السلام در مكه معظمه پيش از حركت به سوى كوفه ايراد فرمودند.

الْحَمْدُ لِلَّهِ؛ حمد و سپاس مخصوص خداست و هر كس در اين عالم، هر چه را بستايد در حقيقت ستايش خدا را كرده، چه بفهمد و چه نفهمد. هر صفت خوب و هر كار خيرى كه از كسى صادر شود، صفت و قوّت خود را از خدا گرفته پس حمد و سپاس او در حقيقت سپاس از خداست.

در روايت است كه هر كلامى كه با حمد خدا آغاز شود، ابتر (بى سرانجام) نخواهد ماند.

ما شاءَ اللّهُ؛ گاه انسان از سر عادت يا تعارف مى‌گويد: «ما شاءَ اللّهُ» اين هيچ. اما گاهى خود را بطور كامل به خدا مى‌سپارد و اراده او را حاكم بر خواست و اراده خود مى‌داند و راضى به رضاى پروردگار مى‌شود و در اين حال و با اين معرفت «ما شاءَ اللّهُ» مى‌گويد.

چنين كسى اگر برخوردار از نعمت شود يا نعمتش گرفته شود، به مقصودش برسد يا نرسد يا آنكه بميرد و تكه تكه شود يا بماند هيچ تفاوتى برايش ندارد و در همه حال راضى به رضاى پروردگار است.

كسى كه به صاحبدلى رسيد و حالش را پرسيد. گفت: بهترين حال را دارم. همه آسمان و زمين و تمام امور عالم مطابق ميل و رضاى من است. پرسيد: چگونه؟ گفت : گردش تمام كائنات و جريان همه كارهاى عالم مطابق اراده پروردگار من است و من راضى به رضاى اويم پس همه چيز مطابق رضاى من است.

وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللّهِ؛ حسين علیه السلام ولىّ اعظم پروردگار است و همه‌ى كرد و گفت خلق تحت اراده و احاطه‌ى او است لكن اين اراده اراده‌ى خداى تعالى و قوّت و نيروى جمله‌ى جنبندگان از ذات اقدس او است و حسين علیه السلام بنده‌ى كامل خداوند است و هيچ ادّعايى در مقابل او ندارد.

وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ؛ پس از توحيد پروردگار، رسالت پيامبر خاتم است كه اشرف مخلوقات و نور و صادر اوّل است. همان كسى كه آسمانها و زمين به نور شريفش خلق شد.

خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ؛ هر كس پاى در اين عالم گذاشت. روزى رخت از آن خواهد بست، چه عمرش كوتاه باشد چه طولانى.

«أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ».(انبيا/34)

«آيا اگر تو (پيامبر) بميرى آنان (كفار) جاودان خواهند بود؟».

البته مرگ به معناى خارج شدن از ملک خدا نيست. اين سرا و آن سرا، همه از آن پروردگار است و مرگ جابجا شدن از خانه‌اى به خانه‌ى ديگر است و براى مؤمن بسان دور كردن كثافات و داخل شدن در نور و پاكى است؛ بيرون آوردن لباسهاى كهنه و مندرس و سنگين و پوشيدن لباسهاى فاخر و لطيف است.

مَخَطَّ الْقِلادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ؛ مرگ همچون گردنبند دختران جوان كه در هر كجا باشند به گردنشان آويخته، با ايشان همراه است و ابدآ از او دور نيست.

لكن برخى در هر لحظه براى ملاقات با مرگ آماده‌اند و برخى ديگر هيچ گاه بار سفر نمى‌بندند و آماده رفتن نمى‌شوند، آخر كار نيز با هزار كار نكرده و تكليف بر زمين مانده به سراى ديگر در مى‌آيند.

وَ مَا أوْلَهَنِي إِلَى أسْلَافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ؛ آنكه خود را آماده مرگ كرده براى آمدنش واله و مشتاق است، آنچنان كه يعقوب مشتاق يوسف بود.

وسعت روح حسين بن على علیهما السلام چنان است كه اين دنيا و دنياى ديگر همه تحت احاطه اويند او همواره و هر لحظه همراه خداست و همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و علىّ مرتضى علیه السلام است لكن تا در اين دنياست اسير زندان تن است و اين تن ميان او و گذشتگانش حاجب شده لذا دوست مى‌دارد هر چه زودتر از اين قفس رها شود و به روضه‌ى رضوان بال گشايد. هر چه درجه شخص مؤمن بيشتر باشد، شوق به مرگ در او بيشتر است؛ «مُشتاقَةً الى فَرْحَةِ لِقائک».[3]

 

مرگ، تجرّد كامل از نفس است و حسين علیه السلام هيچ باكى از آن ندارد پس هر آن كس كه حسينى است از مرگ هراسش نيست.

وَ خُيِّرَ لِي مَصْرَعٌ أنَا لاقِيهِ؛ «خُيِّرَ» به معناى انتخاب شده است يعنى اين جمله، هم مى‌تواند به معناى انتخاب شدن محل شهادت حضرت توسط خداوند باشد و هم مى‌تواند اشاره به انتخاب آن بوسيله شخص اباعبدالله علیه السلام باشد از آن جهت  كه خداوند آن را تعيين كرده و حضرت با رضا و انتخاب، به آن سر سپرده است چرا كه اين شهادت بى نهايت به نفع حضرت است همچنان كه رسول خدا به ايشان فرمودند: «درجه‌اى نزد خدا دارى كه جز با شهادت به آن نخواهى رسيد». اين درجه براى افراد عادى كه در درجات پايين ايمان قرار دارند قابل فهم نيست. حسين علیه السلام نه تنها در اوج كمال ايمان است بلكه به اذن الله ايمان را به ديگران مى‌بخشد.

كَأَنِّي بِأوْصَالِي تَتَقَطَّعُهَا عَسَلانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلاءَ؛ «كأنّي» در اينجا به معناى «مشاهده مى‌كنم» است. «أوصال» به تكه‌هاى استخوان مى‌گويند كه به بدن متّصل است. «فَلَوات» از فلات به معناى صحراست. «نواويس» نام محلّى نزديک نينوا كه قبلا مقبره عمومى مسيحيان بود.

فَيَمْلَأْنَ مِنِّي أكْرَاشآ جُوفآ وَ أجْرِبَةً سُغْبآ؛ آنها كه به جنگ با حضرت اباعبدالله علیه السلام آمدند مانند گرگهاى گرسنه، گرسنه‌ى دنيا بودند و قصدشان از جنگ با پسر رسول خدا، پر كردن شكمها و انباشته ساختن كيسه‌هاى طمعشان بود؛ آنها در قتل حسين علیه السلام، رسيدن به پول و رياست خود را مى‌ديدند.

لا مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ؛ «لا مَحِيصَ» يعنى چاره‌اى نيست. «خُطَّ» به معناى نوشته شده است. قبلا نيز توضيح داده شد كه اگر وقايع عاشورا از روز ازل با قلم تقدير پروردگار نگاشته شده، به معناى اجبار امام حسين علیه السلام و يزيد نيست. اين نگاشته شدن به معناى آن است كه خداوند از ابتدا مى‌دانست كه امام حسين علیه السلام با اختيار خود چه راهى را انتخاب مى‌كند و قوم اشقيا با اختيار خود، چه راهى را، به همان بيان كه پيش از اين ذكر شد.

اين سخن حضرت اشاره به تكليف ايشان از جهت ظاهرى و معنوى است. از جهت ظاهرى، تكليف امام حسين علیه السلام قيام در مقابل ظلم است چرا كه ايشان به عنوان امام معصوم وظيفه دارند دين خدا را حفظ كنند و از همه در اين جهت مقدّم‌ترند.

معاويه در طول چهل سال زمامدارى (20 سال به عنوان حاكم شام و 20 سال به عنوان خليفه) چنان القا كرده بود كه انگار هيچ كس با او مخالفتى ندارد و به واقع خليفه بر حقّ پيامبر است و پس از او همين تصوّر نيز درباره يزيد وجود داشت در حالى كه معاويه لااقل ظواهر اسلام را حفظ مى‌كرد اما يزيد هيچ چيز از دين را محترم نمى‌شمرد و هيچ حرامى در نزد او قبيح نبود.

لذا اگر پاى بيعت گرفتن هم در ميان نبود، امام حسين علیه السلام وظيفه داشت قيام كند و اگر هيچ كس ياريش نمى‌كرد بايد به تنهايى بر اين كار همّت مى‌گماشت، چه خواسته كه عده‌اى دعوتش كرده‌اند و هر چند به دورغ اعلام يارى نموده‌اند.

اما از جهت باطنى، خداوند درجه‌اى براى حضرت خواسته كه منوط به شهادت است، چگونه ممكن است امام، درجه‌اى بس رفيع كه خبر آن را به ايشان داده‌اند و بلكه مقامات آن را نشانشان داده‌اند، رد كند و نپذيرد. هرگز دنيا و زندگى فانى آن قابل مقايسه با مقامات و درجات معنوى نيست.

رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أهْلَ الْبَيْتِ؛ مقدّمه‌ى همه‌ى مراحلى كه بايد در صفات پروردگار طى شود، رضاى خداست. هر كسى مى‌خواهد پس از سلوک الى الله وارد سير شود، بايد به مقام رضا بار يافته باشد و اگر اين كليد دست كسى نباشد قادر به حركت به سوى خدا نيست.

نَصْبِرُ عَلَى بَلائِهِ وَ يُوَفِّينَا أجْرَ الصَّابِرِينَ؛ امام حسين علیه السلام، امام صابرين است و خداوند اجر صابرين را به تمامه به ايشان مى‌دهد.

حضرت على اكبر علیه السلام

در ميانه‌ى راه ناگهان صداى امام بلند شد كه مكرّر مى‌فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون و الحمد لله رب العالمين». جناب على اكبر علیه السلام علت استرجاع را پرسيد. حضرت فرمود: سر به زين اسب گذاشته بودم كه خواب مختصرى بر من عارض شد در آن حال، سوارى را ديدم كه مى‌گفت: اين كاروان در حركت است و مرگ آنها را تعقيب مى‌كند، بر من معلوم شد كه او خبر مرگ ما را مى‌دهد. على اكبر علیه السلام عرض كرد: مگر ما بر حق نيستيم؟ امام فرمود: بلى به خدا سوگند كه ما بر حقّيم. جناب على اكبر علیه السلام گفت: «اذآ لا نُبالي أنْ نَموتَ مُحِقّين»: بنابراين باكى نداريم كه در راه حق بميريم. امام براى او دعاى خير كرد و فرمود :

«جَزاک الله مِنْ وُلْدٍ خَيْرَ ما جَزى وَلَدآ عَن والِدِه».

«خداوند براى تو بهترين پاداش پدر و فرزند ى را عنايت فرمايد».

شيخ شوشترى؛ گويد همواره در طول سفر اذانهاى نماز را ديگران مى‌گفتند اما در روز عاشورا اذان نماز ظهر را جناب على اكبر علیه السلام گفت و اين خود مقامى بود براى آن جناب.

در ميان شهداى كربلا مقام جناب ابالفضل العباس علیه السلام، پس از امام حسين علیه السلام از همه رفيعتر است لكن شكستگى كه پس از شهادت جناب على اكبر علیه السلام بر حضرت سيد الشهدا علیه السلام عارض گشت، در هنگام شهادت اباالفضل العباس علیه السلام عارض نشد. شايد يكى از دلايل آن اين باشد كه جناب على اكبر علیه السلام فرزند زاده‌ى حضرت زهرا علیها السلام و رسول خداست و اين مقام را اباالفضل العباس علیه السلام نداشت. گذشته از اين، جناب على اكبر علیه السلام بهره‌مند از خصوصيات رسول خداست. ايشان خَلقآ و خُلقآ شبيه‌ترين افراد به پيامبر صلی الله علیه و آله بود و هر گاه امام مشتاق ديدار جدّ شريف خود مى‌شد به على اكبر علیه السلام مى‌نگريست.

 

شب نهم

 

قيام عاشورا سراسر درسها و پندهاى آموزنده براى تمام انسانها تا روز قيامت است نبايد گمان كرد كه گريه بر حضرت سيد الشهدا علیه السلام صرفآ جنبه‌ى تخديرى دارد؛ يعنى كسانى كه مورد ستم قرار گرفته‌اند با اشكى كه بر امام علیه السلام مى‌ريزند خود را سبک مى‌كنند و آماده‌ى پذيرش ستمهاى ديگرى مى‌شوند.

امام حسين علیه السلام از ابتداى حركت از مدينه، هدف خويش را امر به معروف و نهى از منكر معرفى مى‌فرمايد كه اين خود، رشته‌اى از جهاد است و مراتب مختلفى دارد كه از قلب آغاز مى‌شود و به عمل ختم مى‌شود.

نقطه آغاز حركت حضرت اباعبدالله علیه السلام آنجا بود كه به بيعت با يزيد فرا خوانده شدند. بيعت با يزيد به معناى قبول كردن او به عنوان امام مسليمن و خليفه پيامبر و تن دادن به همه دستورات او است.

درس اول حركت امام حسين علیه السلام اين بودكه هر كس در هر شأن و مرتبه‌اى كه باشد، از رئيس يک خانواده تا رئيس شهر و قبيله و كشور، اگر از دين خدا منحرف شد بر اطرافيان و زيردستانش لازم است او را متوجه سازند، با رعايت مراتب امر به معروف و نهى از منكر.

اولين حركت امام حسين علیه السلام در مواجهه با دعوت به بيعت با يزيد، استنكاف از بيعت بود اما يزيد كسى نبود كه اين استنكاف را تاب بياورد و حضرت را به حال خويش رها كند به همين جهت در همان نامه‌اى كه به حاكم مدينه نوشته بود و او را امر به بيعت گرفتن از امام كرده بود تأكيد كرد كه در صورت خوددارى حضرت از بيعت، گردن او را بزن!

در اينجا بر امام واجب است كه جان خود و اهل بيت خود را حفظ كند لذا از مدينه خارج و به سمت مكه روان شدند. نفس عدم بيعت و خروج از مدينه اولين قدم امر به معروف و نهى از منكر بود.

در طول چهار ماهى كه از شعبان تا ذيحجّه در مكه بودند به تبيين تعاليم قرآن و سنت و بيان دلايل حقانيت خود و پدر و برادر خويش بر بنى اميه پرداختند. اين تبيين و روشنگرى نه تنها بر امام حسين علیه السلام بلكه بر تمام كسانى كه متوجه اوضاع آن زمان و فساد بى حصر يزيد بودند واجب بود و حضرت در اين مدت با عمره گزاران و متمتّعين، گروه گروه و فرد فرد در اين باره سخن مى‌گفتند.

از آن سو يزيد سى نفر را مأمور كرد كه سلاح برگيرند و امام را در حال طواف بيت الله ترور كنند. در اين شرايط ماندن حضرت در مكه از دو جهت به صلاح نبود و بدتر از ماندن در مدينه بود: اول آنكه بر ايشان واجب بود جان خود را حفظ كنند و بيهوده در موضع خطر قرار نگيرند، مخصوصآ آنكه دستگاه تبليغاتى بنى اميه وانمود مى‌كرد حضرت را گروهى ناشناس و به جهت تسويه حسابهاى شخصى به قتل رساندند و بدين ترتيب خون ايشان پايمال مى‌شد.

دوم آنكه حرمت كعبه شكسته مى‌شد.

در گفتگويى كه ميان امام و عبدالله بن زبير رد و بدل شد، ايشان به كنايه به عبدالله بن زبير فرمودند كه من براى حفظ خود، حرمت كعبه را هزينه نمى‌كنم، كارى كه ابن زبير انجام داد و بخاطر او كعبه ويران شد.

سرانجام در روز نهم ذيحجّه حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام از مكه به قصد كوفه خارج شد. علت انتخاب كوفه توسط حضرت اين بود كه كوفيان با نامه‌هاى فراوان و پى در پى خود ايشان را به سوى خود خواندند و وعده ياريش دادند. در كوفه هنوز دوستان و محبّين مولا على علیه السلام فراوان بودند و كوفيان طعم خوش خلافت على علیه السلام را از ياد نبرده بودند. بسيارى از اصحاب سرّ اميرالمؤمنين علیه السلام در كوفه اقامت داشتند و هر كدام كه زنده بودند به يارى امام شتافتند. لكن امتحان، امتحان سختى بود با اين حال اكثريت، 72 تن اهل كوفه بودند.

اگر امام حسين علیه السلام به كوفه نمى‌رفت، اسلام از جهات مختلفى ضربه مى‌ديد اول از همه آنكه نويسندگان نامه‌ها در روز قيامت به پروردگار احتجاج مى‌كردند كه ما طالب امام حق شديم و دست بيعت به سويش دراز كرديم اما او دست ما را پس زد و از آمدن ابا كرد لذا حضرت اباعبد الله علیه السلام مسؤول بى دينى و انحراف آنها شناخته مى‌شد و روشن است كه علم الهى و عذر امام بر عدم يارى مردمان كوفه، عذر موجهى در برابر آنها نبود چرا كه آنها به تكليف خود عمل كردند و امام نيز بايد به تكليف خويش عمل مى‌كرد.

علاوه بر اين امام نمى‌توانست مطابق پيشنهاد افرادى چون محمّد بن حنفيه، به يمن يا ديگر نقاط دوردست سرزمين اسلامى بگريزد چرا كه ايشان امام بر حق مسلمين بودند و وظيفه داشتند در دسترس همگان باشند و احكام شرع و شرايع اسلام را به مردم ابلاغ كنند. همچنانكه تمامى ائمه معصوم ما به اين وظيفه عمل كردند و جان عزيز خود را بر سر آن گذاشتند.

اينها همه درسهايى از حركت حسينى است براى همه مردم مخصوصآ براى كسانى كه مدعى زعامت امت اسلامى و جانشينى اهل بيت پيامبر هستند.

برنامه امام حسين علیه السلام براى رفتن به كوفه، جنگ و خونريزى و فساد و رياست‌طلبى نبود هدف تنها امر به معروف و نهى از منكر بود. شايد حضرت مى‌خواست پس از ورود به كوفه با گفتگو با بزرگان و متنفذين كوفى چاره‌اى بينديشد و شرّ يزيد را دفع كنند، بى آنكه نيازى به جنگ و كشتار باشند.

به هر روى حضرت به كوفه نزديک شد اما در مواجهه با لشكر حرّ، از سر اجبار راه خود  را به سمت كربلا تغيير داد. بنا به تاريخ، كاروان حسينى در روز دوم محرم به كربلا رسيدند. روز سوم عمر سعد آمد و تا روز هفتم پى در پى به لشكريان دشمن اضافه مى‌شد. روز هفتم آب بسته شد و از روز نهم قحط آب شد و عطش غالب گرديد. روز نهم، به تعبير امام صادق علیه السلام، روزى بود كه دشمن مطمئن شد ديگر ياورى براى حسين علیه السلام نخواهد آمد و از اين جهت شاد شدند.

از روز هفتم جلساتى ميان حسين بن على علیهما السلام و عمر سعد برگزار شد و امام او را بسيار نصيحت فرمود. همچنين خود حضرت برخى اصحابشان را براى لشكريان كوفه صحبتهايى ايراد كردند و به اتمام حجت با آنها پرداختند مخصوصآ متذكر شدند كه آمدن به سمت كوفه، بخاطر اجابت دعوت و پاسخ به نامه‌هاى خود آنها بود در حالى كه بسيارى از نويسندگان نامه‌ها در لشكر عمر سعد حضور داشتند.

نصايح و صحبتهاى امام درس ديگرى از عاشوراست براى همه ما. خداى تعالى در سوره يونس مى‌فرمايد :

«وَ اللهُ يَدْعُوا إلى دارِ السَّلامِ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ». (يونس/25)

«خداوند همگان را به سر منزل سعادت فرا مى‌خواند و هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مى‌كند».

«دار السلام»، هم سراى سعادت دنياست و هم آخرت. اگر آخرت انسان سامان يابد و نفس اصلاح شود، دنيا نيز سامان مى‌يابد. حسين علیه السلام دعوت كننده به دارالسلام است.

«قُلْ هذِهِ سَبيلي أَدْعُوا إلَى اللهِ عَلى بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني وَ سُبْحانَ اللهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ». (يوسف/108)

«بگو اين راه من است. من و پيروانم با بصيرت كامل همه را به سوى خدا فرا مى‌خوانيم».

حسين علیه السلام در زمره پيروان پيامبر صلی الله علیه و آله است و به اتفاق او مردم رابه سوى خدا دعوت مى‌كند لذا حتى پس از اعلان جنگ قوم اشقيا، دست از نصيحت آنها بر نداشت و تا لحظه‌ى آخر آنها را موعظه مى‌كرد.

درس ديگر عاشورا حق‌شناسى و نشان دادن معيار حق بود. در شب عاشورا وقتى ياران اباعبدالله علیه السلام به مناجات و راز و نياز با پروردگار مشغول شدند، عده‌اى از لشكر عمر سعد كه تعداد آنها حدود سى و دو نفر نقل شده، به تحقيق و بررسى پيرامون امام حسين علیه السلام مشغول شدند. اينان پس از آنكه حال و هواى اردوگاه امام را ديدند و آن را با وضع لشكريان عمر سعد كه غالبآ مشغول لهو و لعب و مستى بودند مشاهده كردند، متنبه شده به صف ياران امام پيوستند و به فيض شهادت رسيدند. البته نبايد گمان كرد كه هر كس پينه پيشانى و ريش بلند و تسبيح دراز دارد، لزومآ اهل حق است. آنچه اين وعده را جذب كرد، آرامش و ثباتى بود كه اين عده اندک در موقع امتحان سخت مواجهه با لشكرى گران داشتند و فارغ از همه خطرات و نگرانيها، به مراوده با خالق خويش مشغول بودند.

اباالفضل العباس علیه السلام

حضرت اباالفضل علیه السلام در كربلا سى و چهار ساله بودند. آن جناب در جنگ صفين حضور داشت و نوجوانى شانزده يا هفده ساله بود.

نقل است كه از سپاه اميرالمؤمنين علیه السلام سوارى نقابدار پاى به ميدان مبارزه گذاشت از جثه‌اش پيدا بود كه نوجوان است اما نقاب چهره‌اش مانع از شناختنش مى‌شد. چون پاى به ميدان گذاشت لشكريان معاويه را از هم دريد و هر كه در مقابلش بود، سرنگون كرد. سواران و پيادگان لشكر دشمن از مقابلش فرار مى‌كردند و جنگ مغلوبه شد. معاويه كه ديد نوجوانى همه سپاهيانش را فرارى داده و هيچ كس حاضر به مقابله با او نيست، به يكى از سردارانش دستور داد به جنگ او برود. او گفت: من يک تنه با هزار نفر برابرم آيا مرا به جنگ يک نوجوان مى‌فرستى؟ من هفت پسر دارم كه هر يک از آنها براى او كافى است و بعد يكى از پسران خود را به ميدان فرستاد، طولى نكشيد كه كشته شد، پس از آن پسر ديگرش را و همينطور تا هفت پسرش به ميدان رفتند و كشته شدند. او كه از مرگ فرزندانش خونش به جوش آمده بود با نهايت غضب پاى در ركاب اسب كرد و به جنگ آن نوجوان رفت اما طولى نكشيد كه او نيز بر زمين افتاد و به درک واصل شد. همگان انگشت حيرت بر دهان گرفتند و آن سوار به تنهايى در ميان ميدان جولان مى‌داد و «هل من مبارز» مى‌گفت.

اميرالمؤمنين علیه السلام او را صدا زد و به نزد خود خواند. نوجوان به سمت حضرت تاخت و در مقابلش ايستاد، مولا نقاب از چهره‌ى او برگرفت و پيشانى چون ماهش را بوسيد، او كسى نبود جز قمر بنى هاشم اباالفضل العباس علیه السلام.

در كربلا اگر اباالفضل علیه السلام به جنگ لشكر مى‌رفت، حدّاقل كارى كه مى‌كرد، لشكر را منهدم مى‌كرد. اگر به اتفاق حسين علیه السلام به قلب سپاه دشمن مى‌زدند جز اين نبود كه نيمى از دشمن را مى‌كشتند و خود به خود نيم ديگر به كوه و بيابان مى‌گريختند. اما چه شد كه اين نشد؟ آنكه آنها مسلمان بودند و اقرار به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر صلی الله علیه و آله مى‌كردند خود امام حسين علیه السلام پس از آنكه تنها شدند، چنان جنگيدند كه لشكر دشمن پاى به فرار گذاشت و تا دروازه كوفه عقب رفت. اما وعده حسين علیه السلام با خداوند چيز ديگرى بود لذا ندايى رسيد و حضرت بر جاى خويش ايستادند و «لا حَولَ و لا قُوَّةَ الّا بِالله» گفتند».

اين درسى است كه براى همه آيندگان كه مسلمان كشى ممنوع است. حسين علیه السلام نيامده بود براى كشتن مردم لذا ابتدا به جنگ نكرد و تا لحظه‌ى آخر دست از نصيحت آنها بر نداشت حتى مى‌گفت: دست از من برداريد، اگر ياريم نمى‌كنيد بگذاريد به روم يا هند روم.

بايد بدانيم كه گريه بر امام حسين علیه السلام به جهت تخدير نيست. اشكها و گريه‌هاى دوستان اهل بيت : بر امام شهيدان موجب مى‌شود خصوصيت وفادارى به قرآن، اسلام و احكام اسلام در آنها زنده شود و در موقع خود ظاهر گردد و اين وفادارى، صفت مهم حضرت اباالفضل العباس علیه السلام بود. جناب اباالفضل العباس علیه السلام عاشق امام حسين علیه السلام بود. عشق به حسين علیه السلام يعنى سرسپردن به آنچه كه ايشان دوست مى‌دارند و آن نيست جز اسلام، قرآن و احكام دين.

 

شب دهم

 

إنَّ اللهَ اشْتَرى مِنَ الْمُوْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْدآ عَلَيْهِ حَقّآ فِي التَّوْراةِ وَ الاِْنْجيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ * التّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السّائِحُونَ الرّاكِعُونَ السّاجِدُونَ اْلآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللهِ وَ بَشِّرِ الْمُوْمِنينَ». (توبه/ 111 و 112)

خداوند جان و مال اهل ايمان را به بهاى بهشت خريدارى كرده. آنها در راه خدا جهاد مى‌كنند، مى‌كشند و كشته مى‌شوند. اين وعده‌ى حقى است كه خدا در تورات و انجيل و قرآن بر عهده گرفته و وفادارتر از خدا به عهد خويش كيست؟ پس بشارت باد بر شما به داد و ستدى كه با خدا كرده‌ايد كه اين است رستگارى بزرگ.

آنان توبه كنندگان، عبادت كاران، سپاسگزاران، روزه داران، ركوع كنندگان، سجده روندگان، آمران به معروف و ناهيان از منكر و حافظان حدود الهى هستند. مؤمنان را بشارت ده.

روزى عبّاد بصرى امام زين العابدين علیه السلام را در راه مكّه ديد و به ايشان گفت: اى على بن الحسين علیهما السلام! آيا جهاد با سختيهايش را ترک گفته، رو به سوى حج با آسانى آن آورده‌اى؟ در حالى كه خداوند مى‌فرمايد: «إنَّ اللهَ اشْتَرى مِنَ الْمُوْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ...» حضرت فرمود: آيه را تمام كن. گفت: «التّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السّائِحُونَ...». حضرت فرمود: هرگاه اين گروه را (كه داراى اين صفت باشند) يافتى، جهاد با ايشان افضل از انجام حج است. (بجار، ج46، ص116)

جهاد بر دو قسم است: جهاد اصغر و جهاد اكبر.

جهاد اصغر؛ يعنى جهاد با دشمنان اسلام؛ كسانى كه منكر وحدانيت پروردگار و نبوّت پيامبر خاتم هستند. اين نوع جهاد، بايد با اذن امام معصوم يا نائب خاصّ او باشد و بنا به اجماع فقهاى شيعه در عصر غيبت حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) جايز نيست، جز در هنگام دفاع.

بهترين قسم جهاد ابتدايى در عصر حاضر، اولا جهاد علمى است. كسانى كه بر قرآن و تعاليم وحى تسلّط كافى دارند اگر به تبيين مبانى و ارزشهاى اين دين مبين بپردازند، بى‌گمان بسيارى از افراد شيفته آن خواهند شد. ثانيآ جهاد فرهنگى است. چنانچه مسلمانان و شيعيان و على الخصوص حاكمان جوامع اسلامى و شيعى به درستى به احكام اسلام و قرآن پايبند باشند و سنت پيامبر صلی الله علیه و آله و سيره ائمه اطهار :، را بى كم و كاست به كار بندند، موفّق به تشكيل جامعه‌اى الگو در درون خود خواهند شد كه توجّه همه‌ى كشورها و ملّتهاى جهان را به خود جلب و دين مبين اسلام و مذهب حنيف جعفرى را در عالم ترويج مى‌كنند و اين چنين جهادى به مراتب مؤثرتر و كم هزينه‌تر از جهاد مسلحانه است.

جهاد با نفس

نوع دوم جهاد، جهاد با نفس يا همان جهاد اكبر است.

قال رسول الله: «أعدى عَدُوِّک نَفْسُکَ التي بَينَ جَنبَيک». (بحار، ج67، ص64)

«دشمن‌ترين دشمنانت نفس تو است كه بين دو پهلوى تو قرار گرفته است».

هيچ كس نمى‌تواند ادعا كند كه از شرّ نفس خلاصى يافته. تنها پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بود كه فرمود: «من شيطانم را مسلمان كردم». اما ايشان نيز همواره از خدا مى‌خواست كه به خود واگذار نشود و البته ائمه اطهار.

نفس و شيطان هرگز انسان را را رها نمى‌كنند و همواره مى‌كوشند كه آدمى را از خداى تعالى باز دارند؛

«إنَّ الشَّيْطانَ لِْلإِنْسانِ عَدُوُّ مُبينٌ». (يوسف/5)

«شيطان، دشمن آشكار انسان است».

هر چه انبياى الهى انسان را به سوى خداى تعالى و سر منزل سعادت و سلامت فرا مى‌خوانند، نفس، دعوت به خود مى‌كند و همه را اسير و بنده‌ى خويش مى‌خواهد لذا همواره بايد از نفس خويش و شيطان لعين بيمناک بود و از شرّ او به خداى يكتا پناه برد.

مؤثرترين راه مبارزه با نفس و شيطان، همچنانكه بارها گفته شده، انجام واجبات و ترک محرّمات است آن هم به نحو دقيق و كامل و بدون هيچ گونه مسامحه‌اى. خوب است در ايام محترمى چون ايام عزادارى امام حسين علیه السلام، با ايشان عهد ببنديم و از خدا مدد گيريم براى مراقبت كامل بر انجام واجبات و ترک محرمات كه بى‌شك اگر اين مهم تحقّق يابد، توفيق انسان در ازاله مرضهاى قلبى چون عجب و كينه و كبر و حسد و... نيز زياد مى‌شود و به تدريج راه رسيدن به مقامات معنوى و توحيد پروردگار هموار مى‌گردد.

بى‌شك اگر كسى به راستى از خداوند بخواهد و بر خواست خويش استقامت ورزد و در امتحاناتى كه پيش مى‌آيد نلغزد، مشمول لطف و عنايت خداى تعالى قرار خواهد گرفت و لذّت معرفت و بندگى پروردگار را در همين دنيا مى‌چشد.

اگر اصحاب امام حسين علیه السلام به چنان مقامى رسيدند كه ائمه اطهار : به آنها سلام مى‌دادند و مى‌فرمودند: «بِأبي أنْتُمْ و أمّي» بخاطر آن بود كه در امتحانات سخت پايدارى كردند. بيشتر آنها داراى زن و فرزند و اموالى بودند كه همه را رها كردند. جناب اباالفضل علیه السلام امان نامه از جانب شمر دريافت كرد و آن را نپذيرفت. علاوه بر ايستادن در كنار امام، تحمّل تشنگى و گرسنگى طاقت فرسا، امتحانات ديگرى براى ياران امام بود مخصوصآ كه شب آخر حضرت به آنها فرمودند: اين قوم تنها مرا مى‌خواهند و با شما كارى ندارند. بدانيد كه اگر بمانيد كشته مى‌شويد. هر يك از شما تاريكى شب را لباس خود سازد از اين صحرا بگريزد كه من بيعت خود را از شما برداشتم. به راستى آنها كه ماندند كارى عظيم انجام دادند و امتحانى بزرگ را از سر گذراندند. مخصوصآ آن كه مى‌گفتند: اگر در راه يارى شما هفتاد مرتبه كشته شويم شما را تنها نمى‌گذاريم. زهير بن قين گفت: اگر هزار بار كشته شوم دست از يارى شما برنمى دارم.

پس از اين بود كه امام بنا بر روايت، پرده را از مقابل چشمانشان كنار زدند و هر كدام از آنها جايگاه خويش را در بهشت ديدند اما هنوز عاشورا و امتحان آن در پيش بود.

در هر امتحانى اگر انسان خود را به خدا بسپارد، خداوند ياريش مى‌كند. مهم اين است كه خريدار جان و مال آدمى خداست و بسته به ميزان آمادگى هر كس، خداوند با او معامله مى‌كند.

معامله جان با خدا تنها شهادت فى سبيل الله نيست. نگه داشتن نفس از پرخورى، پرخوابى و پرگويى نوعى معامله جان و رياضت نفس محسوب مى‌شود در روايات اسلامى و دستورات بزرگان اخلاق رعايت اين سه چيز بسيار مدح شده است و هر كس بر رعايت آنها استقامت كند حظّ بسيارى از لذات معنوى مى‌برد.

«وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لاََسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقآ». (جن/16)

«اگر بر طريق حق استقامت ورزند، با آب فراوان (عنايات مادى و معنوى) سيرابشان مى‌كنيم».

حضرت آيت الله نجابترحمه الله مى‌فرمود: خداى تعالى ما را خلق كرده تا مورد عنايت قرارمان دهد». شرط بهره‌مندى از رحمت واسعه پرودرگار، استقامت و صبر است. تحصيل اين مهم به يک شب و دو شب نيست.

از ابتدايى كه چشم در اين عالم گشوديم با ماديات سر و كار داشتيم و از معنويات و لذّات معنوى بى بهره بوده‌ايم به همين جهت از لذّاتى كه خداوند به دوستانش عنايت فرموده بى‌اطّلاعيم. شما از خدا بخواهيد لذّت يكى از نمازهايى كه اولياى خدا خواندند نصيبتان بفرمايد. اگر اين لذّت را بچشيد، مى‌توانيد تصوّر كنيد كه لذّت توحيد چيست و چرا اولياى خدا همه چيز خود را در راه پروردگار فدا مى‌كردند.

بيهوده نبود كه حسين بن على علیهما السلام همه چيز خود را نثار خداى تعالى كرد و حتى دست يارى ملائكه و اجنّه را نيز پس زد.

اين درس بزرگ امام حسين علیه السلام است كه اگر حق را يافتيد، بر آن استقامت ورزيد البته سخن از درگيرى و تعصّب ورزى نيست، سخن از شناخت تكليف و عمل كردن بر آن است.

 

تاسوعا

عصر روز نهم بود كه عمر سعد فرياد زد :

يا خيلَ الله ارْكَبي و بِالجَنَّةِ أبْشِري.  يعنى اى لشكر خدا سوار شويد، بشارت بهشت باد شما را! آن مردم گمراه سوار شدند و متوجه حسين علیه السلام گرديدند. امام حسين علیه السلام در آن هنگام بيرون خيمه خود نشسته بود و سر مبارك خود را به زانوها و به شمشير خويشتن تكيه داده و خوابش رفته بود. موقعى كه خواهرش آن صيحه و فريادها را شنيد نزد برادرش آمد و گفت: يا اخا! آيا اين سر و صداها را نمى‌شنوى كه به ما نزديك شده‌اند!؟ امام حسين علیه السلام پس از اينكه سر مبارك خود را برداشت فرمود: من الساعه رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب ديدم كه به من مى‌فرمود: «انَّكَ تَروحُ الَينا». يعنى تو به زودى نزد ما خواهى آمد. زينب كبرى علیها السلام لطمه به صورت خود زد و فرياد به وا ويلا بلند كرد! امام حسين علیه السلام به وى فرمود: اى خواهر! ويل از براى تو نيست، ساكت باش، خدا تو را رحمت كند.

عباس بن على علیهما السلام به امام حسين علیه السلام گفت: يا اخى! اين گروه نزد تو آمده‌اند. امام علیه السلام سر برداشت و به عباس علیه السلام فرمود: سوار شو و با اين گروه ملاقات كن و به آنان بگو: شما را چه شده؟ چه تصميم تازه‌اى گرفته‌ايد؟ از ايشان جويا شو؛ براى چه اينجا آمده‌اند. قمر بنى هاشم با بيست سوار كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نيز در ميان آنان بودند متوجه آن گروه خونخوار شد و به ايشان فرمود: چه تصميم جديدى گرفته‌ايد؟ چه منظورى داريد؟ گفتند: دستور از امير آمده كه ما به شما بگوئيم: مطيع امر او شويد، يا با شما كارزار نمائيم. عباس علیه السلام فرمود: عجله نكنيد تا من نزد ابى عبد الله علیه السلام باز گردم و سخن شما را برايش شرح دهم. گفتند: مانعى ندارد، برو حسين علیه السلام را ملاقات و از سخن ما آگاه كن و هر چه گفت جواب او را براى ما بياور! در آن حينى كه عباس علیه السلام متوجه امام حسين علیه السلام شد تا آن حضرت را از منظور دشمن آگاه نمايد ياران آن حضرت لشكر دشمن را مخاطب قرار دادند و ايشان را موعظه و جلوگيرى نمودند كه مبادا با حسين علیه السلام قتال نمايند. عباس علیه السلام نزد امام حسين علیه السلام آمد و آن حضرت را از مقاله آن گروه نابكار آگاه كرد. امام علیه السلام به قمر بنى هاشم فرمود: اگر مى‌توانى نزد ايشان برو و خواسته آنان را به فردا موكول نما، امشبى هم آنان را از ما منصرف كن، شايد ما امشب براى خدا نماز بخوانيم و دعا و استغفار نمائيم.

هر كس ادّعاى محبّت حسين بن على علیهما السلام را دارد بايد آنچه را كه ايشان دوست مى‌داشت، دوست بدارد و لذّت خود را در آن قرار دهد. اگر چه تفاوت بسيارى بين ما و ايشان وجود دارد، نااميد از رحمت پروردگار و درگاه حسين بن على علیهما السلام نيستيم چرا كه نااميدى در قاموس حسينيان نيست. بگو هر چه هستم آمدم و دوست مى‌دارم آنگونه كه شما هستيد، باشم. همچون «جون» كه گفت: غلامى سياه و زشت‌رو و زشت‌بويم اما مى‌خواهم در ركاب شما شهيد شوم تا رويم سفيد و بويم نيكو گردد. بگو من هم آلوده كثافات گناهانم و رويم سياه است اما دوست مى‌دارم از بركت شما پاک و پاكيزه و زيبا شوم.

 

 

روز عاشورا

 

وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الاَْمْوالِ وَ الاَْنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرينَ(155)

الَّذينَ إذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ(156)

أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ(157)

«قطعآ شما را به پاره‌اى از سختيها چون ترس و گرسنگى و نقصان در مالها و جانها و محصولات آزمايش مى‌كنيم و صابران را بشارت ده».

آنان كه چون به مصيبتى گرفتار شوند گويند: ما از خدائيم و به سوى او باز مى‌گرديم.

درود و رحمت پروردگار بر آنها باد و آنان هدايت يافتگانند.

سنّت خداى تعالى بر امتحان بشر و مخصوصآ مؤمنين است؛

«أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ». (عنكبوت/2)

«آيا مردم پنداشتند كه چون بگويند: «ايمان آورديم»، به حال خود رها مى‌شوند و امتحان نمى‌شوند؟».

امتحانات الهى براى ظهور علم پروردگار و آشكار شدن وضع خود بشر است كه بنا به آيه فوق از سوره بقره، ممكن است در ترس و گرسنگى و يا كاستى در اموال و جان و منافع انسان باشد.

منظور از ترس، توهّمهاى بى‌جا و بيهوده‌اى است كه هيچ ريشه‌ى عقلايى ندارند و مخصوصآ در هنگام انجام واجباتى چون جهاد يا امر به معروف و نهى از منكر، به وسوسه شيطان، بر انسان عارض مى‌شوند.

در طول علیهما السلام سال دفاع مقدّس، رفتن به ميدان جهاد بر همه‌ى كسانى كه توانايى لازم را داشتند واجب بود و هر كس بر اثر ترس، اين واجب الهى را ترک گفت، در امتحان خويش مردود شد. از آن طرف كسانى كه بخاطر حفظ اسلام و بقاى احكام اسلام و اجراى سنّت پيامبر صلی الله علیه و آله دست از جان شستند و گام در جبهه‌هاى حق عليه باطل گذاشتند و بر سختنيها و گرسنگى و تشنگى‌هاى آن صبر كردند و بر ترس خويش غالب شدند، در ميدان امحتان الهى سرافراز گشتند.

در بعد داخلى نيز با تلاش و همّت مسؤولين جمهورى اسلامى و على الخصوص بزرگانى چون جناب مهندس مير حسين موسوى و نيز آقاى كروبى كه مورد تأييد امامرحمه اللهبودند، اموال بيت المال حفظ شد و با وجود سختيهاى جنگ و كاستيهاى بسيار، مردم راضى و خشنود بودند. زحمات و ايستادگى‌هاى آنها نيز امتحاناتى براى آنان بود.

در جريانات پس از انتخابات سال 88 و اتّفاقاتى كه براى مسجد رخ داد، اصحاب مسجد و خانواده‌هاى معظّم شهدا، با حرف شنيدن خود، امتحانى بزرگ را از سر گذراندند و خدا را شاكريم كه از هر جهت لطف خود را شامل حال همه ما كرد.

راههاى فزونى استقامت

براى آنكه استقامت انسان در امتحانات الهى زياد شود، اول بايد هدف خود را تعيين كند. اگر هدف متعالى و بزرگ باشد، صبر و استقامت بر آن نيز ارزشمند و گوارا خواهد بود.

گروهى از مؤمنين هدفشان را رسيدن به توحيد پروردگار قرار داده‌اند؛ يعنى آهنگ آن دارند كه «لا اله الا الله» در قلبشان قرار گيرد و مؤثّر واقعى را تنها خداى يكتا بينند؛ اسباب را از نظر مندک سازند و به مسبّب واقعى نظر اندازند و از پرستش غير او رها شوند. بفهمند كه سير كننده واقعى خداست؛ آنكه زمين را حاصلخيز مى‌كند، دانه را مى‌روياند، آب را از آسمان مى‌فرستد تنها خداى يكتاست. اثر رسيدن به اين فهم اين است كه ديگر غصّه‌ى آب و نان را نمى‌خورند و كمى و زيادى دنيا بر رويشان تأثير نمى‌گذارد چرا كه خود را بنده‌ى خدا مى‌دانند و او را تا به حال و از اين به بعد، رازق و مدبّر و مولاى خويش  ديده و مى‌بينند. چنين كسانى با عنايت پرودرگار تاب تحمّل سختيها و امتحانات را خواهند داشت و در زمره‌ى صابرين قرار مى‌گيرند.

بزرگان دين و عالمان زمان كه خود را حجّت حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) مى‌دانند وظيفه دارند حافظ قرآن و احكام شرع باشند. پس اگر ايشان از كم شدن شاگردان و مريدان و از رونق افتادن مسجد و منبر و كاستى وجوهات هراس به خود راه دهند، وظيفه خود را انجام نداده‌اند و در امتحان الهى سربلند نگشته‌اند.

دومين عامل مؤثّر بر فزونى استقامت آدمى، يادآورى احوال بزرگان و استقامت اولياى دين است؛ پيامبر گرامى اسلام براى استقرار كلمه‌ى توحيد و بيرون آوردن مردم از بت‌پرستى رنجهاى بسيارى كشيدند. خداى تعالى براى تسلّاى خاطر شريف حضرت، گاه ايشان را متذكّر انبياى پيشين مى‌نمود.

عامل سوم مؤثّر در زياد شدن استقامت انسان يادآورى اين آيه شريفه است؛

«إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ». (بقره/156)

«ما همه از خدائيم و به سوى او باز مى‌گرديم».

بايد بدانيم كه اقامت ما در دنيا موقّت است و دنيا آنقدر فانى و زودگذر است كه به قول امام حسين علیه السلام: «مثل آنكه هرگز نبوده و آخرت هميشه بوده است». مانند وارد شدن از درى و بيرون رفتن از در ديگر!.

بايد دانست كه بدن حامل روح خدايى است، مانند صدفى كه درّ گران بهايى درون خود دارد. اين درّ در قالب صدف پرورش مى‌يابد و چون به نقطه‌ى مشخّص رسيد، صدف باز و دور انداخته مى‌شود اما آن درّ باقى خواهد ماند. يا به قول بعضى از شهدا بدن، عكس ماست، نه اصل ما. اصل ما، روح و عالم امر ماست كه به خداى تعالى متصل است.

مهم اين است كه بفهميم اين بدن از بين رفتنى است، چه طعمه‌ى گور شود، چه خوراک حيوانات وحشى و چه غذاى ماهيان دريا! آنچه در پيش روى آدمى است برزخ است و قيامت.

«وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ». (مؤمنين/100)

«و در برابر آنها برزخ است، تا روزى كه برانگيخته شوند».

تغيير بدن دست انسان نيست و كسى نمى‌تواند هميشه جوان بماند يا كارى كند كه چشم و گوش و دست و پايش، ضعيف و از كار افتاده نشود. حتى اگر بهترين غذاها را بخورد و پاک‌ترين هواها را تنفّس كند سرانجام پير مى‌شود و مى‌ميرد در اين ميان خوشا به حال كسى كه عمر و جوانى خود را در راه خدا صرف كند؛ در زمانى كه هيجان شهوات به او رو مى‌آورند، خود را كنترل نمايد. در مواجهه با گناهان و آماده بودن بستر معصيت، خدا را به ياد آورد. اينها امتحاناتى است كه براى همه پيش خواهد آمد و مى‌توان با استمداد جستن از ائمه اطهار علیهم السلام خود را حفظ كرد.

اگر آدمى مراقب روح خويش باشد و آن را با كثافات گناه نيالايد، مى‌تواند در مواقع آميختگى حق و باطل، حق را تشخيص دهد و جانب آن را بگيرد و به تكليف خويش عمل كند.

حيف از مرغ جان آدمى است كه در قفس گناهان و شهوات محبوس شود. اين پرنده اگر بال بگشايد مى‌تواند به سوى عالم اعلى صعود كند و تا مقام قرب الهى عروج نمايد. مى‌تواند حسينى شود و در سلک اصحاب امام حسين علیه السلام در آيد.

بترسيد از گناهانى كه انسان را نسبت به همه چيز بدبين و بى تفاوت مى‌كند و او را به جايى مى‌رساند كه معنويات را به كلّى انكار مى‌نمايد. بدانيد كه فرو رفتن در كثافات گناه، كم و زياد دارد و كم و زياد آن مانند هم نيست، پس اگر به گناهى آلوده شديد گمان نكنيد كه ديگر آب از سرتان گذشته، چه يک كلّه و چه صد كلّه.

چهارمين عامل مؤثّر بر افزايش استقامت بر هدف، توجّه به خداى تعالى است و دانستن اينكه او ناظر بر احوال بندگان خويش است. توجه به اين مهم، موجب آرامش روح و قرار قلب انسان مى‌شود. در اين صورت است كه با طيب خاطر خدا را وكيل خويش قرار مى‌دهد و در همه امور بر او توكل مى‌كند؛

«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ». (طلاق/3)

«هر كس بر خدا توكّل كند خدا او را كفايت مى‌كند».

ثمرهى حسينى شدن

هدف اصحاب امام حسين علیه السلام يارى پسر پيغمبر و امام زمان خويش بود و اين يعنى يارى دين خدا؛ يعنى يارى خدا. اگر آنها امام خود را رها مى‌كردند به كدام سو مى‌توانستند رو كنند؟ به كجا رفتند؟ امام علیه السلام در راه به عبدالله بن حرّ جعفى برخورد كردند و به او فرمودند: اگر در اين ساعت مرا يارى كنى جدّم و پيغمبر خدا نزد خدا شفيع تو خواهند شد. عبدالله گفت: يا بن رسول الله اگر من تو را يارى كنم اولين كسى خواهم بود كه در پيش تو كشته مى‌شود ولى اين اسبم را به تو مى‌دهم به خدا سوگند تا به حال بر اين اسب سوار نشدم مگر اينكه مرا به مقصدم رسانده است و هيچ كس مرا تعقيب ننموده مگر اينكه مرا نجات داده. امام حسين علیه السلام از او رو گردانده، فرمودند: ما به تو و اسب تو احتياجى نداريم.

چنين كسى هدفى جز دنيا ندارد و زندگى چند روزه آن را بر هر چيز ديگرى ترجيح مى‌دهد در حالى كه امام مى‌خواست سعادت ابدى را برايش به ارمغان آورد و او را به بهاى جان به وصال خداى تعالى برساند. خواسته ما از حسين بن على علیهما السلام همين است هدف ما از شركت در مجالس حضرت سيد الشهدا علیه السلام اين است كه ايشان ما را از كثافات بيرون آورد و از اين وضع چسبندگى به دنيا خارج سازد و به سوى عالم بالا عروج دهد؛ به سوى خويش كه وجه خداست.



[1] ـ يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمينِهِ فَأُولئِكَ يَقْرَوُنَ كِتابَهُمْ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتيلاً.

[2] ـ رافضى به معناى رها كننده است و در اصطلاح به رها كنندگان سنّت پيامبر اطلاق  مى‌شود.

[3] ـ زيارت امين الله.

 

محرم 1390

 

محرم 1390

 

شب اول

 

هدف خلقت

«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ إلّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاريات/56)

«من جنّ و انس را نيافريدم جز براى آنكه عبادتم كنند».

خداى تعالى به لطف و كرم و عنايت خود بشر را خلق كرد تا بنده‌ى او شود چرا كه شناخت و معرفت او در بندگيش نهفته است و در اين بشر، به مشيّت خود، اسما و صفات خويش را قرار داد و او را بر آن داشت تا به سوى رحمت خود سرازير شود و در اين راه از يكديگر سبقت گيرند؛

«وَ سارِعُوا إلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الاَْرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ(آلعمران/133)

«بشتابيد به سوى آمرزش پروردگارتان و رسيدن به بهشتى كه پهناى آن آسمانها و زمين است كه براى پرهيزگاران آماده شده».

اين جنّت، همان جنّت اللقاء است.

نياز انسان به هدايتگر

اما اين بشر براى رسيدن به مقصد نياز به هدايتگرانى دارد كه مورد نظر خاصّ پروردگارند؛ كسانى كه پذيرفته‌اند اسما و صفات خداى تعالى را، با هر مشقّتى كه باشد، به فعليت برسانند و مى‌توانند از پس امتحانات دشوار الهى برآيند و خداوند با علم خويش آنها را مى‌شناسد و بعلاوه آنها را به هر كس كه دوست مى‌دارد به وصال خويش برساند، مى‌شناساند.

ايشان، انبيا و جانشينان و اوصياى آنها هستند و هر كس كه طالب هر درجه از كمال باشد، مى‌تواند از بركت ايشان بدست آورد، حتى درجات نهايى آن؛ يعنى وصال خداى تعالى و سوختن در نور ذات او.

سرآمد چنين انبيا و اوصيايى، خاتم الانبيا حضرت محمّد بن عبدالله 9 و جانشينان معصوم ايشان هستند كه خداوند بنا به قاعده‌ى لطف خويش ايشان را به عنوان امام و پيشواى مردم، معرّفى فرموده است.

عصمت امام

از مهمترين ويژگى امامان معصوم اين است كه هيچ خطا و گناهى از ايشان صادر نمى‌شود چرا كه گناه موجب دورى از پروردگار است و شخص آلوده به گناه هرگز نمى‌تواند جلودار مردم به سوى خداوند باشد.

«أَ فَمَنْ يَهْدي إلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدّي إلّا أَنْ يُهْدى». (يونس/53)

«آيا كسى كه به سوى حق هدايت مى‌كند سزاوارتر است كه پيروى شود يا كسى كه هدايت نمى‌شود جز آنكه هدايتش كنند».

كسى كه حتى سهوآ خطا كند نيازمند هدايت و امام است و نمى‌تواند هادى باشد لذا علما و فقهاى بزرگى كه از زمان معصومين تا روز قيامت بوده‌اند، همگى در محل خطا و اشتباه مى‌باشند و به همين جهت گاه حكم به احتياط و تأمّل مى‌دهند.

ائمه اطهار : در بيان احكام الهى، هيچ شک و شبهه و جهلى نداشتند و هر جا كه پاى خوف و تقيه به ميان نبوده، حكم قاطع پروردگار را بيان مى‌فرمودند.

همچنين به راههاى وصال پروردگار بطور كامل مسلّط بودند و بى هيچ اعواج و انحرافى طالبين خداى تعالى را به مقصد مى‌رساندند و به همين جهت بود كه مولا على علیه السلام فرمود :

«سَلوني قَبْلَ أنْ تَفْقدوني».

«از من بپرسيد قبل از آنكه مرا نيابيد».

و نيز مى‌فرمود: «به خدا سوگند من به راههاى آسمان آگاهترم تا به راههاى زمين»؛ يعنى راههاى نفس و روح و مسيرهاى حركت انسان به سوى وصال پروردگار را مى‌شناسم.

بنابراين مطابق قاعده، اما بايد از ابتداى خلقت، از هرگونه خطا و سهو و گناه مبرّا
باشد و ائمه معصومين : ما جملگى اينچنين بودند؛

شخصى خدمت امام رضا علیه السلام رسيد و عرض كرد: يا بن رسول الله قصد دارم به مدينه بروم اگر نامه و پيغامى داريد به حضرت جواد علیه السلام برسانم. ـ در حالى كه حضرت جواد علیه السلام پنج يا شش ساله بودند ـ امام رضا علیه السلام تبسّمى فرموده، نامه‌اى نوشتند و به او دادند. راوى كه چشمانى نابينا داشت مى‌گويد: وقتى به محضر امام جواد علیه السلام رسيدم و نامه امام رضا علیه السلام به ايشان تسليم كردم، حضرت نامه را گشود و پس از آن دست بر چشم من كشيد و چشمانم بينا گشت.

فاطمه بنت اسد هنگامى كه مى‌خواست دستان فرزند رشيد خود، مولا امير المؤمنين علیه السلام را در قنداقه بپيچد، هر چه كرد نتوانست و هر بار مولا دست خود را از قنداق مى‌رهاند. دست آخر، مولا به اذن الله به تكلّم آمده فرمود: اى مادر دست مرا مبند كه من با اين دستان براى خداى خويش تواضع مى‌كنم.

البته ايشان انسانند اما انسانهاى مافوقند كه به عنايت پروردگار، لحظه به لحظه به سوى او در حركت هستند و حتى پس از مرگ تا ابدالآباد از اين حركت باز نمى‌ايستند چرا كه خداى تعالى را هيچ نهايتى نيست و حركت به سوى او نيز نهايتى ندارد.

شرط بهرهمندى

هر كس طالب بهره‌گيرى از ائمه اطهار : است لامحاله بايد دو خصوصيت را داشته باشد: محبّت و تبعيّت.

محبّت

«قُلْ إنْ كانَ آباوُكُمْ وَ أَبْناوُكُمْ وَ إخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إلَيْكُمْ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ في سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِيَ اللهُ بِأَمْرِهِ وَ اللهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ» (توبه/ 24)

«بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خويشانتان و اموالى كه به دست آورده‌ايد و تجارتى كه از كساديش مى‌ترسيد و خانه‌هايى كه به آنها علاقه داريد، در نظرتان از خدا و پيامبرش و جهاد در راه او محبوبتر است، منتظر باشيد تا خداوند فرمان خويش را نازل كند خداوند نافرمانان را هدايت نخواهد كرد».

براى زائل شدن محبّت غير خدا از دل، آدمى بايد به فناى دنيا و سرنوشت مختوم خويش؛ يعنى مرگ، بينديشد كه اين سرا، جاى ماندن نيست و بايد از آن كوچ كند. بايد بفهمد كه اصل، روح انسان است، نه اين جسم ضعيف. همچنين بايد در خواندن آيات قرآن و تأمّل بر آنها ساعى باشد.

تبعيّت

شرط ديگر بهره‌گيرى از ائمه اطهار :، تبعيّت است؛

«قُلْ إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللهُ». (آلعمران/31)

«بگو اگر خدا را دوست مى‌داريد از من پيروى كنيد تا خداوند شما را دوست بدارد».

دهه‌ى محرم از ايّام ذى الحجه ارزشمندتر است. روزها و ساعات اين دهه و بلكه تمام محرّم مورد عنايت اهل بيت : است به شرط آنكه انسان سعى كند محبّت غير حسين علیه السلام را از دل بزدايد.

روايات بسيارى درباره فضيلت گريستن و گرياندن و يا حتى حال گريه داشتن براى امام حسين علیه السلام وجود دارد كه در بعضى از آنها، يک قطره اشک، خاموش كننده خروارها آتش و آمرزنده كوههاى گناهان معرّفى شده است.

اين بخاطر آن است كه حزن بر سيد الشهدا علیه السلام و شركت در مجالس عزا و ماتم ايشان محبّت غير او را از دل پاک مى‌كند چرا كه حسين علیه السلام فانى در ذات پروردگار است؛ كسى است كه همه چيز خود را در راه دين خدا و ظهور كامل پروردگار فدا كرد. محبّت حسين علیه السلام؛ يعنى محبّت پروردگار؛ يعنى محبّت همه پيشوايان و هاديان ممتاز الى الله.

گناهان و غفلتها مانع حركت به سوى خداى تعالى است اما از سوى ديگر شكسته شدن دل براى حسين علیه السلام به معناى اتصال به او است و چون چنين شد، موانع حركت
به سوى خدا (گناهان) خود به خود برداشته مى‌شود.

اعمال شب و روز اول محرّم

در شب اول محرّم خواندن يكصد ركعت نماز فضيلت بسيار دارد همچنين خواندن دو ركعت نماز بطورى كه در ركعت اول بعد از حمد سوره انعام و در ركعت دوم، بعد از حمد سوره يس بخواند. همچنين خواندن دو ركعت نماز، در هر ركعت پس از حمد يازده مرتبه سوره توحيد. خواندن حدّاقل يكى از اين نمازها، بسيار خوب است.

در روز اول محرّم روزه گرفتن ثواب فراوان دارد.

همچنين خواندن زيارت عاشورا در اين ده روز بسيار سفارش شده.

ريّان بن شبيب گويد: روز اول ماه محرّم خدمت حضرت رضا علیه السلام رسيدم. حضرت فرمود: اى پسر شبيب روزه‌اى گفتم: نه. فرمود اين روزى است كه زكريا به درگاه پروردگارش دعا كرد و گفت: پروردگارا! به من ببخش از پيش خود نژاد پاكى زيرا تو شنواى دعايى. خدا برايش اجابت كرد و به فرشتگان دستور داد ندا كردند زكريا را كه در محراب ايستاده بود كه خدا تو را به يحيى بشارت مى‌دهد. هر كس اين روز را روزه بدارد و سپس دعا به درگاه خدا كند خداوند مستجاب كند چنان كه براى زكريا مستجاب كرد. سپس گفت: اى پسر شبيب! به راستى محرّم ماهى است كه اهل جاهليت در زمان گذشته ظلم و قتال را به خاطر احترامش در آن حرام مى‌دانستند و اين امّت حرمت اين ماه را نگه نداشتند و نه حرمت پيغمبرش در اين ماه. و ذريّه او را كشتند و زنانش را اسير كردند و بنه‌اش را غارت كردند. خدا هرگز اين گناه را از آنها نيامرزد. (امالى شيخ صدوق، ص 129)

به راستى تا زمانى كه انسان در اين دنياست، در معرض خطر است؛ خطر اين كه غير خدا را بر خدا مقدّم بدارد. چگونه مى‌شود كه عده‌اى آنگونه در ميدان مبارزه با نفس استقامت مى‌كنند و پا بر هوا و شيطان مى‌گذارند كه در مقابل حسين بن على 8 چنان خود را كوچک مى‌بينند كه انگار از هر ذرّه‌اى كوچكترند. جناب اباالفضل علیه السلام اينچنين بود
و با همه فضائل و كمالاتى كه داشت در مقابل امام حسين علیه السلام دست بر سينه مى‌گذاشت و خود را غلام حضرت مى‌ناميد و مادر خود را كنيز مادر حضرت مى‌خواند.

در سوى مقابل عده‌اى ديگر چنان پست مى‌شوند و در محبّت دنيا فرو مى‌روند كه در ماه حرام، كمر به قتل فرزند پيامبر خويش مى‌بندند!

امام رضا علیه السلام به ريّان بن شبيب فرمود: پدرم از ابتداى محرّم محزون بودند و هر روز حزنشان بيشتر مى‌شد تا آنكه روز عاشورا از صبح نالان و گريان بودند و مى‌فرمودند : امروز روزى است كه جدّ ما شهيد شد.

اين حال حزن، حال همه ائمه اطهار : و دوستان ايشان است. هر چه محبّت انسان به اهل بيت پيامبر 9 بيشتر باشد در ايام حزن و اندوه آنان، محزونتر و اندوهگين‌تر است. اين قاعده محبّت است و هر كس كسى را دوست مى‌دارد بى ترديد در غم او شريک مى‌شود.

 

شب دوم

خلاصه صحبت ديشب اين بود كه خداوند بشر را خلق كرد براى بندگى خويش و رسيدن به اين حقيقت كه خداوند يكتا بر همه چيز احاطه دارد. نهايت هدف بندگى انسان نيز بايد رسيدن به معرفت و عشق پروردگار باشد، به همان نحو كه او جلّ و على مى‌پسندد. براى رسيدن انسان به اين هدف، خداى تعالى افرادى را مشخّص فرموده كه آمادگى خود را در عالم ذر و با توجه به علمى كه پروردگار از آنها داشت، اعلام كردند و رهبر و امام مردم در حركت به سوى خدا شدند.

هيچ ترديدى نيست كه امام و هادى به سوى خدا بايد از طرف خداى تعالى تعيين شود چرا كه راه‌بينى و راهبرى، عنايتى است كه به همگان عطا نمى‌شود و تنها به عده‌ى خاصى كه خداوند خود صلاح مى‌داند عنايت مى‌شود و ساير مردم بايد از اين افراد اطاعت نمايند تا به غرض خلقت نائل گردند.

در راه نيل به اين هدف، خداى تعالى خاتم تمام پيامبران را حضرت محمّد بن عبدالله 9 قرار داد و مشيّتش بر اين قرار گرفت كه اين رسول گرامى تا روز قيامت آنچه را كه مورد نياز ظاهرى و باطنى انسانها است، در كتابى به نام قرآن كريم، از طريق وحى دريافت و به مردم ابلاغ نمايد. حافظ اين كتاب خود خداى تعالى است و اوصياى پيامبر از اهل بيت او، اسباب حفظ قرآن هستند و بوسيله اين كتاب ارجمند از مردم دستگيرى و آنها را هدايت مى‌كنند. ايشان تا نهايت درجه‌ى كمال رفته‌اند و آن را به روشنى مى‌شناسند لذا اگر مردم هر منطقه‌اى بر پيروى و اطاعت از ايشان اجماع نمايند، از نعمتهاى ظاهرى و باطنى آنها بهره‌مند مى‌گردند.

مناظرهاى در اثبات امام معصوم

يونس بن يعقوب گويد: خدمت امام صادق علیه السلام بودم كه مردى از اهل شام بر آن حضرت وارد شد و گفت: من علم كلام و فقه و فرائض ميدانم و براى مباحثه با اصحاب شما آمده‌ام. امام صادق علیه السلام فرمود سخن تو از گفتار پيغمبر است يا از پيش خودت؟
گفت: از گفته پيغمبر و هم از خودم، امام فرمود: پس تو شريك پيغمبرى؟ گفت: نه : فرمود: از خداى عزّ و جل وحى شنيده‌اى كه به تو خبر دهد؟ گفت: نه فرمود: چنان كه اطاعت پيغمبر را واجب مى‌دانى اطاعت خود تو را هم واجب مى‌دانى؟ گفت: نه، حضرت به من متوجّه شد و فرمود، اى يونس پسر يعقوب! اين مرد پيش از آنكه وارد بحث شود خودش را محكوم كرد (زيرا گفته خودش را حجّت دانست بدون آنكه دليلى بر حجّيّتش داشته باشد) سپس فرمود: اى يونس اگر علم كلام، خوب مى‌دانستى با او سخن مى‌گفتى، يونس گويد: (من گفتم) واى افسوس. سپس گفتم: قربانت من شنيدم كه شما از علم كلام نهى مى‌نمودى، و مى‌فرمودى واى بر اصحاب علم كلام زيرا مى‌گويند اين درست مى‌آيد و اين درست نمى‌آيد (ميگويند: سَلَّمْنا، لا نُسَلِّم) اين به نتيجه نمى‌رسد، اين را مى‌فهميم و اين را نمى‌فهميم. امام فرمود: من گفتم واى بر آنها اگر گفته مرا رها كنند و دنبال خواسته خود بروند، سپس به من فرمود: برو بيرون و هر كس از متكلّمين را ديدى بياور، يونس گويد من حمران بن اعين و احول و هشام بن سالم را كه علم كلام خوب مى‌دانستند آوردم و نيز قيس بن ماصر كه به عقيده من در كلام بهتر از آنها بود و علم كلام را از على بن حسين 8 آموخته بود آوردم: چون همگى در مجلس قرار گرفتيم، امام صادق علیه السلام سر از خيمه بيرون كرد و آن خيمه‌اى بود كه در كوه كنار حرم براى حضرت مى‌زدند كه چند روز قبل از حج آنجا تشريف داشت. چشم حضرت به شترى افتاد كه به دو مى‌آمد فرمود: به پروردگار كعبه كه اين هشام است. ما فكر مى‌كرديم مقصود حضرت هشام از فرزندان عقيل است كه او را بسيار دوست مى‌داشت، كه ناگاه هشام بن حكم وارد شد و او در آغاز روئيدن موى رخسار بود و همه ما از او بزرگسالتر بوديم، امام صادق علیه السلام برايش جا بازكرد و فرمود، هشام با دل و زبان و دستش ياور ماست سپس فرمود: اى حمران با مرد شامى سخن بگو. او وارد بحث شد و بر شامى غلبه كرد سپس فرمود: اى طاقى تو با او سخن بگو. او هم سخن گفت و غالب شد سپس فرمود: اى هشام بن سالم تو هم گفتگو كن او با شامى برابر شد  ]هر دو عرق كردند  [سپس امام صادق علیه السلام به قيس ماصر فرمود: تو با او سخن بگو او وارد بحث شد و حضرت از مباحثه آنها مى‌خنديد زيرا مرد شامى گير افتاده بود پس به شامى فرمود با
اين جوان ـ يعنى هشام بن حكم ـ صحبت كن. گفت: حاضرم، سپس به هشام گفت: اى جوان در باره امامت اين مرد از من بپرس، هشام (از سوء ادب او نسبت به ساحت مقدس امام علیه السلام خشمگين شد بطورى كه مى‌لرزيد)، سپس به شامى گفت: اى مرد آيا پروردگارت به مخلوقش خير انديش‌تر است يا مخلوق به خودشان، گفت: بلكه پروردگارم نسبت به مخلوقش خير انديش‌تر است، هشام گفت: در مقام خيرانديشى براى مردم چه كرده است؟ شامى پاسخ داد: براى ايشان حجّت و دليلى بپا داشته تا متفرّق و مختلف نشوند و او ايشان را با هم الفت دهد و ناهموارى‌هاشان را هموار سازد و ايشان را از قانون پروردگارشان آگاه سازد. هشام پرسيد او كيست؟ شامى پاسخ داد : رسول خدا 9 است. هشام پرسيد بعد از رسول خدا 9 كيست؟ شامى جواب داد : قرآن و سنّت است. هشام گفت: قرآن و سنّت براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟ شامى جواب داد: آرى. هشام گفت: پس چرا من و تو اختلاف كرديم و براى مخالفتى كه با تو داريم از شام به اينجا آمدى! شامى خاموش ماند، امام صادق علیه السلام به او گفت: چرا سخن نميگوئى؟ شامى گفت: اگر بگويم قرآن و سنّت از ما رفع اختلاف مى‌كنند باطل گفته‌ام زيرا عبارات كتاب و سنّت معانى مختلفى را متحمّل است (چند جور معنى مى‌شود) و اگر بگويم اختلاف داريم و هر يك از ما مدّعى حق مى‌باشيم، قرآن و سنّت به ما سودى ندهند (زيرا كه هر كدام از ما آن را به نفع خويش توجيه مى‌كنيم) ولى همين استدلال بر عليه من و به نفع هشام است، حضرت فرمود: از او بپرس تا بفهمى كه سرشار است، شامى پرسيد: اى مرد كى به مخلوق خيرانديشتر است پروردگارشان يا خودشان! هشام پاسخ داد: پروردگارشان از خودشان خيرانديشتر است. شامى گفت: آيا پروردگار شخصى را به پا داشته است كه ايشان را متّحد كند و ناهمواريشان هموار سازد و حق و باطل را به ايشان باز گويد؟ هشام پرسيد: در زمان رسول خدا 9 يا امروز؟ شامى گفت: در زمان رسول خدا 9 كه خود آن حضرت بود، امروز كيست؟ هشام پاسخ داد: همين شخصى كه بر مسند نشسته (اشاره به امام صادق علیه السلام كرد) و از اطراف جهان به سويش رهسپار گردند. به ميراث علمى كه از پدرانش دست بدست گرفته خبرهاى آسمان و زمين را براى ما باز گويد. شامى پرسيد: من چگونه مى‌توانم اين را بفهمم؟
هشام گفت: هر چه خواهى از او بپرس. شامى گفت: عذرى برايم باقى نگذاشتى، بر من است كه بپرسم. امام صادق علیه السلام فرمود: اى شامى! مى‌خواهى گزارش سفر و راهت را به خودت بدهم؟ چنين بود و چنان بود، شامى با سرور و خوشحالى مى‌گفت: راست گفتى، اكنون به خدا اسلام آوردم، امام صادق علیه السلام فرمود نه، بلكه اكنون به خدا ايمان آوردى، اسلام پيش از ايمان است، بوسيله اسلام از يكديگر ارث برند و ازدواج كنند و بوسيله ايمان ثواب برند (تو كه قبلا به خدا و پيغمبر ايمان داشتى مسلمانى بودى كه ثواب عبادت نداشتى و اكنون كه مرا به امامت شناختى خدا بر عباداتت هم به تو ثواب خواهد داد) شامى عرض كرد: درست فرمودى، گواهى دهم كه شايسته عبادتى جز خدا نيست و محمد 9 رسول خداست و تو جانشين اوصيا هستى، سپس امام صادق علیه السلام رو به حمران كرد و فرمود: تو سخنت را دنبال حديث مى‌برى ]مربوط سخن ميگوئى [و به حق ميرسى و به هشام بن سالم متوجّه شد و فرمود: در پى حديث مى‌گردى ولى تشخيص نميدهى ]مى‌خواهى مربوط سخن بگوئى ولى نمى‌توانى [و متوجّه احول شد و فرمود: بسيار قياس مى‌كنى از موضوع خارج مى‌شوى مطلب باطل را به باطلى رد مى‌كنى و باطل تو روشنتر است. سپس متوجّه قيس ماصر شد و فرمود: تو چنان سخن مى‌گوئى كه هر چه خواهى به حديث پيغمبر 9 نزديكتر باشد دورتر شود حق را به باطل مى‌آميزى با آنكه حق اندك از باطل بسيار بى‌نياز ميكند. تو و احول از شاخه‌اى به شاخه‌اى مى‌پريد و با مهارتيد. يونس گويد: به خدا كه من فكر مى‌كردم نسبت به هشام هم نزديك به آنچه در باره آن دو نفر فرمود، مى‌فرمايد ولى فرمود: اى هشام تو به هر دو پا به زمين نمى‌خورى (بطورى كه هيچ گونه جوابى برايت نباشد) تا خواهى به زمين برسى پرواز مى‌كنى (به محض اينكه نشانه مغلوبيتت هويدا گردد خودت را نجات مى‌دهى) مانند توئى بايد با مردم سخن گويد. خود را از لغزش نگهدار، شفاعت ما دنبالش مى‌آيد ان شاء الله. (كافى، ج1، ص171، كتاب الحجّة)

 

رواياتى از راويان شيعه و سنّى از سخنان پيامبر مكرم اسلام 9 درباره ائمهاطهار :

رسول خدا 9 به ايراد خطابه‌اى پرداخت، پس از حمد و ثناى الهى و اندرزهاى لازم، خطاب به مردم فرمود: اى مردم! من هم بشر مى‌باشم، طولى نمى‌كشد كه رسول پروردگار مى‌آيد و من دعوت او را اجابت مى‌كنم، اينك، پيش از آنكه دعوت حق را اجابت كنم، دو اثر گرانبها در ميان شما باقى مى‌گذارم يكى كتاب خدا كه وسيله‌ى هدايت شماست و نورى است كه جلو راه شما را روشن مى‌سازد؛ كتاب خدا را در اختيار خود بگيريد و آنرا دستاويز نجات خويش قرار بدهيد. رسول خدا 9 تا آنجا كه لازم بود مردم را به فراگيرى قرآن كريم و عمل به دستورهاى آن، تشويق كرد و آنگاه فرمود : يكى ديگر از آن دو اثر گرانبار و گرانبها، اهل بيت من است، خدا را، از آنها غفلت نكنيد، از آنها غفلت نكنيد، از آنها غفلت نكنيدد.

امام باقر علیه السلام فرمود: چون آيه (71 سوره 17)[1]  (روزى كه هر دسته از مردم را به

امامشان خوانيم» نازل شد، مسلمين عرض كردند: اى فرستاده خدا! مگر شما امام همه مردم نيستيد؟ پيغمبر فرمود: من از جانب خدا بسوى همه مردم فرستاده شده‌ام ولى بعد از من امامانى از خاندانم بر مردم منصوب شوند، ايشان در ميان مردم قيام كنند و مردم آنها را تكذيب كنند و امامان كفر و گمراهى و پيروانشان بر ايشان ستم كنند، هر كه آنها را دوست دارد و از آنها پيروى كند و تصديقشان نمايد، از من است و با من است و مرا ملاقات خواهد كرد و آگاه باشيد كسى كه به ايشان ستم كند و تكذيبشان نمايد، از من نيست و با من نيست و من از او بيزارم.

حضرت ابو جعفر علیه السلام فرمودند: رسول خدا 9 فرمودند: كسى كه دوست دارد حياتش حيات من و مماتش ممات من بوده و به بهشت جاودان داخل گردد و ملازم درختى باشد كه حق تعالى به دست قدرتش آن را كاشته پس بايد على علیه السلام و جانشينان بعد از او را دوست داشته و فضيلت ايشان را قبول نموده باشد زيرا ايشان راهنمايان
پسنديده خدا بوده و جناب اقدس الهى به ايشان فهم و علم من را اعطا فرموده است و ايشان اهل بيت من بوده كه از گوشت و خون من مى‌باشند شكايت دشمنان ايشان از امّتم را به خدا خواهم نمود، دشمنانى كه منكر فضيلت ايشان بوده و به جاى اينكه صله رحم من را نموده آن را قطع كرده‌اند، به خدا قسم فرزندم را خواهند كشت، خداوند متعال شفاعت من را هرگز نصيب ايشان نخواهند نمود.

ابن ابى يعفور گفت: حضرت صادق علیه السلام به من فرمود: اى پسر ابى يعفور خداوند يكتاى بى‌همتا است تنها او فرمانروا است او در هر دوره تنها يك مخلوق را آفريد و در آنها قرار داد اين امر (از لحاظ ظاهرى و باطنى )  را و ما آن مخلوق هستيم ما حجّتهاى خدائيم در ميان مردم و نگهبان علم اوئيم و قيام به اين كار داريم.

روايتى ديگر: ولايت على علیه السلام در كتاب همه انبيا نوشته شده و خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد مگر به نبوت محمّد 9 و ولايت وصى او على علیه السلام.

بناى خداى تعالى بر خواست مردم است انسانها بايد متوجّه زندگى پس از مرگ شوند و با اختيار خود سعادت آن را انتخاب كنند. هر كس اين سعادت را انتخاب كند خداوند او را به ميزان طلب و خواستى كه دارد بوسيله هاديان خود هدايت مى‌كند و به سرمنزل سعادت مى‌رساند و هر كس بنا بر دورى از پروردگار گذارد، تا هر اندازه كه بخواهد مى‌تواند در دركات جهنم سقوط كند.

امام حسين علیه السلام در منزل زباله دستور به جمع آورى آب داد، اصحاب بدون آنكه سؤالى كنند، مشكها را از آب پر كردند. نزديكيهاى ظهر شخصى صدا زد: «الله اكبر» امام فرمود: تكبير در همه وقت خوب است اما سبب تكبير گفتن تو چيست؟ عرض كرد : از دور نخلهايى مى‌بينم. بعضى ديگر گفتند: ما اين مسير را مى‌شناسيم در اينجا هيچ نخلى و نخلستانى نيست. امام فرمود: بيشتر دقت كنيد. گفتند: اين سرهاى نيزه‌ها و گردن اسبهاست كه به مقابله با ما آمده‌اند!

حضرت مسير خود را به سمت دامنه كوهى كج كردند و با سپاهيان حر كه نزديک به هزار نفر بودند برخورد نمودند قبل از آنكه آنها سخنى بگويند، حضرت فرمود: آنها را آب بدهيد، به اسبانشان هم آب بدهيد.

در اينجا اگر امام حسين علیه السلام دست به شمشير مى‌برد و فرمان جنگ مى‌داد به راحتى مى‌توانستند سپاهيان حر را منهدم سازند و چه بسا خبر پيروزيشان در كوفه مى‌پيچيد و موجب قوت گرفتن طرفدارانشان مى‌شد و همين امر باعث پيروزى بر عبيد الله مى‌گشت. اما سؤال اين است كه آيا خواسته امام و خشنودى خداى تعالى در اين است؟ هرگز! بنا بر ايجاد رعب و وحشت و اجبار مردم نيست. هر كس بايد با اختيار خود به سوى سعادت قدم بردارد.

حر به امام  حسين علیه السلام عرض كرد:من مأمورم مانع ورود شما به كوفه شوم و هر كجا شما را ديدم بازداشت كنم. پس آنها براى جنگ نيامده بودند و اگر امام ابتدا به جنگ مى‌كرد هرگز نمى‌توانست پس از آن مردم را اقناع كند مخصوصآ شاميان را كه سالها تحت تبليغ معاويه قرار داشتند و مأموريت حسين بن على 8 اين است كه تا ابدالآباد مردم را به سوى خدا دعوت كند پس نبايد خود قدمى از راه خدا منحرف شود.

امام فرمود: شما نامه نوشتيد كه بيا و من آمدم. حر از نامه‌ها اظهار بى‌اطّلاعى كرد. امام نماز را خواند و حر با لشكريانش به حضرت اقتدا كردند و پس از نماز دوباره امام براى لشكر كوفه خطبه خواند، خود را معرّفى فرمود و آنها را از اطاعت باطل باز داشت و اتفاقاتى افتاد كه پس از اين ذكر مى‌شود. غرض آنكه امام، حاكمى نيست كه مردم را به زور شمشير به اطاعت خود درآورد البته اگر اكثريت قاطع مردم او را بخواهند و اقلّيتى مانع شوند، مانعين را از سر راه برمى دارد و اين همان كارى بود كه پيامبر انجام داد.

هدف امام حسين علیه السلام اين بود كه مردم را از جهلى كه پس از پيامبر دامن آنها را گرفت نجات دهد، مخصوصآ از دست يزيدى كه بطور علنى فسق مى‌كرد. اما در اين راه هم ابتدا به جنگ نكرد. هدايت جامعه به سوى خدا بايد با عقل و استدلال و خلق نيكو باشد.

خوب است در اين ايام عزادارى حضرت اباعبدالله علیه السلام خود را آماده كنيم براى تمام سال و تمام عمر. اين ايام، ايام آماده شدن و شارژ شدن با بهره‌گيرى از امام حسين علیه السلام است تا از بركت حضرت به هدف خلقت بار يابيم.

 

شب سوم

 

فَقالَ علیه السلام أيُّهَا الأميرُ انّا أهْلُ بَيْتِ النُبُوَّةِ و مَعْدِنُ الرِسالَةِ و مُخْتَلَفُ المَلائكَةِ و بِنا فَتَحَ اللهُ و بَنا خَتَمَ اللهُ...

امام حسين علیه السلام در گفتگو با حاكم مدينه چنين فرمود: اى امير! ما اهل بيت نبوّت و معدن رسالت هستيم. خانه ما جايگاه رفت و آمد فرشتگان است خداوند به ما افتتاح و اختتام فرمود (يعنى بوسيله ما درهاى باطنى و راههاى صعود به سوى خداوند باز مى‌شود و حاجتهاى مادى مردم روا مى‌گردد و از بستر ما كار مردم سامان مى‌يابد) و يزيد مردى فاسق و شارب الخمر و قاتل و خونريز جانهاى محترم است و با اين همه تباهى‌ها شايستگى خلافت ندارد و شخصى چون من با چون اويى بيعت نكند و ليكن بامداد فردا پشت و روى كار را مى‌نگرم كه كدام يک از ما شايسته خلافت و بيعت است و آنگاه امام علیه السلام بيرون رفت.

بامداد فردا امام حسين علیه السلام از منزل بيرون آمد و با مروان برخورد كرد.

مروان گفت: اى اباعبدالله! نصيحتى كنمت از من بشنو و پند بگير.

حضرت فرمود: آن چيست؟ بگو تا بشنوم.

مروان گفت: تو را فرمان بيعت با يزيد مى‌دهم كه اين كار براى دين و دنيايت بهتر است.

امام حسين علیه السلام فرمود :

 «انّا لله و انّا الَيْهِ راجِعونَ و عَلَى الإسلامِ السلامُ اذْ قَدْ بُلِيَتِ الأمَّةُ بِراعٍ مِثْلَ يِزيد و لَقَدْ سَمِعْتُ جَدّي رَسولَ الله يَقولُ: الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ أبي سُفيان....».

«همه از خدائيم و به سوى او مى‌رويم اگر امّت گرفتار حاكمى چون يزيد گردد بايد فاتحه اسلام را خواند. به تحقيق از جدّم رسول خدا شنيدم كه فرمود: خلافت بر آل ابى سفيان حرام است و اگر روزى معاويه را بر فراز منبر من ديديد شكمش را پاره كنيد اما مردم مدينه او را بر منبر پيامبر ديدند و به دستور پيامبر عمل نكردند و اكنون گرفتار يزيد شدند».

گفته شد كه خداى تعالى بهترين بندگان خود را كه صدّيقين و مخلصين عباد بودند، به عنوان جلوداران و راهنمايان بشر قرار داد و هر كس در هر مرتبه كه باشد اگر به دامان ايشان چنگ زند و طلب و درخواستى نمايد، نااميد نمى‌گردد، چه در امور مادّى و چه در امور معنوى.

ائمه اطهار : كه از طريق پيامبر 9 به مردم معرّفى شدند، هر كدام در هدايت مردم صاحب روش و برنامه‌ى خاص خود بودند كه آن را از طريق علم مخصوص خويش مى‌دانستند. بنابراين هر امام در عملكرد خود تابع تكليفى بود كه خداوند بر دوش او نهاده بود و از طريق الهام ـ و نه وحى ـ بدان اطّلاع داشت.

اهل سنّت واقعى

ما شيعيان كه قائل به ولايت مولا امير المؤمنين على علیه السلام هستيم و ايشان را به عنوان امام و خليفه بلافصل پيامبر مى‌شناسيم و به امامت فرزندان معصومش گردن نهاده‌ايم، در حقيقت تابع سنّت پيامبر هستيم و دستور آن حضرت را بر سر نهاده‌ايم و الا كسانى كه سفارشات مكرّر پيامبر را مبنى بر ولايت و وصايت امير المؤمنين علیه السلام و فرزندان معصومش ناديده گرفتند، در واقع از سنّت پيامبر كناره گرفته، به معناى حقيقى رافضى‌اند[2]  البته ما آنها را مسلمان مى‌دانيم. چرا كه به يكتايى خدا و رسالت پيامبر

شهادت مى‌دهند و معاد را قبول دارند و بعضى از آنها قائل به عدالت پروردگارند پس در اصول دين ـ منهاى امامت ـ ما و آنها با هم مشتركيم و احكام اسلام را بر آنها جارى مى‌سازيم.

اگر سخن از وحدت با اهل تسنّن به ميان مى‌آيد به اين معنا نيست كه ما از اعتقادات خود كوتاه مى‌آييم يا اشكالاتى را كه بر آنها داريم مطرح نكنيم. از ابتداى رحلت پيامبر و در زمان تمامى ائمه اطهار : و در همه اعصار و قرون پس از آن، هم ائمه و هم اصحاب آنها همواره با اهل تسنّن به مناظره مشغول بودند و با گفتگوى علمى و استدلالات عقلى و تاريخى و روايى به محاجّه با اهل تسنّن مى‌پرداختند لذا وحدت بين شيعه و سنّى هيچ منافاقتى با مباحثات و مناظرات علمى و اعتقادى ندارد. وحدت براى يكپارچگى ميان امّت اسلامى در مقابل بيگانگان و كفّار است كه بايد رعايت شود.

ادّعاى اجماع و پاسخ آن

اهل تسنّن قائلند كه ابوبكر بوسيله مردم انتخاب شد و از اين جهت مقدّم بر مولا على علیه السلام است. اين در حالى است كه ابوبكر بوسيله همه يا بيشتر مردم انتخاب نشد بلكه تعداد معدودى از اصحاب پيامبر پس از ارتحال ايشان در محلى به نام سقيفه بنى ساعده جمع شدند در حالى كه مولا على علیه السلام به دستور پيامبر، مشغول تجهيز جنازه‌ى مطهّر رسول خدا بودند. در ابتدا بنا بود يكى از انصار به نام سعد بن عباده به عنوان خليفه برگزيده شود اما بعضى از مهاجرين پيش دستى كردند و ابوبكر را بر آنها تحميل نمودند و فورآ پنج نفر از آن جمع با او بيعت كردند و ديگران را در برابر عمل انجام شده قرار دادند. پس از آن نيز با تهديدات و تبليغات مختلف خلافت ابوبكر را به مسلمين قبولاندند.

در محاجّه‌اى كه مولا على علیه السلام با ابوبكر بر سر غصب خلافت نمود و او را بر اين كار ملامت فرمود، ابوبكر گفت: ما براى حفظ اسلام اين كار را كرديم و شما مقبوليت كافى در ميان مردم نداشتيد و خلافت شما ممكن بود باعث ايجاد آشوب گردد.

روشن است كه اولين ايراد اين ادّعاى باطل، تناقض آن با دستور پيامبر اكرم است.

خود عمر در اواخر عمر، هنگامى كه شوراى شش نفره را معيّن نمود درباره خلافت ابوبكر چنين گفت :

«بِيعَةُ أبي بَكر كانت فَلْتَةً وَقَى اللهُ شَرَّها». (احتجاج، ج1، ص256)

«بيعت با ابوبكر يک كار ناگهانى و بدون تفكّر بود و خداوند مسلمين را از شرّ او حفظ خواهد كرد».

بنابراين هيچ اجماعى بر خلافت ابوبكر صورت نگرفت و اگر اجماعى بود پس از معرّفى او به عنوان خليفه صورت گرفت و در حالى كه پيامبر گرامى اسلام بارها و بارها مولا على علیه السلام و فرزندان ايشان را به عنوان خليفه پس از خود معرّفى فرمود و اسناد معتبر فراوانى در مسانيد اهل تسنّن بر اين امر موجود است.

اولين استعمال شيعه درباره دوستان على علیه السلام

لفظ شيعه از لسان پيامبر اكرم صادر و در مورد پيروان مولا على علیه السلام استعمال شد. در هنگام نزول آيه شريفه :

«إنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» (بينه/7)

«كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند، بهترين مخلوقاتند».

پيامبر دست بر شانه على علیه السلام زد و فرمود: يا على تو و شيعيانت «خير البرية» هستى».

از آن پس هر گاه مردم، مولا على علیه السلام را مى‌ديدند به آن جناب اشاره كرده مى‌گفتند : ايشان خير البريه هستند. آياتى كه در شأن مولا على علیه السلام و ائمه اطهار : نازل و جمع آورى شده، به 250 آيه مى‌رسد.

دست عنايت ائمه : بر سر دوستان خود

همه ما از بركت خود ائمه اطهار : حق ايشان را مى‌شناسيم و به اطاعت از آنها ملزم هستيم. بى ترديد اگر در طول عمر خود مرتكب لغزش و خطايى گشتيم، مطابق وعده خود آنها مورد دستگيرى و عنايتشان قرار مى‌گيريم و اهل نجات مى‌شويم. حضرات معصومين خود قول داده‌اند كه در دنيا بر معاصى ما استغفار كنند و در دم مرگ به ياريمان بشتابند و در هنگام احتضار شيطان و نفس را از ما دور كنند. در هنگام قبر در سؤال و جواب در كنارمان خواهند بود. در عالم برزخ و در هنگامه‌ى عظيم قيامت زير سايه چتر عنايات ايشان خواهيم بود و در مراحل مختلف صراط و ميزان و تطاير كتب و در هر مرحله كه گرفتار شويم، مطابق روايات و حكايات متعدّد دست يارى آنها را بر سر خود احساس مى‌كنيم.

ثمرات قيام حسينى

از جمله ثمرات قيام مظلومانه‌ى امام حسين علیه السلام، تبيين راه و روش ايشان براى همه بزرگان دين و آحاد امّت اسلام است. حضرت، حق و باطل را به روشنى شناساند و روش صحيح حكومتدارى و سياست از دين و احكام اسلام را به همگان نماياند.

هيچ يک از شهداى دشت كربلا با اجبار و انكار پاى در ركاب حضرت سيدالشهدا علیه السلام نگذاشتند بلكه همگى از سر شوق و با اختيار خود و از سر بصيرت و آگاهى به يارى فرزند رسول خدا آمده جان خويش را فداى دين خدا كردند.

هدف امام حسين علیه السلام، جهنّمى كردن لشكريان شام و كوفه نبود بلكه تا آخر اصرار مى‌فرمود: من با دعوت شما به سوى شما آمدم و امروز اگر مرا نمى‌خواهيد دست از من برداريد و بگذاريد از ميان شما بروم.

حتى پس از آنكه حضرت را بازداشت كرده آماده جنگ شدند باز هم امام ابتداى به جنگ نفرمود و بنايى جز بر هدايت و آگاه سازى آنها نداشت. حضرت اباعبدالله علیه السلام با حر به توافق رسيدند كه راه خود را به سمتى كه نه منتهى به كوفه شود و نه به مدينه، كج كند تا حر از عبيدالله كسب تكليف كند. پيک عبيد الله از دور ظاهر شد و از كنار امام حسين علیه السلام گذشت بى‌آنكه ابراز ادب و احترام كند. معلوم شد دستور عبيدالله چيست. آن ملعون حر را بخاطر ملايمت با امام سرزنش كرد و فرما داد عرصه را بر حسين علیه السلام تنگ كن. حر و سپاهش سر راه حضرت را گرفتند و از حركت آن جناب جلوگيرى كردند. حر نامه عبيدالله را به امام نشان داد. حضرت فرمود: «به راستى كه عذاب را بر خود محقّق ساخت».

بعضى ياران امام توصيه كردند با لشكريان حر وارد جنگ شوند اما امام از اين كار ابا فرمودند و با اين كار نشان دادند كه جنگ طلب نيستند و براى پيكار نيامده‌اند.

آرى بايد روزها بگذرد و امتحانات مختلف پيش آيد تا كاملا روشن شود كه دشمنان حضرت بويى از انسانيت نبرده‌اند. همچنان كه خود حضرت در خطبه‌اى كه هنگام خروج از مكّه ايراد فرمودند، فرمودند: «گويا مى‌نگرم گرگهاى بيابان در زمينى بين نوا و يس و كربلا اعضاى بدنم را پاره پاره كرده، تا شكمهاى گرسنه خود را از من سير كنند».

آنها كسانى بودند كه فطرت خود را به سختى آلودند و در هنگام مقابله با حسين علیه السلام هيچ شكى در مقام و مرتبه امام و زشتى كار خود نداشتند و مى‌دانستند كه با پسر پيامبر و امام بر حق مى‌جنگند.

اين اتمام حجّت حضرت تا قيامت در گوش تاريخ پيچيد و راه هر عذر و بهانه‌اى را بر آيندگان بست.

در سوى ديگر 72 تن از مردم آن روز از بركت حسين علیه السلام مقامى عظيم يافتند و تبديل به خصّيصين زمان و اولياى بزرگ پروردگار گشتند، كسانى كه هر كدام از ائمه اطهار علیهم السلام چون مقابل آنها مى‌ايستادند، مى‌فرمودند :

«بأبي أنتُمْ و أمّي». (پدر و مادرم به فداى شما باد)

اما از ميان اين دو لشكر، تنها يک نفر بود كه تا لحظه‌ى آخر در ميان تاريكيها قرار داشت و در آخرين لحظات به نور پيوست. هم امام و هم تعدادى از ياران امام تا روز عاشورا براى مردم سخنرانيهاى متعدّد ايراد كردند به اين اميد كه حتى يک نفر متنبّه شده خود را از شقاوت و تيره بختى برهاند و در ميان آن لشكر تنها يک نفر پيدا شد كه فطرت خود را پاک نگه داشته بود و جرقّه‌هاى هدايت حسينى، خرمن دلش را گرفت و آن يک نفر حرّ بن يزيد رياحى بود كسى كه بهشتى بود و مى‌بايست از لشكر تاريكى جدا مى‌شد بلكه بگو از اولياء الله بود و بايد به اوليا مى‌پيوست.

قصّه حر براى همه دوستان اهل بيت و همه مردم عالم مايه دلخوشى و اميدوارى است. كسى كه اول بار مانع حركت حسين علیه السلام شد و راه بر او و اصحابش بست و تا روز عاشورا در لشكر كفر بود و به آنها كمک مى‌كرد ناگهان در عرض چند دقيقه تغيير حال داد و عاقبت به خير شد. اين خود بالاترين هشدار براى همه كسانى است كه خطورى از نااميدى از رحمت پروردگار، از دل خود مى‌گذرانند.

نه از خود بلكه از كسانى هم كه در منجلاب كثافات گرفتارند نبايد نااميد شد، فرزند انسان، برادر و خواهر و يا اقوام و خويشان دور و نزديک اگر گرفتار زشتيهايى هستند، نبايد قطع اميد از هدايت و نجاتشان كرد. وظيفه شما نصيحت و موعظه تا آخرين لحظه است، چه بسا بدترين افراد در لحظه‌اى باور نكردنى به همه كثافات پشت پا زنند و به سوى نور خدا و اولياى او حركت كنند، بى‌ترديد آنها او را مى‌پذيرند و شما هم آنها را بپذيريد و نگوئيد: «به من بد كرد و بد گفت و خيانت كرد».

حر از سپاه عمر سعد كناره گرفت و خود را به ياران امام رساند. پيوسته مى‌ناليد و هر دو دست بر سر گذاشته سر به سوى آسمان نمود و عرض كرد: خدايا به سوى تو انابه دارم دست توبه بر سر من بگذار كه من دل اولياى تو را و اولاد دختر پيغمبر تو را آزردم. چون به امام رسيد خود را به روى خاک انداخت و پيشانى را بر خاک نهاد. حضرت فرمود: سر بردار تو كيستى؟ عرض كرد: پدر و مادر من فداى تو باد منم حرّ بن يزيد رياحى من آن كس هستم كه تو را حبس كردم از مراجعت به مدينه و مانعت شدم در راه. اكنون به راستى آمده‌ام خدمت شما، توبه كار و فداكار كه جانم را با تو به ميان بگذارم حاليا آيا اين كار را براى من توبه مى‌بينيد؟ حضرت فرمود: آرى. خدا توبه‌پذير است توبه‌ات را مى‌پذيرد و مى‌آمرزدت. حر در پيش روى حضرت سيد الشهدا 7 جنگ نمايانى كرد تا آنكه عده‌اى از آن قوم نابكار را به درک واصل نمود.

ابن سعد دستور داد او را تيرباران كردند. او لختى پياده رزم داد. از بارش تير از پاى در افتاد. اصحاب امام حسين علیه السلام تاختند و جسد او را حمل كرده به نزد آن حضرت نهادند. امام چهره خون آلود او را مسح مى‌فرمود و مى‌گفت: به خدا قسم تو را مادر به غلط حر نام نگذاشت والله تو در دنيا و آخرت حرّى و آزادى. آن گاه امام بگريست و از بهر او استغفار فرمود.

 

شب چهارم

 

وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقآ(69)

و هر كس خدا و پيامبر را اطاعت كند با كسانى كه خداوند به آنان نعمت داده است از پيامبران و صدّيقان و شهدا و شايستگان خواهد بود و چه نيكو رفيقانى هستند.

شأن نزول

اين آيه درباه «ثوبان» بنده‌ى آزاد شده‌ى پيامبر نازل شده است. او نسبت به پيامبر علاقه شديدى داشت و از دورى او نمى‌توانست صبر كند. روزى نزد پيامبر آمد در حالى كه رنگش پريده و تنش لاغر شده بود. پيامبر فرمود: تو را چه شده؟ عرض كرد: بيمار نيستم و دردى ندارم مگر آنكه اشتياق ملاقات شما را پيدا كردم آن گاه، به ياد آخرت افتادم و ترسيدم كه در آنجا ديگر شما را نبينم چرا كه جنابتان در مقام پيامبرانيد و من اگر به بهشت وارد شوم پايين‌تر از شما خواهم بود و اگر هم در بهشت داخل شوم هرگز شما را نخواهم ديد. پس از آن، اين آيه شريفه نازل شد.

رسول الله صلی الله علیه و آله آن مرد را احضار كرده آيه را برايش خواند و به همنشينى خود مژده‌اش داد. (تفسير مجمع البيان، ذيل همين آيه)

در تفاسير مختلف نزديک به هفده روايت در تبيين مصاديق اين آيه ذكر شده كه در غالب آنها نبيّين، شخص پيامبر صلی الله علیه و آله؛ صدّيقين، مولا على علیه السلام؛ شهدا، اميرالمؤمنين علیه السلام، امام حسن و امام حسين علیهما السلام و صالحين، دوازده امام و يا در برخى ديگر از روايات مؤمنين و شيعيان ائمه اطهار علیهم السلام عنوان گرديده‌اند.

كسانى كه صاحب نعمت گشتهاند

همه ما در نمازهاى پنج گانه، روزى ده مرتبه از خداى تعالى مى‌خواهيم كه

«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ * صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ».

«خدايا ما را به راه راست هدايت فرما، راه كسانى كه به آنها نعمت ارزانى كرده‌اى».

صراط در لسان روايات، گاه به مولا على علیه السلام و گاه به تمامى ائمه اطهار علیهم السلام اطلاق مى‌شود در بعضى روايات نيز صراط در دنيا امام حق و در آخرت، راهى كه بايد همگان از آن عبور كنند معرّفى شده است. هر كس صراط دنيا را بيابد و در راه آن قدم بردارد از صراط آخرت به راحتى خواهد گذشت.

تفسير الميزان توضيح مفصلى درباره صراط دارد كه در اينجا بخشهايى از آن با اختصار و تعديل ذكر مى‌شود.

توضيحى درباره صراط

حركت همه موجودات به سوى خداوند

وجود همه افراد بشر از خداى تعالى است؛ البته خداوند به عنوان واجب الوجود و مخلوقات به عنوان ممكن الوجود؛

معنى لا اله الا الله         هر چه بينى بود ز يک بنگاه

اين همان معناى إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ است. مالک همه موجودات خداى تعالى است آن هم ملكيّتى واقعى و نه اعتبارى و مجازى و غير او هيچ كس مالک حقيقى موجودات عالم نيست.

همه موجودات به سوى خداى تعالى در حركتند؛ «إلَيْهِ تُحْشَرُونَ». در سوره انشقاق مى‌فرمايد :

«يا أَيُّهَا الاِْنْسانُ إنَّكَ كادِحٌ إلى رَبِّكَ كَدْحآ فَمُلاقيهِ». (انشقاق/6)

«اى انسان! تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مى‌روى و او را ملاقات خواهى كرد».

انسان، چه مؤمن باشد و چه كافر، راه به سوى خداى تعالى مى‌پيمايد؛

«أَلا إلَى اللهِ تَصيرُ الاُْمُورُ». (شورى/53)

«آگاه باشيد كه رجوع همه چيز به سوى پروردگار است».

از آن جهت كه وجود از خداى تعالى است، بازگشت نيز به سوى او است لكن چگونگى اين رجوع و بازگشت براى عموم روشن نيست زيرا با اين وضع مادّى و فكر كوتاه، نمى‌توان به حقيقت آن پى برد و آن را فهميد. براى رسيدن به اين فهم بايد از خود گذشت، بايد مادّه را پشت سر گذاشت اما مى‌توان پيرامون آن سخن گفت و بحث علمى كرد.

تفاوت مسيرهاى حركت به سوى خدا

از سوى ديگر خداى تعالى براى انسان دو راه كلّى را تعيين فرموده؛ راه بندگى پروردگار و راه اطاعت از شيطان.

در سوره يس مى‌فرمايد :

«أَ لَمْ أَعْهَدْ إلَيْكُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إنَّهُ لَكُمْ عَدُوُّ مُبينٌ * وَ أَنِ اعْبُدُوني هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ». (يس/60 و 61)

«اى فرزندان آدم آيا با شما پيمان نبستم كه شيطان را نپرستيد كه او دشمن آشكار شماست و مرا بپرستيد كه راه راست همين است».

خداى تعالى در آيات ديگرى نيز راه بندگى و پرستش خود را به عنوان يگانه راه مستقيم به سوى خود و راه نيل به آن را نزديک معرّفى فرموده، در مقابل راه شيطان را راهى دور و بسيار بعيد قلمداد كرده است؛

«وَ إذا سَأَلَكَ عِبادي عَنّي فَإِنّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إذا دَعانِ فَلْيَسْتَجيبُوا لي وَ لْيُوْمِنُوا بي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ». (بقره/186)

«و چون بندگان من درباره من از تو پرسند بگو من نزديكم. دعاى كسى كه مرا مى‌خواند اجابت مى‌كنم، پس بايد دعوت مرا پاسخ دهند و به من ايمان آورند باشد كه هدايت يابند».

در سوره غافر نيز مى‌فرمايد :

«وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ إنَّ الَّذينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ». (غافر/60)

«پروردگارتان فرمود: مرا بخوانيد تا پاسختان دهم كسانى كه در عبادت من تكبّر مى‌ورزند به زودى با خوارى به دوزخ درمى آيند».

اما كسانى كه راه شيطان را مى‌پويند، خداوند آنها را بسيار دور از خود مى‌داند؛

وَ الَّذينَ لا يُوْمِنُونَ في آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ (فصلت/44)

«آنها كه ايمان نمى‌آورند گوشهايشان سنگين است و قرآن براى آنها مايه‌ى نابينايى است گويى آنها را از راه دور صدا مى‌زنند».

بنابراين همه به سوى خداى تعالى حركت مى‌كنند اما بعضى در صراط مستقيم و بعضى در صراط شيطانند؛ يكى بسيار نزديک و يكى بسيار دور! بهشت و جهنّم هر دو از آن خداست و آنها كه در آنند همه به سوى او مى‌روند اما بهشتيان به سوى جمال او و دوزخيان به سوى جلال او در حركتند؛ يكى در اوج بلندى است و ديگرى در حضيض پستى.

الميزان در اين باره چنين مى‌نويسد :

علاوه بر تقسيم قبلى، كه راه خدا را به دو قسم دور و نزديك تقسيم مى‌كرد، تقسيم ديگرى است كه يك راه را به سوى بلندى، و راهى ديگر را به سوى پستى منتهى مى‌داند، يك جا مى‌فرمايد :

«إنَّ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ». (اعراف/40)

«كسانى كه آيات ما را تكذيب كرده، و از پذيرفتن آن استكبار ورزيدند، دربهاى آسمان برويشان باز نمى‌شود».

معلوم مى‌شود آنهايى كه چنين نيستند، دربهاى آسمان برويشان باز مى‌شود، چون اگر هيچكس به سوى آسمان بالا نمى‌رفت، و درب‌هاى آسمان را نمى‌كوبيد، براى درب معنايى نبود.

و در جايى ديگر مى‌فرمايد :

«وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوى». (طه/81)

«كسى كه غضب من بر او احاطه كند، او به سوى پستى سقوط مى‌كند».

چون كلمه (هوى) از مصدر (هوى) است، كه معناى سقوط را مى‌دهد.

و در جايى ديگر مى‌فرمايد :

«وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ، فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ». (بقره/108)

«كسى كه ايمان را با كفر عوض كند، راه ميانه را گم كرده».

كه مى‌رساند دسته سومى هستند كه نه راهشان بسوى بالا است، و نه بسوى سقوط، بلكه اصلا راه را گم كرده دچار حيرت شده‌اند، آنها كه راهشان بسوى بالا است، كسانى هستند كه ايمان به آيات خدا دارند، و از عبادت او استكبار نمى‌كنند، و بعضى ديگر راهشان بسوى پستى منتهى مى‌شود، و آنها كسانى هستند كه به ايشان غضب شده، و بعضى ديگر اصلا راه را از دست داده و گمراه شده‌اند، و آنان (ضالّين) اند، و اى بسا كه آيه مورد بحث به اين سه طائفه اشاره كند، (الذين انعمت عليهم) طائفه اول، و (مغضوب عليهم) طائفه دوم، و (ضالين) طائفه سوم باشند.

و پر واضح است كه صراط مستقيم آن دو طريق ديگر، يعنى طريق (مغضوب عليهم)، و طريق (ضالّين) نيست، پس قهرآ همان طائفه اول، يعنى مؤمنين خواهد بود كه از آيات خدا استكبار نمى‌ورزند.

انحراف ظلم از صراط مستقيم

خداى تعالى در سوره انعام چنين مى‌فرمايد :

«الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» (انعام/82)

«كسانى كه ايمان آوردند و ايمان خود را با ظلم نيالودند، در امن هستند و هدايت يافته‌اند».

ظلم بر دو قسم است: ظلم به نفس و ظلم به غير. اگر كسى ايمان بياورد اما مرتكب گناه شود و خويش را به ظلم و ستم آلوده سازد، نمى‌تواند بطور كامل در امن قرار گيرد و هدايت يابد به تعبير ديگر در صراط مستقيم قرار ندارد چرا كه صراط مستقيم محل ثبات و امنيّت است.

ظلم مصاديق مختلفى دارد كه از مهمترين آنها، شرک است؛

«يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللهِ إنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ». (لقمان/13)

«اى فرزندم هرگز به خداوند شرک مورز كه شرک ستمى بزرگ است».

كسانى كه در صراط مستقيم قرار دارند از هر معصيتى مبرّايند و گناه براى آنها محال يا شبه محال است.

خداوند در آيه 69 سوره نساء فرمود :

«وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ».

منظور از اطاعت خدا و رسول، اطاعت هميشگى و دائمى، و از سر شوق و رغبت است؛ يعنى آنچه را كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله درباره اعتقادات و احكام گفتند بايد تا آخر عمر و بدون هيچ وقفه و خللى نصب العين خود قرار دهد و عمل كند در اين صورت است كه مؤمن و متّقى قلمداد مى‌شود و ايمانش را با ظلم آلوده نمى‌سازد اما هنوز مانده كه به درجه اعلى عليين وارد گردد، در عين حال با رفيقانى عالى رتبه قرين مى‌گردد، رفيقانى از صنف انبيا، صديقين، شهدا و صالحين.

چنين كسى در راه سلوک الى الله است و بر ترک محرّمات مراقبت شديد دارد اما هنوز به جرگه ى صدّيقين وارد نشده؛ على گونه نگشته است. هنوز شاهد (گواه بر اعمال بندگان) نيست و صالح شمرده نمى‌شود ـصالح در اينجا غير از عمل صالح است ـ به تعبير الميزان: اين مومنين با كسانى محشور و رفيقند كه خدا بر آنان انعام كرده، (يعنى اصحاب صراط مستقيم)، و نفرموده: از ايشانند، و نيز فرموده: با آنان رفيقند، و نفرموده يكى از ايشانند، پس معلوم مى‌شود اصحاب صراط مستقيم، يعنى (الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) مقامى عالى‌تر از مؤمنين دارند.

نظير آيه (69 ـ سوره نساء)، در اينكه مومنين را در زمره اصحاب صراط مستقيم ندانسته، بلكه پائين‌تر از ايشان مى‌شمارد، آيه :

«وَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ». (حديد/19)

مى‌باشد، چون در اين آيه مؤمنين را ملحق به صديقين و شهداء كرده، و با اينكه جزو آنان نيستند، بعنوان پاداش، اجر و نور آنان را بايشان داده، و فرموده: «و كسانى كه به خدا و رسولان وى ايمان آورده‌اند، در حقيقت آنها هم نزد پروردگارشان صديق و شهيد محسوب مى‌شوند، و نور و اجر ايشان را دارند».

پس معلوم مى‌شود اصحاب صراط مستقيم، قدر و منزلت و درجه بلندترى از درجه مؤمنين خالص دارند، حتى مؤمنينى كه دلها و اعمالشان از ضلالت و شرك و ظلم به كلى خالص است.

پس تدبر و دقت در اين آيات براى آدمى يقين مى‌آورد: به اينكه مؤمنين با اينكه چنين فضائلى را دارا هستند، مع ذلك در فضيلت كامل نيستند، و هنوز ظرفيت آن را دارند كه خود را به (الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ برسانند)، و با پر كردن بقيه ظرفيت خود، همنشين با آنان شوند، و به درجه آنان برسند، و بعيد نيست كه اين بقيه، نوعى علم و ايمان خاصى به خدا باشد، چون در آيه :

يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ». (مجادله/11)

«خداوند كسانى را كه ايمان آورده‌اند بلند مى‌كند، و كسانى را كه علم داده شده‌اند، به درجاتى بالا مى‌برد».

دارندگان علم را از مؤمنين بالاتر دانسته، معلوم مى‌شود: برترى (الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) از مومنين، به داشتن همان علمى است كه خدا به آنان داده، نه علمى كه خود از مسير عادى كسب كنند، پس اصحاب صراط مستقيم كه (أنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) بخاطر داشتن نعمتى كه خدا به ايشان داده، (يعنى نعمت علمى مخصوص)، قدر و منزلت بالاترى دارند، و حتى از دارندگان نعمت ايمان كامل نيز بالاتراند، اين هم يك صفت و امتياز در اصحاب صراط مستقيم.

محبّت امام حسين علیه السلام سبب تعالى انسان

همه ما سعى داريم كه از بركت امام حسين در راه سلوک الى الله قرار گيريم؛ يعنى خود را تهذيب مى‌كنيم تا از گناهان ظاهر و باطن پاک شويم. راحله‌ى ما در اين راه محبّت امام حسين علیه السلام و اهل بيت پاک پيامبر صلی الله علیه و آله است و بى‌شک اين محبّت در وجود يک يک ما قرار دارد و با فطرتمان عجين شده است.

حسين علیه السلام يعنى توحيد پروردگار سعى ما اين است كه خود را به توحيد خداى تعالى وارد گردانيم ـ فعلا به عنوان علم توحيد ـ شرط لازم اين كار پاک شدن از گناهان است تا زمينه‌ى لازم فراهم گردد چرا كه اگر اين علم بر قلب آلوده وارد شود، مانند گلابى است كه بر كثافت ريخته مى‌شود و بوى بد از آن ساطع مى‌گردد. علم فقه و اصول هم اينچنين است. اگر بدون تهذيب باشد موجب سربرآوردن منيّت و تكبّر مى‌شود. به همين جهت فقيه را بر دو قسم عادل و فاسق تقسيم مى‌كنند يا عالم را عالم دنيايى و عالم آخرتى مى‌شمارند.

بنابراين مقدّمه لازم علم توحيد، پاک شدن از گناهان و صفات ناپسند است و سرآمد همه صفات خبيثه، منيّت است كه صفات ناپسند بسيارى را در پى دارد از جمله كبر، حسد، كينه، سوء ظن، ريا و...

مجالس حسين بن على علیهما السلام بهترين فرصت براى پاک شدن از صفات رذيله و خلقيات ناپسند است همچنين زيارت قبر مقدس حضرت و خواندن زيارت و ياد كردن فضائل آن حضرت. بدين ترتيب زمينه ورود علم توحيد درون انسان فراهم مى‌شود و شخص، سالک الى الله مى‌گردد؛ يعنى در راه قرار مى‌گيرد لكن رسيدن به مقصد نياز به كار زياد و همّت عالى دارد با اين حال ما با حسين علیه السلام خواهيم بود و ايشان نيز با ما هستند. در هر درجه از بهشت كه قرار گيريم در كنار ايشان و ديگر امامان معصوم خواهيم بود؛

قال رسول الله صلی الله علیه و آله :

«و أنَّ شيعَتَکَ عَلى مَنابِرَ مِنْ نُورٍ مُبْيَضَّةٌ وُجوهُهُم حَولي أشْفَعُ لَهُمْ و يَكونوا غَدآ في الجَنَّةِ جيراني». (امالى صدوق، ص96)

پيامبر صلی الله علیه و آله خطاب به مولا على علیه السلام فرمود :

«شيعيان تو بر منابرى از از نور با چهره‌هايى سپيد در كنار من قرار خواهند گرفت و من از آنان شفاعت خواهم كرد و در بهشت همسايه‌ام خواهند بود».

 

شب پنجم

 

يادآورى

قبلا به كرّات گفته شد كه مشيّت خداى تعالى بر اين قرار گرفت كه خلقى را بيافريند كه هم جنبه ملكى داشته باشد و هم جنبه حيوانيت. او فعّال لما يشاء است و در آنچه مى‌كند بازخواست نمى‌شود؛ «لا يُسئَلُ عَمّا يَفعَل». اما در تعليل خلقت خداى تعالى بايدگفت: او «فيّاض» است و فيضش انتهايى ندارد. بعضى حكما قائلند همواره فيض خداى تعالى جوشش داشته و رحمت او ظاهر بوده لكن ظهور آن ابعاد مختلفى داشته است.

قابليت صعود و نزول انسان

انسان با اين دو جنبه‌ى ملكى و حيوانى، هم مى‌تواند به عالم بالا صعود كند و مقامات عالى معنوى را بدست آورد و صاحب اسما و صفات پروردگار گردد و هم مى‌تواند به شدّت سقوط كند و در عالم سفل، پايين و پايين‌تر رود.

هر كس تا هر اندازه كه قدرت دارد، مى‌تواند به درجات عاليه صعود كند و نيز مى‌تواند تا هر اندازه كه بخواهد به دركات نازله سقوط نمايد. درجات هر طايفه نيز بسيار متفاوت است يعنى فرح و توسعه و قدرت و علم در هر درجه معنوى قابل مقايسه با درجه بعدى نيست همچنان كه عذاب و فشار هر طبقه‌ى نازله نيز قابل مقايسه با طبقه‌ى پايين‌تر نيست. مثلا وقتى به كسى باغى نشان مى‌دهند چنان به وجد مى‌آيد كه گمان نمى‌كند از اين بهتر هم باشد اما وقتى باغ بهترى نشانش مى‌دهند باغ اوّل در نظرش بى‌ارزش مى‌شود و بهتر از آن را قابل تصور نمى‌داند و وقتى باغ سوّمى مى‌بيند دو باغ اوّل را فراموش مى‌كند و آن را نهايت لذّت مى‌پندارد و به همين نحو تا آخر همه اين درجات و دركات، ظهور اعمال خود انسان است و صورت خلقيات و ملكاتى است كه در دنيا داشته.

البته در بحث درجات معنوى و ظهورات آنها، پاى فضل و عنايت پروردگار در ميان است كه نور بهجت ناشى از اين فضل قابل مقايسه با اعمال خود انسان نيست. اين عنايات ناشى از نور خداى تعالى است كه اگر به كسى افاضه شود ـ همچنانكه بر اولياى خدا افاضه مى‌شود ـ به هيچ وجه قابل مقايسه با نور هزاران ركعت نماز يا ميليونها روز روزه يا ميلياردها ذكر نيست. بنابراين خداى تعالى بشر را با ويژگيهاى خاصّى آفريد، به نحوى كه قابليت تحمل نور پروردگار را دارد و مى‌تواند به درجاتى كه ملائكه راه در آن ندارند صعود كند و از سوى ديگر مى‌تواند به دركاتى از جحيم كه شياطين تاب آن را ندارند سقوط نمايد.

اختيار انسان

در ميان دو راه صعود و نزول، اين انسان است كه تعيين مى‌كند در كدام راه گام بردارد؛ بعضى با اختيار خود معاويه و يزيد مى‌شوند و بعضى ديگر، باز هم با اختيار خود، سلمان و ابوذر و مقداد مى‌گردند. دكر اين نكته در اينجا مهم است كه علم خداوند از روز ازل كامل بود؛ يعنى پروردگار با علم خود مى‌دانست كه چه كسى با اختيار خود چه راهى را انتخاب مى‌كند. هيچكس مجبور به خوب بودن يا بد بودن نيست اما در نهايت يک راه را انتخاب مى‌كند و خداوند از ابتدا مى‌داند كه هر كس كدام راه را انتخاب مى‌كند. بنابراين علم خدا، اجبار آور نيست. حتى معصومين نيز در راه عصمت خود مجبور نيستند و مى‌توانند مرتكب معصيت شوند به همين خاطر بود كه ايشان نيز از هوا و نفس بيمناک بودند و به همين دليل است كه قرآن كريم در آيات متعددى پيامبر اسلام را از پيروى شيطان و كفّار بر حذر مى‌دارد بنابراين خداوند از ابتدا مى‌دانست كه امام حسين علیه السلام با اختيار خود پاى در ميدان كربلا مى‌گذارد و براى احياى دين پيامبر صلی الله علیه و آله جان خويش را فدا مى‌كند. همچنين يزيد نيز مجبور به جهنّمى بودن نبود. او هم مانند همه افراد بشر خوب خلق شد و مى‌توانست به راه سعادت رود اما با اختيار خود راه شقاوت را برگزيد و خداوند از ابتدا به اين انتخاب او واقف بود.

رابطهى عبادت با علم

امام صادق علیه السلام فرمود :

«مردم خداى تعالى را از سه رو مى‌پرستند: گروهى او را بخاطر رغبتى كه به ثوابش دارند عبادت مى‌كنند، عبادت آنها عبادت حريصان است و منشأ آن طمع است. گروهى ديگر او را از ترس آتش عبادت مى‌كنند، عبادت آنها عبادت بردگان و منشأش زبونى و ترس است لكن من خدا را از اين جهت كه دوستش مى‌دارم عبادت مى‌كنم، اين عبادت بزرگواران است كه خدا درباره‌شان فرمود :

«وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ». (نمل/89)

«و ايشان در امروز (قيامت) از فزع ايمنند».

و نيز فرمود :

« قُلْ إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللهُ». (آل عمران/31)

«بگو اگر خدا را دوست مى‌داريد پس از من پيروى كنيد تا خدا هم دوستتان بدارد».

پس هر كس خداى عزّ و جل را دوست بدارد خدا هم او را دوست مى‌دارد و هر كس خدا دوستش بدارد از امان يافتگان خواهد بود». (خصال، ج1، ص188)

اميرالمؤمنين علیه السلام در نهج البلاغه مى‌فرمايد :

«مردمى خدا را بدان جهت عبادت مى‌كنند كه به ثوابش رغبت دارند، عبادت آنان عبادت تجارت پيشگان است و خود نوعى تجارت است. قومى ديگر خدا را از ترس، بندگى مى‌كنند، عبادت آنها عبادت بردگان است. قوم ديگرى خدا را از در شكر عبادت مى‌كنند، عبادت آنها عبادت آزادگان است». (نهج البلاغه فيض الاسلام، ص1192)

البته عبادت خدا از سر ترس يا به طمع بهشت، منافاتى با مقام ايمان ندارد و بلكه تجارتى پرفايده است و ملامتى بر عبادت كننده بار نخواهد شد. اما عبادت كسانى كه خدا را از سر محبّت يا شكر مى‌پرستند، قابل مقايسه با پرستش دو گروه اوّل نيست.

در نوع سوّم عبادت، به همراه بندگى پروردگار، علم و فهم انسان نيز زياد مى‌شود. علم و فهمى كه با درس خواندن حاصل نمى‌شود و اصولا اين نوع علم غير از علوم اكتسابى است. در اثر اين علم، نورى به انسان عنايت مى‌شود كه با نور عبادت فرق دارد؛

«لَيْسَ العِلْمُ بِكِثْرَةِ التَعَلُّمِ انَّما هُوَ نورٌ يَقْذِفُهُ اللهُ في قَلْبِ مَنْ يُريدُ أنْ يَهدِيَه». (بحار، ج67، ص140)

«زيادى علم به زيادى آموختن نيست اين علم، نورى است كه خداوند آن را در قلب هر كس كه اراده هدايتش را داشته باشد وارد مى‌سازد».

اين علم، كه علم توحيد است، مرتبه‌اى فوق ايمان است و نورى بالاتر از نور ايمان دارد و همه انبيا و ائمه طالب فزونى آن بودند؛

«وَ قُلْ رَبِّ زِدْني عِلْمآ». (طه/114)

«بگو خدايا علم مرا زياد كن».

اين علم در اثر عنايت خداوند و به شرط رها نكردن آن و پا نگذاشتن بر معلوم، زياد مى‌شود؛ يعنى وقتى كه انسان فهميد خداوند رازق و مدبّر و همه كاره او است و مطابق اين فهم عمل كرد، بر علمش افزوده مى‌شود. منظور از عمل كردن مطابق فهم، اين است كه ديگر غصّه روزى خود را نمى‌خورد و دستش را در مقابل غير خدا دراز نمى‌كند، حتى اگر به نهايت بيچارگى رسيد، در مقابل ظلم دست دراز نمى‌كند.

اگر بگويند حكومت تمام عالم را بگير و علم خود را رها كن، نمى‌پذيرد! حضرت آيت الله نجابترحمه الله مى‌فرمود: آيت الله شيخ عباس قوچانىرحمه الله وصىّ حضرت آيت الله قاضىرحمه الله به شيراز آمد و به اتفاق هم بيرون شهر مى‌رفتيم. در راه به من گفت: خداى تعالى عنايتى به من فرموده كه اگر تمام آنچه آيت الله خويىرحمه الله در ظاهر و باطن دارد به من بدهند و بگويند از آنچه دارى دست بردار، حاضر نيستم. از اين بالاتر اگر آنچه را كه خداوند در ظاهر و باطن به امام خمينىرحمه الله داده به من بدهند و بگويند از آنچه دارى دست بردار، قبول نمى‌كنم!.

اين سعه وجودى انسان است كه مى‌تواند به چيزهايى برسد كه از تمام ملک عالم برتر است اما اينجا درجه نهايى و كمال و محل ماندن نيست. اين مرحله‌ى علم اليقين است و هنوز مراحل عين اليقين و حق اليقين باقى مانده.

كسانى كه به آنها نعمت عطا شده

انسان مى‌تواند به درجه‌اى نائل شود كه صاحب تمام اسما و صفات خداى تعالى گردد، آن هم به نحو نامحدود ـ البته نامحدود نسبت به مخلوقات نه نسبت به خدا ـ؛ يعنى علم، قدرت، حيات، كرم و ديگر صفات حسناى پروردگار را بى‌انتها خواهد يافت. البته رسيدن به اين مقام مخصوص پيامبر و دوازده امام است و اين همان مقامى است كه خداوند در آيه 69 سوره نساء به عنوان «أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ» ياد كرده؛ يعنى نبيّين، صدّيقين، شهدا و صالحين.

نبى، به پيامبر خاتم صلی الله علیه و آله ختم گرديد و ديگر كسى به عنوان نبى نخواهد آمد. امام معصوم نيز محدود به دوازده نفر است و هيچ كس نمى‌تواند حائز اين عنوان گردد. بنابر اين آيه، ظهور اين معصومين، صدّيق، شهيد و صالح است البته ايشان همگى صادق و شاهد و صالح هستند و همه اسما و صفات خداوند را دارند اما هر يک از ايشان ظاهر كننده يک يا چند اسم از اسماى خداوند هستند. به عنوان مثال امام حسين علیه السلام را «رحمة الله الواسعة» مى‌نامند يعنى ايشان ظهور رحمت واسعه‌ى خداوند هستند و ظهور رحمتشان همه عالم را فرا گرفته، هم براى مؤمنين و هم براى كفّار و حتى براى غير انسانها يا امام رضا علیه السلام را به عنوان «عالم» مى‌نامند.

در اين آيه سه ظهور ذكر شده: اول، صدّيق؛ يعنى كسى كه ظاهر و باطنش مساوى و عمل و گفتارش يكى است. دوم، شهيد؛ يعنى كسى كه گواه مردم است. به كسى هم كه در راه خدا جانش را فدا مى‌كند شهيد مى‌گويند.

سوم، صالح؛ يعنى كسى كه آنقدر عمل صالح انجام داده كه خود صالح گشته است.

منظور از نعمت در آيه شريفه «وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ» اوّلا علم اليقين است، بعد عين اليقين و بعد از آن حقّ اليقين.

علم اليقين همان علمى است كه توضيح داده شد. عين اليقين يعنى ديدن آنچه بدان علم يافته بود يا بگو ديدن نور وجود خداى تعالى با همه موجودات. اين نور، نور خداست كه در اثر مخالفت با هواى نفس ظاهر گرديد. منظور از مخالفت نفس، درجه‌ى بالاى آن است كه نفس تسليم شود و دست از چموشى بردارد، نه نفسى كه مانند مؤمنين مادّى هر لحظه به شكلى است و صورتى مى‌گيرد. مقدّمه‌ى رسيدن به عين اليقين، تسليم شدن نفس در مقابل روح و شكل آدمى گرفتن آن است؛ يعنى ديگر به شكل شير و پلنگ و خرس و موش و مار در نمى‌آيد البته خطر هنوز انسان را رها نمى‌كند و بلكه در هيچ مقامى آدمى ايمن از خطر نمى‌گردد حتى پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله و اميرالمؤمنين علیه السلام نيز متناسب با مقام و مرتبه‌ى خويش در خطر بودند و از خداوند حفظ خويش را مى‌خواستند.

در مرتبه‌ى حقّ اليقين، انسان صاحب همه اسما و صفات خداوند مى‌گردد و به مقام فناى مطلق دست مى‌يابد. نهايت اين درجه مخصوص پيامبر صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار : است؛ يعنى كسانى كه «أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ».

مؤمنين ديگر كه در اطاعت حضرات معصومين هستند، هر كدام ذرّه‌اى از اسم و صفت ايشان را كسب مى‌كنند، هر كس به يک نحو و يک اسم. به حساب خصوصيتى كه درون خود دارد؛ يكى صاحب صفت علم مى‌شود ـ هم علم ظاهرى و هم اندكى از علم توحيد ـ يكى صاحب صفت كرم مى‌شود يكى محبّت يكى عشق و... و خداوند هر كس را در همين صفات پيش مى‌برد و نور او را زياد مى‌كند.

گاه به مقتضاى طلب و كوشش خود شخص و عنايت خداى تعالى اين اسما و صفات بيشتر و بيشتر مى‌شود تا آنكه به تدريج انسان، صالح مى‌گردد و حتى به مقام حقّ اليقين دست مى‌يابد اما با وجود رسيدن به اين مقام و وارد شدن در جرگه‌ى اولياء الله باز هم سعه‌ى وجودى اين شخص با سعه‌ى وجودى امام معصوم قابل مقايسه نيست و همچنان خود را خاک پاى امام معصوم مى‌داند؛ مانند حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و امام حسين علیه السلام. حضرت اباالفضل علیه السلام تمامى مقامات را طى كرد اما در مقابل امام حسين علیه السلام دست بر سينه مى‌گذاشت و خود را غلام امام مى‌دانست.

نور خدا

آنچه در رهگذر اين مقامات به انسان عطا مى‌شود نورى است كه با نورانيت اعمال تفاوت دارد. اين نور، نور خداست و به هيچ وجه قابل مقايسه با نور اعمال نيست.

در روايات مختلف ثوابهاى فراوانى براى گريه‌ى بر امام حسين علیه السلام ذكر شده بعضى اين كار را معادل حج و بعضى چندين حج ذكر كرده‌اند. اين نور عمل انسان است و ثواب عمل او است.

نور اعمال گاه از شدّت زيادى از خورشيد يا چند خورشيد بيشتر مى‌شود اما نور خداى تعالى نورى است كه خورشيد در مقابلش همچون كرم شب تاب است اين نور خدا را حسين علیه السلام دارد.

چرايى نور خدا براى حسين علیه السلام

اراده پروردگار بر اين است كه امام حسين علیه السلام رحمة الله الواسعه باشد و نام مبارک او تا قيامت پرآوازه خواهد ماند، اگر در گوشه‌اى از عالم از رونق بيفتد، در جاى ديگر رونق خواهد مى‌يابد.

علّت اين امر اين است كه حسين با آنكه فرزند پيامبر و ولى اعظم پروردگار و صاحب همه اسما و صفات پروردگار بود و تمام عالم تحت احاطه او قرار داشت، حاضر شد براى حفظ دين خدا كه بوسيله يزيد و اتباعش تهديد مى‌شد، خود را آنچنان پايين بياورد و به اتّفاقاتى در صحراى كربلا مشاهده شد، تن دهد لذا هدف او تنها و تنها اصلاح دين پيامبر صلی الله علیه و آله و نشان دادن راه صحيح از بيراهه يزيديان بود لذا در وصيّت نامه خويش چنين نگاشت :

«أنَّ الحُسَينَ يَشْهَدُ أن لا الهَ الّا الله وَحْدَهُ لا شَريکَ لَه و أنَّ مُحَمَّدآ عَبْدُهُ و رَسولُه... و أنّي لَمْ أخْرُجْ بَشَرآ و لا بَطَرآ و لا مُفْسِدآ و لا ظالِمآ و انَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاصلاحِ في أُمَّةِ جَدّي أُريدُ أنْ آمُرَ بِالمَعروفِ و أنهى عَنِ المُنْكَرِ و أسيرُ سيرَةَ جدّي و أبي عَلىِّ ابنِ أبي طالِب».

«حسين شهادت مى‌دهد خدا يكى است و شريكى ندارد. حضرت محمّد عبد و رسول خداست... من براى سركشى و سرمستى و فساد و ظلم قيام نكردم بلكه براى اصلاح در امّت جدّم به پا خاستم اكنون مى‌خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به روش جدّم و پدرم على بن ابى طالب راه بروم».

سرّ عزّتى كه خداوند به حسين بن على علیهما السلام در دنيا و آخرت ارزانى داشت همين بود. از اولين و آخرين، هر كس به دامان حسين علیه السلام چنگ زند نااميد نمى‌شود چه دنيا را بخواهد و چه آخرت را به شرط آنكه دامان او را رها نكند.

تفاوت بينشها

نبايد گمان كرد كه حسين علیه السلام شخصى عادى بود كه مورد ستم قرار گرفت او ولىّ اعظم خدا و صاحب اسما و صفات او بود، كسى بود كه از اولين و آخرين محتاج اويند. كسى كه با اين فهم براى حسين علیه السلام گريه مى‌كند و با اين معرفت دل شكسته مى‌شود، قابل مقايسه با كسى كه امام را مقتولى بى‌گناه و مظلوم مى‌داند، نيست. البته هر دو نفر نزد خدا مأجورند اما اجر هر دو يكى نيست. گريه‌ى امام صادق علیه السلام و امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) با گريه‌ى دوستان عادى ايشان برابر نيست.

 

شب ششم

 

قُلْ إنَّني هَداني رَبّي إلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ دينآ قِيَمآ مِلَّةَ إبْراهيمَ حَنيفآ وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ(161)

بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده، به سوى دينى استوار، آيين پاک ابراهيم كه ميل به باطل ندارد و او هرگز از مشركان نبود.

ابرهيم خليل الله

حضرت ابراهيم پيامبر بزرگ پروردگار است كه بعد از پيامبر اسلام و ائمه اطهار علیهم السلام عالى‌ترين درجه تقرّب را نزد پروردگار دارد. او از كسانى است كه مصداق «أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ» گشته. خداى تعالى در اين آيه و بعضى آيات ديگر، پيامبر اكرم را رهرو راه ابراهيم معرّفى فرموده است.

امتحانات ابراهيم

شكستن بتها

جناب ابراهيم به عنوان پرچمدار توحيد، امتحانات متعدّد و دشوارى را پشت سر گذاشت و در همه‌ى آنها سرافراز بيرون آمد. در جوانى هنگامى كه سجده‌ى آدميان براى بتها را ديد تصميم گرفت آنها را متوجّه اشتباهشان كند لذا در روزى كه شهر از ساكنانش خالى شد، به بتكده رفت و همه بتها را شكست و تبر را بر دوش بت بزرگ گذاشت.

ممكن است بعضى به ظاهر روشنفكر، شبهه اندازند كه اين عمل ابراهيم توهين به مقدّسات مردم بود و صحيح نبود. اما در حقيقت جناب ابراهيم دلسوز مردم زمان خويش بود و قصدى جز يارى كردن آنها و بيرون آوردنشان از منجلاب جهل و نافهمى نداشت. او از سر محبّت و خيرخواهى و علاقه به نجات آنها از ظلم و جهل دست به اين كار زد.

چون در مقام محاجّه با مردم بر آمد به آنها گفت: شايد اين كار را بت بزرگ انجام داده پس از خود آنها بپرسيد، اگر سخن مى‌گويند. اما آنها پاسخى نداشتند جز آنكه سر به زير انداخته گفتند: تو خود مى‌دانى كه اينها سخن نمى‌گويند. به هر حال ابراهيم به زيبايى حقيقت حال بتها را به مردم نشان داد و آنها به روشنى به اشتباه خويش پى بردند لكن دست ستم استثمار و استعمار نمروديان سنگين‌تر از آن بود كه مردم بتوانند خود را از اين نافهمى آشكار نجات دهند فلذا بجاى اطاعت از نداى حق فطرت، به محاكمه‌ى آن پرداختند و ابراهيم محكوم به سوختن درآتش قهر خدايان شد!

دريايى از آتش برافروختند و پيامبر خدا را با منجنيق به ميان آن پرتاب كردند. جناب ابراهيم آماده‌ى سوختن شد و باكى نداشت از اينكه در راه بيدارى انسانها جان خود را فدا كند و اين تسليم شدن در مقابل مشيّت پروردگار، خود امتحانى ديگر براى او بود.

دل كندن از اسماعيل و هاجر

چون به فلسطين هجرت كرد و در سنين كهولت از هاجر صاحب پسرى به نام اسماعيل شد، از جانب پروردگار فرمان يافت كه اين فرزند نورسيده و مادرش را به سرزمين خشک و بى آب و علفى ببرد و در ميان كوهها و درّه‌هاى سوزان، يكّه و تنها رها كند و ابراهيم به عشق پروردگار، از محبّت فرزند و همسر چشم پوشيد و همان جا كه خداوند فرمان داده بود آنها را بى هيچ توشه و تضمينى رها كرد و بازگشت در حالى كه گريه و ناله‌ى آنها را مى‌ديد. اين شرط سر سپردن به محبوب و تسليم فرمان او بودن است.

ذبح فرزند

سالها گذشت و به لطف پروردگار هاجر و اسماعيل نجات يافتند و محل زندگيشان محلّ توجّه مردم قرار گرفت و ابراهيم گهگاه به عزيزان خود سر مى‌زد تا آنكه در دوران نوجوانى اسماعيل، باز مأموريتى ديگر يافت. در عالم رؤيا ديد كه بايد اسماعيل را در راه خدا ذبح كند. اسماعيل فرزندى دلبند بود كه آثار حسن در ظاهر و باطنش موج مى‌زد و نور توحيد در جبين چون ماهش تلألو داشت اما ابراهيم جز رضاى محبوب چيزى نمى‌خواست و جز اطاعت امر او، كارى نمى‌كرد و اسماعيل رهرو راه پدر بود و در مسير امتثال امر پروردگار صبر پيشه كرد و خود را به تيغ مشيّت الهى سپرد خداى تعالى در مقابل چنين اظهار محبّت جناب ابراهيم و گذشتن او از هر آنچه داشت و دوست مى‌داشت، در راه تكليف، او را پرچمدار توحيد خويش ساخت و به اشرف مخلوقات، محمّد بن عبدالله صلی الله علیه و آله فرمود كه خود را تسليم همان دينى بداند كه ابراهيم بر آن بود.

خليل خدا چون كارد بر گلوى فرزند گذاشت، آن را بى اثر ديد، هر چه تلاش كرد، كارد نبرّيد، چون با غضب آن را بر زمين زد، كارد به سخن آمد كه «الخَليلُ يَأمُرُني و الجَليلُ يَنْهاني» (خليل خدا فرمان مى‌دهد و خداى جليل نهى مى‌كند).

جناب ابراهيم رو به درگاه پروردگار نموده از عدم توفيق ذبح فرزند اظهار نگرانى كرد. جبرئيل نازل شد و روضه حضرت سيد الشهداء علیه السلام و على اكبر علیه السلام را براى او خواند و گريه ابراهيم به حسين بن على علیهما السلام و على بن حسين علیهما السلام، ثواب ذبح فرزند را به او ارزانى كرد.

ابتلائات اجتماعى دوران امام حسين علیه السلام

در دوران امام حسين علیه السلام دين خدا كه رسول مكرم اسلام بيست و سه سال جانفرساترين زحمات را براى استقرار آن كشيد، تبديل به ملعبه‌ى دست يزيد و آل ابى سفيان گشت و به تدريج مى‌رفت كه كلمه «لا اله الا الله» از رونق بيفتد و مردم جملگى برده و بنده‌ى حاكمان اموى خويش گردند ـهمچنان كه پس از جنايت خونين يزيد در مدينه، مردم مجبور شدند اقرار به بردگى خود براى يزيد و عمّال فاسد او نمايندـ.

وقتى حاكميت جامعه در دست كسانى قرار گيرد كه از درون بويى از توحيد نبرده‌اند و با «لا اله الا الله» بيگانه‌اند. مردم نيز از توحيد تهى مى‌شوند و از پروردگار يكتا كناره مى‌گيرند چرا كه مأموم هر چه كند نمى‌تواند از امام خود پيش افتد.

در چنين فضايى بود كه امام حسين علیه السلام خود را آماده كرد براى آگاه سازى مردم و تن دادن به هزينه‌ها و لوازم آن. لكن اين كار چيزى بالاتر از عمل به تكليف بود و در دايره‌ى عشق پروردگار وارد مى‌شد.

ظهور عشق حسينى

هنر جاويد حسين بن على علیهما السلام اين بود كه در ميان تمام انبيا و اوليا، بالاترين درجه‌ى عشق به پروردگار را به منصه‌ى ظهور رساند. عشقى كه ابراهيم ظاهر نكرد و حتى رسول خدا با آنكه بيشتر از هر پيامبر ديگرى در راه دين خدا آزار ديد، ظاهر نساخت، نه آنكه عشق حسين علیه السلام از عشق پيامبر صلی الله علیه و آله بيشتر باشد، بلكه ظهور عشق ايشان بيشتر از ظهور عشق جدّشان بود. آن همه مصيبت كه در يک نيمروز بر حسينعلیه السلام وارد شد و آن همه اظهار رضايت و تسليم از جانب ايشان و بالاتر از اين، شادابى و افروختگى هر چه افزونتر امام تا لحظه شهادت، حكايت همان ظهور عشقى است كه براى هيچ يک از ائمه علیهم السلام، حتى مولا على علیه السلام و امام مجتبى علیه السلام نيز ظاهر نگشت.

مسلمآ كسى با چنين ظهور عشقى، چنان مورد محبّت خداى تعالى قرار مى‌گيرد كه خداوند قصّه او را براى تمام پيامبران مقرّبش بازگو مى‌نمايد و گريه‌ى آنها براى او را سبب تقرّبشان قرار مى‌دهد اشک ريختن انبياى الهى براى حسين بن على علیهما السلام ظاهر كننده‌ى عشق خداى تعالى بر آنان بود.

شركت در مجالس امام حسين علیه السلام و گريه و اشک و اظهار محبّت به حضرت موجب توسعه‌ى عشق ما به خداى تعالى مى‌شود.

حسين علیه السلام يعنى توحيد؛ يعنى نمودار لا اله الا الله، نمودار محمّد رسول الله و نمودار همه امامان معصوم.

بايد توجه داشته باشيم كه عزادارى و مرثيه سرايى براى حسين بن على علیهما السلام در حقيقت اظهار محبّت به ساحت كسى است كه همه انبيا و اوليا و بلكه همه موجودات عالم در مقابلش تعظيم مى‌كنند؛ كسى كه خداوند معشوق او است پس بايد شأن او را در همه حال حفظ كنيم و بر آنچه مى‌گوييم مراقب باشيم.

امام صادق علیه السلام فرمود :

«روزى رسول خدا در منزل حضرت فاطمه علیها السلام تشريف داشتند در حالى كه حضرت امام حسين صلی الله علیه و آله در دامن آن جناب بود. رسول خدا گريستند و به سجده افتادند سپس فرمودند: اى فاطمه! در اين ساعت و در همين مكان خداوند علىّ اعلى بهترين صورت و زيباترين شكل خود را به من نشان داد و گفت: اى محمّد صلی الله علیه و آله آيا حسين علیه السلام را دوست دارى؟ گفتم: بلى نور ديده و گل خوشبو و ميوه دل و پرده ما بين ديدگان من است. خداوند در حالى كه دست بر سر حسين علیه السلام نهاده بود به من فرمود: اى محمّد صلی الله علیه و آله بركت حاصل شود از مولودى كه بر او بركات و رحمت و رضوان من باشد و لعنت و غضب و عذاب و ذلّت و عقوبت من بر كسى كه او را كشته و نصب عداوتش نموده و با او دشمنى كرده و با وى به حرب برخاسته است. بى‌شك او سرور شهدا، از اولين و آخرين در دنيا و آخرت است و آقاى جوانان اهل بهشت است و پدرش از او برتر است پس سلام من را به او برسان و بشارتش ده كه او علامت هدايت و نشانه‌ى دوستان من و نگهبان و شاهد بر خلق من و خزينه‌دار علم من، و حجّت من بر اهل آسمانها و زمين و جن و انس است». (كامل الزيارات، ص70)

هيچ شكى نداشته باشيد كه اگر در صحنه كربلا بوديد و از امام حسين علیه السلام مى‌خواستيد جزو يارانشان باشيد، اين توفيق را مى‌يافتيد. به جاى ترسيدن از لغزش در راه حسينى چنين بگوييد كه اگر بوديم از او طلب استقامت مى‌كرديم و هر آنچه داشتيم فداى او مى‌ساختيم، پس با اين اميد بگوييد: «يا لَيْتَني كُنْتُ مَعَكُمْ فَأفوزَ فَوزآ عَظيمآ» كه در اين صورت، به ميزان معرفتى كه داريد اجر شهادت در ركاب او را خواهيد برد.

يقينآ نظر لطف حسين علیه السلام به هر كس افتد، آتش عشق خداوند را در جانش مى‌افكند و هر چه غير خدا در وجودش باشد را مى‌سوزاند.

 

شب هفتم

 

وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْرآ لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرُّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لِلّهِ ميراثُ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ( 180)

«كسانى كه بخل مى‌ورزند و آنچه را كه خدا از فضل خويش به آنان بخشيده انفاق نمى‌كنند گمان نكنند اين كار به نفع آنهاست بلكه براى آنها شر است. به زودى در قيامت آنچه در بخشيدنش بخل ورزيدند همانند طوقى به گردنشان مى‌آويزند. ميراث آسمانها و زمين از آن خداست و خدا به كردار شما آگاه است».

بخل

يكى از صفات ناپسندى كه خداى تعالى در قرآن كريم آن را نكوهش كرده درباره آن هشدار داده است، صفت بخل است. «سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ» كنايه از آن است كه شخص بخيل، به جهت سنگينى گردنش، حركتى به سوى خدا ندارد لذا در روز قيامت راهى به سوى نجات نخواهد داشت لكن اين امر اختصاص به قيامت ندارد و در همين دنيا نيز همين گونه است؛ يعنى دلبستگى به دنيا و محبت شديد مال كه عامل اصلى بخل است، انسان را از حركت به سوى پروردگار و تعالى روح باز مى‌دارد.

در نقطه مقابل، خداى تعالى دورى از بخل را كليد فلاح و رستگاى معرفى مى‌فرمايد :

«وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ». (حشر/9)

«و كسانى كه از بخل خويش بر كنار باشند، رستگارند».

بحث روايى

جناب ملا محمّد نراقى؛ در كتاب شريف جامع السعاده روايات مختلفى درباره بخل نقل فرموده كه در اينجا به بعضى از آنها اشاره مى‌شود.

امام باقر علیه السلام فرمود :

«المُوبِقاتُ ثَلاثٌ شُحٌّ مُطاع و هَوىً مُتَّبَع و إعجابُ المَرء بِنَفْسِه». (بحار، ج70، ص302)

«سه چيز آدمى را نابود مى‌كند: اطاعت از بخل، تبعيت از هواى نفس و خودپسندى انسان به خويش».

رسول خدا فرمود :

«لا يَجْتَمِعُ الشُحُّ و الايمانُ في قَلبِ عَبْدٍ أبَدآ». (بحار، ج70، ص302)

«هرگز ايمان و بخل در دل بنده جمع نمى‌شوند».

«خِصْلَتانِ لاتَجْتَمِعانِ في مُسْلِمٍ البُخْلُ و سُوءُ الخُلْقِ». (بحار، چ70، ص302)

«دو خصلت در مسلمان جمع نمى‌شود: بخل و بدخلقى».

رسول خدا درباره سخاوت مى‌فرمايند :

«انَّ السَخاءَ مِنَ الإيمانِ و الإيمانُ في الجَنَّةِ».

«سخاوت از اميان است و جايگاه ايمان، بهشت است».

«أفْضَلُ الإيمانِ الصَبرُ و السَماحَة». (نهج الفصاحة، ص229)

«بهترين خصال ايمان صبر و سخاوت است».

«خُلقانِ يُحِبُّهُما اللهُ السَخاءَ و حُسْنَ الخُلق». (ارشاد القلوب، ج1، ص137)

«دو صفت است كه خداوند آنها را دوست مى‌دارد: سخاوت و خلق نيكو».

بدترين شكل از بخل، امساک از پرداخت واجبات است؛ يعنى زكات، كه خداوند در قرآن كريم آن را همواره در كنار نماز آورده است. خمس، كه فتواى جميع فقها و منصوص قرآن كريم است و كفّارات و نفقات پس از پرداخت واجبات. اگر انسان تمكّن پرداخت انفاقات مستحب را داشته باشد و نپردازد بسيار محتمل است كه در دام «تكاثر» (ثروت اندوزى) افتد، صفت ناپسند ديگرى كه بسيار مورد مذمّت اولياى دين قرار گرفته است، مخصوصآ آنجا كه اقوام و نزديكان انسان در تنگى باشند و او دست خود را از انفاق باز دارد كه اين نيز شكلى از بخل محسوب مى‌شود. رسول خدا در مسجد الحرام بودند كه متوجّه شدند شخصى دست به ديوار كعبه نهاده و عرض مى‌دارد: پروردگارا گناه مرا ببخش اگر چه گمان ندارم كه مرا ببخشى. رسول خدا نزديک رفته فرمود: گناه تو چيست؟ گفت: گناهى بزرگ دارم و از بيان آن شرمگينم. حضرت فرمود: گناه تو بزرگتر است يا زمين؟ گفت: گناه من. فرمود: گناه تو بزرگتر است يا آسمانها؟ گفت: گناه من. فرمود: گناه تو بزرگتر است يا رحمت پروردگار؟ گفت: رحمت پروردگار. فرمود: گناه خويش را بازگو. گفت: من شخصى مالدارم اما هنگامى كه فقيرى نزد من مى‌آيد و تقاضاى كمک مى‌كند آنقدر ناخشنود مى‌شوم كه رنگ چهره‌ام تغيير مى‌كند و دوست مى‌دارم سر او را از تنش جدا كنم. رسول خدا فرمود: دور شو اى بخيل كه نزديک باشد از آتش عذاب تو من نيز بسوزم!

البته اين سخن پيامبر به نوعى تنبّه و هشدار براى او بود، نه به جهت نااميد ساختنش چرا كه توانست اين صفت را از خود دور سازد.

صفت سخاوت

در مقابل صفت ناپسند بخل، خلق نيكوى كرم يا همان سخاوت قرار دارد كه بسيار مورد رضاى پروردگار است و داشتن آن عطيه‌اى از جانب خداى تعالى براى كسى كه طالب آن است به حساب مى‌آيد. صفت سخاوت مخصوصآ براى كسى كه عزم حركت به سوى خداى تعالى را دارد بسيار دستگير است و به همه جوانها و نوجوانهاى عزيز توصيه مى‌كنيم از همين ابتداى راه خود را به اين صفت پسنديده عادت دهند و حتى مقدار اندكى از مالشان را هم اگر مى‌توانند در راه خدا انفاق نمايند حتى دادن باقيمانده خوراک به حيوانات، نوعى انفاق محسوب مى‌شود و براى كسى كه توانايى مالى محدود دارد بسيار خوب است.

انفاق از بيت المال

تمام آنچه در مذمّت بخل و مدح سخا گفته شد در جاى خود، هر كس بايد نسبت به امانتى كه از بيت المال به دستش مى‌سپارند، امانتدار و درستكار باشد پس سخاوت اين نيست كه انسان امانت مردم يا اموال عمومى را طبق نظر و سليقه خود بذل و بخشش كند كه اين كار تصرّف در مال غير و حرام است.

سخاوت در نزد اولياى دين

پيامبران الهى و ائمه اطهار علیهم السلام جملگى از صفت بخل دور و دستى سخاوتمند داشتند. حتى معاويه كه دشمن‌ترين دشمنان مولا على علیه السلام بود، در روايتى از صفت سخاوت اميرالمؤمنين علیه السلام ياد كرده مى‌گويد: اگر على علیه السلام دو انبار، يكى از طلا و يكى از كاه داشت، ابتدا انبار طلا را ميان فقرا تقسيم مى‌كرد و پس از آن انبار كاه را. (فضائل پنج تن در صحاح ششگانه اهل سنت، ج3، ص190)

در مدت 25 سال خانه نشينى، كار حضرت، حفر چاه و غرس نخل و فروش آنها و تقسيم عوايد آن ميان فقرا بود. گاه پول زيادى از اين طريق به دست حضرت مى‌رسيد اما به يک روز نرسيده همه را به نيازمندان مى‌بخشيدند.

اين در حالى بود كه در زمان خلافت، حتى يک درهم به عقيل، برادر فقير و نابيناى خود نداد، بر عكس خلفاى قبل كه گاه نزديكانشان از رهگذر سخاوتهاى بى حدّ و حصر آنها از جيب بيت المال به مالهاى انبوه و ثروتهاى بادآورده فراوان مى‌رسيدند.

بالاتر از سخاوت

بالاتر و برتر از صفت سخاوت، ايثار است ايثار يعنى بخشيدن آنچه مورد نياز خود انسان است، به غير. همه انبيا و ائمه علیهم السلام صاحب اين صفت بودند و حكايات مختلفى در باب ايثار آنها وارد گرديده.

حكايت ايثار جان مولا على علیه السلام در ليلة المبيت، فضيلتى عظيم براى ايشان است كه خداى تعالى در وصف آن چنين فرمود :

«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَ اللهُ رَءُوفٌ بِالْعِبادِ». (بقره/207)

«بعضى مردم در طلب خشنودى خدا جان خود را مى‌فروشند و خداوند به بندگان مهربان است».

در جنگهاى صدر اسلام همواره اميرالمؤمنين علیه السلام پيشاپيش پيامبر صلی الله علیه و آله بود و جان خود را فداى رسول الله مى‌كرد.

ايثار و سخاوت حسينى

ائمه اطهار علیهم السلام همگى معدن سخا و ايثار بودند اما ظهور اين صفات براى حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام بيش از ديگران بود. هر كس ابراز نياز به حضرت مى‌كرد محال بود كه ايشان روى او را نگيرد و نااميدش سازد گاه بيش از حدّ نياز اشخاص به آنها عطا مى‌كردند و گاه نامه‌هاى تقاضاى مردم را باز نكرده به همراه صله باز مى‌گرداندند و حتى گاهى از پشت در به فقير پول مى‌دادند تا شرمنده‌ى روى حضرت نگردد.

قصّهى آب

وجود مقدّس سيد الشهدا علیه السلام با آنكه معدن كرم و سخاوت بودند، در اوج قله مناعت طبع قرار داشتند و حاضر نبودند روى نياز به كسى جز پروردگار يكتا آورند.

از سوى ديگر يكى از چيزهايى كه متعلّق به همه موجودات است و همگان در آن شريكند و احدى حق ندارد تحت هيچ عنوانى آن را به تصرف خود در آورد و از ديگران منع نمايد، آب است. حتى در جنگها كه مكر جايز است، بستن آب بر دشمن و يا آلوده كردن آن جايز نيست. قصّه ممانعت معاويه از آب در جنگ صفّين از سپاهيان اميرالمؤمنين علیه السلام و حمله به آنها و تصرّف آب توسط سپاهيان مولا و عدم مقابله به مثل حضرت، قصّه‌اى معروف است.

در اولين برخورد سپاهيان امام حسين علیه السلام با لشكر كوفه، به فرماندهى حرّ بن يزيد رياحى، پيش از هر گفتگو و پرس و جويى، حضرت به همراهانشان دستور دادند به لشكريان تشنه آب دهند و آنها حتى به اسبان سپاه دشمن آب نوشاندند تا آنكه همگى سيراب شدند. اين رسم جوانمردى و قاعده‌ى انسانيت و ظهور كرم پروردگار در حضرت سيد الشهدا علیه السلام است.

منع آب حتى از حيوانات و از بدترين خلايق نيز جايز نيست و نمى‌توان هيچ مخلوقى را آنقدر تشنه گذاشت تا هلاک شود. با اين حال عبيد الله ابن زياد لعين در روز هفتم محرم دستور اكيد داد كه آب را بر اهل بيت پيامبر صلی الله علیه و آله منع كنند و در نامه‌اى به عمر سعد نوشت: من آب را بر سگها و خوكها حلال كردم اما بر حسين علیه السلام و يارانش ممنوع كردم.

چنين رذالت و پستى آن هم در برابر كريم‌ترين افراد بشر بسى سخت و گران است.

ياران امام در اين چند روز گاه و بى گاه خود را به شريعه مى‌رساندند و مختصرى آب به خيام حرم مى‌آوردند، اما باز هم تشنگى غالب و آب جيره‌بندى بود. حتى اصحاب چاهى حفر كردند و به آب رسيدند ولى قوم اشقيا چون متوجه شدند آن را تصرف نمودند.

شهيد آيت الله دستغيبرحمه الله مى‌گفت: در شب عاشورا بُرير بن خُضير با تنى چند از اصحاب به دشمن زد تا آب بياورد اما تنها يک مشک را توانست به خيمه گاه برساند. كودكان وقتى فهميدند كه برير آب آورده خوشحال شدند و با شوق فراوان به سوى او دويدند اما در گير و دار گرفتن آب، ناگهان مشک بر زمين افتاد و جمله آبهايش ريخت. كودكان شكمهاى خود را برهنه كردند و بر زمين نمناک گذاشتند تا قدرى تسلّى يابند!

 

شب هشتم

 

«الْحَمْدُ لِلَّهِ ما شاءَ اللّهُ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ وَ مَا أوْلَهَنِي إِلَى أسْلَافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ وَ خُيِّرَ لِي مَصْرَعٌ أنَا لاقِيهِ كَأَنِّي بِأوْصَالِي تَتَقَطَّعُهَا عَسَلانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلاءَ فَيَمْلَأْنَ مِنِّي أكْرَاشآ جُوفآ وَ أجْرِبَةً سُغْبآ لا مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أهْلَ الْبَيْتِ نَصْبِرُ عَلَى بَلائِهِ وَ يُوَفِّينَا أجْرَ الصَّابِرِينَ».

«حمد و سپاس از آن خداست و آنچه خدا خواهد همان است. حول و نيرويى جز در اتّكا به ذات پاک خدا نيست و درود و سلام خدا بر رسولش. مرگ چون گردنبند بر گردن دختران جوان، گريبانگير فرزندان آدم است و علاقه و اشتياق من به ملاقات گذشتتگانم همچون اشتياق يعقوب به يوسف است و در محلّ معيّنى كه برايم انتخاب گشته به آن خواهم رسيد. گويا مى‌بينم گرگهاى بيابان در زمينى بين «نواويس» و «كربلا» اعضاى بدنم را پاره پاره كرده تا شكمهاى گرسنه‌ى خود را از من سير كنند و انبانهاى خالى خود را پر نمايند. آرى از روزى‌اى كه مقدّر شده نمى‌توان فرار كرد. رضايت خداى متعال رضاى ما اهل بيت است. بر بلاى او صبر مى‌كنيم و او پاداش صابران را به ما مى‌دهد».

اين خطبه‌اى است كه امام حسين علیه السلام در مكه معظمه پيش از حركت به سوى كوفه ايراد فرمودند.

الْحَمْدُ لِلَّهِ؛ حمد و سپاس مخصوص خداست و هر كس در اين عالم، هر چه را بستايد در حقيقت ستايش خدا را كرده، چه بفهمد و چه نفهمد. هر صفت خوب و هر كار خيرى كه از كسى صادر شود، صفت و قوّت خود را از خدا گرفته پس حمد و سپاس او در حقيقت سپاس از خداست.

در روايت است كه هر كلامى كه با حمد خدا آغاز شود، ابتر (بى سرانجام) نخواهد ماند.

ما شاءَ اللّهُ؛ گاه انسان از سر عادت يا تعارف مى‌گويد: «ما شاءَ اللّهُ» اين هيچ. اما گاهى خود را بطور كامل به خدا مى‌سپارد و اراده او را حاكم بر خواست و اراده خود مى‌داند و راضى به رضاى پروردگار مى‌شود و در اين حال و با اين معرفت «ما شاءَ اللّهُ» مى‌گويد.

چنين كسى اگر برخوردار از نعمت شود يا نعمتش گرفته شود، به مقصودش برسد يا نرسد يا آنكه بميرد و تكه تكه شود يا بماند هيچ تفاوتى برايش ندارد و در همه حال راضى به رضاى پروردگار است.

كسى كه به صاحبدلى رسيد و حالش را پرسيد. گفت: بهترين حال را دارم. همه آسمان و زمين و تمام امور عالم مطابق ميل و رضاى من است. پرسيد: چگونه؟ گفت : گردش تمام كائنات و جريان همه كارهاى عالم مطابق اراده پروردگار من است و من راضى به رضاى اويم پس همه چيز مطابق رضاى من است.

وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللّهِ؛ حسين علیه السلام ولىّ اعظم پروردگار است و همه‌ى كرد و گفت خلق تحت اراده و احاطه‌ى او است لكن اين اراده اراده‌ى خداى تعالى و قوّت و نيروى جمله‌ى جنبندگان از ذات اقدس او است و حسين علیه السلام بنده‌ى كامل خداوند است و هيچ ادّعايى در مقابل او ندارد.

وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ؛ پس از توحيد پروردگار، رسالت پيامبر خاتم است كه اشرف مخلوقات و نور و صادر اوّل است. همان كسى كه آسمانها و زمين به نور شريفش خلق شد.

خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ؛ هر كس پاى در اين عالم گذاشت. روزى رخت از آن خواهد بست، چه عمرش كوتاه باشد چه طولانى.

«أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ».(انبيا/34)

«آيا اگر تو (پيامبر) بميرى آنان (كفار) جاودان خواهند بود؟».

البته مرگ به معناى خارج شدن از ملک خدا نيست. اين سرا و آن سرا، همه از آن پروردگار است و مرگ جابجا شدن از خانه‌اى به خانه‌ى ديگر است و براى مؤمن بسان دور كردن كثافات و داخل شدن در نور و پاكى است؛ بيرون آوردن لباسهاى كهنه و مندرس و سنگين و پوشيدن لباسهاى فاخر و لطيف است.

مَخَطَّ الْقِلادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ؛ مرگ همچون گردنبند دختران جوان كه در هر كجا باشند به گردنشان آويخته، با ايشان همراه است و ابدآ از او دور نيست.

لكن برخى در هر لحظه براى ملاقات با مرگ آماده‌اند و برخى ديگر هيچ گاه بار سفر نمى‌بندند و آماده رفتن نمى‌شوند، آخر كار نيز با هزار كار نكرده و تكليف بر زمين مانده به سراى ديگر در مى‌آيند.

وَ مَا أوْلَهَنِي إِلَى أسْلَافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ؛ آنكه خود را آماده مرگ كرده براى آمدنش واله و مشتاق است، آنچنان كه يعقوب مشتاق يوسف بود.

وسعت روح حسين بن على علیهما السلام چنان است كه اين دنيا و دنياى ديگر همه تحت احاطه اويند او همواره و هر لحظه همراه خداست و همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و علىّ مرتضى علیه السلام است لكن تا در اين دنياست اسير زندان تن است و اين تن ميان او و گذشتگانش حاجب شده لذا دوست مى‌دارد هر چه زودتر از اين قفس رها شود و به روضه‌ى رضوان بال گشايد. هر چه درجه شخص مؤمن بيشتر باشد، شوق به مرگ در او بيشتر است؛ «مُشتاقَةً الى فَرْحَةِ لِقائک».[3]

 

مرگ، تجرّد كامل از نفس است و حسين علیه السلام هيچ باكى از آن ندارد پس هر آن كس كه حسينى است از مرگ هراسش نيست.

وَ خُيِّرَ لِي مَصْرَعٌ أنَا لاقِيهِ؛ «خُيِّرَ» به معناى انتخاب شده است يعنى اين جمله، هم مى‌تواند به معناى انتخاب شدن محل شهادت حضرت توسط خداوند باشد و هم مى‌تواند اشاره به انتخاب آن بوسيله شخص اباعبدالله علیه السلام باشد از آن جهت  كه خداوند آن را تعيين كرده و حضرت با رضا و انتخاب، به آن سر سپرده است چرا كه اين شهادت بى نهايت به نفع حضرت است همچنان كه رسول خدا به ايشان فرمودند: «درجه‌اى نزد خدا دارى كه جز با شهادت به آن نخواهى رسيد». اين درجه براى افراد عادى كه در درجات پايين ايمان قرار دارند قابل فهم نيست. حسين علیه السلام نه تنها در اوج كمال ايمان است بلكه به اذن الله ايمان را به ديگران مى‌بخشد.

كَأَنِّي بِأوْصَالِي تَتَقَطَّعُهَا عَسَلانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلاءَ؛ «كأنّي» در اينجا به معناى «مشاهده مى‌كنم» است. «أوصال» به تكه‌هاى استخوان مى‌گويند كه به بدن متّصل است. «فَلَوات» از فلات به معناى صحراست. «نواويس» نام محلّى نزديک نينوا كه قبلا مقبره عمومى مسيحيان بود.

فَيَمْلَأْنَ مِنِّي أكْرَاشآ جُوفآ وَ أجْرِبَةً سُغْبآ؛ آنها كه به جنگ با حضرت اباعبدالله علیه السلام آمدند مانند گرگهاى گرسنه، گرسنه‌ى دنيا بودند و قصدشان از جنگ با پسر رسول خدا، پر كردن شكمها و انباشته ساختن كيسه‌هاى طمعشان بود؛ آنها در قتل حسين علیه السلام، رسيدن به پول و رياست خود را مى‌ديدند.

لا مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ؛ «لا مَحِيصَ» يعنى چاره‌اى نيست. «خُطَّ» به معناى نوشته شده است. قبلا نيز توضيح داده شد كه اگر وقايع عاشورا از روز ازل با قلم تقدير پروردگار نگاشته شده، به معناى اجبار امام حسين علیه السلام و يزيد نيست. اين نگاشته شدن به معناى آن است كه خداوند از ابتدا مى‌دانست كه امام حسين علیه السلام با اختيار خود چه راهى را انتخاب مى‌كند و قوم اشقيا با اختيار خود، چه راهى را، به همان بيان كه پيش از اين ذكر شد.

اين سخن حضرت اشاره به تكليف ايشان از جهت ظاهرى و معنوى است. از جهت ظاهرى، تكليف امام حسين علیه السلام قيام در مقابل ظلم است چرا كه ايشان به عنوان امام معصوم وظيفه دارند دين خدا را حفظ كنند و از همه در اين جهت مقدّم‌ترند.

معاويه در طول چهل سال زمامدارى (20 سال به عنوان حاكم شام و 20 سال به عنوان خليفه) چنان القا كرده بود كه انگار هيچ كس با او مخالفتى ندارد و به واقع خليفه بر حقّ پيامبر است و پس از او همين تصوّر نيز درباره يزيد وجود داشت در حالى كه معاويه لااقل ظواهر اسلام را حفظ مى‌كرد اما يزيد هيچ چيز از دين را محترم نمى‌شمرد و هيچ حرامى در نزد او قبيح نبود.

لذا اگر پاى بيعت گرفتن هم در ميان نبود، امام حسين علیه السلام وظيفه داشت قيام كند و اگر هيچ كس ياريش نمى‌كرد بايد به تنهايى بر اين كار همّت مى‌گماشت، چه خواسته كه عده‌اى دعوتش كرده‌اند و هر چند به دورغ اعلام يارى نموده‌اند.

اما از جهت باطنى، خداوند درجه‌اى براى حضرت خواسته كه منوط به شهادت است، چگونه ممكن است امام، درجه‌اى بس رفيع كه خبر آن را به ايشان داده‌اند و بلكه مقامات آن را نشانشان داده‌اند، رد كند و نپذيرد. هرگز دنيا و زندگى فانى آن قابل مقايسه با مقامات و درجات معنوى نيست.

رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أهْلَ الْبَيْتِ؛ مقدّمه‌ى همه‌ى مراحلى كه بايد در صفات پروردگار طى شود، رضاى خداست. هر كسى مى‌خواهد پس از سلوک الى الله وارد سير شود، بايد به مقام رضا بار يافته باشد و اگر اين كليد دست كسى نباشد قادر به حركت به سوى خدا نيست.

نَصْبِرُ عَلَى بَلائِهِ وَ يُوَفِّينَا أجْرَ الصَّابِرِينَ؛ امام حسين علیه السلام، امام صابرين است و خداوند اجر صابرين را به تمامه به ايشان مى‌دهد.

حضرت على اكبر علیه السلام

در ميانه‌ى راه ناگهان صداى امام بلند شد كه مكرّر مى‌فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون و الحمد لله رب العالمين». جناب على اكبر علیه السلام علت استرجاع را پرسيد. حضرت فرمود: سر به زين اسب گذاشته بودم كه خواب مختصرى بر من عارض شد در آن حال، سوارى را ديدم كه مى‌گفت: اين كاروان در حركت است و مرگ آنها را تعقيب مى‌كند، بر من معلوم شد كه او خبر مرگ ما را مى‌دهد. على اكبر علیه السلام عرض كرد: مگر ما بر حق نيستيم؟ امام فرمود: بلى به خدا سوگند كه ما بر حقّيم. جناب على اكبر علیه السلام گفت: «اذآ لا نُبالي أنْ نَموتَ مُحِقّين»: بنابراين باكى نداريم كه در راه حق بميريم. امام براى او دعاى خير كرد و فرمود :

«جَزاک الله مِنْ وُلْدٍ خَيْرَ ما جَزى وَلَدآ عَن والِدِه».

«خداوند براى تو بهترين پاداش پدر و فرزند ى را عنايت فرمايد».

شيخ شوشترى؛ گويد همواره در طول سفر اذانهاى نماز را ديگران مى‌گفتند اما در روز عاشورا اذان نماز ظهر را جناب على اكبر علیه السلام گفت و اين خود مقامى بود براى آن جناب.

در ميان شهداى كربلا مقام جناب ابالفضل العباس علیه السلام، پس از امام حسين علیه السلام از همه رفيعتر است لكن شكستگى كه پس از شهادت جناب على اكبر علیه السلام بر حضرت سيد الشهدا علیه السلام عارض گشت، در هنگام شهادت اباالفضل العباس علیه السلام عارض نشد. شايد يكى از دلايل آن اين باشد كه جناب على اكبر علیه السلام فرزند زاده‌ى حضرت زهرا علیها السلام و رسول خداست و اين مقام را اباالفضل العباس علیه السلام نداشت. گذشته از اين، جناب على اكبر علیه السلام بهره‌مند از خصوصيات رسول خداست. ايشان خَلقآ و خُلقآ شبيه‌ترين افراد به پيامبر صلی الله علیه و آله بود و هر گاه امام مشتاق ديدار جدّ شريف خود مى‌شد به على اكبر علیه السلام مى‌نگريست.

 

شب نهم

 

قيام عاشورا سراسر درسها و پندهاى آموزنده براى تمام انسانها تا روز قيامت است نبايد گمان كرد كه گريه بر حضرت سيد الشهدا علیه السلام صرفآ جنبه‌ى تخديرى دارد؛ يعنى كسانى كه مورد ستم قرار گرفته‌اند با اشكى كه بر امام علیه السلام مى‌ريزند خود را سبک مى‌كنند و آماده‌ى پذيرش ستمهاى ديگرى مى‌شوند.

امام حسين علیه السلام از ابتداى حركت از مدينه، هدف خويش را امر به معروف و نهى از منكر معرفى مى‌فرمايد كه اين خود، رشته‌اى از جهاد است و مراتب مختلفى دارد كه از قلب آغاز مى‌شود و به عمل ختم مى‌شود.

نقطه آغاز حركت حضرت اباعبدالله علیه السلام آنجا بود كه به بيعت با يزيد فرا خوانده شدند. بيعت با يزيد به معناى قبول كردن او به عنوان امام مسليمن و خليفه پيامبر و تن دادن به همه دستورات او است.

درس اول حركت امام حسين علیه السلام اين بودكه هر كس در هر شأن و مرتبه‌اى كه باشد، از رئيس يک خانواده تا رئيس شهر و قبيله و كشور، اگر از دين خدا منحرف شد بر اطرافيان و زيردستانش لازم است او را متوجه سازند، با رعايت مراتب امر به معروف و نهى از منكر.

اولين حركت امام حسين علیه السلام در مواجهه با دعوت به بيعت با يزيد، استنكاف از بيعت بود اما يزيد كسى نبود كه اين استنكاف را تاب بياورد و حضرت را به حال خويش رها كند به همين جهت در همان نامه‌اى كه به حاكم مدينه نوشته بود و او را امر به بيعت گرفتن از امام كرده بود تأكيد كرد كه در صورت خوددارى حضرت از بيعت، گردن او را بزن!

در اينجا بر امام واجب است كه جان خود و اهل بيت خود را حفظ كند لذا از مدينه خارج و به سمت مكه روان شدند. نفس عدم بيعت و خروج از مدينه اولين قدم امر به معروف و نهى از منكر بود.

در طول چهار ماهى كه از شعبان تا ذيحجّه در مكه بودند به تبيين تعاليم قرآن و سنت و بيان دلايل حقانيت خود و پدر و برادر خويش بر بنى اميه پرداختند. اين تبيين و روشنگرى نه تنها بر امام حسين علیه السلام بلكه بر تمام كسانى كه متوجه اوضاع آن زمان و فساد بى حصر يزيد بودند واجب بود و حضرت در اين مدت با عمره گزاران و متمتّعين، گروه گروه و فرد فرد در اين باره سخن مى‌گفتند.

از آن سو يزيد سى نفر را مأمور كرد كه سلاح برگيرند و امام را در حال طواف بيت الله ترور كنند. در اين شرايط ماندن حضرت در مكه از دو جهت به صلاح نبود و بدتر از ماندن در مدينه بود: اول آنكه بر ايشان واجب بود جان خود را حفظ كنند و بيهوده در موضع خطر قرار نگيرند، مخصوصآ آنكه دستگاه تبليغاتى بنى اميه وانمود مى‌كرد حضرت را گروهى ناشناس و به جهت تسويه حسابهاى شخصى به قتل رساندند و بدين ترتيب خون ايشان پايمال مى‌شد.

دوم آنكه حرمت كعبه شكسته مى‌شد.

در گفتگويى كه ميان امام و عبدالله بن زبير رد و بدل شد، ايشان به كنايه به عبدالله بن زبير فرمودند كه من براى حفظ خود، حرمت كعبه را هزينه نمى‌كنم، كارى كه ابن زبير انجام داد و بخاطر او كعبه ويران شد.

سرانجام در روز نهم ذيحجّه حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام از مكه به قصد كوفه خارج شد. علت انتخاب كوفه توسط حضرت اين بود كه كوفيان با نامه‌هاى فراوان و پى در پى خود ايشان را به سوى خود خواندند و وعده ياريش دادند. در كوفه هنوز دوستان و محبّين مولا على علیه السلام فراوان بودند و كوفيان طعم خوش خلافت على علیه السلام را از ياد نبرده بودند. بسيارى از اصحاب سرّ اميرالمؤمنين علیه السلام در كوفه اقامت داشتند و هر كدام كه زنده بودند به يارى امام شتافتند. لكن امتحان، امتحان سختى بود با اين حال اكثريت، 72 تن اهل كوفه بودند.

اگر امام حسين علیه السلام به كوفه نمى‌رفت، اسلام از جهات مختلفى ضربه مى‌ديد اول از همه آنكه نويسندگان نامه‌ها در روز قيامت به پروردگار احتجاج مى‌كردند كه ما طالب امام حق شديم و دست بيعت به سويش دراز كرديم اما او دست ما را پس زد و از آمدن ابا كرد لذا حضرت اباعبد الله علیه السلام مسؤول بى دينى و انحراف آنها شناخته مى‌شد و روشن است كه علم الهى و عذر امام بر عدم يارى مردمان كوفه، عذر موجهى در برابر آنها نبود چرا كه آنها به تكليف خود عمل كردند و امام نيز بايد به تكليف خويش عمل مى‌كرد.

علاوه بر اين امام نمى‌توانست مطابق پيشنهاد افرادى چون محمّد بن حنفيه، به يمن يا ديگر نقاط دوردست سرزمين اسلامى بگريزد چرا كه ايشان امام بر حق مسلمين بودند و وظيفه داشتند در دسترس همگان باشند و احكام شرع و شرايع اسلام را به مردم ابلاغ كنند. همچنانكه تمامى ائمه معصوم ما به اين وظيفه عمل كردند و جان عزيز خود را بر سر آن گذاشتند.

اينها همه درسهايى از حركت حسينى است براى همه مردم مخصوصآ براى كسانى كه مدعى زعامت امت اسلامى و جانشينى اهل بيت پيامبر هستند.

برنامه امام حسين علیه السلام براى رفتن به كوفه، جنگ و خونريزى و فساد و رياست‌طلبى نبود هدف تنها امر به معروف و نهى از منكر بود. شايد حضرت مى‌خواست پس از ورود به كوفه با گفتگو با بزرگان و متنفذين كوفى چاره‌اى بينديشد و شرّ يزيد را دفع كنند، بى آنكه نيازى به جنگ و كشتار باشند.

به هر روى حضرت به كوفه نزديک شد اما در مواجهه با لشكر حرّ، از سر اجبار راه خود  را به سمت كربلا تغيير داد. بنا به تاريخ، كاروان حسينى در روز دوم محرم به كربلا رسيدند. روز سوم عمر سعد آمد و تا روز هفتم پى در پى به لشكريان دشمن اضافه مى‌شد. روز هفتم آب بسته شد و از روز نهم قحط آب شد و عطش غالب گرديد. روز نهم، به تعبير امام صادق علیه السلام، روزى بود كه دشمن مطمئن شد ديگر ياورى براى حسين علیه السلام نخواهد آمد و از اين جهت شاد شدند.

از روز هفتم جلساتى ميان حسين بن على علیهما السلام و عمر سعد برگزار شد و امام او را بسيار نصيحت فرمود. همچنين خود حضرت برخى اصحابشان را براى لشكريان كوفه صحبتهايى ايراد كردند و به اتمام حجت با آنها پرداختند مخصوصآ متذكر شدند كه آمدن به سمت كوفه، بخاطر اجابت دعوت و پاسخ به نامه‌هاى خود آنها بود در حالى كه بسيارى از نويسندگان نامه‌ها در لشكر عمر سعد حضور داشتند.

نصايح و صحبتهاى امام درس ديگرى از عاشوراست براى همه ما. خداى تعالى در سوره يونس مى‌فرمايد :

«وَ اللهُ يَدْعُوا إلى دارِ السَّلامِ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ». (يونس/25)

«خداوند همگان را به سر منزل سعادت فرا مى‌خواند و هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مى‌كند».

«دار السلام»، هم سراى سعادت دنياست و هم آخرت. اگر آخرت انسان سامان يابد و نفس اصلاح شود، دنيا نيز سامان مى‌يابد. حسين علیه السلام دعوت كننده به دارالسلام است.

«قُلْ هذِهِ سَبيلي أَدْعُوا إلَى اللهِ عَلى بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني وَ سُبْحانَ اللهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ». (يوسف/108)

«بگو اين راه من است. من و پيروانم با بصيرت كامل همه را به سوى خدا فرا مى‌خوانيم».

حسين علیه السلام در زمره پيروان پيامبر صلی الله علیه و آله است و به اتفاق او مردم رابه سوى خدا دعوت مى‌كند لذا حتى پس از اعلان جنگ قوم اشقيا، دست از نصيحت آنها بر نداشت و تا لحظه‌ى آخر آنها را موعظه مى‌كرد.

درس ديگر عاشورا حق‌شناسى و نشان دادن معيار حق بود. در شب عاشورا وقتى ياران اباعبدالله علیه السلام به مناجات و راز و نياز با پروردگار مشغول شدند، عده‌اى از لشكر عمر سعد كه تعداد آنها حدود سى و دو نفر نقل شده، به تحقيق و بررسى پيرامون امام حسين علیه السلام مشغول شدند. اينان پس از آنكه حال و هواى اردوگاه امام را ديدند و آن را با وضع لشكريان عمر سعد كه غالبآ مشغول لهو و لعب و مستى بودند مشاهده كردند، متنبه شده به صف ياران امام پيوستند و به فيض شهادت رسيدند. البته نبايد گمان كرد كه هر كس پينه پيشانى و ريش بلند و تسبيح دراز دارد، لزومآ اهل حق است. آنچه اين وعده را جذب كرد، آرامش و ثباتى بود كه اين عده اندک در موقع امتحان سخت مواجهه با لشكرى گران داشتند و فارغ از همه خطرات و نگرانيها، به مراوده با خالق خويش مشغول بودند.

اباالفضل العباس علیه السلام

حضرت اباالفضل علیه السلام در كربلا سى و چهار ساله بودند. آن جناب در جنگ صفين حضور داشت و نوجوانى شانزده يا هفده ساله بود.

نقل است كه از سپاه اميرالمؤمنين علیه السلام سوارى نقابدار پاى به ميدان مبارزه گذاشت از جثه‌اش پيدا بود كه نوجوان است اما نقاب چهره‌اش مانع از شناختنش مى‌شد. چون پاى به ميدان گذاشت لشكريان معاويه را از هم دريد و هر كه در مقابلش بود، سرنگون كرد. سواران و پيادگان لشكر دشمن از مقابلش فرار مى‌كردند و جنگ مغلوبه شد. معاويه كه ديد نوجوانى همه سپاهيانش را فرارى داده و هيچ كس حاضر به مقابله با او نيست، به يكى از سردارانش دستور داد به جنگ او برود. او گفت: من يک تنه با هزار نفر برابرم آيا مرا به جنگ يک نوجوان مى‌فرستى؟ من هفت پسر دارم كه هر يک از آنها براى او كافى است و بعد يكى از پسران خود را به ميدان فرستاد، طولى نكشيد كه كشته شد، پس از آن پسر ديگرش را و همينطور تا هفت پسرش به ميدان رفتند و كشته شدند. او كه از مرگ فرزندانش خونش به جوش آمده بود با نهايت غضب پاى در ركاب اسب كرد و به جنگ آن نوجوان رفت اما طولى نكشيد كه او نيز بر زمين افتاد و به درک واصل شد. همگان انگشت حيرت بر دهان گرفتند و آن سوار به تنهايى در ميان ميدان جولان مى‌داد و «هل من مبارز» مى‌گفت.

اميرالمؤمنين علیه السلام او را صدا زد و به نزد خود خواند. نوجوان به سمت حضرت تاخت و در مقابلش ايستاد، مولا نقاب از چهره‌ى او برگرفت و پيشانى چون ماهش را بوسيد، او كسى نبود جز قمر بنى هاشم اباالفضل العباس علیه السلام.

در كربلا اگر اباالفضل علیه السلام به جنگ لشكر مى‌رفت، حدّاقل كارى كه مى‌كرد، لشكر را منهدم مى‌كرد. اگر به اتفاق حسين علیه السلام به قلب سپاه دشمن مى‌زدند جز اين نبود كه نيمى از دشمن را مى‌كشتند و خود به خود نيم ديگر به كوه و بيابان مى‌گريختند. اما چه شد كه اين نشد؟ آنكه آنها مسلمان بودند و اقرار به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر صلی الله علیه و آله مى‌كردند خود امام حسين علیه السلام پس از آنكه تنها شدند، چنان جنگيدند كه لشكر دشمن پاى به فرار گذاشت و تا دروازه كوفه عقب رفت. اما وعده حسين علیه السلام با خداوند چيز ديگرى بود لذا ندايى رسيد و حضرت بر جاى خويش ايستادند و «لا حَولَ و لا قُوَّةَ الّا بِالله» گفتند».

اين درسى است كه براى همه آيندگان كه مسلمان كشى ممنوع است. حسين علیه السلام نيامده بود براى كشتن مردم لذا ابتدا به جنگ نكرد و تا لحظه‌ى آخر دست از نصيحت آنها بر نداشت حتى مى‌گفت: دست از من برداريد، اگر ياريم نمى‌كنيد بگذاريد به روم يا هند روم.

بايد بدانيم كه گريه بر امام حسين علیه السلام به جهت تخدير نيست. اشكها و گريه‌هاى دوستان اهل بيت : بر امام شهيدان موجب مى‌شود خصوصيت وفادارى به قرآن، اسلام و احكام اسلام در آنها زنده شود و در موقع خود ظاهر گردد و اين وفادارى، صفت مهم حضرت اباالفضل العباس علیه السلام بود. جناب اباالفضل العباس علیه السلام عاشق امام حسين علیه السلام بود. عشق به حسين علیه السلام يعنى سرسپردن به آنچه كه ايشان دوست مى‌دارند و آن نيست جز اسلام، قرآن و احكام دين.

 

شب دهم

 

إنَّ اللهَ اشْتَرى مِنَ الْمُوْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْدآ عَلَيْهِ حَقّآ فِي التَّوْراةِ وَ الاِْنْجيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ * التّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السّائِحُونَ الرّاكِعُونَ السّاجِدُونَ اْلآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللهِ وَ بَشِّرِ الْمُوْمِنينَ». (توبه/ 111 و 112)

خداوند جان و مال اهل ايمان را به بهاى بهشت خريدارى كرده. آنها در راه خدا جهاد مى‌كنند، مى‌كشند و كشته مى‌شوند. اين وعده‌ى حقى است كه خدا در تورات و انجيل و قرآن بر عهده گرفته و وفادارتر از خدا به عهد خويش كيست؟ پس بشارت باد بر شما به داد و ستدى كه با خدا كرده‌ايد كه اين است رستگارى بزرگ.

آنان توبه كنندگان، عبادت كاران، سپاسگزاران، روزه داران، ركوع كنندگان، سجده روندگان، آمران به معروف و ناهيان از منكر و حافظان حدود الهى هستند. مؤمنان را بشارت ده.

روزى عبّاد بصرى امام زين العابدين علیه السلام را در راه مكّه ديد و به ايشان گفت: اى على بن الحسين علیهما السلام! آيا جهاد با سختيهايش را ترک گفته، رو به سوى حج با آسانى آن آورده‌اى؟ در حالى كه خداوند مى‌فرمايد: «إنَّ اللهَ اشْتَرى مِنَ الْمُوْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ...» حضرت فرمود: آيه را تمام كن. گفت: «التّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السّائِحُونَ...». حضرت فرمود: هرگاه اين گروه را (كه داراى اين صفت باشند) يافتى، جهاد با ايشان افضل از انجام حج است. (بجار، ج46، ص116)

جهاد بر دو قسم است: جهاد اصغر و جهاد اكبر.

جهاد اصغر؛ يعنى جهاد با دشمنان اسلام؛ كسانى كه منكر وحدانيت پروردگار و نبوّت پيامبر خاتم هستند. اين نوع جهاد، بايد با اذن امام معصوم يا نائب خاصّ او باشد و بنا به اجماع فقهاى شيعه در عصر غيبت حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) جايز نيست، جز در هنگام دفاع.

بهترين قسم جهاد ابتدايى در عصر حاضر، اولا جهاد علمى است. كسانى كه بر قرآن و تعاليم وحى تسلّط كافى دارند اگر به تبيين مبانى و ارزشهاى اين دين مبين بپردازند، بى‌گمان بسيارى از افراد شيفته آن خواهند شد. ثانيآ جهاد فرهنگى است. چنانچه مسلمانان و شيعيان و على الخصوص حاكمان جوامع اسلامى و شيعى به درستى به احكام اسلام و قرآن پايبند باشند و سنت پيامبر صلی الله علیه و آله و سيره ائمه اطهار :، را بى كم و كاست به كار بندند، موفّق به تشكيل جامعه‌اى الگو در درون خود خواهند شد كه توجّه همه‌ى كشورها و ملّتهاى جهان را به خود جلب و دين مبين اسلام و مذهب حنيف جعفرى را در عالم ترويج مى‌كنند و اين چنين جهادى به مراتب مؤثرتر و كم هزينه‌تر از جهاد مسلحانه است.

جهاد با نفس

نوع دوم جهاد، جهاد با نفس يا همان جهاد اكبر است.

قال رسول الله: «أعدى عَدُوِّک نَفْسُکَ التي بَينَ جَنبَيک». (بحار، ج67، ص64)

«دشمن‌ترين دشمنانت نفس تو است كه بين دو پهلوى تو قرار گرفته است».

هيچ كس نمى‌تواند ادعا كند كه از شرّ نفس خلاصى يافته. تنها پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بود كه فرمود: «من شيطانم را مسلمان كردم». اما ايشان نيز همواره از خدا مى‌خواست كه به خود واگذار نشود و البته ائمه اطهار.

نفس و شيطان هرگز انسان را را رها نمى‌كنند و همواره مى‌كوشند كه آدمى را از خداى تعالى باز دارند؛

«إنَّ الشَّيْطانَ لِْلإِنْسانِ عَدُوُّ مُبينٌ». (يوسف/5)

«شيطان، دشمن آشكار انسان است».

هر چه انبياى الهى انسان را به سوى خداى تعالى و سر منزل سعادت و سلامت فرا مى‌خوانند، نفس، دعوت به خود مى‌كند و همه را اسير و بنده‌ى خويش مى‌خواهد لذا همواره بايد از نفس خويش و شيطان لعين بيمناک بود و از شرّ او به خداى يكتا پناه برد.

مؤثرترين راه مبارزه با نفس و شيطان، همچنانكه بارها گفته شده، انجام واجبات و ترک محرّمات است آن هم به نحو دقيق و كامل و بدون هيچ گونه مسامحه‌اى. خوب است در ايام محترمى چون ايام عزادارى امام حسين علیه السلام، با ايشان عهد ببنديم و از خدا مدد گيريم براى مراقبت كامل بر انجام واجبات و ترک محرمات كه بى‌شك اگر اين مهم تحقّق يابد، توفيق انسان در ازاله مرضهاى قلبى چون عجب و كينه و كبر و حسد و... نيز زياد مى‌شود و به تدريج راه رسيدن به مقامات معنوى و توحيد پروردگار هموار مى‌گردد.

بى‌شك اگر كسى به راستى از خداوند بخواهد و بر خواست خويش استقامت ورزد و در امتحاناتى كه پيش مى‌آيد نلغزد، مشمول لطف و عنايت خداى تعالى قرار خواهد گرفت و لذّت معرفت و بندگى پروردگار را در همين دنيا مى‌چشد.

اگر اصحاب امام حسين علیه السلام به چنان مقامى رسيدند كه ائمه اطهار : به آنها سلام مى‌دادند و مى‌فرمودند: «بِأبي أنْتُمْ و أمّي» بخاطر آن بود كه در امتحانات سخت پايدارى كردند. بيشتر آنها داراى زن و فرزند و اموالى بودند كه همه را رها كردند. جناب اباالفضل علیه السلام امان نامه از جانب شمر دريافت كرد و آن را نپذيرفت. علاوه بر ايستادن در كنار امام، تحمّل تشنگى و گرسنگى طاقت فرسا، امتحانات ديگرى براى ياران امام بود مخصوصآ كه شب آخر حضرت به آنها فرمودند: اين قوم تنها مرا مى‌خواهند و با شما كارى ندارند. بدانيد كه اگر بمانيد كشته مى‌شويد. هر يك از شما تاريكى شب را لباس خود سازد از اين صحرا بگريزد كه من بيعت خود را از شما برداشتم. به راستى آنها كه ماندند كارى عظيم انجام دادند و امتحانى بزرگ را از سر گذراندند. مخصوصآ آن كه مى‌گفتند: اگر در راه يارى شما هفتاد مرتبه كشته شويم شما را تنها نمى‌گذاريم. زهير بن قين گفت: اگر هزار بار كشته شوم دست از يارى شما برنمى دارم.

پس از اين بود كه امام بنا بر روايت، پرده را از مقابل چشمانشان كنار زدند و هر كدام از آنها جايگاه خويش را در بهشت ديدند اما هنوز عاشورا و امتحان آن در پيش بود.

در هر امتحانى اگر انسان خود را به خدا بسپارد، خداوند ياريش مى‌كند. مهم اين است كه خريدار جان و مال آدمى خداست و بسته به ميزان آمادگى هر كس، خداوند با او معامله مى‌كند.

معامله جان با خدا تنها شهادت فى سبيل الله نيست. نگه داشتن نفس از پرخورى، پرخوابى و پرگويى نوعى معامله جان و رياضت نفس محسوب مى‌شود در روايات اسلامى و دستورات بزرگان اخلاق رعايت اين سه چيز بسيار مدح شده است و هر كس بر رعايت آنها استقامت كند حظّ بسيارى از لذات معنوى مى‌برد.

«وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لاََسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقآ». (جن/16)

«اگر بر طريق حق استقامت ورزند، با آب فراوان (عنايات مادى و معنوى) سيرابشان مى‌كنيم».

حضرت آيت الله نجابترحمه الله مى‌فرمود: خداى تعالى ما را خلق كرده تا مورد عنايت قرارمان دهد». شرط بهره‌مندى از رحمت واسعه پرودرگار، استقامت و صبر است. تحصيل اين مهم به يک شب و دو شب نيست.

از ابتدايى كه چشم در اين عالم گشوديم با ماديات سر و كار داشتيم و از معنويات و لذّات معنوى بى بهره بوده‌ايم به همين جهت از لذّاتى كه خداوند به دوستانش عنايت فرموده بى‌اطّلاعيم. شما از خدا بخواهيد لذّت يكى از نمازهايى كه اولياى خدا خواندند نصيبتان بفرمايد. اگر اين لذّت را بچشيد، مى‌توانيد تصوّر كنيد كه لذّت توحيد چيست و چرا اولياى خدا همه چيز خود را در راه پروردگار فدا مى‌كردند.

بيهوده نبود كه حسين بن على علیهما السلام همه چيز خود را نثار خداى تعالى كرد و حتى دست يارى ملائكه و اجنّه را نيز پس زد.

اين درس بزرگ امام حسين علیه السلام است كه اگر حق را يافتيد، بر آن استقامت ورزيد البته سخن از درگيرى و تعصّب ورزى نيست، سخن از شناخت تكليف و عمل كردن بر آن است.

 

تاسوعا

عصر روز نهم بود كه عمر سعد فرياد زد :

يا خيلَ الله ارْكَبي و بِالجَنَّةِ أبْشِري.  يعنى اى لشكر خدا سوار شويد، بشارت بهشت باد شما را! آن مردم گمراه سوار شدند و متوجه حسين علیه السلام گرديدند. امام حسين علیه السلام در آن هنگام بيرون خيمه خود نشسته بود و سر مبارك خود را به زانوها و به شمشير خويشتن تكيه داده و خوابش رفته بود. موقعى كه خواهرش آن صيحه و فريادها را شنيد نزد برادرش آمد و گفت: يا اخا! آيا اين سر و صداها را نمى‌شنوى كه به ما نزديك شده‌اند!؟ امام حسين علیه السلام پس از اينكه سر مبارك خود را برداشت فرمود: من الساعه رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب ديدم كه به من مى‌فرمود: «انَّكَ تَروحُ الَينا». يعنى تو به زودى نزد ما خواهى آمد. زينب كبرى علیها السلام لطمه به صورت خود زد و فرياد به وا ويلا بلند كرد! امام حسين علیه السلام به وى فرمود: اى خواهر! ويل از براى تو نيست، ساكت باش، خدا تو را رحمت كند.

عباس بن على علیهما السلام به امام حسين علیه السلام گفت: يا اخى! اين گروه نزد تو آمده‌اند. امام علیه السلام سر برداشت و به عباس علیه السلام فرمود: سوار شو و با اين گروه ملاقات كن و به آنان بگو: شما را چه شده؟ چه تصميم تازه‌اى گرفته‌ايد؟ از ايشان جويا شو؛ براى چه اينجا آمده‌اند. قمر بنى هاشم با بيست سوار كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نيز در ميان آنان بودند متوجه آن گروه خونخوار شد و به ايشان فرمود: چه تصميم جديدى گرفته‌ايد؟ چه منظورى داريد؟ گفتند: دستور از امير آمده كه ما به شما بگوئيم: مطيع امر او شويد، يا با شما كارزار نمائيم. عباس علیه السلام فرمود: عجله نكنيد تا من نزد ابى عبد الله علیه السلام باز گردم و سخن شما را برايش شرح دهم. گفتند: مانعى ندارد، برو حسين علیه السلام را ملاقات و از سخن ما آگاه كن و هر چه گفت جواب او را براى ما بياور! در آن حينى كه عباس علیه السلام متوجه امام حسين علیه السلام شد تا آن حضرت را از منظور دشمن آگاه نمايد ياران آن حضرت لشكر دشمن را مخاطب قرار دادند و ايشان را موعظه و جلوگيرى نمودند كه مبادا با حسين علیه السلام قتال نمايند. عباس علیه السلام نزد امام حسين علیه السلام آمد و آن حضرت را از مقاله آن گروه نابكار آگاه كرد. امام علیه السلام به قمر بنى هاشم فرمود: اگر مى‌توانى نزد ايشان برو و خواسته آنان را به فردا موكول نما، امشبى هم آنان را از ما منصرف كن، شايد ما امشب براى خدا نماز بخوانيم و دعا و استغفار نمائيم.

هر كس ادّعاى محبّت حسين بن على علیهما السلام را دارد بايد آنچه را كه ايشان دوست مى‌داشت، دوست بدارد و لذّت خود را در آن قرار دهد. اگر چه تفاوت بسيارى بين ما و ايشان وجود دارد، نااميد از رحمت پروردگار و درگاه حسين بن على علیهما السلام نيستيم چرا كه نااميدى در قاموس حسينيان نيست. بگو هر چه هستم آمدم و دوست مى‌دارم آنگونه كه شما هستيد، باشم. همچون «جون» كه گفت: غلامى سياه و زشت‌رو و زشت‌بويم اما مى‌خواهم در ركاب شما شهيد شوم تا رويم سفيد و بويم نيكو گردد. بگو من هم آلوده كثافات گناهانم و رويم سياه است اما دوست مى‌دارم از بركت شما پاک و پاكيزه و زيبا شوم.

 

 

روز عاشورا

 

وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الاَْمْوالِ وَ الاَْنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرينَ(155)

الَّذينَ إذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ(156)

أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ(157)

«قطعآ شما را به پاره‌اى از سختيها چون ترس و گرسنگى و نقصان در مالها و جانها و محصولات آزمايش مى‌كنيم و صابران را بشارت ده».

آنان كه چون به مصيبتى گرفتار شوند گويند: ما از خدائيم و به سوى او باز مى‌گرديم.

درود و رحمت پروردگار بر آنها باد و آنان هدايت يافتگانند.

سنّت خداى تعالى بر امتحان بشر و مخصوصآ مؤمنين است؛

«أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ». (عنكبوت/2)

«آيا مردم پنداشتند كه چون بگويند: «ايمان آورديم»، به حال خود رها مى‌شوند و امتحان نمى‌شوند؟».

امتحانات الهى براى ظهور علم پروردگار و آشكار شدن وضع خود بشر است كه بنا به آيه فوق از سوره بقره، ممكن است در ترس و گرسنگى و يا كاستى در اموال و جان و منافع انسان باشد.

منظور از ترس، توهّمهاى بى‌جا و بيهوده‌اى است كه هيچ ريشه‌ى عقلايى ندارند و مخصوصآ در هنگام انجام واجباتى چون جهاد يا امر به معروف و نهى از منكر، به وسوسه شيطان، بر انسان عارض مى‌شوند.

در طول علیهما السلام سال دفاع مقدّس، رفتن به ميدان جهاد بر همه‌ى كسانى كه توانايى لازم را داشتند واجب بود و هر كس بر اثر ترس، اين واجب الهى را ترک گفت، در امتحان خويش مردود شد. از آن طرف كسانى كه بخاطر حفظ اسلام و بقاى احكام اسلام و اجراى سنّت پيامبر صلی الله علیه و آله دست از جان شستند و گام در جبهه‌هاى حق عليه باطل گذاشتند و بر سختنيها و گرسنگى و تشنگى‌هاى آن صبر كردند و بر ترس خويش غالب شدند، در ميدان امحتان الهى سرافراز گشتند.

در بعد داخلى نيز با تلاش و همّت مسؤولين جمهورى اسلامى و على الخصوص بزرگانى چون جناب مهندس مير حسين موسوى و نيز آقاى كروبى كه مورد تأييد امامرحمه اللهبودند، اموال بيت المال حفظ شد و با وجود سختيهاى جنگ و كاستيهاى بسيار، مردم راضى و خشنود بودند. زحمات و ايستادگى‌هاى آنها نيز امتحاناتى براى آنان بود.

در جريانات پس از انتخابات سال 88 و اتّفاقاتى كه براى مسجد رخ داد، اصحاب مسجد و خانواده‌هاى معظّم شهدا، با حرف شنيدن خود، امتحانى بزرگ را از سر گذراندند و خدا را شاكريم كه از هر جهت لطف خود را شامل حال همه ما كرد.

راههاى فزونى استقامت

براى آنكه استقامت انسان در امتحانات الهى زياد شود، اول بايد هدف خود را تعيين كند. اگر هدف متعالى و بزرگ باشد، صبر و استقامت بر آن نيز ارزشمند و گوارا خواهد بود.

گروهى از مؤمنين هدفشان را رسيدن به توحيد پروردگار قرار داده‌اند؛ يعنى آهنگ آن دارند كه «لا اله الا الله» در قلبشان قرار گيرد و مؤثّر واقعى را تنها خداى يكتا بينند؛ اسباب را از نظر مندک سازند و به مسبّب واقعى نظر اندازند و از پرستش غير او رها شوند. بفهمند كه سير كننده واقعى خداست؛ آنكه زمين را حاصلخيز مى‌كند، دانه را مى‌روياند، آب را از آسمان مى‌فرستد تنها خداى يكتاست. اثر رسيدن به اين فهم اين است كه ديگر غصّه‌ى آب و نان را نمى‌خورند و كمى و زيادى دنيا بر رويشان تأثير نمى‌گذارد چرا كه خود را بنده‌ى خدا مى‌دانند و او را تا به حال و از اين به بعد، رازق و مدبّر و مولاى خويش  ديده و مى‌بينند. چنين كسانى با عنايت پرودرگار تاب تحمّل سختيها و امتحانات را خواهند داشت و در زمره‌ى صابرين قرار مى‌گيرند.

بزرگان دين و عالمان زمان كه خود را حجّت حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) مى‌دانند وظيفه دارند حافظ قرآن و احكام شرع باشند. پس اگر ايشان از كم شدن شاگردان و مريدان و از رونق افتادن مسجد و منبر و كاستى وجوهات هراس به خود راه دهند، وظيفه خود را انجام نداده‌اند و در امتحان الهى سربلند نگشته‌اند.

دومين عامل مؤثّر بر فزونى استقامت آدمى، يادآورى احوال بزرگان و استقامت اولياى دين است؛ پيامبر گرامى اسلام براى استقرار كلمه‌ى توحيد و بيرون آوردن مردم از بت‌پرستى رنجهاى بسيارى كشيدند. خداى تعالى براى تسلّاى خاطر شريف حضرت، گاه ايشان را متذكّر انبياى پيشين مى‌نمود.

عامل سوم مؤثّر در زياد شدن استقامت انسان يادآورى اين آيه شريفه است؛

«إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ». (بقره/156)

«ما همه از خدائيم و به سوى او باز مى‌گرديم».

بايد بدانيم كه اقامت ما در دنيا موقّت است و دنيا آنقدر فانى و زودگذر است كه به قول امام حسين علیه السلام: «مثل آنكه هرگز نبوده و آخرت هميشه بوده است». مانند وارد شدن از درى و بيرون رفتن از در ديگر!.

بايد دانست كه بدن حامل روح خدايى است، مانند صدفى كه درّ گران بهايى درون خود دارد. اين درّ در قالب صدف پرورش مى‌يابد و چون به نقطه‌ى مشخّص رسيد، صدف باز و دور انداخته مى‌شود اما آن درّ باقى خواهد ماند. يا به قول بعضى از شهدا بدن، عكس ماست، نه اصل ما. اصل ما، روح و عالم امر ماست كه به خداى تعالى متصل است.

مهم اين است كه بفهميم اين بدن از بين رفتنى است، چه طعمه‌ى گور شود، چه خوراک حيوانات وحشى و چه غذاى ماهيان دريا! آنچه در پيش روى آدمى است برزخ است و قيامت.

«وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ». (مؤمنين/100)

«و در برابر آنها برزخ است، تا روزى كه برانگيخته شوند».

تغيير بدن دست انسان نيست و كسى نمى‌تواند هميشه جوان بماند يا كارى كند كه چشم و گوش و دست و پايش، ضعيف و از كار افتاده نشود. حتى اگر بهترين غذاها را بخورد و پاک‌ترين هواها را تنفّس كند سرانجام پير مى‌شود و مى‌ميرد در اين ميان خوشا به حال كسى كه عمر و جوانى خود را در راه خدا صرف كند؛ در زمانى كه هيجان شهوات به او رو مى‌آورند، خود را كنترل نمايد. در مواجهه با گناهان و آماده بودن بستر معصيت، خدا را به ياد آورد. اينها امتحاناتى است كه براى همه پيش خواهد آمد و مى‌توان با استمداد جستن از ائمه اطهار علیهم السلام خود را حفظ كرد.

اگر آدمى مراقب روح خويش باشد و آن را با كثافات گناه نيالايد، مى‌تواند در مواقع آميختگى حق و باطل، حق را تشخيص دهد و جانب آن را بگيرد و به تكليف خويش عمل كند.

حيف از مرغ جان آدمى است كه در قفس گناهان و شهوات محبوس شود. اين پرنده اگر بال بگشايد مى‌تواند به سوى عالم اعلى صعود كند و تا مقام قرب الهى عروج نمايد. مى‌تواند حسينى شود و در سلک اصحاب امام حسين علیه السلام در آيد.

بترسيد از گناهانى كه انسان را نسبت به همه چيز بدبين و بى تفاوت مى‌كند و او را به جايى مى‌رساند كه معنويات را به كلّى انكار مى‌نمايد. بدانيد كه فرو رفتن در كثافات گناه، كم و زياد دارد و كم و زياد آن مانند هم نيست، پس اگر به گناهى آلوده شديد گمان نكنيد كه ديگر آب از سرتان گذشته، چه يک كلّه و چه صد كلّه.

چهارمين عامل مؤثّر بر افزايش استقامت بر هدف، توجّه به خداى تعالى است و دانستن اينكه او ناظر بر احوال بندگان خويش است. توجه به اين مهم، موجب آرامش روح و قرار قلب انسان مى‌شود. در اين صورت است كه با طيب خاطر خدا را وكيل خويش قرار مى‌دهد و در همه امور بر او توكل مى‌كند؛

«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ». (طلاق/3)

«هر كس بر خدا توكّل كند خدا او را كفايت مى‌كند».

ثمرهى حسينى شدن

هدف اصحاب امام حسين علیه السلام يارى پسر پيغمبر و امام زمان خويش بود و اين يعنى يارى دين خدا؛ يعنى يارى خدا. اگر آنها امام خود را رها مى‌كردند به كدام سو مى‌توانستند رو كنند؟ به كجا رفتند؟ امام علیه السلام در راه به عبدالله بن حرّ جعفى برخورد كردند و به او فرمودند: اگر در اين ساعت مرا يارى كنى جدّم و پيغمبر خدا نزد خدا شفيع تو خواهند شد. عبدالله گفت: يا بن رسول الله اگر من تو را يارى كنم اولين كسى خواهم بود كه در پيش تو كشته مى‌شود ولى اين اسبم را به تو مى‌دهم به خدا سوگند تا به حال بر اين اسب سوار نشدم مگر اينكه مرا به مقصدم رسانده است و هيچ كس مرا تعقيب ننموده مگر اينكه مرا نجات داده. امام حسين علیه السلام از او رو گردانده، فرمودند: ما به تو و اسب تو احتياجى نداريم.

چنين كسى هدفى جز دنيا ندارد و زندگى چند روزه آن را بر هر چيز ديگرى ترجيح مى‌دهد در حالى كه امام مى‌خواست سعادت ابدى را برايش به ارمغان آورد و او را به بهاى جان به وصال خداى تعالى برساند. خواسته ما از حسين بن على علیهما السلام همين است هدف ما از شركت در مجالس حضرت سيد الشهدا علیه السلام اين است كه ايشان ما را از كثافات بيرون آورد و از اين وضع چسبندگى به دنيا خارج سازد و به سوى عالم بالا عروج دهد؛ به سوى خويش كه وجه خداست.



[1] ـ يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمينِهِ فَأُولئِكَ يَقْرَوُنَ كِتابَهُمْ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتيلاً.

[2] ـ رافضى به معناى رها كننده است و در اصطلاح به رها كنندگان سنّت پيامبر اطلاق  مى‌شود.

[3] ـ زيارت امين الله.

 

محرم 1390 ( مسجد قبا )

 

محرم 1390

 

شب اول

 

هدف خلقت

«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ إلّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاريات/56)

«من جنّ و انس را نيافريدم جز براى آنكه عبادتم كنند».

خداى تعالى به لطف و كرم و عنايت خود بشر را خلق كرد تا بنده‌ى او شود چرا كه شناخت و معرفت او در بندگيش نهفته است و در اين بشر، به مشيّت خود، اسما و صفات خويش را قرار داد و او را بر آن داشت تا به سوى رحمت خود سرازير شود و در اين راه از يكديگر سبقت گيرند؛

«وَ سارِعُوا إلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الاَْرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ(آلعمران/133)

«بشتابيد به سوى آمرزش پروردگارتان و رسيدن به بهشتى كه پهناى آن آسمانها و زمين است كه براى پرهيزگاران آماده شده».

اين جنّت، همان جنّت اللقاء است.

نياز انسان به هدايتگر

اما اين بشر براى رسيدن به مقصد نياز به هدايتگرانى دارد كه مورد نظر خاصّ پروردگارند؛ كسانى كه پذيرفته‌اند اسما و صفات خداى تعالى را، با هر مشقّتى كه باشد، به فعليت برسانند و مى‌توانند از پس امتحانات دشوار الهى برآيند و خداوند با علم خويش آنها را مى‌شناسد و بعلاوه آنها را به هر كس كه دوست مى‌دارد به وصال خويش برساند، مى‌شناساند.

ايشان، انبيا و جانشينان و اوصياى آنها هستند و هر كس كه طالب هر درجه از كمال باشد، مى‌تواند از بركت ايشان بدست آورد، حتى درجات نهايى آن؛ يعنى وصال خداى تعالى و سوختن در نور ذات او.

سرآمد چنين انبيا و اوصيايى، خاتم الانبيا حضرت محمّد بن عبدالله 9 و جانشينان معصوم ايشان هستند كه خداوند بنا به قاعده‌ى لطف خويش ايشان را به عنوان امام و پيشواى مردم، معرّفى فرموده است.

عصمت امام

از مهمترين ويژگى امامان معصوم اين است كه هيچ خطا و گناهى از ايشان صادر نمى‌شود چرا كه گناه موجب دورى از پروردگار است و شخص آلوده به گناه هرگز نمى‌تواند جلودار مردم به سوى خداوند باشد.

«أَ فَمَنْ يَهْدي إلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدّي إلّا أَنْ يُهْدى». (يونس/53)

«آيا كسى كه به سوى حق هدايت مى‌كند سزاوارتر است كه پيروى شود يا كسى كه هدايت نمى‌شود جز آنكه هدايتش كنند».

كسى كه حتى سهوآ خطا كند نيازمند هدايت و امام است و نمى‌تواند هادى باشد لذا علما و فقهاى بزرگى كه از زمان معصومين تا روز قيامت بوده‌اند، همگى در محل خطا و اشتباه مى‌باشند و به همين جهت گاه حكم به احتياط و تأمّل مى‌دهند.

ائمه اطهار : در بيان احكام الهى، هيچ شک و شبهه و جهلى نداشتند و هر جا كه پاى خوف و تقيه به ميان نبوده، حكم قاطع پروردگار را بيان مى‌فرمودند.

همچنين به راههاى وصال پروردگار بطور كامل مسلّط بودند و بى هيچ اعواج و انحرافى طالبين خداى تعالى را به مقصد مى‌رساندند و به همين جهت بود كه مولا على علیه السلام فرمود :

«سَلوني قَبْلَ أنْ تَفْقدوني».

«از من بپرسيد قبل از آنكه مرا نيابيد».

و نيز مى‌فرمود: «به خدا سوگند من به راههاى آسمان آگاهترم تا به راههاى زمين»؛ يعنى راههاى نفس و روح و مسيرهاى حركت انسان به سوى وصال پروردگار را مى‌شناسم.

بنابراين مطابق قاعده، اما بايد از ابتداى خلقت، از هرگونه خطا و سهو و گناه مبرّا
باشد و ائمه معصومين : ما جملگى اينچنين بودند؛

شخصى خدمت امام رضا علیه السلام رسيد و عرض كرد: يا بن رسول الله قصد دارم به مدينه بروم اگر نامه و پيغامى داريد به حضرت جواد علیه السلام برسانم. ـ در حالى كه حضرت جواد علیه السلام پنج يا شش ساله بودند ـ امام رضا علیه السلام تبسّمى فرموده، نامه‌اى نوشتند و به او دادند. راوى كه چشمانى نابينا داشت مى‌گويد: وقتى به محضر امام جواد علیه السلام رسيدم و نامه امام رضا علیه السلام به ايشان تسليم كردم، حضرت نامه را گشود و پس از آن دست بر چشم من كشيد و چشمانم بينا گشت.

فاطمه بنت اسد هنگامى كه مى‌خواست دستان فرزند رشيد خود، مولا امير المؤمنين علیه السلام را در قنداقه بپيچد، هر چه كرد نتوانست و هر بار مولا دست خود را از قنداق مى‌رهاند. دست آخر، مولا به اذن الله به تكلّم آمده فرمود: اى مادر دست مرا مبند كه من با اين دستان براى خداى خويش تواضع مى‌كنم.

البته ايشان انسانند اما انسانهاى مافوقند كه به عنايت پروردگار، لحظه به لحظه به سوى او در حركت هستند و حتى پس از مرگ تا ابدالآباد از اين حركت باز نمى‌ايستند چرا كه خداى تعالى را هيچ نهايتى نيست و حركت به سوى او نيز نهايتى ندارد.

شرط بهرهمندى

هر كس طالب بهره‌گيرى از ائمه اطهار : است لامحاله بايد دو خصوصيت را داشته باشد: محبّت و تبعيّت.

محبّت

«قُلْ إنْ كانَ آباوُكُمْ وَ أَبْناوُكُمْ وَ إخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إلَيْكُمْ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ في سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِيَ اللهُ بِأَمْرِهِ وَ اللهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ» (توبه/ 24)

«بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خويشانتان و اموالى كه به دست آورده‌ايد و تجارتى كه از كساديش مى‌ترسيد و خانه‌هايى كه به آنها علاقه داريد، در نظرتان از خدا و پيامبرش و جهاد در راه او محبوبتر است، منتظر باشيد تا خداوند فرمان خويش را نازل كند خداوند نافرمانان را هدايت نخواهد كرد».

براى زائل شدن محبّت غير خدا از دل، آدمى بايد به فناى دنيا و سرنوشت مختوم خويش؛ يعنى مرگ، بينديشد كه اين سرا، جاى ماندن نيست و بايد از آن كوچ كند. بايد بفهمد كه اصل، روح انسان است، نه اين جسم ضعيف. همچنين بايد در خواندن آيات قرآن و تأمّل بر آنها ساعى باشد.

تبعيّت

شرط ديگر بهره‌گيرى از ائمه اطهار :، تبعيّت است؛

«قُلْ إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللهُ». (آلعمران/31)

«بگو اگر خدا را دوست مى‌داريد از من پيروى كنيد تا خداوند شما را دوست بدارد».

دهه‌ى محرم از ايّام ذى الحجه ارزشمندتر است. روزها و ساعات اين دهه و بلكه تمام محرّم مورد عنايت اهل بيت : است به شرط آنكه انسان سعى كند محبّت غير حسين علیه السلام را از دل بزدايد.

روايات بسيارى درباره فضيلت گريستن و گرياندن و يا حتى حال گريه داشتن براى امام حسين علیه السلام وجود دارد كه در بعضى از آنها، يک قطره اشک، خاموش كننده خروارها آتش و آمرزنده كوههاى گناهان معرّفى شده است.

اين بخاطر آن است كه حزن بر سيد الشهدا علیه السلام و شركت در مجالس عزا و ماتم ايشان محبّت غير او را از دل پاک مى‌كند چرا كه حسين علیه السلام فانى در ذات پروردگار است؛ كسى است كه همه چيز خود را در راه دين خدا و ظهور كامل پروردگار فدا كرد. محبّت حسين علیه السلام؛ يعنى محبّت پروردگار؛ يعنى محبّت همه پيشوايان و هاديان ممتاز الى الله.

گناهان و غفلتها مانع حركت به سوى خداى تعالى است اما از سوى ديگر شكسته شدن دل براى حسين علیه السلام به معناى اتصال به او است و چون چنين شد، موانع حركت
به سوى خدا (گناهان) خود به خود برداشته مى‌شود.

اعمال شب و روز اول محرّم

در شب اول محرّم خواندن يكصد ركعت نماز فضيلت بسيار دارد همچنين خواندن دو ركعت نماز بطورى كه در ركعت اول بعد از حمد سوره انعام و در ركعت دوم، بعد از حمد سوره يس بخواند. همچنين خواندن دو ركعت نماز، در هر ركعت پس از حمد يازده مرتبه سوره توحيد. خواندن حدّاقل يكى از اين نمازها، بسيار خوب است.

در روز اول محرّم روزه گرفتن ثواب فراوان دارد.

همچنين خواندن زيارت عاشورا در اين ده روز بسيار سفارش شده.

ريّان بن شبيب گويد: روز اول ماه محرّم خدمت حضرت رضا علیه السلام رسيدم. حضرت فرمود: اى پسر شبيب روزه‌اى گفتم: نه. فرمود اين روزى است كه زكريا به درگاه پروردگارش دعا كرد و گفت: پروردگارا! به من ببخش از پيش خود نژاد پاكى زيرا تو شنواى دعايى. خدا برايش اجابت كرد و به فرشتگان دستور داد ندا كردند زكريا را كه در محراب ايستاده بود كه خدا تو را به يحيى بشارت مى‌دهد. هر كس اين روز را روزه بدارد و سپس دعا به درگاه خدا كند خداوند مستجاب كند چنان كه براى زكريا مستجاب كرد. سپس گفت: اى پسر شبيب! به راستى محرّم ماهى است كه اهل جاهليت در زمان گذشته ظلم و قتال را به خاطر احترامش در آن حرام مى‌دانستند و اين امّت حرمت اين ماه را نگه نداشتند و نه حرمت پيغمبرش در اين ماه. و ذريّه او را كشتند و زنانش را اسير كردند و بنه‌اش را غارت كردند. خدا هرگز اين گناه را از آنها نيامرزد. (امالى شيخ صدوق، ص 129)

به راستى تا زمانى كه انسان در اين دنياست، در معرض خطر است؛ خطر اين كه غير خدا را بر خدا مقدّم بدارد. چگونه مى‌شود كه عده‌اى آنگونه در ميدان مبارزه با نفس استقامت مى‌كنند و پا بر هوا و شيطان مى‌گذارند كه در مقابل حسين بن على 8 چنان خود را كوچک مى‌بينند كه انگار از هر ذرّه‌اى كوچكترند. جناب اباالفضل علیه السلام اينچنين بود
و با همه فضائل و كمالاتى كه داشت در مقابل امام حسين علیه السلام دست بر سينه مى‌گذاشت و خود را غلام حضرت مى‌ناميد و مادر خود را كنيز مادر حضرت مى‌خواند.

در سوى مقابل عده‌اى ديگر چنان پست مى‌شوند و در محبّت دنيا فرو مى‌روند كه در ماه حرام، كمر به قتل فرزند پيامبر خويش مى‌بندند!

امام رضا علیه السلام به ريّان بن شبيب فرمود: پدرم از ابتداى محرّم محزون بودند و هر روز حزنشان بيشتر مى‌شد تا آنكه روز عاشورا از صبح نالان و گريان بودند و مى‌فرمودند : امروز روزى است كه جدّ ما شهيد شد.

اين حال حزن، حال همه ائمه اطهار : و دوستان ايشان است. هر چه محبّت انسان به اهل بيت پيامبر 9 بيشتر باشد در ايام حزن و اندوه آنان، محزونتر و اندوهگين‌تر است. اين قاعده محبّت است و هر كس كسى را دوست مى‌دارد بى ترديد در غم او شريک مى‌شود.

 

شب دوم

خلاصه صحبت ديشب اين بود كه خداوند بشر را خلق كرد براى بندگى خويش و رسيدن به اين حقيقت كه خداوند يكتا بر همه چيز احاطه دارد. نهايت هدف بندگى انسان نيز بايد رسيدن به معرفت و عشق پروردگار باشد، به همان نحو كه او جلّ و على مى‌پسندد. براى رسيدن انسان به اين هدف، خداى تعالى افرادى را مشخّص فرموده كه آمادگى خود را در عالم ذر و با توجه به علمى كه پروردگار از آنها داشت، اعلام كردند و رهبر و امام مردم در حركت به سوى خدا شدند.

هيچ ترديدى نيست كه امام و هادى به سوى خدا بايد از طرف خداى تعالى تعيين شود چرا كه راه‌بينى و راهبرى، عنايتى است كه به همگان عطا نمى‌شود و تنها به عده‌ى خاصى كه خداوند خود صلاح مى‌داند عنايت مى‌شود و ساير مردم بايد از اين افراد اطاعت نمايند تا به غرض خلقت نائل گردند.

در راه نيل به اين هدف، خداى تعالى خاتم تمام پيامبران را حضرت محمّد بن عبدالله 9 قرار داد و مشيّتش بر اين قرار گرفت كه اين رسول گرامى تا روز قيامت آنچه را كه مورد نياز ظاهرى و باطنى انسانها است، در كتابى به نام قرآن كريم، از طريق وحى دريافت و به مردم ابلاغ نمايد. حافظ اين كتاب خود خداى تعالى است و اوصياى پيامبر از اهل بيت او، اسباب حفظ قرآن هستند و بوسيله اين كتاب ارجمند از مردم دستگيرى و آنها را هدايت مى‌كنند. ايشان تا نهايت درجه‌ى كمال رفته‌اند و آن را به روشنى مى‌شناسند لذا اگر مردم هر منطقه‌اى بر پيروى و اطاعت از ايشان اجماع نمايند، از نعمتهاى ظاهرى و باطنى آنها بهره‌مند مى‌گردند.

مناظرهاى در اثبات امام معصوم

يونس بن يعقوب گويد: خدمت امام صادق علیه السلام بودم كه مردى از اهل شام بر آن حضرت وارد شد و گفت: من علم كلام و فقه و فرائض ميدانم و براى مباحثه با اصحاب شما آمده‌ام. امام صادق علیه السلام فرمود سخن تو از گفتار پيغمبر است يا از پيش خودت؟
گفت: از گفته پيغمبر و هم از خودم، امام فرمود: پس تو شريك پيغمبرى؟ گفت: نه : فرمود: از خداى عزّ و جل وحى شنيده‌اى كه به تو خبر دهد؟ گفت: نه فرمود: چنان كه اطاعت پيغمبر را واجب مى‌دانى اطاعت خود تو را هم واجب مى‌دانى؟ گفت: نه، حضرت به من متوجّه شد و فرمود، اى يونس پسر يعقوب! اين مرد پيش از آنكه وارد بحث شود خودش را محكوم كرد (زيرا گفته خودش را حجّت دانست بدون آنكه دليلى بر حجّيّتش داشته باشد) سپس فرمود: اى يونس اگر علم كلام، خوب مى‌دانستى با او سخن مى‌گفتى، يونس گويد: (من گفتم) واى افسوس. سپس گفتم: قربانت من شنيدم كه شما از علم كلام نهى مى‌نمودى، و مى‌فرمودى واى بر اصحاب علم كلام زيرا مى‌گويند اين درست مى‌آيد و اين درست نمى‌آيد (ميگويند: سَلَّمْنا، لا نُسَلِّم) اين به نتيجه نمى‌رسد، اين را مى‌فهميم و اين را نمى‌فهميم. امام فرمود: من گفتم واى بر آنها اگر گفته مرا رها كنند و دنبال خواسته خود بروند، سپس به من فرمود: برو بيرون و هر كس از متكلّمين را ديدى بياور، يونس گويد من حمران بن اعين و احول و هشام بن سالم را كه علم كلام خوب مى‌دانستند آوردم و نيز قيس بن ماصر كه به عقيده من در كلام بهتر از آنها بود و علم كلام را از على بن حسين 8 آموخته بود آوردم: چون همگى در مجلس قرار گرفتيم، امام صادق علیه السلام سر از خيمه بيرون كرد و آن خيمه‌اى بود كه در كوه كنار حرم براى حضرت مى‌زدند كه چند روز قبل از حج آنجا تشريف داشت. چشم حضرت به شترى افتاد كه به دو مى‌آمد فرمود: به پروردگار كعبه كه اين هشام است. ما فكر مى‌كرديم مقصود حضرت هشام از فرزندان عقيل است كه او را بسيار دوست مى‌داشت، كه ناگاه هشام بن حكم وارد شد و او در آغاز روئيدن موى رخسار بود و همه ما از او بزرگسالتر بوديم، امام صادق علیه السلام برايش جا بازكرد و فرمود، هشام با دل و زبان و دستش ياور ماست سپس فرمود: اى حمران با مرد شامى سخن بگو. او وارد بحث شد و بر شامى غلبه كرد سپس فرمود: اى طاقى تو با او سخن بگو. او هم سخن گفت و غالب شد سپس فرمود: اى هشام بن سالم تو هم گفتگو كن او با شامى برابر شد  ]هر دو عرق كردند  [سپس امام صادق علیه السلام به قيس ماصر فرمود: تو با او سخن بگو او وارد بحث شد و حضرت از مباحثه آنها مى‌خنديد زيرا مرد شامى گير افتاده بود پس به شامى فرمود با
اين جوان ـ يعنى هشام بن حكم ـ صحبت كن. گفت: حاضرم، سپس به هشام گفت: اى جوان در باره امامت اين مرد از من بپرس، هشام (از سوء ادب او نسبت به ساحت مقدس امام علیه السلام خشمگين شد بطورى كه مى‌لرزيد)، سپس به شامى گفت: اى مرد آيا پروردگارت به مخلوقش خير انديش‌تر است يا مخلوق به خودشان، گفت: بلكه پروردگارم نسبت به مخلوقش خير انديش‌تر است، هشام گفت: در مقام خيرانديشى براى مردم چه كرده است؟ شامى پاسخ داد: براى ايشان حجّت و دليلى بپا داشته تا متفرّق و مختلف نشوند و او ايشان را با هم الفت دهد و ناهموارى‌هاشان را هموار سازد و ايشان را از قانون پروردگارشان آگاه سازد. هشام پرسيد او كيست؟ شامى پاسخ داد : رسول خدا 9 است. هشام پرسيد بعد از رسول خدا 9 كيست؟ شامى جواب داد : قرآن و سنّت است. هشام گفت: قرآن و سنّت براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟ شامى جواب داد: آرى. هشام گفت: پس چرا من و تو اختلاف كرديم و براى مخالفتى كه با تو داريم از شام به اينجا آمدى! شامى خاموش ماند، امام صادق علیه السلام به او گفت: چرا سخن نميگوئى؟ شامى گفت: اگر بگويم قرآن و سنّت از ما رفع اختلاف مى‌كنند باطل گفته‌ام زيرا عبارات كتاب و سنّت معانى مختلفى را متحمّل است (چند جور معنى مى‌شود) و اگر بگويم اختلاف داريم و هر يك از ما مدّعى حق مى‌باشيم، قرآن و سنّت به ما سودى ندهند (زيرا كه هر كدام از ما آن را به نفع خويش توجيه مى‌كنيم) ولى همين استدلال بر عليه من و به نفع هشام است، حضرت فرمود: از او بپرس تا بفهمى كه سرشار است، شامى پرسيد: اى مرد كى به مخلوق خيرانديشتر است پروردگارشان يا خودشان! هشام پاسخ داد: پروردگارشان از خودشان خيرانديشتر است. شامى گفت: آيا پروردگار شخصى را به پا داشته است كه ايشان را متّحد كند و ناهمواريشان هموار سازد و حق و باطل را به ايشان باز گويد؟ هشام پرسيد: در زمان رسول خدا 9 يا امروز؟ شامى گفت: در زمان رسول خدا 9 كه خود آن حضرت بود، امروز كيست؟ هشام پاسخ داد: همين شخصى كه بر مسند نشسته (اشاره به امام صادق علیه السلام كرد) و از اطراف جهان به سويش رهسپار گردند. به ميراث علمى كه از پدرانش دست بدست گرفته خبرهاى آسمان و زمين را براى ما باز گويد. شامى پرسيد: من چگونه مى‌توانم اين را بفهمم؟
هشام گفت: هر چه خواهى از او بپرس. شامى گفت: عذرى برايم باقى نگذاشتى، بر من است كه بپرسم. امام صادق علیه السلام فرمود: اى شامى! مى‌خواهى گزارش سفر و راهت را به خودت بدهم؟ چنين بود و چنان بود، شامى با سرور و خوشحالى مى‌گفت: راست گفتى، اكنون به خدا اسلام آوردم، امام صادق علیه السلام فرمود نه، بلكه اكنون به خدا ايمان آوردى، اسلام پيش از ايمان است، بوسيله اسلام از يكديگر ارث برند و ازدواج كنند و بوسيله ايمان ثواب برند (تو كه قبلا به خدا و پيغمبر ايمان داشتى مسلمانى بودى كه ثواب عبادت نداشتى و اكنون كه مرا به امامت شناختى خدا بر عباداتت هم به تو ثواب خواهد داد) شامى عرض كرد: درست فرمودى، گواهى دهم كه شايسته عبادتى جز خدا نيست و محمد 9 رسول خداست و تو جانشين اوصيا هستى، سپس امام صادق علیه السلام رو به حمران كرد و فرمود: تو سخنت را دنبال حديث مى‌برى ]مربوط سخن ميگوئى [و به حق ميرسى و به هشام بن سالم متوجّه شد و فرمود: در پى حديث مى‌گردى ولى تشخيص نميدهى ]مى‌خواهى مربوط سخن بگوئى ولى نمى‌توانى [و متوجّه احول شد و فرمود: بسيار قياس مى‌كنى از موضوع خارج مى‌شوى مطلب باطل را به باطلى رد مى‌كنى و باطل تو روشنتر است. سپس متوجّه قيس ماصر شد و فرمود: تو چنان سخن مى‌گوئى كه هر چه خواهى به حديث پيغمبر 9 نزديكتر باشد دورتر شود حق را به باطل مى‌آميزى با آنكه حق اندك از باطل بسيار بى‌نياز ميكند. تو و احول از شاخه‌اى به شاخه‌اى مى‌پريد و با مهارتيد. يونس گويد: به خدا كه من فكر مى‌كردم نسبت به هشام هم نزديك به آنچه در باره آن دو نفر فرمود، مى‌فرمايد ولى فرمود: اى هشام تو به هر دو پا به زمين نمى‌خورى (بطورى كه هيچ گونه جوابى برايت نباشد) تا خواهى به زمين برسى پرواز مى‌كنى (به محض اينكه نشانه مغلوبيتت هويدا گردد خودت را نجات مى‌دهى) مانند توئى بايد با مردم سخن گويد. خود را از لغزش نگهدار، شفاعت ما دنبالش مى‌آيد ان شاء الله. (كافى، ج1، ص171، كتاب الحجّة)

 

رواياتى از راويان شيعه و سنّى از سخنان پيامبر مكرم اسلام 9 درباره ائمهاطهار :

رسول خدا 9 به ايراد خطابه‌اى پرداخت، پس از حمد و ثناى الهى و اندرزهاى لازم، خطاب به مردم فرمود: اى مردم! من هم بشر مى‌باشم، طولى نمى‌كشد كه رسول پروردگار مى‌آيد و من دعوت او را اجابت مى‌كنم، اينك، پيش از آنكه دعوت حق را اجابت كنم، دو اثر گرانبها در ميان شما باقى مى‌گذارم يكى كتاب خدا كه وسيله‌ى هدايت شماست و نورى است كه جلو راه شما را روشن مى‌سازد؛ كتاب خدا را در اختيار خود بگيريد و آنرا دستاويز نجات خويش قرار بدهيد. رسول خدا 9 تا آنجا كه لازم بود مردم را به فراگيرى قرآن كريم و عمل به دستورهاى آن، تشويق كرد و آنگاه فرمود : يكى ديگر از آن دو اثر گرانبار و گرانبها، اهل بيت من است، خدا را، از آنها غفلت نكنيد، از آنها غفلت نكنيد، از آنها غفلت نكنيدد.

امام باقر علیه السلام فرمود: چون آيه (71 سوره 17)[1]  (روزى كه هر دسته از مردم را به

امامشان خوانيم» نازل شد، مسلمين عرض كردند: اى فرستاده خدا! مگر شما امام همه مردم نيستيد؟ پيغمبر فرمود: من از جانب خدا بسوى همه مردم فرستاده شده‌ام ولى بعد از من امامانى از خاندانم بر مردم منصوب شوند، ايشان در ميان مردم قيام كنند و مردم آنها را تكذيب كنند و امامان كفر و گمراهى و پيروانشان بر ايشان ستم كنند، هر كه آنها را دوست دارد و از آنها پيروى كند و تصديقشان نمايد، از من است و با من است و مرا ملاقات خواهد كرد و آگاه باشيد كسى كه به ايشان ستم كند و تكذيبشان نمايد، از من نيست و با من نيست و من از او بيزارم.

حضرت ابو جعفر علیه السلام فرمودند: رسول خدا 9 فرمودند: كسى كه دوست دارد حياتش حيات من و مماتش ممات من بوده و به بهشت جاودان داخل گردد و ملازم درختى باشد كه حق تعالى به دست قدرتش آن را كاشته پس بايد على علیه السلام و جانشينان بعد از او را دوست داشته و فضيلت ايشان را قبول نموده باشد زيرا ايشان راهنمايان
پسنديده خدا بوده و جناب اقدس الهى به ايشان فهم و علم من را اعطا فرموده است و ايشان اهل بيت من بوده كه از گوشت و خون من مى‌باشند شكايت دشمنان ايشان از امّتم را به خدا خواهم نمود، دشمنانى كه منكر فضيلت ايشان بوده و به جاى اينكه صله رحم من را نموده آن را قطع كرده‌اند، به خدا قسم فرزندم را خواهند كشت، خداوند متعال شفاعت من را هرگز نصيب ايشان نخواهند نمود.

ابن ابى يعفور گفت: حضرت صادق علیه السلام به من فرمود: اى پسر ابى يعفور خداوند يكتاى بى‌همتا است تنها او فرمانروا است او در هر دوره تنها يك مخلوق را آفريد و در آنها قرار داد اين امر (از لحاظ ظاهرى و باطنى )  را و ما آن مخلوق هستيم ما حجّتهاى خدائيم در ميان مردم و نگهبان علم اوئيم و قيام به اين كار داريم.

روايتى ديگر: ولايت على علیه السلام در كتاب همه انبيا نوشته شده و خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد مگر به نبوت محمّد 9 و ولايت وصى او على علیه السلام.

بناى خداى تعالى بر خواست مردم است انسانها بايد متوجّه زندگى پس از مرگ شوند و با اختيار خود سعادت آن را انتخاب كنند. هر كس اين سعادت را انتخاب كند خداوند او را به ميزان طلب و خواستى كه دارد بوسيله هاديان خود هدايت مى‌كند و به سرمنزل سعادت مى‌رساند و هر كس بنا بر دورى از پروردگار گذارد، تا هر اندازه كه بخواهد مى‌تواند در دركات جهنم سقوط كند.

امام حسين علیه السلام در منزل زباله دستور به جمع آورى آب داد، اصحاب بدون آنكه سؤالى كنند، مشكها را از آب پر كردند. نزديكيهاى ظهر شخصى صدا زد: «الله اكبر» امام فرمود: تكبير در همه وقت خوب است اما سبب تكبير گفتن تو چيست؟ عرض كرد : از دور نخلهايى مى‌بينم. بعضى ديگر گفتند: ما اين مسير را مى‌شناسيم در اينجا هيچ نخلى و نخلستانى نيست. امام فرمود: بيشتر دقت كنيد. گفتند: اين سرهاى نيزه‌ها و گردن اسبهاست كه به مقابله با ما آمده‌اند!

حضرت مسير خود را به سمت دامنه كوهى كج كردند و با سپاهيان حر كه نزديک به هزار نفر بودند برخورد نمودند قبل از آنكه آنها سخنى بگويند، حضرت فرمود: آنها را آب بدهيد، به اسبانشان هم آب بدهيد.

در اينجا اگر امام حسين علیه السلام دست به شمشير مى‌برد و فرمان جنگ مى‌داد به راحتى مى‌توانستند سپاهيان حر را منهدم سازند و چه بسا خبر پيروزيشان در كوفه مى‌پيچيد و موجب قوت گرفتن طرفدارانشان مى‌شد و همين امر باعث پيروزى بر عبيد الله مى‌گشت. اما سؤال اين است كه آيا خواسته امام و خشنودى خداى تعالى در اين است؟ هرگز! بنا بر ايجاد رعب و وحشت و اجبار مردم نيست. هر كس بايد با اختيار خود به سوى سعادت قدم بردارد.

حر به امام  حسين علیه السلام عرض كرد:من مأمورم مانع ورود شما به كوفه شوم و هر كجا شما را ديدم بازداشت كنم. پس آنها براى جنگ نيامده بودند و اگر امام ابتدا به جنگ مى‌كرد هرگز نمى‌توانست پس از آن مردم را اقناع كند مخصوصآ شاميان را كه سالها تحت تبليغ معاويه قرار داشتند و مأموريت حسين بن على 8 اين است كه تا ابدالآباد مردم را به سوى خدا دعوت كند پس نبايد خود قدمى از راه خدا منحرف شود.

امام فرمود: شما نامه نوشتيد كه بيا و من آمدم. حر از نامه‌ها اظهار بى‌اطّلاعى كرد. امام نماز را خواند و حر با لشكريانش به حضرت اقتدا كردند و پس از نماز دوباره امام براى لشكر كوفه خطبه خواند، خود را معرّفى فرمود و آنها را از اطاعت باطل باز داشت و اتفاقاتى افتاد كه پس از اين ذكر مى‌شود. غرض آنكه امام، حاكمى نيست كه مردم را به زور شمشير به اطاعت خود درآورد البته اگر اكثريت قاطع مردم او را بخواهند و اقلّيتى مانع شوند، مانعين را از سر راه برمى دارد و اين همان كارى بود كه پيامبر انجام داد.

هدف امام حسين علیه السلام اين بود كه مردم را از جهلى كه پس از پيامبر دامن آنها را گرفت نجات دهد، مخصوصآ از دست يزيدى كه بطور علنى فسق مى‌كرد. اما در اين راه هم ابتدا به جنگ نكرد. هدايت جامعه به سوى خدا بايد با عقل و استدلال و خلق نيكو باشد.

خوب است در اين ايام عزادارى حضرت اباعبدالله علیه السلام خود را آماده كنيم براى تمام سال و تمام عمر. اين ايام، ايام آماده شدن و شارژ شدن با بهره‌گيرى از امام حسين علیه السلام است تا از بركت حضرت به هدف خلقت بار يابيم.

 

شب سوم

 

فَقالَ علیه السلام أيُّهَا الأميرُ انّا أهْلُ بَيْتِ النُبُوَّةِ و مَعْدِنُ الرِسالَةِ و مُخْتَلَفُ المَلائكَةِ و بِنا فَتَحَ اللهُ و بَنا خَتَمَ اللهُ...

امام حسين علیه السلام در گفتگو با حاكم مدينه چنين فرمود: اى امير! ما اهل بيت نبوّت و معدن رسالت هستيم. خانه ما جايگاه رفت و آمد فرشتگان است خداوند به ما افتتاح و اختتام فرمود (يعنى بوسيله ما درهاى باطنى و راههاى صعود به سوى خداوند باز مى‌شود و حاجتهاى مادى مردم روا مى‌گردد و از بستر ما كار مردم سامان مى‌يابد) و يزيد مردى فاسق و شارب الخمر و قاتل و خونريز جانهاى محترم است و با اين همه تباهى‌ها شايستگى خلافت ندارد و شخصى چون من با چون اويى بيعت نكند و ليكن بامداد فردا پشت و روى كار را مى‌نگرم كه كدام يک از ما شايسته خلافت و بيعت است و آنگاه امام علیه السلام بيرون رفت.

بامداد فردا امام حسين علیه السلام از منزل بيرون آمد و با مروان برخورد كرد.

مروان گفت: اى اباعبدالله! نصيحتى كنمت از من بشنو و پند بگير.

حضرت فرمود: آن چيست؟ بگو تا بشنوم.

مروان گفت: تو را فرمان بيعت با يزيد مى‌دهم كه اين كار براى دين و دنيايت بهتر است.

امام حسين علیه السلام فرمود :

 «انّا لله و انّا الَيْهِ راجِعونَ و عَلَى الإسلامِ السلامُ اذْ قَدْ بُلِيَتِ الأمَّةُ بِراعٍ مِثْلَ يِزيد و لَقَدْ سَمِعْتُ جَدّي رَسولَ الله يَقولُ: الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ أبي سُفيان....».

«همه از خدائيم و به سوى او مى‌رويم اگر امّت گرفتار حاكمى چون يزيد گردد بايد فاتحه اسلام را خواند. به تحقيق از جدّم رسول خدا شنيدم كه فرمود: خلافت بر آل ابى سفيان حرام است و اگر روزى معاويه را بر فراز منبر من ديديد شكمش را پاره كنيد اما مردم مدينه او را بر منبر پيامبر ديدند و به دستور پيامبر عمل نكردند و اكنون گرفتار يزيد شدند».

گفته شد كه خداى تعالى بهترين بندگان خود را كه صدّيقين و مخلصين عباد بودند، به عنوان جلوداران و راهنمايان بشر قرار داد و هر كس در هر مرتبه كه باشد اگر به دامان ايشان چنگ زند و طلب و درخواستى نمايد، نااميد نمى‌گردد، چه در امور مادّى و چه در امور معنوى.

ائمه اطهار : كه از طريق پيامبر 9 به مردم معرّفى شدند، هر كدام در هدايت مردم صاحب روش و برنامه‌ى خاص خود بودند كه آن را از طريق علم مخصوص خويش مى‌دانستند. بنابراين هر امام در عملكرد خود تابع تكليفى بود كه خداوند بر دوش او نهاده بود و از طريق الهام ـ و نه وحى ـ بدان اطّلاع داشت.

اهل سنّت واقعى

ما شيعيان كه قائل به ولايت مولا امير المؤمنين على علیه السلام هستيم و ايشان را به عنوان امام و خليفه بلافصل پيامبر مى‌شناسيم و به امامت فرزندان معصومش گردن نهاده‌ايم، در حقيقت تابع سنّت پيامبر هستيم و دستور آن حضرت را بر سر نهاده‌ايم و الا كسانى كه سفارشات مكرّر پيامبر را مبنى بر ولايت و وصايت امير المؤمنين علیه السلام و فرزندان معصومش ناديده گرفتند، در واقع از سنّت پيامبر كناره گرفته، به معناى حقيقى رافضى‌اند[2]  البته ما آنها را مسلمان مى‌دانيم. چرا كه به يكتايى خدا و رسالت پيامبر

شهادت مى‌دهند و معاد را قبول دارند و بعضى از آنها قائل به عدالت پروردگارند پس در اصول دين ـ منهاى امامت ـ ما و آنها با هم مشتركيم و احكام اسلام را بر آنها جارى مى‌سازيم.

اگر سخن از وحدت با اهل تسنّن به ميان مى‌آيد به اين معنا نيست كه ما از اعتقادات خود كوتاه مى‌آييم يا اشكالاتى را كه بر آنها داريم مطرح نكنيم. از ابتداى رحلت پيامبر و در زمان تمامى ائمه اطهار : و در همه اعصار و قرون پس از آن، هم ائمه و هم اصحاب آنها همواره با اهل تسنّن به مناظره مشغول بودند و با گفتگوى علمى و استدلالات عقلى و تاريخى و روايى به محاجّه با اهل تسنّن مى‌پرداختند لذا وحدت بين شيعه و سنّى هيچ منافاقتى با مباحثات و مناظرات علمى و اعتقادى ندارد. وحدت براى يكپارچگى ميان امّت اسلامى در مقابل بيگانگان و كفّار است كه بايد رعايت شود.

ادّعاى اجماع و پاسخ آن

اهل تسنّن قائلند كه ابوبكر بوسيله مردم انتخاب شد و از اين جهت مقدّم بر مولا على علیه السلام است. اين در حالى است كه ابوبكر بوسيله همه يا بيشتر مردم انتخاب نشد بلكه تعداد معدودى از اصحاب پيامبر پس از ارتحال ايشان در محلى به نام سقيفه بنى ساعده جمع شدند در حالى كه مولا على علیه السلام به دستور پيامبر، مشغول تجهيز جنازه‌ى مطهّر رسول خدا بودند. در ابتدا بنا بود يكى از انصار به نام سعد بن عباده به عنوان خليفه برگزيده شود اما بعضى از مهاجرين پيش دستى كردند و ابوبكر را بر آنها تحميل نمودند و فورآ پنج نفر از آن جمع با او بيعت كردند و ديگران را در برابر عمل انجام شده قرار دادند. پس از آن نيز با تهديدات و تبليغات مختلف خلافت ابوبكر را به مسلمين قبولاندند.

در محاجّه‌اى كه مولا على علیه السلام با ابوبكر بر سر غصب خلافت نمود و او را بر اين كار ملامت فرمود، ابوبكر گفت: ما براى حفظ اسلام اين كار را كرديم و شما مقبوليت كافى در ميان مردم نداشتيد و خلافت شما ممكن بود باعث ايجاد آشوب گردد.

روشن است كه اولين ايراد اين ادّعاى باطل، تناقض آن با دستور پيامبر اكرم است.

خود عمر در اواخر عمر، هنگامى كه شوراى شش نفره را معيّن نمود درباره خلافت ابوبكر چنين گفت :

«بِيعَةُ أبي بَكر كانت فَلْتَةً وَقَى اللهُ شَرَّها». (احتجاج، ج1، ص256)

«بيعت با ابوبكر يک كار ناگهانى و بدون تفكّر بود و خداوند مسلمين را از شرّ او حفظ خواهد كرد».

بنابراين هيچ اجماعى بر خلافت ابوبكر صورت نگرفت و اگر اجماعى بود پس از معرّفى او به عنوان خليفه صورت گرفت و در حالى كه پيامبر گرامى اسلام بارها و بارها مولا على علیه السلام و فرزندان ايشان را به عنوان خليفه پس از خود معرّفى فرمود و اسناد معتبر فراوانى در مسانيد اهل تسنّن بر اين امر موجود است.

اولين استعمال شيعه درباره دوستان على علیه السلام

لفظ شيعه از لسان پيامبر اكرم صادر و در مورد پيروان مولا على علیه السلام استعمال شد. در هنگام نزول آيه شريفه :

«إنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» (بينه/7)

«كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند، بهترين مخلوقاتند».

پيامبر دست بر شانه على علیه السلام زد و فرمود: يا على تو و شيعيانت «خير البرية» هستى».

از آن پس هر گاه مردم، مولا على علیه السلام را مى‌ديدند به آن جناب اشاره كرده مى‌گفتند : ايشان خير البريه هستند. آياتى كه در شأن مولا على علیه السلام و ائمه اطهار : نازل و جمع آورى شده، به 250 آيه مى‌رسد.

دست عنايت ائمه : بر سر دوستان خود

همه ما از بركت خود ائمه اطهار : حق ايشان را مى‌شناسيم و به اطاعت از آنها ملزم هستيم. بى ترديد اگر در طول عمر خود مرتكب لغزش و خطايى گشتيم، مطابق وعده خود آنها مورد دستگيرى و عنايتشان قرار مى‌گيريم و اهل نجات مى‌شويم. حضرات معصومين خود قول داده‌اند كه در دنيا بر معاصى ما استغفار كنند و در دم مرگ به ياريمان بشتابند و در هنگام احتضار شيطان و نفس را از ما دور كنند. در هنگام قبر در سؤال و جواب در كنارمان خواهند بود. در عالم برزخ و در هنگامه‌ى عظيم قيامت زير سايه چتر عنايات ايشان خواهيم بود و در مراحل مختلف صراط و ميزان و تطاير كتب و در هر مرحله كه گرفتار شويم، مطابق روايات و حكايات متعدّد دست يارى آنها را بر سر خود احساس مى‌كنيم.

ثمرات قيام حسينى

از جمله ثمرات قيام مظلومانه‌ى امام حسين علیه السلام، تبيين راه و روش ايشان براى همه بزرگان دين و آحاد امّت اسلام است. حضرت، حق و باطل را به روشنى شناساند و روش صحيح حكومتدارى و سياست از دين و احكام اسلام را به همگان نماياند.

هيچ يک از شهداى دشت كربلا با اجبار و انكار پاى در ركاب حضرت سيدالشهدا علیه السلام نگذاشتند بلكه همگى از سر شوق و با اختيار خود و از سر بصيرت و آگاهى به يارى فرزند رسول خدا آمده جان خويش را فداى دين خدا كردند.

هدف امام حسين علیه السلام، جهنّمى كردن لشكريان شام و كوفه نبود بلكه تا آخر اصرار مى‌فرمود: من با دعوت شما به سوى شما آمدم و امروز اگر مرا نمى‌خواهيد دست از من برداريد و بگذاريد از ميان شما بروم.

حتى پس از آنكه حضرت را بازداشت كرده آماده جنگ شدند باز هم امام ابتداى به جنگ نفرمود و بنايى جز بر هدايت و آگاه سازى آنها نداشت. حضرت اباعبدالله علیه السلام با حر به توافق رسيدند كه راه خود را به سمتى كه نه منتهى به كوفه شود و نه به مدينه، كج كند تا حر از عبيدالله كسب تكليف كند. پيک عبيد الله از دور ظاهر شد و از كنار امام حسين علیه السلام گذشت بى‌آنكه ابراز ادب و احترام كند. معلوم شد دستور عبيدالله چيست. آن ملعون حر را بخاطر ملايمت با امام سرزنش كرد و فرما داد عرصه را بر حسين علیه السلام تنگ كن. حر و سپاهش سر راه حضرت را گرفتند و از حركت آن جناب جلوگيرى كردند. حر نامه عبيدالله را به امام نشان داد. حضرت فرمود: «به راستى كه عذاب را بر خود محقّق ساخت».

بعضى ياران امام توصيه كردند با لشكريان حر وارد جنگ شوند اما امام از اين كار ابا فرمودند و با اين كار نشان دادند كه جنگ طلب نيستند و براى پيكار نيامده‌اند.

آرى بايد روزها بگذرد و امتحانات مختلف پيش آيد تا كاملا روشن شود كه دشمنان حضرت بويى از انسانيت نبرده‌اند. همچنان كه خود حضرت در خطبه‌اى كه هنگام خروج از مكّه ايراد فرمودند، فرمودند: «گويا مى‌نگرم گرگهاى بيابان در زمينى بين نوا و يس و كربلا اعضاى بدنم را پاره پاره كرده، تا شكمهاى گرسنه خود را از من سير كنند».

آنها كسانى بودند كه فطرت خود را به سختى آلودند و در هنگام مقابله با حسين علیه السلام هيچ شكى در مقام و مرتبه امام و زشتى كار خود نداشتند و مى‌دانستند كه با پسر پيامبر و امام بر حق مى‌جنگند.

اين اتمام حجّت حضرت تا قيامت در گوش تاريخ پيچيد و راه هر عذر و بهانه‌اى را بر آيندگان بست.

در سوى ديگر 72 تن از مردم آن روز از بركت حسين علیه السلام مقامى عظيم يافتند و تبديل به خصّيصين زمان و اولياى بزرگ پروردگار گشتند، كسانى كه هر كدام از ائمه اطهار علیهم السلام چون مقابل آنها مى‌ايستادند، مى‌فرمودند :

«بأبي أنتُمْ و أمّي». (پدر و مادرم به فداى شما باد)

اما از ميان اين دو لشكر، تنها يک نفر بود كه تا لحظه‌ى آخر در ميان تاريكيها قرار داشت و در آخرين لحظات به نور پيوست. هم امام و هم تعدادى از ياران امام تا روز عاشورا براى مردم سخنرانيهاى متعدّد ايراد كردند به اين اميد كه حتى يک نفر متنبّه شده خود را از شقاوت و تيره بختى برهاند و در ميان آن لشكر تنها يک نفر پيدا شد كه فطرت خود را پاک نگه داشته بود و جرقّه‌هاى هدايت حسينى، خرمن دلش را گرفت و آن يک نفر حرّ بن يزيد رياحى بود كسى كه بهشتى بود و مى‌بايست از لشكر تاريكى جدا مى‌شد بلكه بگو از اولياء الله بود و بايد به اوليا مى‌پيوست.

قصّه حر براى همه دوستان اهل بيت و همه مردم عالم مايه دلخوشى و اميدوارى است. كسى كه اول بار مانع حركت حسين علیه السلام شد و راه بر او و اصحابش بست و تا روز عاشورا در لشكر كفر بود و به آنها كمک مى‌كرد ناگهان در عرض چند دقيقه تغيير حال داد و عاقبت به خير شد. اين خود بالاترين هشدار براى همه كسانى است كه خطورى از نااميدى از رحمت پروردگار، از دل خود مى‌گذرانند.

نه از خود بلكه از كسانى هم كه در منجلاب كثافات گرفتارند نبايد نااميد شد، فرزند انسان، برادر و خواهر و يا اقوام و خويشان دور و نزديک اگر گرفتار زشتيهايى هستند، نبايد قطع اميد از هدايت و نجاتشان كرد. وظيفه شما نصيحت و موعظه تا آخرين لحظه است، چه بسا بدترين افراد در لحظه‌اى باور نكردنى به همه كثافات پشت پا زنند و به سوى نور خدا و اولياى او حركت كنند، بى‌ترديد آنها او را مى‌پذيرند و شما هم آنها را بپذيريد و نگوئيد: «به من بد كرد و بد گفت و خيانت كرد».

حر از سپاه عمر سعد كناره گرفت و خود را به ياران امام رساند. پيوسته مى‌ناليد و هر دو دست بر سر گذاشته سر به سوى آسمان نمود و عرض كرد: خدايا به سوى تو انابه دارم دست توبه بر سر من بگذار كه من دل اولياى تو را و اولاد دختر پيغمبر تو را آزردم. چون به امام رسيد خود را به روى خاک انداخت و پيشانى را بر خاک نهاد. حضرت فرمود: سر بردار تو كيستى؟ عرض كرد: پدر و مادر من فداى تو باد منم حرّ بن يزيد رياحى من آن كس هستم كه تو را حبس كردم از مراجعت به مدينه و مانعت شدم در راه. اكنون به راستى آمده‌ام خدمت شما، توبه كار و فداكار كه جانم را با تو به ميان بگذارم حاليا آيا اين كار را براى من توبه مى‌بينيد؟ حضرت فرمود: آرى. خدا توبه‌پذير است توبه‌ات را مى‌پذيرد و مى‌آمرزدت. حر در پيش روى حضرت سيد الشهدا 7 جنگ نمايانى كرد تا آنكه عده‌اى از آن قوم نابكار را به درک واصل نمود.

ابن سعد دستور داد او را تيرباران كردند. او لختى پياده رزم داد. از بارش تير از پاى در افتاد. اصحاب امام حسين علیه السلام تاختند و جسد او را حمل كرده به نزد آن حضرت نهادند. امام چهره خون آلود او را مسح مى‌فرمود و مى‌گفت: به خدا قسم تو را مادر به غلط حر نام نگذاشت والله تو در دنيا و آخرت حرّى و آزادى. آن گاه امام بگريست و از بهر او استغفار فرمود.

 

شب چهارم

 

وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقآ(69)

و هر كس خدا و پيامبر را اطاعت كند با كسانى كه خداوند به آنان نعمت داده است از پيامبران و صدّيقان و شهدا و شايستگان خواهد بود و چه نيكو رفيقانى هستند.

شأن نزول

اين آيه درباه «ثوبان» بنده‌ى آزاد شده‌ى پيامبر نازل شده است. او نسبت به پيامبر علاقه شديدى داشت و از دورى او نمى‌توانست صبر كند. روزى نزد پيامبر آمد در حالى كه رنگش پريده و تنش لاغر شده بود. پيامبر فرمود: تو را چه شده؟ عرض كرد: بيمار نيستم و دردى ندارم مگر آنكه اشتياق ملاقات شما را پيدا كردم آن گاه، به ياد آخرت افتادم و ترسيدم كه در آنجا ديگر شما را نبينم چرا كه جنابتان در مقام پيامبرانيد و من اگر به بهشت وارد شوم پايين‌تر از شما خواهم بود و اگر هم در بهشت داخل شوم هرگز شما را نخواهم ديد. پس از آن، اين آيه شريفه نازل شد.

رسول الله صلی الله علیه و آله آن مرد را احضار كرده آيه را برايش خواند و به همنشينى خود مژده‌اش داد. (تفسير مجمع البيان، ذيل همين آيه)

در تفاسير مختلف نزديک به هفده روايت در تبيين مصاديق اين آيه ذكر شده كه در غالب آنها نبيّين، شخص پيامبر صلی الله علیه و آله؛ صدّيقين، مولا على علیه السلام؛ شهدا، اميرالمؤمنين علیه السلام، امام حسن و امام حسين علیهما السلام و صالحين، دوازده امام و يا در برخى ديگر از روايات مؤمنين و شيعيان ائمه اطهار علیهم السلام عنوان گرديده‌اند.

كسانى كه صاحب نعمت گشتهاند

همه ما در نمازهاى پنج گانه، روزى ده مرتبه از خداى تعالى مى‌خواهيم كه

«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ * صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ».

«خدايا ما را به راه راست هدايت فرما، راه كسانى كه به آنها نعمت ارزانى كرده‌اى».

صراط در لسان روايات، گاه به مولا على علیه السلام و گاه به تمامى ائمه اطهار علیهم السلام اطلاق مى‌شود در بعضى روايات نيز صراط در دنيا امام حق و در آخرت، راهى كه بايد همگان از آن عبور كنند معرّفى شده است. هر كس صراط دنيا را بيابد و در راه آن قدم بردارد از صراط آخرت به راحتى خواهد گذشت.

تفسير الميزان توضيح مفصلى درباره صراط دارد كه در اينجا بخشهايى از آن با اختصار و تعديل ذكر مى‌شود.

توضيحى درباره صراط

حركت همه موجودات به سوى خداوند

وجود همه افراد بشر از خداى تعالى است؛ البته خداوند به عنوان واجب الوجود و مخلوقات به عنوان ممكن الوجود؛

معنى لا اله الا الله         هر چه بينى بود ز يک بنگاه

اين همان معناى إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ است. مالک همه موجودات خداى تعالى است آن هم ملكيّتى واقعى و نه اعتبارى و مجازى و غير او هيچ كس مالک حقيقى موجودات عالم نيست.

همه موجودات به سوى خداى تعالى در حركتند؛ «إلَيْهِ تُحْشَرُونَ». در سوره انشقاق مى‌فرمايد :

«يا أَيُّهَا الاِْنْسانُ إنَّكَ كادِحٌ إلى رَبِّكَ كَدْحآ فَمُلاقيهِ». (انشقاق/6)

«اى انسان! تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مى‌روى و او را ملاقات خواهى كرد».

انسان، چه مؤمن باشد و چه كافر، راه به سوى خداى تعالى مى‌پيمايد؛

«أَلا إلَى اللهِ تَصيرُ الاُْمُورُ». (شورى/53)

«آگاه باشيد كه رجوع همه چيز به سوى پروردگار است».

از آن جهت كه وجود از خداى تعالى است، بازگشت نيز به سوى او است لكن چگونگى اين رجوع و بازگشت براى عموم روشن نيست زيرا با اين وضع مادّى و فكر كوتاه، نمى‌توان به حقيقت آن پى برد و آن را فهميد. براى رسيدن به اين فهم بايد از خود گذشت، بايد مادّه را پشت سر گذاشت اما مى‌توان پيرامون آن سخن گفت و بحث علمى كرد.

تفاوت مسيرهاى حركت به سوى خدا

از سوى ديگر خداى تعالى براى انسان دو راه كلّى را تعيين فرموده؛ راه بندگى پروردگار و راه اطاعت از شيطان.

در سوره يس مى‌فرمايد :

«أَ لَمْ أَعْهَدْ إلَيْكُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إنَّهُ لَكُمْ عَدُوُّ مُبينٌ * وَ أَنِ اعْبُدُوني هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ». (يس/60 و 61)

«اى فرزندان آدم آيا با شما پيمان نبستم كه شيطان را نپرستيد كه او دشمن آشكار شماست و مرا بپرستيد كه راه راست همين است».

خداى تعالى در آيات ديگرى نيز راه بندگى و پرستش خود را به عنوان يگانه راه مستقيم به سوى خود و راه نيل به آن را نزديک معرّفى فرموده، در مقابل راه شيطان را راهى دور و بسيار بعيد قلمداد كرده است؛

«وَ إذا سَأَلَكَ عِبادي عَنّي فَإِنّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إذا دَعانِ فَلْيَسْتَجيبُوا لي وَ لْيُوْمِنُوا بي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ». (بقره/186)

«و چون بندگان من درباره من از تو پرسند بگو من نزديكم. دعاى كسى كه مرا مى‌خواند اجابت مى‌كنم، پس بايد دعوت مرا پاسخ دهند و به من ايمان آورند باشد كه هدايت يابند».

در سوره غافر نيز مى‌فرمايد :

«وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ إنَّ الَّذينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ». (غافر/60)

«پروردگارتان فرمود: مرا بخوانيد تا پاسختان دهم كسانى كه در عبادت من تكبّر مى‌ورزند به زودى با خوارى به دوزخ درمى آيند».

اما كسانى كه راه شيطان را مى‌پويند، خداوند آنها را بسيار دور از خود مى‌داند؛

وَ الَّذينَ لا يُوْمِنُونَ في آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ (فصلت/44)

«آنها كه ايمان نمى‌آورند گوشهايشان سنگين است و قرآن براى آنها مايه‌ى نابينايى است گويى آنها را از راه دور صدا مى‌زنند».

بنابراين همه به سوى خداى تعالى حركت مى‌كنند اما بعضى در صراط مستقيم و بعضى در صراط شيطانند؛ يكى بسيار نزديک و يكى بسيار دور! بهشت و جهنّم هر دو از آن خداست و آنها كه در آنند همه به سوى او مى‌روند اما بهشتيان به سوى جمال او و دوزخيان به سوى جلال او در حركتند؛ يكى در اوج بلندى است و ديگرى در حضيض پستى.

الميزان در اين باره چنين مى‌نويسد :

علاوه بر تقسيم قبلى، كه راه خدا را به دو قسم دور و نزديك تقسيم مى‌كرد، تقسيم ديگرى است كه يك راه را به سوى بلندى، و راهى ديگر را به سوى پستى منتهى مى‌داند، يك جا مى‌فرمايد :

«إنَّ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ». (اعراف/40)

«كسانى كه آيات ما را تكذيب كرده، و از پذيرفتن آن استكبار ورزيدند، دربهاى آسمان برويشان باز نمى‌شود».

معلوم مى‌شود آنهايى كه چنين نيستند، دربهاى آسمان برويشان باز مى‌شود، چون اگر هيچكس به سوى آسمان بالا نمى‌رفت، و درب‌هاى آسمان را نمى‌كوبيد، براى درب معنايى نبود.

و در جايى ديگر مى‌فرمايد :

«وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوى». (طه/81)

«كسى كه غضب من بر او احاطه كند، او به سوى پستى سقوط مى‌كند».

چون كلمه (هوى) از مصدر (هوى) است، كه معناى سقوط را مى‌دهد.

و در جايى ديگر مى‌فرمايد :

«وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ، فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ». (بقره/108)

«كسى كه ايمان را با كفر عوض كند، راه ميانه را گم كرده».

كه مى‌رساند دسته سومى هستند كه نه راهشان بسوى بالا است، و نه بسوى سقوط، بلكه اصلا راه را گم كرده دچار حيرت شده‌اند، آنها كه راهشان بسوى بالا است، كسانى هستند كه ايمان به آيات خدا دارند، و از عبادت او استكبار نمى‌كنند، و بعضى ديگر راهشان بسوى پستى منتهى مى‌شود، و آنها كسانى هستند كه به ايشان غضب شده، و بعضى ديگر اصلا راه را از دست داده و گمراه شده‌اند، و آنان (ضالّين) اند، و اى بسا كه آيه مورد بحث به اين سه طائفه اشاره كند، (الذين انعمت عليهم) طائفه اول، و (مغضوب عليهم) طائفه دوم، و (ضالين) طائفه سوم باشند.

و پر واضح است كه صراط مستقيم آن دو طريق ديگر، يعنى طريق (مغضوب عليهم)، و طريق (ضالّين) نيست، پس قهرآ همان طائفه اول، يعنى مؤمنين خواهد بود كه از آيات خدا استكبار نمى‌ورزند.

انحراف ظلم از صراط مستقيم

خداى تعالى در سوره انعام چنين مى‌فرمايد :

«الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» (انعام/82)

«كسانى كه ايمان آوردند و ايمان خود را با ظلم نيالودند، در امن هستند و هدايت يافته‌اند».

ظلم بر دو قسم است: ظلم به نفس و ظلم به غير. اگر كسى ايمان بياورد اما مرتكب گناه شود و خويش را به ظلم و ستم آلوده سازد، نمى‌تواند بطور كامل در امن قرار گيرد و هدايت يابد به تعبير ديگر در صراط مستقيم قرار ندارد چرا كه صراط مستقيم محل ثبات و امنيّت است.

ظلم مصاديق مختلفى دارد كه از مهمترين آنها، شرک است؛

«يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللهِ إنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ». (لقمان/13)

«اى فرزندم هرگز به خداوند شرک مورز كه شرک ستمى بزرگ است».

كسانى كه در صراط مستقيم قرار دارند از هر معصيتى مبرّايند و گناه براى آنها محال يا شبه محال است.

خداوند در آيه 69 سوره نساء فرمود :

«وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ».

منظور از اطاعت خدا و رسول، اطاعت هميشگى و دائمى، و از سر شوق و رغبت است؛ يعنى آنچه را كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله درباره اعتقادات و احكام گفتند بايد تا آخر عمر و بدون هيچ وقفه و خللى نصب العين خود قرار دهد و عمل كند در اين صورت است كه مؤمن و متّقى قلمداد مى‌شود و ايمانش را با ظلم آلوده نمى‌سازد اما هنوز مانده كه به درجه اعلى عليين وارد گردد، در عين حال با رفيقانى عالى رتبه قرين مى‌گردد، رفيقانى از صنف انبيا، صديقين، شهدا و صالحين.

چنين كسى در راه سلوک الى الله است و بر ترک محرّمات مراقبت شديد دارد اما هنوز به جرگه ى صدّيقين وارد نشده؛ على گونه نگشته است. هنوز شاهد (گواه بر اعمال بندگان) نيست و صالح شمرده نمى‌شود ـصالح در اينجا غير از عمل صالح است ـ به تعبير الميزان: اين مومنين با كسانى محشور و رفيقند كه خدا بر آنان انعام كرده، (يعنى اصحاب صراط مستقيم)، و نفرموده: از ايشانند، و نيز فرموده: با آنان رفيقند، و نفرموده يكى از ايشانند، پس معلوم مى‌شود اصحاب صراط مستقيم، يعنى (الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) مقامى عالى‌تر از مؤمنين دارند.

نظير آيه (69 ـ سوره نساء)، در اينكه مومنين را در زمره اصحاب صراط مستقيم ندانسته، بلكه پائين‌تر از ايشان مى‌شمارد، آيه :

«وَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ». (حديد/19)

مى‌باشد، چون در اين آيه مؤمنين را ملحق به صديقين و شهداء كرده، و با اينكه جزو آنان نيستند، بعنوان پاداش، اجر و نور آنان را بايشان داده، و فرموده: «و كسانى كه به خدا و رسولان وى ايمان آورده‌اند، در حقيقت آنها هم نزد پروردگارشان صديق و شهيد محسوب مى‌شوند، و نور و اجر ايشان را دارند».

پس معلوم مى‌شود اصحاب صراط مستقيم، قدر و منزلت و درجه بلندترى از درجه مؤمنين خالص دارند، حتى مؤمنينى كه دلها و اعمالشان از ضلالت و شرك و ظلم به كلى خالص است.

پس تدبر و دقت در اين آيات براى آدمى يقين مى‌آورد: به اينكه مؤمنين با اينكه چنين فضائلى را دارا هستند، مع ذلك در فضيلت كامل نيستند، و هنوز ظرفيت آن را دارند كه خود را به (الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ برسانند)، و با پر كردن بقيه ظرفيت خود، همنشين با آنان شوند، و به درجه آنان برسند، و بعيد نيست كه اين بقيه، نوعى علم و ايمان خاصى به خدا باشد، چون در آيه :

يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ». (مجادله/11)

«خداوند كسانى را كه ايمان آورده‌اند بلند مى‌كند، و كسانى را كه علم داده شده‌اند، به درجاتى بالا مى‌برد».

دارندگان علم را از مؤمنين بالاتر دانسته، معلوم مى‌شود: برترى (الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) از مومنين، به داشتن همان علمى است كه خدا به آنان داده، نه علمى كه خود از مسير عادى كسب كنند، پس اصحاب صراط مستقيم كه (أنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) بخاطر داشتن نعمتى كه خدا به ايشان داده، (يعنى نعمت علمى مخصوص)، قدر و منزلت بالاترى دارند، و حتى از دارندگان نعمت ايمان كامل نيز بالاتراند، اين هم يك صفت و امتياز در اصحاب صراط مستقيم.

محبّت امام حسين علیه السلام سبب تعالى انسان

همه ما سعى داريم كه از بركت امام حسين در راه سلوک الى الله قرار گيريم؛ يعنى خود را تهذيب مى‌كنيم تا از گناهان ظاهر و باطن پاک شويم. راحله‌ى ما در اين راه محبّت امام حسين علیه السلام و اهل بيت پاک پيامبر صلی الله علیه و آله است و بى‌شک اين محبّت در وجود يک يک ما قرار دارد و با فطرتمان عجين شده است.

حسين علیه السلام يعنى توحيد پروردگار سعى ما اين است كه خود را به توحيد خداى تعالى وارد گردانيم ـ فعلا به عنوان علم توحيد ـ شرط لازم اين كار پاک شدن از گناهان است تا زمينه‌ى لازم فراهم گردد چرا كه اگر اين علم بر قلب آلوده وارد شود، مانند گلابى است كه بر كثافت ريخته مى‌شود و بوى بد از آن ساطع مى‌گردد. علم فقه و اصول هم اينچنين است. اگر بدون تهذيب باشد موجب سربرآوردن منيّت و تكبّر مى‌شود. به همين جهت فقيه را بر دو قسم عادل و فاسق تقسيم مى‌كنند يا عالم را عالم دنيايى و عالم آخرتى مى‌شمارند.

بنابراين مقدّمه لازم علم توحيد، پاک شدن از گناهان و صفات ناپسند است و سرآمد همه صفات خبيثه، منيّت است كه صفات ناپسند بسيارى را در پى دارد از جمله كبر، حسد، كينه، سوء ظن، ريا و...

مجالس حسين بن على علیهما السلام بهترين فرصت براى پاک شدن از صفات رذيله و خلقيات ناپسند است همچنين زيارت قبر مقدس حضرت و خواندن زيارت و ياد كردن فضائل آن حضرت. بدين ترتيب زمينه ورود علم توحيد درون انسان فراهم مى‌شود و شخص، سالک الى الله مى‌گردد؛ يعنى در راه قرار مى‌گيرد لكن رسيدن به مقصد نياز به كار زياد و همّت عالى دارد با اين حال ما با حسين علیه السلام خواهيم بود و ايشان نيز با ما هستند. در هر درجه از بهشت كه قرار گيريم در كنار ايشان و ديگر امامان معصوم خواهيم بود؛

قال رسول الله صلی الله علیه و آله :

«و أنَّ شيعَتَکَ عَلى مَنابِرَ مِنْ نُورٍ مُبْيَضَّةٌ وُجوهُهُم حَولي أشْفَعُ لَهُمْ و يَكونوا غَدآ في الجَنَّةِ جيراني». (امالى صدوق، ص96)

پيامبر صلی الله علیه و آله خطاب به مولا على علیه السلام فرمود :

«شيعيان تو بر منابرى از از نور با چهره‌هايى سپيد در كنار من قرار خواهند گرفت و من از آنان شفاعت خواهم كرد و در بهشت همسايه‌ام خواهند بود».

 

شب پنجم

 

يادآورى

قبلا به كرّات گفته شد كه مشيّت خداى تعالى بر اين قرار گرفت كه خلقى را بيافريند كه هم جنبه ملكى داشته باشد و هم جنبه حيوانيت. او فعّال لما يشاء است و در آنچه مى‌كند بازخواست نمى‌شود؛ «لا يُسئَلُ عَمّا يَفعَل». اما در تعليل خلقت خداى تعالى بايدگفت: او «فيّاض» است و فيضش انتهايى ندارد. بعضى حكما قائلند همواره فيض خداى تعالى جوشش داشته و رحمت او ظاهر بوده لكن ظهور آن ابعاد مختلفى داشته است.

قابليت صعود و نزول انسان

انسان با اين دو جنبه‌ى ملكى و حيوانى، هم مى‌تواند به عالم بالا صعود كند و مقامات عالى معنوى را بدست آورد و صاحب اسما و صفات پروردگار گردد و هم مى‌تواند به شدّت سقوط كند و در عالم سفل، پايين و پايين‌تر رود.

هر كس تا هر اندازه كه قدرت دارد، مى‌تواند به درجات عاليه صعود كند و نيز مى‌تواند تا هر اندازه كه بخواهد به دركات نازله سقوط نمايد. درجات هر طايفه نيز بسيار متفاوت است يعنى فرح و توسعه و قدرت و علم در هر درجه معنوى قابل مقايسه با درجه بعدى نيست همچنان كه عذاب و فشار هر طبقه‌ى نازله نيز قابل مقايسه با طبقه‌ى پايين‌تر نيست. مثلا وقتى به كسى باغى نشان مى‌دهند چنان به وجد مى‌آيد كه گمان نمى‌كند از اين بهتر هم باشد اما وقتى باغ بهترى نشانش مى‌دهند باغ اوّل در نظرش بى‌ارزش مى‌شود و بهتر از آن را قابل تصور نمى‌داند و وقتى باغ سوّمى مى‌بيند دو باغ اوّل را فراموش مى‌كند و آن را نهايت لذّت مى‌پندارد و به همين نحو تا آخر همه اين درجات و دركات، ظهور اعمال خود انسان است و صورت خلقيات و ملكاتى است كه در دنيا داشته.

البته در بحث درجات معنوى و ظهورات آنها، پاى فضل و عنايت پروردگار در ميان است كه نور بهجت ناشى از اين فضل قابل مقايسه با اعمال خود انسان نيست. اين عنايات ناشى از نور خداى تعالى است كه اگر به كسى افاضه شود ـ همچنانكه بر اولياى خدا افاضه مى‌شود ـ به هيچ وجه قابل مقايسه با نور هزاران ركعت نماز يا ميليونها روز روزه يا ميلياردها ذكر نيست. بنابراين خداى تعالى بشر را با ويژگيهاى خاصّى آفريد، به نحوى كه قابليت تحمل نور پروردگار را دارد و مى‌تواند به درجاتى كه ملائكه راه در آن ندارند صعود كند و از سوى ديگر مى‌تواند به دركاتى از جحيم كه شياطين تاب آن را ندارند سقوط نمايد.

اختيار انسان

در ميان دو راه صعود و نزول، اين انسان است كه تعيين مى‌كند در كدام راه گام بردارد؛ بعضى با اختيار خود معاويه و يزيد مى‌شوند و بعضى ديگر، باز هم با اختيار خود، سلمان و ابوذر و مقداد مى‌گردند. دكر اين نكته در اينجا مهم است كه علم خداوند از روز ازل كامل بود؛ يعنى پروردگار با علم خود مى‌دانست كه چه كسى با اختيار خود چه راهى را انتخاب مى‌كند. هيچكس مجبور به خوب بودن يا بد بودن نيست اما در نهايت يک راه را انتخاب مى‌كند و خداوند از ابتدا مى‌داند كه هر كس كدام راه را انتخاب مى‌كند. بنابراين علم خدا، اجبار آور نيست. حتى معصومين نيز در راه عصمت خود مجبور نيستند و مى‌توانند مرتكب معصيت شوند به همين خاطر بود كه ايشان نيز از هوا و نفس بيمناک بودند و به همين دليل است كه قرآن كريم در آيات متعددى پيامبر اسلام را از پيروى شيطان و كفّار بر حذر مى‌دارد بنابراين خداوند از ابتدا مى‌دانست كه امام حسين علیه السلام با اختيار خود پاى در ميدان كربلا مى‌گذارد و براى احياى دين پيامبر صلی الله علیه و آله جان خويش را فدا مى‌كند. همچنين يزيد نيز مجبور به جهنّمى بودن نبود. او هم مانند همه افراد بشر خوب خلق شد و مى‌توانست به راه سعادت رود اما با اختيار خود راه شقاوت را برگزيد و خداوند از ابتدا به اين انتخاب او واقف بود.

رابطهى عبادت با علم

امام صادق علیه السلام فرمود :

«مردم خداى تعالى را از سه رو مى‌پرستند: گروهى او را بخاطر رغبتى كه به ثوابش دارند عبادت مى‌كنند، عبادت آنها عبادت حريصان است و منشأ آن طمع است. گروهى ديگر او را از ترس آتش عبادت مى‌كنند، عبادت آنها عبادت بردگان و منشأش زبونى و ترس است لكن من خدا را از اين جهت كه دوستش مى‌دارم عبادت مى‌كنم، اين عبادت بزرگواران است كه خدا درباره‌شان فرمود :

«وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ». (نمل/89)

«و ايشان در امروز (قيامت) از فزع ايمنند».

و نيز فرمود :

« قُلْ إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللهُ». (آل عمران/31)

«بگو اگر خدا را دوست مى‌داريد پس از من پيروى كنيد تا خدا هم دوستتان بدارد».

پس هر كس خداى عزّ و جل را دوست بدارد خدا هم او را دوست مى‌دارد و هر كس خدا دوستش بدارد از امان يافتگان خواهد بود». (خصال، ج1، ص188)

اميرالمؤمنين علیه السلام در نهج البلاغه مى‌فرمايد :

«مردمى خدا را بدان جهت عبادت مى‌كنند كه به ثوابش رغبت دارند، عبادت آنان عبادت تجارت پيشگان است و خود نوعى تجارت است. قومى ديگر خدا را از ترس، بندگى مى‌كنند، عبادت آنها عبادت بردگان است. قوم ديگرى خدا را از در شكر عبادت مى‌كنند، عبادت آنها عبادت آزادگان است». (نهج البلاغه فيض الاسلام، ص1192)

البته عبادت خدا از سر ترس يا به طمع بهشت، منافاتى با مقام ايمان ندارد و بلكه تجارتى پرفايده است و ملامتى بر عبادت كننده بار نخواهد شد. اما عبادت كسانى كه خدا را از سر محبّت يا شكر مى‌پرستند، قابل مقايسه با پرستش دو گروه اوّل نيست.

در نوع سوّم عبادت، به همراه بندگى پروردگار، علم و فهم انسان نيز زياد مى‌شود. علم و فهمى كه با درس خواندن حاصل نمى‌شود و اصولا اين نوع علم غير از علوم اكتسابى است. در اثر اين علم، نورى به انسان عنايت مى‌شود كه با نور عبادت فرق دارد؛

«لَيْسَ العِلْمُ بِكِثْرَةِ التَعَلُّمِ انَّما هُوَ نورٌ يَقْذِفُهُ اللهُ في قَلْبِ مَنْ يُريدُ أنْ يَهدِيَه». (بحار، ج67، ص140)

«زيادى علم به زيادى آموختن نيست اين علم، نورى است كه خداوند آن را در قلب هر كس كه اراده هدايتش را داشته باشد وارد مى‌سازد».

اين علم، كه علم توحيد است، مرتبه‌اى فوق ايمان است و نورى بالاتر از نور ايمان دارد و همه انبيا و ائمه طالب فزونى آن بودند؛

«وَ قُلْ رَبِّ زِدْني عِلْمآ». (طه/114)

«بگو خدايا علم مرا زياد كن».

اين علم در اثر عنايت خداوند و به شرط رها نكردن آن و پا نگذاشتن بر معلوم، زياد مى‌شود؛ يعنى وقتى كه انسان فهميد خداوند رازق و مدبّر و همه كاره او است و مطابق اين فهم عمل كرد، بر علمش افزوده مى‌شود. منظور از عمل كردن مطابق فهم، اين است كه ديگر غصّه روزى خود را نمى‌خورد و دستش را در مقابل غير خدا دراز نمى‌كند، حتى اگر به نهايت بيچارگى رسيد، در مقابل ظلم دست دراز نمى‌كند.

اگر بگويند حكومت تمام عالم را بگير و علم خود را رها كن، نمى‌پذيرد! حضرت آيت الله نجابترحمه الله مى‌فرمود: آيت الله شيخ عباس قوچانىرحمه الله وصىّ حضرت آيت الله قاضىرحمه الله به شيراز آمد و به اتفاق هم بيرون شهر مى‌رفتيم. در راه به من گفت: خداى تعالى عنايتى به من فرموده كه اگر تمام آنچه آيت الله خويىرحمه الله در ظاهر و باطن دارد به من بدهند و بگويند از آنچه دارى دست بردار، حاضر نيستم. از اين بالاتر اگر آنچه را كه خداوند در ظاهر و باطن به امام خمينىرحمه الله داده به من بدهند و بگويند از آنچه دارى دست بردار، قبول نمى‌كنم!.

اين سعه وجودى انسان است كه مى‌تواند به چيزهايى برسد كه از تمام ملک عالم برتر است اما اينجا درجه نهايى و كمال و محل ماندن نيست. اين مرحله‌ى علم اليقين است و هنوز مراحل عين اليقين و حق اليقين باقى مانده.

كسانى كه به آنها نعمت عطا شده

انسان مى‌تواند به درجه‌اى نائل شود كه صاحب تمام اسما و صفات خداى تعالى گردد، آن هم به نحو نامحدود ـ البته نامحدود نسبت به مخلوقات نه نسبت به خدا ـ؛ يعنى علم، قدرت، حيات، كرم و ديگر صفات حسناى پروردگار را بى‌انتها خواهد يافت. البته رسيدن به اين مقام مخصوص پيامبر و دوازده امام است و اين همان مقامى است كه خداوند در آيه 69 سوره نساء به عنوان «أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ» ياد كرده؛ يعنى نبيّين، صدّيقين، شهدا و صالحين.

نبى، به پيامبر خاتم صلی الله علیه و آله ختم گرديد و ديگر كسى به عنوان نبى نخواهد آمد. امام معصوم نيز محدود به دوازده نفر است و هيچ كس نمى‌تواند حائز اين عنوان گردد. بنابر اين آيه، ظهور اين معصومين، صدّيق، شهيد و صالح است البته ايشان همگى صادق و شاهد و صالح هستند و همه اسما و صفات خداوند را دارند اما هر يک از ايشان ظاهر كننده يک يا چند اسم از اسماى خداوند هستند. به عنوان مثال امام حسين علیه السلام را «رحمة الله الواسعة» مى‌نامند يعنى ايشان ظهور رحمت واسعه‌ى خداوند هستند و ظهور رحمتشان همه عالم را فرا گرفته، هم براى مؤمنين و هم براى كفّار و حتى براى غير انسانها يا امام رضا علیه السلام را به عنوان «عالم» مى‌نامند.

در اين آيه سه ظهور ذكر شده: اول، صدّيق؛ يعنى كسى كه ظاهر و باطنش مساوى و عمل و گفتارش يكى است. دوم، شهيد؛ يعنى كسى كه گواه مردم است. به كسى هم كه در راه خدا جانش را فدا مى‌كند شهيد مى‌گويند.

سوم، صالح؛ يعنى كسى كه آنقدر عمل صالح انجام داده كه خود صالح گشته است.

منظور از نعمت در آيه شريفه «وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ» اوّلا علم اليقين است، بعد عين اليقين و بعد از آن حقّ اليقين.

علم اليقين همان علمى است كه توضيح داده شد. عين اليقين يعنى ديدن آنچه بدان علم يافته بود يا بگو ديدن نور وجود خداى تعالى با همه موجودات. اين نور، نور خداست كه در اثر مخالفت با هواى نفس ظاهر گرديد. منظور از مخالفت نفس، درجه‌ى بالاى آن است كه نفس تسليم شود و دست از چموشى بردارد، نه نفسى كه مانند مؤمنين مادّى هر لحظه به شكلى است و صورتى مى‌گيرد. مقدّمه‌ى رسيدن به عين اليقين، تسليم شدن نفس در مقابل روح و شكل آدمى گرفتن آن است؛ يعنى ديگر به شكل شير و پلنگ و خرس و موش و مار در نمى‌آيد البته خطر هنوز انسان را رها نمى‌كند و بلكه در هيچ مقامى آدمى ايمن از خطر نمى‌گردد حتى پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله و اميرالمؤمنين علیه السلام نيز متناسب با مقام و مرتبه‌ى خويش در خطر بودند و از خداوند حفظ خويش را مى‌خواستند.

در مرتبه‌ى حقّ اليقين، انسان صاحب همه اسما و صفات خداوند مى‌گردد و به مقام فناى مطلق دست مى‌يابد. نهايت اين درجه مخصوص پيامبر صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار : است؛ يعنى كسانى كه «أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ».

مؤمنين ديگر كه در اطاعت حضرات معصومين هستند، هر كدام ذرّه‌اى از اسم و صفت ايشان را كسب مى‌كنند، هر كس به يک نحو و يک اسم. به حساب خصوصيتى كه درون خود دارد؛ يكى صاحب صفت علم مى‌شود ـ هم علم ظاهرى و هم اندكى از علم توحيد ـ يكى صاحب صفت كرم مى‌شود يكى محبّت يكى عشق و... و خداوند هر كس را در همين صفات پيش مى‌برد و نور او را زياد مى‌كند.

گاه به مقتضاى طلب و كوشش خود شخص و عنايت خداى تعالى اين اسما و صفات بيشتر و بيشتر مى‌شود تا آنكه به تدريج انسان، صالح مى‌گردد و حتى به مقام حقّ اليقين دست مى‌يابد اما با وجود رسيدن به اين مقام و وارد شدن در جرگه‌ى اولياء الله باز هم سعه‌ى وجودى اين شخص با سعه‌ى وجودى امام معصوم قابل مقايسه نيست و همچنان خود را خاک پاى امام معصوم مى‌داند؛ مانند حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و امام حسين علیه السلام. حضرت اباالفضل علیه السلام تمامى مقامات را طى كرد اما در مقابل امام حسين علیه السلام دست بر سينه مى‌گذاشت و خود را غلام امام مى‌دانست.

نور خدا

آنچه در رهگذر اين مقامات به انسان عطا مى‌شود نورى است كه با نورانيت اعمال تفاوت دارد. اين نور، نور خداست و به هيچ وجه قابل مقايسه با نور اعمال نيست.

در روايات مختلف ثوابهاى فراوانى براى گريه‌ى بر امام حسين علیه السلام ذكر شده بعضى اين كار را معادل حج و بعضى چندين حج ذكر كرده‌اند. اين نور عمل انسان است و ثواب عمل او است.

نور اعمال گاه از شدّت زيادى از خورشيد يا چند خورشيد بيشتر مى‌شود اما نور خداى تعالى نورى است كه خورشيد در مقابلش همچون كرم شب تاب است اين نور خدا را حسين علیه السلام دارد.

چرايى نور خدا براى حسين علیه السلام

اراده پروردگار بر اين است كه امام حسين علیه السلام رحمة الله الواسعه باشد و نام مبارک او تا قيامت پرآوازه خواهد ماند، اگر در گوشه‌اى از عالم از رونق بيفتد، در جاى ديگر رونق خواهد مى‌يابد.

علّت اين امر اين است كه حسين با آنكه فرزند پيامبر و ولى اعظم پروردگار و صاحب همه اسما و صفات پروردگار بود و تمام عالم تحت احاطه او قرار داشت، حاضر شد براى حفظ دين خدا كه بوسيله يزيد و اتباعش تهديد مى‌شد، خود را آنچنان پايين بياورد و به اتّفاقاتى در صحراى كربلا مشاهده شد، تن دهد لذا هدف او تنها و تنها اصلاح دين پيامبر صلی الله علیه و آله و نشان دادن راه صحيح از بيراهه يزيديان بود لذا در وصيّت نامه خويش چنين نگاشت :

«أنَّ الحُسَينَ يَشْهَدُ أن لا الهَ الّا الله وَحْدَهُ لا شَريکَ لَه و أنَّ مُحَمَّدآ عَبْدُهُ و رَسولُه... و أنّي لَمْ أخْرُجْ بَشَرآ و لا بَطَرآ و لا مُفْسِدآ و لا ظالِمآ و انَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاصلاحِ في أُمَّةِ جَدّي أُريدُ أنْ آمُرَ بِالمَعروفِ و أنهى عَنِ المُنْكَرِ و أسيرُ سيرَةَ جدّي و أبي عَلىِّ ابنِ أبي طالِب».

«حسين شهادت مى‌دهد خدا يكى است و شريكى ندارد. حضرت محمّد عبد و رسول خداست... من براى سركشى و سرمستى و فساد و ظلم قيام نكردم بلكه براى اصلاح در امّت جدّم به پا خاستم اكنون مى‌خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به روش جدّم و پدرم على بن ابى طالب راه بروم».

سرّ عزّتى كه خداوند به حسين بن على علیهما السلام در دنيا و آخرت ارزانى داشت همين بود. از اولين و آخرين، هر كس به دامان حسين علیه السلام چنگ زند نااميد نمى‌شود چه دنيا را بخواهد و چه آخرت را به شرط آنكه دامان او را رها نكند.

تفاوت بينشها

نبايد گمان كرد كه حسين علیه السلام شخصى عادى بود كه مورد ستم قرار گرفت او ولىّ اعظم خدا و صاحب اسما و صفات او بود، كسى بود كه از اولين و آخرين محتاج اويند. كسى كه با اين فهم براى حسين علیه السلام گريه مى‌كند و با اين معرفت دل شكسته مى‌شود، قابل مقايسه با كسى كه امام را مقتولى بى‌گناه و مظلوم مى‌داند، نيست. البته هر دو نفر نزد خدا مأجورند اما اجر هر دو يكى نيست. گريه‌ى امام صادق علیه السلام و امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) با گريه‌ى دوستان عادى ايشان برابر نيست.

 

شب ششم

 

قُلْ إنَّني هَداني رَبّي إلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ دينآ قِيَمآ مِلَّةَ إبْراهيمَ حَنيفآ وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ(161)

بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده، به سوى دينى استوار، آيين پاک ابراهيم كه ميل به باطل ندارد و او هرگز از مشركان نبود.

ابرهيم خليل الله

حضرت ابراهيم پيامبر بزرگ پروردگار است كه بعد از پيامبر اسلام و ائمه اطهار علیهم السلام عالى‌ترين درجه تقرّب را نزد پروردگار دارد. او از كسانى است كه مصداق «أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ» گشته. خداى تعالى در اين آيه و بعضى آيات ديگر، پيامبر اكرم را رهرو راه ابراهيم معرّفى فرموده است.

امتحانات ابراهيم

شكستن بتها

جناب ابراهيم به عنوان پرچمدار توحيد، امتحانات متعدّد و دشوارى را پشت سر گذاشت و در همه‌ى آنها سرافراز بيرون آمد. در جوانى هنگامى كه سجده‌ى آدميان براى بتها را ديد تصميم گرفت آنها را متوجّه اشتباهشان كند لذا در روزى كه شهر از ساكنانش خالى شد، به بتكده رفت و همه بتها را شكست و تبر را بر دوش بت بزرگ گذاشت.

ممكن است بعضى به ظاهر روشنفكر، شبهه اندازند كه اين عمل ابراهيم توهين به مقدّسات مردم بود و صحيح نبود. اما در حقيقت جناب ابراهيم دلسوز مردم زمان خويش بود و قصدى جز يارى كردن آنها و بيرون آوردنشان از منجلاب جهل و نافهمى نداشت. او از سر محبّت و خيرخواهى و علاقه به نجات آنها از ظلم و جهل دست به اين كار زد.

چون در مقام محاجّه با مردم بر آمد به آنها گفت: شايد اين كار را بت بزرگ انجام داده پس از خود آنها بپرسيد، اگر سخن مى‌گويند. اما آنها پاسخى نداشتند جز آنكه سر به زير انداخته گفتند: تو خود مى‌دانى كه اينها سخن نمى‌گويند. به هر حال ابراهيم به زيبايى حقيقت حال بتها را به مردم نشان داد و آنها به روشنى به اشتباه خويش پى بردند لكن دست ستم استثمار و استعمار نمروديان سنگين‌تر از آن بود كه مردم بتوانند خود را از اين نافهمى آشكار نجات دهند فلذا بجاى اطاعت از نداى حق فطرت، به محاكمه‌ى آن پرداختند و ابراهيم محكوم به سوختن درآتش قهر خدايان شد!

دريايى از آتش برافروختند و پيامبر خدا را با منجنيق به ميان آن پرتاب كردند. جناب ابراهيم آماده‌ى سوختن شد و باكى نداشت از اينكه در راه بيدارى انسانها جان خود را فدا كند و اين تسليم شدن در مقابل مشيّت پروردگار، خود امتحانى ديگر براى او بود.

دل كندن از اسماعيل و هاجر

چون به فلسطين هجرت كرد و در سنين كهولت از هاجر صاحب پسرى به نام اسماعيل شد، از جانب پروردگار فرمان يافت كه اين فرزند نورسيده و مادرش را به سرزمين خشک و بى آب و علفى ببرد و در ميان كوهها و درّه‌هاى سوزان، يكّه و تنها رها كند و ابراهيم به عشق پروردگار، از محبّت فرزند و همسر چشم پوشيد و همان جا كه خداوند فرمان داده بود آنها را بى هيچ توشه و تضمينى رها كرد و بازگشت در حالى كه گريه و ناله‌ى آنها را مى‌ديد. اين شرط سر سپردن به محبوب و تسليم فرمان او بودن است.

ذبح فرزند

سالها گذشت و به لطف پروردگار هاجر و اسماعيل نجات يافتند و محل زندگيشان محلّ توجّه مردم قرار گرفت و ابراهيم گهگاه به عزيزان خود سر مى‌زد تا آنكه در دوران نوجوانى اسماعيل، باز مأموريتى ديگر يافت. در عالم رؤيا ديد كه بايد اسماعيل را در راه خدا ذبح كند. اسماعيل فرزندى دلبند بود كه آثار حسن در ظاهر و باطنش موج مى‌زد و نور توحيد در جبين چون ماهش تلألو داشت اما ابراهيم جز رضاى محبوب چيزى نمى‌خواست و جز اطاعت امر او، كارى نمى‌كرد و اسماعيل رهرو راه پدر بود و در مسير امتثال امر پروردگار صبر پيشه كرد و خود را به تيغ مشيّت الهى سپرد خداى تعالى در مقابل چنين اظهار محبّت جناب ابراهيم و گذشتن او از هر آنچه داشت و دوست مى‌داشت، در راه تكليف، او را پرچمدار توحيد خويش ساخت و به اشرف مخلوقات، محمّد بن عبدالله صلی الله علیه و آله فرمود كه خود را تسليم همان دينى بداند كه ابراهيم بر آن بود.

خليل خدا چون كارد بر گلوى فرزند گذاشت، آن را بى اثر ديد، هر چه تلاش كرد، كارد نبرّيد، چون با غضب آن را بر زمين زد، كارد به سخن آمد كه «الخَليلُ يَأمُرُني و الجَليلُ يَنْهاني» (خليل خدا فرمان مى‌دهد و خداى جليل نهى مى‌كند).

جناب ابراهيم رو به درگاه پروردگار نموده از عدم توفيق ذبح فرزند اظهار نگرانى كرد. جبرئيل نازل شد و روضه حضرت سيد الشهداء علیه السلام و على اكبر علیه السلام را براى او خواند و گريه ابراهيم به حسين بن على علیهما السلام و على بن حسين علیهما السلام، ثواب ذبح فرزند را به او ارزانى كرد.

ابتلائات اجتماعى دوران امام حسين علیه السلام

در دوران امام حسين علیه السلام دين خدا كه رسول مكرم اسلام بيست و سه سال جانفرساترين زحمات را براى استقرار آن كشيد، تبديل به ملعبه‌ى دست يزيد و آل ابى سفيان گشت و به تدريج مى‌رفت كه كلمه «لا اله الا الله» از رونق بيفتد و مردم جملگى برده و بنده‌ى حاكمان اموى خويش گردند ـهمچنان كه پس از جنايت خونين يزيد در مدينه، مردم مجبور شدند اقرار به بردگى خود براى يزيد و عمّال فاسد او نمايندـ.

وقتى حاكميت جامعه در دست كسانى قرار گيرد كه از درون بويى از توحيد نبرده‌اند و با «لا اله الا الله» بيگانه‌اند. مردم نيز از توحيد تهى مى‌شوند و از پروردگار يكتا كناره مى‌گيرند چرا كه مأموم هر چه كند نمى‌تواند از امام خود پيش افتد.

در چنين فضايى بود كه امام حسين علیه السلام خود را آماده كرد براى آگاه سازى مردم و تن دادن به هزينه‌ها و لوازم آن. لكن اين كار چيزى بالاتر از عمل به تكليف بود و در دايره‌ى عشق پروردگار وارد مى‌شد.

ظهور عشق حسينى

هنر جاويد حسين بن على علیهما السلام اين بود كه در ميان تمام انبيا و اوليا، بالاترين درجه‌ى عشق به پروردگار را به منصه‌ى ظهور رساند. عشقى كه ابراهيم ظاهر نكرد و حتى رسول خدا با آنكه بيشتر از هر پيامبر ديگرى در راه دين خدا آزار ديد، ظاهر نساخت، نه آنكه عشق حسين علیه السلام از عشق پيامبر صلی الله علیه و آله بيشتر باشد، بلكه ظهور عشق ايشان بيشتر از ظهور عشق جدّشان بود. آن همه مصيبت كه در يک نيمروز بر حسينعلیه السلام وارد شد و آن همه اظهار رضايت و تسليم از جانب ايشان و بالاتر از اين، شادابى و افروختگى هر چه افزونتر امام تا لحظه شهادت، حكايت همان ظهور عشقى است كه براى هيچ يک از ائمه علیهم السلام، حتى مولا على علیه السلام و امام مجتبى علیه السلام نيز ظاهر نگشت.

مسلمآ كسى با چنين ظهور عشقى، چنان مورد محبّت خداى تعالى قرار مى‌گيرد كه خداوند قصّه او را براى تمام پيامبران مقرّبش بازگو مى‌نمايد و گريه‌ى آنها براى او را سبب تقرّبشان قرار مى‌دهد اشک ريختن انبياى الهى براى حسين بن على علیهما السلام ظاهر كننده‌ى عشق خداى تعالى بر آنان بود.

شركت در مجالس امام حسين علیه السلام و گريه و اشک و اظهار محبّت به حضرت موجب توسعه‌ى عشق ما به خداى تعالى مى‌شود.

حسين علیه السلام يعنى توحيد؛ يعنى نمودار لا اله الا الله، نمودار محمّد رسول الله و نمودار همه امامان معصوم.

بايد توجه داشته باشيم كه عزادارى و مرثيه سرايى براى حسين بن على علیهما السلام در حقيقت اظهار محبّت به ساحت كسى است كه همه انبيا و اوليا و بلكه همه موجودات عالم در مقابلش تعظيم مى‌كنند؛ كسى كه خداوند معشوق او است پس بايد شأن او را در همه حال حفظ كنيم و بر آنچه مى‌گوييم مراقب باشيم.

امام صادق علیه السلام فرمود :

«روزى رسول خدا در منزل حضرت فاطمه علیها السلام تشريف داشتند در حالى كه حضرت امام حسين صلی الله علیه و آله در دامن آن جناب بود. رسول خدا گريستند و به سجده افتادند سپس فرمودند: اى فاطمه! در اين ساعت و در همين مكان خداوند علىّ اعلى بهترين صورت و زيباترين شكل خود را به من نشان داد و گفت: اى محمّد صلی الله علیه و آله آيا حسين علیه السلام را دوست دارى؟ گفتم: بلى نور ديده و گل خوشبو و ميوه دل و پرده ما بين ديدگان من است. خداوند در حالى كه دست بر سر حسين علیه السلام نهاده بود به من فرمود: اى محمّد صلی الله علیه و آله بركت حاصل شود از مولودى كه بر او بركات و رحمت و رضوان من باشد و لعنت و غضب و عذاب و ذلّت و عقوبت من بر كسى كه او را كشته و نصب عداوتش نموده و با او دشمنى كرده و با وى به حرب برخاسته است. بى‌شك او سرور شهدا، از اولين و آخرين در دنيا و آخرت است و آقاى جوانان اهل بهشت است و پدرش از او برتر است پس سلام من را به او برسان و بشارتش ده كه او علامت هدايت و نشانه‌ى دوستان من و نگهبان و شاهد بر خلق من و خزينه‌دار علم من، و حجّت من بر اهل آسمانها و زمين و جن و انس است». (كامل الزيارات، ص70)

هيچ شكى نداشته باشيد كه اگر در صحنه كربلا بوديد و از امام حسين علیه السلام مى‌خواستيد جزو يارانشان باشيد، اين توفيق را مى‌يافتيد. به جاى ترسيدن از لغزش در راه حسينى چنين بگوييد كه اگر بوديم از او طلب استقامت مى‌كرديم و هر آنچه داشتيم فداى او مى‌ساختيم، پس با اين اميد بگوييد: «يا لَيْتَني كُنْتُ مَعَكُمْ فَأفوزَ فَوزآ عَظيمآ» كه در اين صورت، به ميزان معرفتى كه داريد اجر شهادت در ركاب او را خواهيد برد.

يقينآ نظر لطف حسين علیه السلام به هر كس افتد، آتش عشق خداوند را در جانش مى‌افكند و هر چه غير خدا در وجودش باشد را مى‌سوزاند.

 

شب هفتم

 

وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْرآ لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرُّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لِلّهِ ميراثُ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ( 180)

«كسانى كه بخل مى‌ورزند و آنچه را كه خدا از فضل خويش به آنان بخشيده انفاق نمى‌كنند گمان نكنند اين كار به نفع آنهاست بلكه براى آنها شر است. به زودى در قيامت آنچه در بخشيدنش بخل ورزيدند همانند طوقى به گردنشان مى‌آويزند. ميراث آسمانها و زمين از آن خداست و خدا به كردار شما آگاه است».

بخل

يكى از صفات ناپسندى كه خداى تعالى در قرآن كريم آن را نكوهش كرده درباره آن هشدار داده است، صفت بخل است. «سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ» كنايه از آن است كه شخص بخيل، به جهت سنگينى گردنش، حركتى به سوى خدا ندارد لذا در روز قيامت راهى به سوى نجات نخواهد داشت لكن اين امر اختصاص به قيامت ندارد و در همين دنيا نيز همين گونه است؛ يعنى دلبستگى به دنيا و محبت شديد مال كه عامل اصلى بخل است، انسان را از حركت به سوى پروردگار و تعالى روح باز مى‌دارد.

در نقطه مقابل، خداى تعالى دورى از بخل را كليد فلاح و رستگاى معرفى مى‌فرمايد :

«وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ». (حشر/9)

«و كسانى كه از بخل خويش بر كنار باشند، رستگارند».

بحث روايى

جناب ملا محمّد نراقى؛ در كتاب شريف جامع السعاده روايات مختلفى درباره بخل نقل فرموده كه در اينجا به بعضى از آنها اشاره مى‌شود.

امام باقر علیه السلام فرمود :

«المُوبِقاتُ ثَلاثٌ شُحٌّ مُطاع و هَوىً مُتَّبَع و إعجابُ المَرء بِنَفْسِه». (بحار، ج70، ص302)

«سه چيز آدمى را نابود مى‌كند: اطاعت از بخل، تبعيت از هواى نفس و خودپسندى انسان به خويش».

رسول خدا فرمود :

«لا يَجْتَمِعُ الشُحُّ و الايمانُ في قَلبِ عَبْدٍ أبَدآ». (بحار، ج70، ص302)

«هرگز ايمان و بخل در دل بنده جمع نمى‌شوند».

«خِصْلَتانِ لاتَجْتَمِعانِ في مُسْلِمٍ البُخْلُ و سُوءُ الخُلْقِ». (بحار، چ70، ص302)

«دو خصلت در مسلمان جمع نمى‌شود: بخل و بدخلقى».

رسول خدا درباره سخاوت مى‌فرمايند :

«انَّ السَخاءَ مِنَ الإيمانِ و الإيمانُ في الجَنَّةِ».

«سخاوت از اميان است و جايگاه ايمان، بهشت است».

«أفْضَلُ الإيمانِ الصَبرُ و السَماحَة». (نهج الفصاحة، ص229)

«بهترين خصال ايمان صبر و سخاوت است».

«خُلقانِ يُحِبُّهُما اللهُ السَخاءَ و حُسْنَ الخُلق». (ارشاد القلوب، ج1، ص137)

«دو صفت است كه خداوند آنها را دوست مى‌دارد: سخاوت و خلق نيكو».

بدترين شكل از بخل، امساک از پرداخت واجبات است؛ يعنى زكات، كه خداوند در قرآن كريم آن را همواره در كنار نماز آورده است. خمس، كه فتواى جميع فقها و منصوص قرآن كريم است و كفّارات و نفقات پس از پرداخت واجبات. اگر انسان تمكّن پرداخت انفاقات مستحب را داشته باشد و نپردازد بسيار محتمل است كه در دام «تكاثر» (ثروت اندوزى) افتد، صفت ناپسند ديگرى كه بسيار مورد مذمّت اولياى دين قرار گرفته است، مخصوصآ آنجا كه اقوام و نزديكان انسان در تنگى باشند و او دست خود را از انفاق باز دارد كه اين نيز شكلى از بخل محسوب مى‌شود. رسول خدا در مسجد الحرام بودند كه متوجّه شدند شخصى دست به ديوار كعبه نهاده و عرض مى‌دارد: پروردگارا گناه مرا ببخش اگر چه گمان ندارم كه مرا ببخشى. رسول خدا نزديک رفته فرمود: گناه تو چيست؟ گفت: گناهى بزرگ دارم و از بيان آن شرمگينم. حضرت فرمود: گناه تو بزرگتر است يا زمين؟ گفت: گناه من. فرمود: گناه تو بزرگتر است يا آسمانها؟ گفت: گناه من. فرمود: گناه تو بزرگتر است يا رحمت پروردگار؟ گفت: رحمت پروردگار. فرمود: گناه خويش را بازگو. گفت: من شخصى مالدارم اما هنگامى كه فقيرى نزد من مى‌آيد و تقاضاى كمک مى‌كند آنقدر ناخشنود مى‌شوم كه رنگ چهره‌ام تغيير مى‌كند و دوست مى‌دارم سر او را از تنش جدا كنم. رسول خدا فرمود: دور شو اى بخيل كه نزديک باشد از آتش عذاب تو من نيز بسوزم!

البته اين سخن پيامبر به نوعى تنبّه و هشدار براى او بود، نه به جهت نااميد ساختنش چرا كه توانست اين صفت را از خود دور سازد.

صفت سخاوت

در مقابل صفت ناپسند بخل، خلق نيكوى كرم يا همان سخاوت قرار دارد كه بسيار مورد رضاى پروردگار است و داشتن آن عطيه‌اى از جانب خداى تعالى براى كسى كه طالب آن است به حساب مى‌آيد. صفت سخاوت مخصوصآ براى كسى كه عزم حركت به سوى خداى تعالى را دارد بسيار دستگير است و به همه جوانها و نوجوانهاى عزيز توصيه مى‌كنيم از همين ابتداى راه خود را به اين صفت پسنديده عادت دهند و حتى مقدار اندكى از مالشان را هم اگر مى‌توانند در راه خدا انفاق نمايند حتى دادن باقيمانده خوراک به حيوانات، نوعى انفاق محسوب مى‌شود و براى كسى كه توانايى مالى محدود دارد بسيار خوب است.

انفاق از بيت المال

تمام آنچه در مذمّت بخل و مدح سخا گفته شد در جاى خود، هر كس بايد نسبت به امانتى كه از بيت المال به دستش مى‌سپارند، امانتدار و درستكار باشد پس سخاوت اين نيست كه انسان امانت مردم يا اموال عمومى را طبق نظر و سليقه خود بذل و بخشش كند كه اين كار تصرّف در مال غير و حرام است.

سخاوت در نزد اولياى دين

پيامبران الهى و ائمه اطهار علیهم السلام جملگى از صفت بخل دور و دستى سخاوتمند داشتند. حتى معاويه كه دشمن‌ترين دشمنان مولا على علیه السلام بود، در روايتى از صفت سخاوت اميرالمؤمنين علیه السلام ياد كرده مى‌گويد: اگر على علیه السلام دو انبار، يكى از طلا و يكى از كاه داشت، ابتدا انبار طلا را ميان فقرا تقسيم مى‌كرد و پس از آن انبار كاه را. (فضائل پنج تن در صحاح ششگانه اهل سنت، ج3، ص190)

در مدت 25 سال خانه نشينى، كار حضرت، حفر چاه و غرس نخل و فروش آنها و تقسيم عوايد آن ميان فقرا بود. گاه پول زيادى از اين طريق به دست حضرت مى‌رسيد اما به يک روز نرسيده همه را به نيازمندان مى‌بخشيدند.

اين در حالى بود كه در زمان خلافت، حتى يک درهم به عقيل، برادر فقير و نابيناى خود نداد، بر عكس خلفاى قبل كه گاه نزديكانشان از رهگذر سخاوتهاى بى حدّ و حصر آنها از جيب بيت المال به مالهاى انبوه و ثروتهاى بادآورده فراوان مى‌رسيدند.

بالاتر از سخاوت

بالاتر و برتر از صفت سخاوت، ايثار است ايثار يعنى بخشيدن آنچه مورد نياز خود انسان است، به غير. همه انبيا و ائمه علیهم السلام صاحب اين صفت بودند و حكايات مختلفى در باب ايثار آنها وارد گرديده.

حكايت ايثار جان مولا على علیه السلام در ليلة المبيت، فضيلتى عظيم براى ايشان است كه خداى تعالى در وصف آن چنين فرمود :

«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَ اللهُ رَءُوفٌ بِالْعِبادِ». (بقره/207)

«بعضى مردم در طلب خشنودى خدا جان خود را مى‌فروشند و خداوند به بندگان مهربان است».

در جنگهاى صدر اسلام همواره اميرالمؤمنين علیه السلام پيشاپيش پيامبر صلی الله علیه و آله بود و جان خود را فداى رسول الله مى‌كرد.

ايثار و سخاوت حسينى

ائمه اطهار علیهم السلام همگى معدن سخا و ايثار بودند اما ظهور اين صفات براى حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام بيش از ديگران بود. هر كس ابراز نياز به حضرت مى‌كرد محال بود كه ايشان روى او را نگيرد و نااميدش سازد گاه بيش از حدّ نياز اشخاص به آنها عطا مى‌كردند و گاه نامه‌هاى تقاضاى مردم را باز نكرده به همراه صله باز مى‌گرداندند و حتى گاهى از پشت در به فقير پول مى‌دادند تا شرمنده‌ى روى حضرت نگردد.

قصّهى آب

وجود مقدّس سيد الشهدا علیه السلام با آنكه معدن كرم و سخاوت بودند، در اوج قله مناعت طبع قرار داشتند و حاضر نبودند روى نياز به كسى جز پروردگار يكتا آورند.

از سوى ديگر يكى از چيزهايى كه متعلّق به همه موجودات است و همگان در آن شريكند و احدى حق ندارد تحت هيچ عنوانى آن را به تصرف خود در آورد و از ديگران منع نمايد، آب است. حتى در جنگها كه مكر جايز است، بستن آب بر دشمن و يا آلوده كردن آن جايز نيست. قصّه ممانعت معاويه از آب در جنگ صفّين از سپاهيان اميرالمؤمنين علیه السلام و حمله به آنها و تصرّف آب توسط سپاهيان مولا و عدم مقابله به مثل حضرت، قصّه‌اى معروف است.

در اولين برخورد سپاهيان امام حسين علیه السلام با لشكر كوفه، به فرماندهى حرّ بن يزيد رياحى، پيش از هر گفتگو و پرس و جويى، حضرت به همراهانشان دستور دادند به لشكريان تشنه آب دهند و آنها حتى به اسبان سپاه دشمن آب نوشاندند تا آنكه همگى سيراب شدند. اين رسم جوانمردى و قاعده‌ى انسانيت و ظهور كرم پروردگار در حضرت سيد الشهدا علیه السلام است.

منع آب حتى از حيوانات و از بدترين خلايق نيز جايز نيست و نمى‌توان هيچ مخلوقى را آنقدر تشنه گذاشت تا هلاک شود. با اين حال عبيد الله ابن زياد لعين در روز هفتم محرم دستور اكيد داد كه آب را بر اهل بيت پيامبر صلی الله علیه و آله منع كنند و در نامه‌اى به عمر سعد نوشت: من آب را بر سگها و خوكها حلال كردم اما بر حسين علیه السلام و يارانش ممنوع كردم.

چنين رذالت و پستى آن هم در برابر كريم‌ترين افراد بشر بسى سخت و گران است.

ياران امام در اين چند روز گاه و بى گاه خود را به شريعه مى‌رساندند و مختصرى آب به خيام حرم مى‌آوردند، اما باز هم تشنگى غالب و آب جيره‌بندى بود. حتى اصحاب چاهى حفر كردند و به آب رسيدند ولى قوم اشقيا چون متوجه شدند آن را تصرف نمودند.

شهيد آيت الله دستغيبرحمه الله مى‌گفت: در شب عاشورا بُرير بن خُضير با تنى چند از اصحاب به دشمن زد تا آب بياورد اما تنها يک مشک را توانست به خيمه گاه برساند. كودكان وقتى فهميدند كه برير آب آورده خوشحال شدند و با شوق فراوان به سوى او دويدند اما در گير و دار گرفتن آب، ناگهان مشک بر زمين افتاد و جمله آبهايش ريخت. كودكان شكمهاى خود را برهنه كردند و بر زمين نمناک گذاشتند تا قدرى تسلّى يابند!

 

شب هشتم

 

«الْحَمْدُ لِلَّهِ ما شاءَ اللّهُ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ وَ مَا أوْلَهَنِي إِلَى أسْلَافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ وَ خُيِّرَ لِي مَصْرَعٌ أنَا لاقِيهِ كَأَنِّي بِأوْصَالِي تَتَقَطَّعُهَا عَسَلانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلاءَ فَيَمْلَأْنَ مِنِّي أكْرَاشآ جُوفآ وَ أجْرِبَةً سُغْبآ لا مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أهْلَ الْبَيْتِ نَصْبِرُ عَلَى بَلائِهِ وَ يُوَفِّينَا أجْرَ الصَّابِرِينَ».

«حمد و سپاس از آن خداست و آنچه خدا خواهد همان است. حول و نيرويى جز در اتّكا به ذات پاک خدا نيست و درود و سلام خدا بر رسولش. مرگ چون گردنبند بر گردن دختران جوان، گريبانگير فرزندان آدم است و علاقه و اشتياق من به ملاقات گذشتتگانم همچون اشتياق يعقوب به يوسف است و در محلّ معيّنى كه برايم انتخاب گشته به آن خواهم رسيد. گويا مى‌بينم گرگهاى بيابان در زمينى بين «نواويس» و «كربلا» اعضاى بدنم را پاره پاره كرده تا شكمهاى گرسنه‌ى خود را از من سير كنند و انبانهاى خالى خود را پر نمايند. آرى از روزى‌اى كه مقدّر شده نمى‌توان فرار كرد. رضايت خداى متعال رضاى ما اهل بيت است. بر بلاى او صبر مى‌كنيم و او پاداش صابران را به ما مى‌دهد».

اين خطبه‌اى است كه امام حسين علیه السلام در مكه معظمه پيش از حركت به سوى كوفه ايراد فرمودند.

الْحَمْدُ لِلَّهِ؛ حمد و سپاس مخصوص خداست و هر كس در اين عالم، هر چه را بستايد در حقيقت ستايش خدا را كرده، چه بفهمد و چه نفهمد. هر صفت خوب و هر كار خيرى كه از كسى صادر شود، صفت و قوّت خود را از خدا گرفته پس حمد و سپاس او در حقيقت سپاس از خداست.

در روايت است كه هر كلامى كه با حمد خدا آغاز شود، ابتر (بى سرانجام) نخواهد ماند.

ما شاءَ اللّهُ؛ گاه انسان از سر عادت يا تعارف مى‌گويد: «ما شاءَ اللّهُ» اين هيچ. اما گاهى خود را بطور كامل به خدا مى‌سپارد و اراده او را حاكم بر خواست و اراده خود مى‌داند و راضى به رضاى پروردگار مى‌شود و در اين حال و با اين معرفت «ما شاءَ اللّهُ» مى‌گويد.

چنين كسى اگر برخوردار از نعمت شود يا نعمتش گرفته شود، به مقصودش برسد يا نرسد يا آنكه بميرد و تكه تكه شود يا بماند هيچ تفاوتى برايش ندارد و در همه حال راضى به رضاى پروردگار است.

كسى كه به صاحبدلى رسيد و حالش را پرسيد. گفت: بهترين حال را دارم. همه آسمان و زمين و تمام امور عالم مطابق ميل و رضاى من است. پرسيد: چگونه؟ گفت : گردش تمام كائنات و جريان همه كارهاى عالم مطابق اراده پروردگار من است و من راضى به رضاى اويم پس همه چيز مطابق رضاى من است.

وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللّهِ؛ حسين علیه السلام ولىّ اعظم پروردگار است و همه‌ى كرد و گفت خلق تحت اراده و احاطه‌ى او است لكن اين اراده اراده‌ى خداى تعالى و قوّت و نيروى جمله‌ى جنبندگان از ذات اقدس او است و حسين علیه السلام بنده‌ى كامل خداوند است و هيچ ادّعايى در مقابل او ندارد.

وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ؛ پس از توحيد پروردگار، رسالت پيامبر خاتم است كه اشرف مخلوقات و نور و صادر اوّل است. همان كسى كه آسمانها و زمين به نور شريفش خلق شد.

خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ؛ هر كس پاى در اين عالم گذاشت. روزى رخت از آن خواهد بست، چه عمرش كوتاه باشد چه طولانى.

«أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ».(انبيا/34)

«آيا اگر تو (پيامبر) بميرى آنان (كفار) جاودان خواهند بود؟».

البته مرگ به معناى خارج شدن از ملک خدا نيست. اين سرا و آن سرا، همه از آن پروردگار است و مرگ جابجا شدن از خانه‌اى به خانه‌ى ديگر است و براى مؤمن بسان دور كردن كثافات و داخل شدن در نور و پاكى است؛ بيرون آوردن لباسهاى كهنه و مندرس و سنگين و پوشيدن لباسهاى فاخر و لطيف است.

مَخَطَّ الْقِلادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ؛ مرگ همچون گردنبند دختران جوان كه در هر كجا باشند به گردنشان آويخته، با ايشان همراه است و ابدآ از او دور نيست.

لكن برخى در هر لحظه براى ملاقات با مرگ آماده‌اند و برخى ديگر هيچ گاه بار سفر نمى‌بندند و آماده رفتن نمى‌شوند، آخر كار نيز با هزار كار نكرده و تكليف بر زمين مانده به سراى ديگر در مى‌آيند.

وَ مَا أوْلَهَنِي إِلَى أسْلَافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ؛ آنكه خود را آماده مرگ كرده براى آمدنش واله و مشتاق است، آنچنان كه يعقوب مشتاق يوسف بود.

وسعت روح حسين بن على علیهما السلام چنان است كه اين دنيا و دنياى ديگر همه تحت احاطه اويند او همواره و هر لحظه همراه خداست و همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و علىّ مرتضى علیه السلام است لكن تا در اين دنياست اسير زندان تن است و اين تن ميان او و گذشتگانش حاجب شده لذا دوست مى‌دارد هر چه زودتر از اين قفس رها شود و به روضه‌ى رضوان بال گشايد. هر چه درجه شخص مؤمن بيشتر باشد، شوق به مرگ در او بيشتر است؛ «مُشتاقَةً الى فَرْحَةِ لِقائک».[3]

 

مرگ، تجرّد كامل از نفس است و حسين علیه السلام هيچ باكى از آن ندارد پس هر آن كس كه حسينى است از مرگ هراسش نيست.

وَ خُيِّرَ لِي مَصْرَعٌ أنَا لاقِيهِ؛ «خُيِّرَ» به معناى انتخاب شده است يعنى اين جمله، هم مى‌تواند به معناى انتخاب شدن محل شهادت حضرت توسط خداوند باشد و هم مى‌تواند اشاره به انتخاب آن بوسيله شخص اباعبدالله علیه السلام باشد از آن جهت  كه خداوند آن را تعيين كرده و حضرت با رضا و انتخاب، به آن سر سپرده است چرا كه اين شهادت بى نهايت به نفع حضرت است همچنان كه رسول خدا به ايشان فرمودند: «درجه‌اى نزد خدا دارى كه جز با شهادت به آن نخواهى رسيد». اين درجه براى افراد عادى كه در درجات پايين ايمان قرار دارند قابل فهم نيست. حسين علیه السلام نه تنها در اوج كمال ايمان است بلكه به اذن الله ايمان را به ديگران مى‌بخشد.

كَأَنِّي بِأوْصَالِي تَتَقَطَّعُهَا عَسَلانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلاءَ؛ «كأنّي» در اينجا به معناى «مشاهده مى‌كنم» است. «أوصال» به تكه‌هاى استخوان مى‌گويند كه به بدن متّصل است. «فَلَوات» از فلات به معناى صحراست. «نواويس» نام محلّى نزديک نينوا كه قبلا مقبره عمومى مسيحيان بود.

فَيَمْلَأْنَ مِنِّي أكْرَاشآ جُوفآ وَ أجْرِبَةً سُغْبآ؛ آنها كه به جنگ با حضرت اباعبدالله علیه السلام آمدند مانند گرگهاى گرسنه، گرسنه‌ى دنيا بودند و قصدشان از جنگ با پسر رسول خدا، پر كردن شكمها و انباشته ساختن كيسه‌هاى طمعشان بود؛ آنها در قتل حسين علیه السلام، رسيدن به پول و رياست خود را مى‌ديدند.

لا مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ؛ «لا مَحِيصَ» يعنى چاره‌اى نيست. «خُطَّ» به معناى نوشته شده است. قبلا نيز توضيح داده شد كه اگر وقايع عاشورا از روز ازل با قلم تقدير پروردگار نگاشته شده، به معناى اجبار امام حسين علیه السلام و يزيد نيست. اين نگاشته شدن به معناى آن است كه خداوند از ابتدا مى‌دانست كه امام حسين علیه السلام با اختيار خود چه راهى را انتخاب مى‌كند و قوم اشقيا با اختيار خود، چه راهى را، به همان بيان كه پيش از اين ذكر شد.

اين سخن حضرت اشاره به تكليف ايشان از جهت ظاهرى و معنوى است. از جهت ظاهرى، تكليف امام حسين علیه السلام قيام در مقابل ظلم است چرا كه ايشان به عنوان امام معصوم وظيفه دارند دين خدا را حفظ كنند و از همه در اين جهت مقدّم‌ترند.

معاويه در طول چهل سال زمامدارى (20 سال به عنوان حاكم شام و 20 سال به عنوان خليفه) چنان القا كرده بود كه انگار هيچ كس با او مخالفتى ندارد و به واقع خليفه بر حقّ پيامبر است و پس از او همين تصوّر نيز درباره يزيد وجود داشت در حالى كه معاويه لااقل ظواهر اسلام را حفظ مى‌كرد اما يزيد هيچ چيز از دين را محترم نمى‌شمرد و هيچ حرامى در نزد او قبيح نبود.

لذا اگر پاى بيعت گرفتن هم در ميان نبود، امام حسين علیه السلام وظيفه داشت قيام كند و اگر هيچ كس ياريش نمى‌كرد بايد به تنهايى بر اين كار همّت مى‌گماشت، چه خواسته كه عده‌اى دعوتش كرده‌اند و هر چند به دورغ اعلام يارى نموده‌اند.

اما از جهت باطنى، خداوند درجه‌اى براى حضرت خواسته كه منوط به شهادت است، چگونه ممكن است امام، درجه‌اى بس رفيع كه خبر آن را به ايشان داده‌اند و بلكه مقامات آن را نشانشان داده‌اند، رد كند و نپذيرد. هرگز دنيا و زندگى فانى آن قابل مقايسه با مقامات و درجات معنوى نيست.

رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أهْلَ الْبَيْتِ؛ مقدّمه‌ى همه‌ى مراحلى كه بايد در صفات پروردگار طى شود، رضاى خداست. هر كسى مى‌خواهد پس از سلوک الى الله وارد سير شود، بايد به مقام رضا بار يافته باشد و اگر اين كليد دست كسى نباشد قادر به حركت به سوى خدا نيست.

نَصْبِرُ عَلَى بَلائِهِ وَ يُوَفِّينَا أجْرَ الصَّابِرِينَ؛ امام حسين علیه السلام، امام صابرين است و خداوند اجر صابرين را به تمامه به ايشان مى‌دهد.

حضرت على اكبر علیه السلام

در ميانه‌ى راه ناگهان صداى امام بلند شد كه مكرّر مى‌فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون و الحمد لله رب العالمين». جناب على اكبر علیه السلام علت استرجاع را پرسيد. حضرت فرمود: سر به زين اسب گذاشته بودم كه خواب مختصرى بر من عارض شد در آن حال، سوارى را ديدم كه مى‌گفت: اين كاروان در حركت است و مرگ آنها را تعقيب مى‌كند، بر من معلوم شد كه او خبر مرگ ما را مى‌دهد. على اكبر علیه السلام عرض كرد: مگر ما بر حق نيستيم؟ امام فرمود: بلى به خدا سوگند كه ما بر حقّيم. جناب على اكبر علیه السلام گفت: «اذآ لا نُبالي أنْ نَموتَ مُحِقّين»: بنابراين باكى نداريم كه در راه حق بميريم. امام براى او دعاى خير كرد و فرمود :

«جَزاک الله مِنْ وُلْدٍ خَيْرَ ما جَزى وَلَدآ عَن والِدِه».

«خداوند براى تو بهترين پاداش پدر و فرزند ى را عنايت فرمايد».

شيخ شوشترى؛ گويد همواره در طول سفر اذانهاى نماز را ديگران مى‌گفتند اما در روز عاشورا اذان نماز ظهر را جناب على اكبر علیه السلام گفت و اين خود مقامى بود براى آن جناب.

در ميان شهداى كربلا مقام جناب ابالفضل العباس علیه السلام، پس از امام حسين علیه السلام از همه رفيعتر است لكن شكستگى كه پس از شهادت جناب على اكبر علیه السلام بر حضرت سيد الشهدا علیه السلام عارض گشت، در هنگام شهادت اباالفضل العباس علیه السلام عارض نشد. شايد يكى از دلايل آن اين باشد كه جناب على اكبر علیه السلام فرزند زاده‌ى حضرت زهرا علیها السلام و رسول خداست و اين مقام را اباالفضل العباس علیه السلام نداشت. گذشته از اين، جناب على اكبر علیه السلام بهره‌مند از خصوصيات رسول خداست. ايشان خَلقآ و خُلقآ شبيه‌ترين افراد به پيامبر صلی الله علیه و آله بود و هر گاه امام مشتاق ديدار جدّ شريف خود مى‌شد به على اكبر علیه السلام مى‌نگريست.

 

شب نهم

 

قيام عاشورا سراسر درسها و پندهاى آموزنده براى تمام انسانها تا روز قيامت است نبايد گمان كرد كه گريه بر حضرت سيد الشهدا علیه السلام صرفآ جنبه‌ى تخديرى دارد؛ يعنى كسانى كه مورد ستم قرار گرفته‌اند با اشكى كه بر امام علیه السلام مى‌ريزند خود را سبک مى‌كنند و آماده‌ى پذيرش ستمهاى ديگرى مى‌شوند.

امام حسين علیه السلام از ابتداى حركت از مدينه، هدف خويش را امر به معروف و نهى از منكر معرفى مى‌فرمايد كه اين خود، رشته‌اى از جهاد است و مراتب مختلفى دارد كه از قلب آغاز مى‌شود و به عمل ختم مى‌شود.

نقطه آغاز حركت حضرت اباعبدالله علیه السلام آنجا بود كه به بيعت با يزيد فرا خوانده شدند. بيعت با يزيد به معناى قبول كردن او به عنوان امام مسليمن و خليفه پيامبر و تن دادن به همه دستورات او است.

درس اول حركت امام حسين علیه السلام اين بودكه هر كس در هر شأن و مرتبه‌اى كه باشد، از رئيس يک خانواده تا رئيس شهر و قبيله و كشور، اگر از دين خدا منحرف شد بر اطرافيان و زيردستانش لازم است او را متوجه سازند، با رعايت مراتب امر به معروف و نهى از منكر.

اولين حركت امام حسين علیه السلام در مواجهه با دعوت به بيعت با يزيد، استنكاف از بيعت بود اما يزيد كسى نبود كه اين استنكاف را تاب بياورد و حضرت را به حال خويش رها كند به همين جهت در همان نامه‌اى كه به حاكم مدينه نوشته بود و او را امر به بيعت گرفتن از امام كرده بود تأكيد كرد كه در صورت خوددارى حضرت از بيعت، گردن او را بزن!

در اينجا بر امام واجب است كه جان خود و اهل بيت خود را حفظ كند لذا از مدينه خارج و به سمت مكه روان شدند. نفس عدم بيعت و خروج از مدينه اولين قدم امر به معروف و نهى از منكر بود.

در طول چهار ماهى كه از شعبان تا ذيحجّه در مكه بودند به تبيين تعاليم قرآن و سنت و بيان دلايل حقانيت خود و پدر و برادر خويش بر بنى اميه پرداختند. اين تبيين و روشنگرى نه تنها بر امام حسين علیه السلام بلكه بر تمام كسانى كه متوجه اوضاع آن زمان و فساد بى حصر يزيد بودند واجب بود و حضرت در اين مدت با عمره گزاران و متمتّعين، گروه گروه و فرد فرد در اين باره سخن مى‌گفتند.

از آن سو يزيد سى نفر را مأمور كرد كه سلاح برگيرند و امام را در حال طواف بيت الله ترور كنند. در اين شرايط ماندن حضرت در مكه از دو جهت به صلاح نبود و بدتر از ماندن در مدينه بود: اول آنكه بر ايشان واجب بود جان خود را حفظ كنند و بيهوده در موضع خطر قرار نگيرند، مخصوصآ آنكه دستگاه تبليغاتى بنى اميه وانمود مى‌كرد حضرت را گروهى ناشناس و به جهت تسويه حسابهاى شخصى به قتل رساندند و بدين ترتيب خون ايشان پايمال مى‌شد.

دوم آنكه حرمت كعبه شكسته مى‌شد.

در گفتگويى كه ميان امام و عبدالله بن زبير رد و بدل شد، ايشان به كنايه به عبدالله بن زبير فرمودند كه من براى حفظ خود، حرمت كعبه را هزينه نمى‌كنم، كارى كه ابن زبير انجام داد و بخاطر او كعبه ويران شد.

سرانجام در روز نهم ذيحجّه حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام از مكه به قصد كوفه خارج شد. علت انتخاب كوفه توسط حضرت اين بود كه كوفيان با نامه‌هاى فراوان و پى در پى خود ايشان را به سوى خود خواندند و وعده ياريش دادند. در كوفه هنوز دوستان و محبّين مولا على علیه السلام فراوان بودند و كوفيان طعم خوش خلافت على علیه السلام را از ياد نبرده بودند. بسيارى از اصحاب سرّ اميرالمؤمنين علیه السلام در كوفه اقامت داشتند و هر كدام كه زنده بودند به يارى امام شتافتند. لكن امتحان، امتحان سختى بود با اين حال اكثريت، 72 تن اهل كوفه بودند.

اگر امام حسين علیه السلام به كوفه نمى‌رفت، اسلام از جهات مختلفى ضربه مى‌ديد اول از همه آنكه نويسندگان نامه‌ها در روز قيامت به پروردگار احتجاج مى‌كردند كه ما طالب امام حق شديم و دست بيعت به سويش دراز كرديم اما او دست ما را پس زد و از آمدن ابا كرد لذا حضرت اباعبد الله علیه السلام مسؤول بى دينى و انحراف آنها شناخته مى‌شد و روشن است كه علم الهى و عذر امام بر عدم يارى مردمان كوفه، عذر موجهى در برابر آنها نبود چرا كه آنها به تكليف خود عمل كردند و امام نيز بايد به تكليف خويش عمل مى‌كرد.

علاوه بر اين امام نمى‌توانست مطابق پيشنهاد افرادى چون محمّد بن حنفيه، به يمن يا ديگر نقاط دوردست سرزمين اسلامى بگريزد چرا كه ايشان امام بر حق مسلمين بودند و وظيفه داشتند در دسترس همگان باشند و احكام شرع و شرايع اسلام را به مردم ابلاغ كنند. همچنانكه تمامى ائمه معصوم ما به اين وظيفه عمل كردند و جان عزيز خود را بر سر آن گذاشتند.

اينها همه درسهايى از حركت حسينى است براى همه مردم مخصوصآ براى كسانى كه مدعى زعامت امت اسلامى و جانشينى اهل بيت پيامبر هستند.

برنامه امام حسين علیه السلام براى رفتن به كوفه، جنگ و خونريزى و فساد و رياست‌طلبى نبود هدف تنها امر به معروف و نهى از منكر بود. شايد حضرت مى‌خواست پس از ورود به كوفه با گفتگو با بزرگان و متنفذين كوفى چاره‌اى بينديشد و شرّ يزيد را دفع كنند، بى آنكه نيازى به جنگ و كشتار باشند.

به هر روى حضرت به كوفه نزديک شد اما در مواجهه با لشكر حرّ، از سر اجبار راه خود  را به سمت كربلا تغيير داد. بنا به تاريخ، كاروان حسينى در روز دوم محرم به كربلا رسيدند. روز سوم عمر سعد آمد و تا روز هفتم پى در پى به لشكريان دشمن اضافه مى‌شد. روز هفتم آب بسته شد و از روز نهم قحط آب شد و عطش غالب گرديد. روز نهم، به تعبير امام صادق علیه السلام، روزى بود كه دشمن مطمئن شد ديگر ياورى براى حسين علیه السلام نخواهد آمد و از اين جهت شاد شدند.

از روز هفتم جلساتى ميان حسين بن على علیهما السلام و عمر سعد برگزار شد و امام او را بسيار نصيحت فرمود. همچنين خود حضرت برخى اصحابشان را براى لشكريان كوفه صحبتهايى ايراد كردند و به اتمام حجت با آنها پرداختند مخصوصآ متذكر شدند كه آمدن به سمت كوفه، بخاطر اجابت دعوت و پاسخ به نامه‌هاى خود آنها بود در حالى كه بسيارى از نويسندگان نامه‌ها در لشكر عمر سعد حضور داشتند.

نصايح و صحبتهاى امام درس ديگرى از عاشوراست براى همه ما. خداى تعالى در سوره يونس مى‌فرمايد :

«وَ اللهُ يَدْعُوا إلى دارِ السَّلامِ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ». (يونس/25)

«خداوند همگان را به سر منزل سعادت فرا مى‌خواند و هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مى‌كند».

«دار السلام»، هم سراى سعادت دنياست و هم آخرت. اگر آخرت انسان سامان يابد و نفس اصلاح شود، دنيا نيز سامان مى‌يابد. حسين علیه السلام دعوت كننده به دارالسلام است.

«قُلْ هذِهِ سَبيلي أَدْعُوا إلَى اللهِ عَلى بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني وَ سُبْحانَ اللهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ». (يوسف/108)

«بگو اين راه من است. من و پيروانم با بصيرت كامل همه را به سوى خدا فرا مى‌خوانيم».

حسين علیه السلام در زمره پيروان پيامبر صلی الله علیه و آله است و به اتفاق او مردم رابه سوى خدا دعوت مى‌كند لذا حتى پس از اعلان جنگ قوم اشقيا، دست از نصيحت آنها بر نداشت و تا لحظه‌ى آخر آنها را موعظه مى‌كرد.

درس ديگر عاشورا حق‌شناسى و نشان دادن معيار حق بود. در شب عاشورا وقتى ياران اباعبدالله علیه السلام به مناجات و راز و نياز با پروردگار مشغول شدند، عده‌اى از لشكر عمر سعد كه تعداد آنها حدود سى و دو نفر نقل شده، به تحقيق و بررسى پيرامون امام حسين علیه السلام مشغول شدند. اينان پس از آنكه حال و هواى اردوگاه امام را ديدند و آن را با وضع لشكريان عمر سعد كه غالبآ مشغول لهو و لعب و مستى بودند مشاهده كردند، متنبه شده به صف ياران امام پيوستند و به فيض شهادت رسيدند. البته نبايد گمان كرد كه هر كس پينه پيشانى و ريش بلند و تسبيح دراز دارد، لزومآ اهل حق است. آنچه اين وعده را جذب كرد، آرامش و ثباتى بود كه اين عده اندک در موقع امتحان سخت مواجهه با لشكرى گران داشتند و فارغ از همه خطرات و نگرانيها، به مراوده با خالق خويش مشغول بودند.

اباالفضل العباس علیه السلام

حضرت اباالفضل علیه السلام در كربلا سى و چهار ساله بودند. آن جناب در جنگ صفين حضور داشت و نوجوانى شانزده يا هفده ساله بود.

نقل است كه از سپاه اميرالمؤمنين علیه السلام سوارى نقابدار پاى به ميدان مبارزه گذاشت از جثه‌اش پيدا بود كه نوجوان است اما نقاب چهره‌اش مانع از شناختنش مى‌شد. چون پاى به ميدان گذاشت لشكريان معاويه را از هم دريد و هر كه در مقابلش بود، سرنگون كرد. سواران و پيادگان لشكر دشمن از مقابلش فرار مى‌كردند و جنگ مغلوبه شد. معاويه كه ديد نوجوانى همه سپاهيانش را فرارى داده و هيچ كس حاضر به مقابله با او نيست، به يكى از سردارانش دستور داد به جنگ او برود. او گفت: من يک تنه با هزار نفر برابرم آيا مرا به جنگ يک نوجوان مى‌فرستى؟ من هفت پسر دارم كه هر يک از آنها براى او كافى است و بعد يكى از پسران خود را به ميدان فرستاد، طولى نكشيد كه كشته شد، پس از آن پسر ديگرش را و همينطور تا هفت پسرش به ميدان رفتند و كشته شدند. او كه از مرگ فرزندانش خونش به جوش آمده بود با نهايت غضب پاى در ركاب اسب كرد و به جنگ آن نوجوان رفت اما طولى نكشيد كه او نيز بر زمين افتاد و به درک واصل شد. همگان انگشت حيرت بر دهان گرفتند و آن سوار به تنهايى در ميان ميدان جولان مى‌داد و «هل من مبارز» مى‌گفت.

اميرالمؤمنين علیه السلام او را صدا زد و به نزد خود خواند. نوجوان به سمت حضرت تاخت و در مقابلش ايستاد، مولا نقاب از چهره‌ى او برگرفت و پيشانى چون ماهش را بوسيد، او كسى نبود جز قمر بنى هاشم اباالفضل العباس علیه السلام.

در كربلا اگر اباالفضل علیه السلام به جنگ لشكر مى‌رفت، حدّاقل كارى كه مى‌كرد، لشكر را منهدم مى‌كرد. اگر به اتفاق حسين علیه السلام به قلب سپاه دشمن مى‌زدند جز اين نبود كه نيمى از دشمن را مى‌كشتند و خود به خود نيم ديگر به كوه و بيابان مى‌گريختند. اما چه شد كه اين نشد؟ آنكه آنها مسلمان بودند و اقرار به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر صلی الله علیه و آله مى‌كردند خود امام حسين علیه السلام پس از آنكه تنها شدند، چنان جنگيدند كه لشكر دشمن پاى به فرار گذاشت و تا دروازه كوفه عقب رفت. اما وعده حسين علیه السلام با خداوند چيز ديگرى بود لذا ندايى رسيد و حضرت بر جاى خويش ايستادند و «لا حَولَ و لا قُوَّةَ الّا بِالله» گفتند».

اين درسى است كه براى همه آيندگان كه مسلمان كشى ممنوع است. حسين علیه السلام نيامده بود براى كشتن مردم لذا ابتدا به جنگ نكرد و تا لحظه‌ى آخر دست از نصيحت آنها بر نداشت حتى مى‌گفت: دست از من برداريد، اگر ياريم نمى‌كنيد بگذاريد به روم يا هند روم.

بايد بدانيم كه گريه بر امام حسين علیه السلام به جهت تخدير نيست. اشكها و گريه‌هاى دوستان اهل بيت : بر امام شهيدان موجب مى‌شود خصوصيت وفادارى به قرآن، اسلام و احكام اسلام در آنها زنده شود و در موقع خود ظاهر گردد و اين وفادارى، صفت مهم حضرت اباالفضل العباس علیه السلام بود. جناب اباالفضل العباس علیه السلام عاشق امام حسين علیه السلام بود. عشق به حسين علیه السلام يعنى سرسپردن به آنچه كه ايشان دوست مى‌دارند و آن نيست جز اسلام، قرآن و احكام دين.

 

شب دهم

 

إنَّ اللهَ اشْتَرى مِنَ الْمُوْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْدآ عَلَيْهِ حَقّآ فِي التَّوْراةِ وَ الاِْنْجيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ * التّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السّائِحُونَ الرّاكِعُونَ السّاجِدُونَ اْلآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللهِ وَ بَشِّرِ الْمُوْمِنينَ». (توبه/ 111 و 112)

خداوند جان و مال اهل ايمان را به بهاى بهشت خريدارى كرده. آنها در راه خدا جهاد مى‌كنند، مى‌كشند و كشته مى‌شوند. اين وعده‌ى حقى است كه خدا در تورات و انجيل و قرآن بر عهده گرفته و وفادارتر از خدا به عهد خويش كيست؟ پس بشارت باد بر شما به داد و ستدى كه با خدا كرده‌ايد كه اين است رستگارى بزرگ.

آنان توبه كنندگان، عبادت كاران، سپاسگزاران، روزه داران، ركوع كنندگان، سجده روندگان، آمران به معروف و ناهيان از منكر و حافظان حدود الهى هستند. مؤمنان را بشارت ده.

روزى عبّاد بصرى امام زين العابدين علیه السلام را در راه مكّه ديد و به ايشان گفت: اى على بن الحسين علیهما السلام! آيا جهاد با سختيهايش را ترک گفته، رو به سوى حج با آسانى آن آورده‌اى؟ در حالى كه خداوند مى‌فرمايد: «إنَّ اللهَ اشْتَرى مِنَ الْمُوْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ...» حضرت فرمود: آيه را تمام كن. گفت: «التّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السّائِحُونَ...». حضرت فرمود: هرگاه اين گروه را (كه داراى اين صفت باشند) يافتى، جهاد با ايشان افضل از انجام حج است. (بجار، ج46، ص116)

جهاد بر دو قسم است: جهاد اصغر و جهاد اكبر.

جهاد اصغر؛ يعنى جهاد با دشمنان اسلام؛ كسانى كه منكر وحدانيت پروردگار و نبوّت پيامبر خاتم هستند. اين نوع جهاد، بايد با اذن امام معصوم يا نائب خاصّ او باشد و بنا به اجماع فقهاى شيعه در عصر غيبت حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) جايز نيست، جز در هنگام دفاع.

بهترين قسم جهاد ابتدايى در عصر حاضر، اولا جهاد علمى است. كسانى كه بر قرآن و تعاليم وحى تسلّط كافى دارند اگر به تبيين مبانى و ارزشهاى اين دين مبين بپردازند، بى‌گمان بسيارى از افراد شيفته آن خواهند شد. ثانيآ جهاد فرهنگى است. چنانچه مسلمانان و شيعيان و على الخصوص حاكمان جوامع اسلامى و شيعى به درستى به احكام اسلام و قرآن پايبند باشند و سنت پيامبر صلی الله علیه و آله و سيره ائمه اطهار :، را بى كم و كاست به كار بندند، موفّق به تشكيل جامعه‌اى الگو در درون خود خواهند شد كه توجّه همه‌ى كشورها و ملّتهاى جهان را به خود جلب و دين مبين اسلام و مذهب حنيف جعفرى را در عالم ترويج مى‌كنند و اين چنين جهادى به مراتب مؤثرتر و كم هزينه‌تر از جهاد مسلحانه است.

جهاد با نفس

نوع دوم جهاد، جهاد با نفس يا همان جهاد اكبر است.

قال رسول الله: «أعدى عَدُوِّک نَفْسُکَ التي بَينَ جَنبَيک». (بحار، ج67، ص64)

«دشمن‌ترين دشمنانت نفس تو است كه بين دو پهلوى تو قرار گرفته است».

هيچ كس نمى‌تواند ادعا كند كه از شرّ نفس خلاصى يافته. تنها پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بود كه فرمود: «من شيطانم را مسلمان كردم». اما ايشان نيز همواره از خدا مى‌خواست كه به خود واگذار نشود و البته ائمه اطهار.

نفس و شيطان هرگز انسان را را رها نمى‌كنند و همواره مى‌كوشند كه آدمى را از خداى تعالى باز دارند؛

«إنَّ الشَّيْطانَ لِْلإِنْسانِ عَدُوُّ مُبينٌ». (يوسف/5)

«شيطان، دشمن آشكار انسان است».

هر چه انبياى الهى انسان را به سوى خداى تعالى و سر منزل سعادت و سلامت فرا مى‌خوانند، نفس، دعوت به خود مى‌كند و همه را اسير و بنده‌ى خويش مى‌خواهد لذا همواره بايد از نفس خويش و شيطان لعين بيمناک بود و از شرّ او به خداى يكتا پناه برد.

مؤثرترين راه مبارزه با نفس و شيطان، همچنانكه بارها گفته شده، انجام واجبات و ترک محرّمات است آن هم به نحو دقيق و كامل و بدون هيچ گونه مسامحه‌اى. خوب است در ايام محترمى چون ايام عزادارى امام حسين علیه السلام، با ايشان عهد ببنديم و از خدا مدد گيريم براى مراقبت كامل بر انجام واجبات و ترک محرمات كه بى‌شك اگر اين مهم تحقّق يابد، توفيق انسان در ازاله مرضهاى قلبى چون عجب و كينه و كبر و حسد و... نيز زياد مى‌شود و به تدريج راه رسيدن به مقامات معنوى و توحيد پروردگار هموار مى‌گردد.

بى‌شك اگر كسى به راستى از خداوند بخواهد و بر خواست خويش استقامت ورزد و در امتحاناتى كه پيش مى‌آيد نلغزد، مشمول لطف و عنايت خداى تعالى قرار خواهد گرفت و لذّت معرفت و بندگى پروردگار را در همين دنيا مى‌چشد.

اگر اصحاب امام حسين علیه السلام به چنان مقامى رسيدند كه ائمه اطهار : به آنها سلام مى‌دادند و مى‌فرمودند: «بِأبي أنْتُمْ و أمّي» بخاطر آن بود كه در امتحانات سخت پايدارى كردند. بيشتر آنها داراى زن و فرزند و اموالى بودند كه همه را رها كردند. جناب اباالفضل علیه السلام امان نامه از جانب شمر دريافت كرد و آن را نپذيرفت. علاوه بر ايستادن در كنار امام، تحمّل تشنگى و گرسنگى طاقت فرسا، امتحانات ديگرى براى ياران امام بود مخصوصآ كه شب آخر حضرت به آنها فرمودند: اين قوم تنها مرا مى‌خواهند و با شما كارى ندارند. بدانيد كه اگر بمانيد كشته مى‌شويد. هر يك از شما تاريكى شب را لباس خود سازد از اين صحرا بگريزد كه من بيعت خود را از شما برداشتم. به راستى آنها كه ماندند كارى عظيم انجام دادند و امتحانى بزرگ را از سر گذراندند. مخصوصآ آن كه مى‌گفتند: اگر در راه يارى شما هفتاد مرتبه كشته شويم شما را تنها نمى‌گذاريم. زهير بن قين گفت: اگر هزار بار كشته شوم دست از يارى شما برنمى دارم.

پس از اين بود كه امام بنا بر روايت، پرده را از مقابل چشمانشان كنار زدند و هر كدام از آنها جايگاه خويش را در بهشت ديدند اما هنوز عاشورا و امتحان آن در پيش بود.

در هر امتحانى اگر انسان خود را به خدا بسپارد، خداوند ياريش مى‌كند. مهم اين است كه خريدار جان و مال آدمى خداست و بسته به ميزان آمادگى هر كس، خداوند با او معامله مى‌كند.

معامله جان با خدا تنها شهادت فى سبيل الله نيست. نگه داشتن نفس از پرخورى، پرخوابى و پرگويى نوعى معامله جان و رياضت نفس محسوب مى‌شود در روايات اسلامى و دستورات بزرگان اخلاق رعايت اين سه چيز بسيار مدح شده است و هر كس بر رعايت آنها استقامت كند حظّ بسيارى از لذات معنوى مى‌برد.

«وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لاََسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقآ». (جن/16)

«اگر بر طريق حق استقامت ورزند، با آب فراوان (عنايات مادى و معنوى) سيرابشان مى‌كنيم».

حضرت آيت الله نجابترحمه الله مى‌فرمود: خداى تعالى ما را خلق كرده تا مورد عنايت قرارمان دهد». شرط بهره‌مندى از رحمت واسعه پرودرگار، استقامت و صبر است. تحصيل اين مهم به يک شب و دو شب نيست.

از ابتدايى كه چشم در اين عالم گشوديم با ماديات سر و كار داشتيم و از معنويات و لذّات معنوى بى بهره بوده‌ايم به همين جهت از لذّاتى كه خداوند به دوستانش عنايت فرموده بى‌اطّلاعيم. شما از خدا بخواهيد لذّت يكى از نمازهايى كه اولياى خدا خواندند نصيبتان بفرمايد. اگر اين لذّت را بچشيد، مى‌توانيد تصوّر كنيد كه لذّت توحيد چيست و چرا اولياى خدا همه چيز خود را در راه پروردگار فدا مى‌كردند.

بيهوده نبود كه حسين بن على علیهما السلام همه چيز خود را نثار خداى تعالى كرد و حتى دست يارى ملائكه و اجنّه را نيز پس زد.

اين درس بزرگ امام حسين علیه السلام است كه اگر حق را يافتيد، بر آن استقامت ورزيد البته سخن از درگيرى و تعصّب ورزى نيست، سخن از شناخت تكليف و عمل كردن بر آن است.

 

تاسوعا

عصر روز نهم بود كه عمر سعد فرياد زد :

يا خيلَ الله ارْكَبي و بِالجَنَّةِ أبْشِري.  يعنى اى لشكر خدا سوار شويد، بشارت بهشت باد شما را! آن مردم گمراه سوار شدند و متوجه حسين علیه السلام گرديدند. امام حسين علیه السلام در آن هنگام بيرون خيمه خود نشسته بود و سر مبارك خود را به زانوها و به شمشير خويشتن تكيه داده و خوابش رفته بود. موقعى كه خواهرش آن صيحه و فريادها را شنيد نزد برادرش آمد و گفت: يا اخا! آيا اين سر و صداها را نمى‌شنوى كه به ما نزديك شده‌اند!؟ امام حسين علیه السلام پس از اينكه سر مبارك خود را برداشت فرمود: من الساعه رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب ديدم كه به من مى‌فرمود: «انَّكَ تَروحُ الَينا». يعنى تو به زودى نزد ما خواهى آمد. زينب كبرى علیها السلام لطمه به صورت خود زد و فرياد به وا ويلا بلند كرد! امام حسين علیه السلام به وى فرمود: اى خواهر! ويل از براى تو نيست، ساكت باش، خدا تو را رحمت كند.

عباس بن على علیهما السلام به امام حسين علیه السلام گفت: يا اخى! اين گروه نزد تو آمده‌اند. امام علیه السلام سر برداشت و به عباس علیه السلام فرمود: سوار شو و با اين گروه ملاقات كن و به آنان بگو: شما را چه شده؟ چه تصميم تازه‌اى گرفته‌ايد؟ از ايشان جويا شو؛ براى چه اينجا آمده‌اند. قمر بنى هاشم با بيست سوار كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نيز در ميان آنان بودند متوجه آن گروه خونخوار شد و به ايشان فرمود: چه تصميم جديدى گرفته‌ايد؟ چه منظورى داريد؟ گفتند: دستور از امير آمده كه ما به شما بگوئيم: مطيع امر او شويد، يا با شما كارزار نمائيم. عباس علیه السلام فرمود: عجله نكنيد تا من نزد ابى عبد الله علیه السلام باز گردم و سخن شما را برايش شرح دهم. گفتند: مانعى ندارد، برو حسين علیه السلام را ملاقات و از سخن ما آگاه كن و هر چه گفت جواب او را براى ما بياور! در آن حينى كه عباس علیه السلام متوجه امام حسين علیه السلام شد تا آن حضرت را از منظور دشمن آگاه نمايد ياران آن حضرت لشكر دشمن را مخاطب قرار دادند و ايشان را موعظه و جلوگيرى نمودند كه مبادا با حسين علیه السلام قتال نمايند. عباس علیه السلام نزد امام حسين علیه السلام آمد و آن حضرت را از مقاله آن گروه نابكار آگاه كرد. امام علیه السلام به قمر بنى هاشم فرمود: اگر مى‌توانى نزد ايشان برو و خواسته آنان را به فردا موكول نما، امشبى هم آنان را از ما منصرف كن، شايد ما امشب براى خدا نماز بخوانيم و دعا و استغفار نمائيم.

هر كس ادّعاى محبّت حسين بن على علیهما السلام را دارد بايد آنچه را كه ايشان دوست مى‌داشت، دوست بدارد و لذّت خود را در آن قرار دهد. اگر چه تفاوت بسيارى بين ما و ايشان وجود دارد، نااميد از رحمت پروردگار و درگاه حسين بن على علیهما السلام نيستيم چرا كه نااميدى در قاموس حسينيان نيست. بگو هر چه هستم آمدم و دوست مى‌دارم آنگونه كه شما هستيد، باشم. همچون «جون» كه گفت: غلامى سياه و زشت‌رو و زشت‌بويم اما مى‌خواهم در ركاب شما شهيد شوم تا رويم سفيد و بويم نيكو گردد. بگو من هم آلوده كثافات گناهانم و رويم سياه است اما دوست مى‌دارم از بركت شما پاک و پاكيزه و زيبا شوم.

 

 

روز عاشورا

 

وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الاَْمْوالِ وَ الاَْنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرينَ(155)

الَّذينَ إذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ(156)

أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ(157)

«قطعآ شما را به پاره‌اى از سختيها چون ترس و گرسنگى و نقصان در مالها و جانها و محصولات آزمايش مى‌كنيم و صابران را بشارت ده».

آنان كه چون به مصيبتى گرفتار شوند گويند: ما از خدائيم و به سوى او باز مى‌گرديم.

درود و رحمت پروردگار بر آنها باد و آنان هدايت يافتگانند.

سنّت خداى تعالى بر امتحان بشر و مخصوصآ مؤمنين است؛

«أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ». (عنكبوت/2)

«آيا مردم پنداشتند كه چون بگويند: «ايمان آورديم»، به حال خود رها مى‌شوند و امتحان نمى‌شوند؟».

امتحانات الهى براى ظهور علم پروردگار و آشكار شدن وضع خود بشر است كه بنا به آيه فوق از سوره بقره، ممكن است در ترس و گرسنگى و يا كاستى در اموال و جان و منافع انسان باشد.

منظور از ترس، توهّمهاى بى‌جا و بيهوده‌اى است كه هيچ ريشه‌ى عقلايى ندارند و مخصوصآ در هنگام انجام واجباتى چون جهاد يا امر به معروف و نهى از منكر، به وسوسه شيطان، بر انسان عارض مى‌شوند.

در طول علیهما السلام سال دفاع مقدّس، رفتن به ميدان جهاد بر همه‌ى كسانى كه توانايى لازم را داشتند واجب بود و هر كس بر اثر ترس، اين واجب الهى را ترک گفت، در امتحان خويش مردود شد. از آن طرف كسانى كه بخاطر حفظ اسلام و بقاى احكام اسلام و اجراى سنّت پيامبر صلی الله علیه و آله دست از جان شستند و گام در جبهه‌هاى حق عليه باطل گذاشتند و بر سختنيها و گرسنگى و تشنگى‌هاى آن صبر كردند و بر ترس خويش غالب شدند، در ميدان امحتان الهى سرافراز گشتند.

در بعد داخلى نيز با تلاش و همّت مسؤولين جمهورى اسلامى و على الخصوص بزرگانى چون جناب مهندس مير حسين موسوى و نيز آقاى كروبى كه مورد تأييد امامرحمه اللهبودند، اموال بيت المال حفظ شد و با وجود سختيهاى جنگ و كاستيهاى بسيار، مردم راضى و خشنود بودند. زحمات و ايستادگى‌هاى آنها نيز امتحاناتى براى آنان بود.

در جريانات پس از انتخابات سال 88 و اتّفاقاتى كه براى مسجد رخ داد، اصحاب مسجد و خانواده‌هاى معظّم شهدا، با حرف شنيدن خود، امتحانى بزرگ را از سر گذراندند و خدا را شاكريم كه از هر جهت لطف خود را شامل حال همه ما كرد.

راههاى فزونى استقامت

براى آنكه استقامت انسان در امتحانات الهى زياد شود، اول بايد هدف خود را تعيين كند. اگر هدف متعالى و بزرگ باشد، صبر و استقامت بر آن نيز ارزشمند و گوارا خواهد بود.

گروهى از مؤمنين هدفشان را رسيدن به توحيد پروردگار قرار داده‌اند؛ يعنى آهنگ آن دارند كه «لا اله الا الله» در قلبشان قرار گيرد و مؤثّر واقعى را تنها خداى يكتا بينند؛ اسباب را از نظر مندک سازند و به مسبّب واقعى نظر اندازند و از پرستش غير او رها شوند. بفهمند كه سير كننده واقعى خداست؛ آنكه زمين را حاصلخيز مى‌كند، دانه را مى‌روياند، آب را از آسمان مى‌فرستد تنها خداى يكتاست. اثر رسيدن به اين فهم اين است كه ديگر غصّه‌ى آب و نان را نمى‌خورند و كمى و زيادى دنيا بر رويشان تأثير نمى‌گذارد چرا كه خود را بنده‌ى خدا مى‌دانند و او را تا به حال و از اين به بعد، رازق و مدبّر و مولاى خويش  ديده و مى‌بينند. چنين كسانى با عنايت پرودرگار تاب تحمّل سختيها و امتحانات را خواهند داشت و در زمره‌ى صابرين قرار مى‌گيرند.

بزرگان دين و عالمان زمان كه خود را حجّت حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) مى‌دانند وظيفه دارند حافظ قرآن و احكام شرع باشند. پس اگر ايشان از كم شدن شاگردان و مريدان و از رونق افتادن مسجد و منبر و كاستى وجوهات هراس به خود راه دهند، وظيفه خود را انجام نداده‌اند و در امتحان الهى سربلند نگشته‌اند.

دومين عامل مؤثّر بر فزونى استقامت آدمى، يادآورى احوال بزرگان و استقامت اولياى دين است؛ پيامبر گرامى اسلام براى استقرار كلمه‌ى توحيد و بيرون آوردن مردم از بت‌پرستى رنجهاى بسيارى كشيدند. خداى تعالى براى تسلّاى خاطر شريف حضرت، گاه ايشان را متذكّر انبياى پيشين مى‌نمود.

عامل سوم مؤثّر در زياد شدن استقامت انسان يادآورى اين آيه شريفه است؛

«إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ». (بقره/156)

«ما همه از خدائيم و به سوى او باز مى‌گرديم».

بايد بدانيم كه اقامت ما در دنيا موقّت است و دنيا آنقدر فانى و زودگذر است كه به قول امام حسين علیه السلام: «مثل آنكه هرگز نبوده و آخرت هميشه بوده است». مانند وارد شدن از درى و بيرون رفتن از در ديگر!.

بايد دانست كه بدن حامل روح خدايى است، مانند صدفى كه درّ گران بهايى درون خود دارد. اين درّ در قالب صدف پرورش مى‌يابد و چون به نقطه‌ى مشخّص رسيد، صدف باز و دور انداخته مى‌شود اما آن درّ باقى خواهد ماند. يا به قول بعضى از شهدا بدن، عكس ماست، نه اصل ما. اصل ما، روح و عالم امر ماست كه به خداى تعالى متصل است.

مهم اين است كه بفهميم اين بدن از بين رفتنى است، چه طعمه‌ى گور شود، چه خوراک حيوانات وحشى و چه غذاى ماهيان دريا! آنچه در پيش روى آدمى است برزخ است و قيامت.

«وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ». (مؤمنين/100)

«و در برابر آنها برزخ است، تا روزى كه برانگيخته شوند».

تغيير بدن دست انسان نيست و كسى نمى‌تواند هميشه جوان بماند يا كارى كند كه چشم و گوش و دست و پايش، ضعيف و از كار افتاده نشود. حتى اگر بهترين غذاها را بخورد و پاک‌ترين هواها را تنفّس كند سرانجام پير مى‌شود و مى‌ميرد در اين ميان خوشا به حال كسى كه عمر و جوانى خود را در راه خدا صرف كند؛ در زمانى كه هيجان شهوات به او رو مى‌آورند، خود را كنترل نمايد. در مواجهه با گناهان و آماده بودن بستر معصيت، خدا را به ياد آورد. اينها امتحاناتى است كه براى همه پيش خواهد آمد و مى‌توان با استمداد جستن از ائمه اطهار علیهم السلام خود را حفظ كرد.

اگر آدمى مراقب روح خويش باشد و آن را با كثافات گناه نيالايد، مى‌تواند در مواقع آميختگى حق و باطل، حق را تشخيص دهد و جانب آن را بگيرد و به تكليف خويش عمل كند.

حيف از مرغ جان آدمى است كه در قفس گناهان و شهوات محبوس شود. اين پرنده اگر بال بگشايد مى‌تواند به سوى عالم اعلى صعود كند و تا مقام قرب الهى عروج نمايد. مى‌تواند حسينى شود و در سلک اصحاب امام حسين علیه السلام در آيد.

بترسيد از گناهانى كه انسان را نسبت به همه چيز بدبين و بى تفاوت مى‌كند و او را به جايى مى‌رساند كه معنويات را به كلّى انكار مى‌نمايد. بدانيد كه فرو رفتن در كثافات گناه، كم و زياد دارد و كم و زياد آن مانند هم نيست، پس اگر به گناهى آلوده شديد گمان نكنيد كه ديگر آب از سرتان گذشته، چه يک كلّه و چه صد كلّه.

چهارمين عامل مؤثّر بر افزايش استقامت بر هدف، توجّه به خداى تعالى است و دانستن اينكه او ناظر بر احوال بندگان خويش است. توجه به اين مهم، موجب آرامش روح و قرار قلب انسان مى‌شود. در اين صورت است كه با طيب خاطر خدا را وكيل خويش قرار مى‌دهد و در همه امور بر او توكل مى‌كند؛

«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ». (طلاق/3)

«هر كس بر خدا توكّل كند خدا او را كفايت مى‌كند».

ثمرهى حسينى شدن

هدف اصحاب امام حسين علیه السلام يارى پسر پيغمبر و امام زمان خويش بود و اين يعنى يارى دين خدا؛ يعنى يارى خدا. اگر آنها امام خود را رها مى‌كردند به كدام سو مى‌توانستند رو كنند؟ به كجا رفتند؟ امام علیه السلام در راه به عبدالله بن حرّ جعفى برخورد كردند و به او فرمودند: اگر در اين ساعت مرا يارى كنى جدّم و پيغمبر خدا نزد خدا شفيع تو خواهند شد. عبدالله گفت: يا بن رسول الله اگر من تو را يارى كنم اولين كسى خواهم بود كه در پيش تو كشته مى‌شود ولى اين اسبم را به تو مى‌دهم به خدا سوگند تا به حال بر اين اسب سوار نشدم مگر اينكه مرا به مقصدم رسانده است و هيچ كس مرا تعقيب ننموده مگر اينكه مرا نجات داده. امام حسين علیه السلام از او رو گردانده، فرمودند: ما به تو و اسب تو احتياجى نداريم.

چنين كسى هدفى جز دنيا ندارد و زندگى چند روزه آن را بر هر چيز ديگرى ترجيح مى‌دهد در حالى كه امام مى‌خواست سعادت ابدى را برايش به ارمغان آورد و او را به بهاى جان به وصال خداى تعالى برساند. خواسته ما از حسين بن على علیهما السلام همين است هدف ما از شركت در مجالس حضرت سيد الشهدا علیه السلام اين است كه ايشان ما را از كثافات بيرون آورد و از اين وضع چسبندگى به دنيا خارج سازد و به سوى عالم بالا عروج دهد؛ به سوى خويش كه وجه خداست.



[1] ـ يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمينِهِ فَأُولئِكَ يَقْرَوُنَ كِتابَهُمْ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتيلاً.

[2] ـ رافضى به معناى رها كننده است و در اصطلاح به رها كنندگان سنّت پيامبر اطلاق  مى‌شود.

[3] ـ زيارت امين الله.

 


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید