تفسير سوره هود آيات ۳۲ و ۳۳ آیت الله سید علی محمد دستغیب

امام عليه السلام خود را بنده خدا مى‌داند و تسليم خداى تعالى است؛ يعنى مى‌گويد من در برابر تو كاره‌اى نيستم؛ هر چه تو برايم بخواهى راضى هستم. اگر بخواهى نجات يابم يا كشته شوم، تسليمم. ايشان دعا مى‌كنند كه از شرّ ظالم در امان بمانند، ولى تسليم خدا هستند. از ما دعا كردن و از تو، هر چه صلاح باشد. دعا به معناى اين نيست كه هر چه خواستم، بشود.

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تفسير سوره هود آيات ۳۲ و  ۳۳

چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۲۶

۹ رمضان  ۱۴۳۷

 

 

 

 

قالُوا يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأكْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ(۳۲)

گفتند: اى نوح! با ما جدال كردى و بسيار هم جدال كردى. آنچه را به ما وعده مى‌دهى، برايمان بياور، اگر راست مى‌گويى.

 

قالَ اِنَّما يَأْتيكُمْ بِهِ اللهُ اِنْ شاءَ وَ ما أنْتُمْ بِمُعْجِزينَ(۳۳)

گفت: اگر خدا بخواهد آن را براى شما مى‌آورد و شما نمى‌توانيد مانع آن شويد.

 

روايت روز

عَن أبِي عَبْدِ الله عليه السلام قَالَ: مَنْ اُعْطِيَ ثَلاثاً لَم يُمْنَعْ ثَلاثاً مَن اُعْطِيَ الدُّعَاءَ اُعْطِيَ الإجَابَةَ وَ مَنْ اُعْطِيَ الشُّكْرَ اُعْطِيَ الزِّيَادَةَ وَ مَنْ اُعْطِيَ التَّوَكُّلَ اُعْطِيَ الكِفَايَةَ ثُمَّ قَالَ أ تَلَوْتَ كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ (مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ) وَ قَالَ (لَئِنْ شَكَرْتُمْ لأزِيدَنَّكُمْ) وَ قَالَ (اُدْعُونِي أسْتَجِبْ لَكُمْ)[1]

از امام صادق عليه السلام روايت شده: «به هر كس سه چيز دادند، سه چيز از او دريغ نكردند: به هر كه دعا دادند، برايش اجابت نهادند؛ به هر كه شكرگزارى دادند، فزونى نعمت بخشيدند و به هر كس توكّل داده شد، كفايت كار عطايش گرديد. سپس فرمود: آيا قرآن را خوانده‌اى كه مى‌فرمايد: «و هر كس بر خدا توكّل كند، او را بس است» و فرمود: «اگر شكر كنيد، براى شما بيفزايم» و فرمود : «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم».

 

زياد كردن خداوند، به حساب صلاح و مصلحتى است كه خود مى‌داند؛ گاه اين فزونى ظاهرى و گاه معنوى است. معناى توكّل اين نيست كه هر كس هر چه دلش خواست، مى‌شود، بلكه خداوند آن طور كه صلاح بداند، بنده‌اش را كفايت و از او دفاع مى‌كند.

قالُوا يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأكْثَرْتَ جِدالَنا؛ جناب نوح قرن‌ها قوم خود را به خداپرستى دعوت كرد و آنان انكار كردند.

 

(قالَ رَبِّ اِنّي دَعَوْتُ قَوْمي لَيْلاً وَ نَهارآ * فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائي اِلّا فِرارآ * وَ اِنّي كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أصابِعَهُمْ في آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ أصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبارآ * ثُمَّ اِنّي دَعَوْتُهُمْ جِهارآ * ثُمَّ اِنّي أعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أسْرَرْتُ لَهُمْ اِسْرارآ * فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ اِنَّهُ كانَ غَفّارآ)[2]

«گفت: پروردگارا! من شب و روز قوم خود را دعوت كردم، امّا دعوت من جز بر گريزشان نيفزود و هر گاه دعوتشان كردم كه آنان را بيامرزى، انگشتان خود را در گوش‌هايشان كردند و لباسشان را بر سر كشيدند و اصرار كردند و به شدت تكبّر نمودند. سپس آشكار و پنهان به آنان گفتم. گفتم از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او بسيار آمرزنده است.»

 

در چند آيه مى‌فرمايد :

(قالَ نُوحٌ رَبِّ اِنَّهُمْ عَصَوْني وَ اتَّبَعُوا مَنْ لَمْ يَزِدْهُ مالُهُ وَ وَلَدُهُ اِلّا خَسارآ)[3]

«نوح گفت: اينان از من نافرمانى كردند و از كسانى پيروى كردند كه اموال و فرزندانشان جز بر زيانشان نيفزود.»

 

سرانجام پس از ساليان دراز، دعوت و انكار، قوم نوح تير آخر را انداختند تا او را نااميد كنند. گفتند: اى نوح! تو بسيار با ما جدل كردى؛ اكنون ديگر حرف بس است و وقت عمل فرا رسيده، اگر راست مى‌گويى، عذابى را كه وعده مى‌دهى، بر ما نازل كن!

جدال يا مجادله؛ يعنى محكوم كردن طرف مقابل با سخنان و ادله‌ى خود او، كه مى‌تواند خوب يا بد باشد. قرآن كريم درباره جدال نيكو مى‌فرمايد :

 

(ادْعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ أحْسَنُ )[4]

«با حكمت و اندرزى نيكو مردم را به راه پروردگارت فرا بخوان و با آنان با نيكوترين روش مجادله كن!»

 

مجادله احسن يعنى حق گفتن و از حق دفاع كردن. جدال غير احسن يا بد، مناقشه در حق و مغالطه در برابر آن است. اين فن را بعضى به صورت خدادادى دارند و بعضى هم با آموختن و تمرين، بدست مى‌آورند. مقصود قوم نوح از «جادَلتَنا» اين بود كه ما درست مى‌گوييم و تو اشتباه مى‌كنى.

 

استقامت در خيرخواهى

مؤمن در راه خود خستگى‌ناپذير است؛ يعنى از امر به معروف و نهى از منكر و نصيحت كسانى كه بايد نصيحت شوند، دست‌بردار نيست؛ چه تأثير بگذارد و چه نگذارد. اين به معناى لجاجت و كينه‌توزى نيست، بلكه دلسوز مردم است. از سر دلسوزى و خيرخواهى، راه و چاه را نشان مى‌دهد. پدر مادر هم بايد با زبان خوش و نصيحت، فرزند خود را پند دهند و نگويند: «هر چه مى‌گويم در گوشش فرو نمى‌رود». برادران و دوستان هم بايد در مواقع لزوم همديگر را نصيحت كنند.

قوم نوح او را بسيار اذيت كردند؛ مسخره‌اش كردند؛ تهمت‌هاى ناروا به او دادند، امّا مؤمن نبايد عقب بنشيند؛ چون تكليف الهى بر عهده دارد و بايد نصيحت را دامه دهد.

قالَ اِنَّما يَأتيكُمْ بِهِ اللهُ اِنْ شاء؛ گاه در برابر هشدارها و نصيحت‌هاى مؤمن، مى‌گويند: چرا كسانى كه اين همه گناه مى‌كنند، بلايى برسرشان نمى‌آيد؟

پاسخ آنها همان است كه جناب نوح به قوم خود گفت: «خداوند هر زمان بخواهد، عذاب مى‌فرستد».

حضرت نوح نگفت من بر شما عذاب مى‌فرستم. هيچ كس، حتّى پيامبر خدا هم نمى‌تواند به خدا دستور دهد. او به مردم هشدار مى‌دهد و اثر گناه و نافرمانى را به آنها گوشزد مى‌كند، خداوند هر زمان صلاح بداند اثر گناه را محقق مى‌كند.

وقتى گناه زياد مى‌شود، ممكن است بلا بر فرد يا جامعه نازل شود، امّا اين بلا فقط دست خداست و هنگامى كه عذاب خدا آمد، راه گريزى از آن نيست.

از مغز سر تا پنجه‌ى پا، همه لشكر خدا و مأمور اويند؛ اگر خدا بخواهد، مرضى مى‌فرستد كه هيچ دكترى علت آن را نمى‌فهمد؛ اگر هم بفهمد، نمى‌تواند درمانش كند و همه درمانده مى‌شوند. تمام سلول‌هاى بدن، لشكر خدايند؛ هر كدام را بخواهد طورى از كار مى‌اندازد كه هيچ دارويى نمى‌تواند آن را درمان كند؛ مؤمن و كافر هم ندارد، لكن اين امر براى كافر، عذاب و گاه هشدار است، تا شايد به خود آيد و توبه كند، امّا براى مؤمن، كفّاره‌ى گناهان يا ترفيع درجه است.

وَ ما أنْتُمْ بِمُعْجِزين؛ جناب نوح گفت: هنگامى كه عذاب خدا بيايد، هيچ راه فرارى از آن نداريد. پسرش گفت: مى‌روم بالاى كوه، امّا هر چه بالاتر رفت، آب هم بالاتر آمد تا غرق شد.

هر كس هر چقدر هم قدرت داشته باشد، نمى‌تواند در برابر خدا بايستد و از قهر او بگريزد. اگر بمب هسته‌اى هم بسازد، هنگامى كه خدا بخواهد عذاب نازل كند، تمام آنها عليه خودش عمل مى‌كنند. مبادا كسى گناه كند و خوشحال باشد كه خبرى نشد! خداوند مهلت مى‌دهد تا موقع خود.

 

حكايت

بعد از آنكه منصور داونيقى، دومين خليفه عباسى به قدرت رسيد، هر كس را مخالف خود مى‌ديد يا گمان مى‌كرد تهديدى برايش محسوب مى‌شود، قلع و قمع كرد؛ از جمله بسيارى از سادات حسنى را به طور دلخراشى به قتل رساند. پس از مدّتى به فكرش رسيد كه يكى از اصلى‌ترين دشمنانش، امام صادق عليه السلام است؛ به همين دليل چند مرتبه ايشان را از مدينه به بغداد احضار كرد و بارها نقشه قتل حضرت را كشيد، امّا هر بار به دليلى موفق نمى‌شد تا سرانجام امام را با زهر به شهادت رساند.

محمّد بن ربيع، وزير دربار منصور مى‌گويد :

منصور روزى در كاخ سبز نشست. روزهايى را كه در اين كاخ مى‌نشست، روز كشتار مى‌ناميدند. پيش از آن، امام صادق عليه السلام را از مدينه به بغداد فراخوانده بود. منصور تمام آن روز را در آن كاخ بسر برد تا شب شد و مدّتى نيز از شب گذشت. در اين موقع پدرم، ربيع را خواست.

گفت: مى‌دانى من چقدر به تو علاقه دارم. وقتى پيش‌آمدى مى‌كند، قبل از آنكه زن و فرزندم اطّلاع يابند، از تو چاره‌جويى مى‌كنم.

پدرم مى‌گويد: گفتم: اين لطف خدا و شماست به من و اينكه من نهايت خيرخواهى را درباره شما دارم.

گفت: صحيح است. هم اكنون برو پيش جعفر بن محمّد، پسر فاطمه زهرا عليها السلام، در هر حالى كه بود، بدون اينكه بگذارى وضع خود را تغيير دهد، او را بياور!

با خود گفتم: «اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَيهِ راجِعُون» واقعا چه پيش آمد بدى! اگر من آن جناب را بياورم، با اين خشم كه منصور دارد، او را خواهد كشت و آخرتم برباد مى‌رود. اگر بهانه‌اى بياورم و اين مأموريت را انجام ندهم، من و اولادم را خواهد كشت و اموالم را تصرف مى‌كند. اكنون بين دنيا و آخرت قرار گرفته‌ام، ولى دلم به دنيا متمايل شد.

محمّد گفت: پدرم ربيع مرا كه از همه فرزندانش سختگيرتر و بى‌رحم‌تر بودم، خواست و گفت: برو پيش جعفر بن محمّد. در نزن؛ از ديوار بالا برو كه لباس خود را تغيير ندهد. ناگهان بر او وارد شو و به همان حالى كه هست، آن جناب را بياور!

هنگامى كه من رفتم، چيزى از شب باقى نمانده بود. نردبان گذاشتم و از ديوار وارد خانه آن جناب شدم. وقتى وارد اطاقش شدم، مشغول نماز بود؛ پيراهنى بر تن داشت و حوله‌اى بر كمر بسته بود.

نمازش را كه سلام داد، عرض كردم: بفرماييد امير المومنين شما را مى‌خواهد.

گفت: بگذار لباس‌هايم را بپوشم. گفتم: به من اجازه نداده‌اند. فرمود: اجازه بده بروم غسل كنم و خود را تميز نمايم. گفتم: غير ممكن است. وقت خود را نگيريد، من نمى‌گذارم اين وضع را كوچك‌ترين تغييرى بدهيد.

همان طور سر و پاى برهنه، با همان پيراهن و قطيفه‌اى كه داشت ايشان را آوردم. مقدارى كه رفت، از راه رفتن بازماند و سخت خسته شد. دلم به حال آن جناب سوخت. عرض كردم سوار شويد. سوار قاطر يكى از همراهان من شد. بالاخره پيش ربيع رفتم. شنيدم منصور به پدرم مى‌گفت: دير كرد، و پيوسته او را به عجله وادار مى‌نمود. همين كه چشم پدرم به جعفر بن محمّد افتاد، بر آن حال گريه‌اش گرفت.

ربيع مردى شيعه مذهب بود. امام صادق عليه السلام فرمود: ربيع مى‌دانم تو به ما خانواده علاقه دارى. بگذار دو ركعت نماز بخوانم و دعا كنم!

عرض كرد بفرماييد. دو ركعت نماز مختصر خواند. پس از نماز دعايى كرد كه نفهميدم چه بود، ولى دعايى طولانى بود. منصور پيوسته در اين مدت ربيع را سرزنش مى‌كرد و به عجله وادار مى‌نمود.

همين كه دعاى طولانى امام تمام شد، ربيع بازوى آن جناب را گرفته، پيش منصور برد. داخل ايوان كه رسيد، ايستاد و لب‌هايش به دعايى حركت كرد كه من نشنيدم. او را وارد كرد. مقابل منصور ايستاد.

منصور گفت: جعفر تو دست از حسد و ستمگرى خود و آشوب بر بنى عباس بر نمى‌دارى؟ خداوند پيوسته تو را گرفتار حسد و رنج مى‌كند، ولى به آرزوى خود نخواهى رسيد.

فرمود: به خدا سوگند از آنچه مى‌گويى، بى‌خبرم و چنين كارى نكرده‌ام. در زمان حكومت بنى اميه كه مى‌دانى آنها از همه‌ى مردم با ما و شما دشمن‌تر بودند و هيچ حقّى در حكومت و جانشينى پيغمبر نداشتند، به خدا قسم من برايشان آشوب‌طلبى نمى‌كردم و از طرف من گزندى به ايشان نرسيد، با ستمى كه به من روا مى‌داشتند، چگونه چنين كارى را حالا مى‌كنم با اينكه تو پسر عموى من و نزديك‌ترين خويشاوند من هستى و از همه بيشتر به من لطف و مرحمت دارى؟

 

منصور ساعتى سر به زير انداخت. روى نمدى نشسته بود و در طرف چپش بالشى قرار داشت. زير نمد، شمشيرى دو سر پنهان كرده بود كه هر وقت در آن كاخ مى‌نشست هميشه همراهش بود.

رو به جعفر بن محمّد عليهماالسلام نمود و گفت: اشتباه مى‌كنى و خلاف ميگويى. پشتى را كنار زد، از پشت آن كيفى كه محتوى نامه‌هايى بود، خدمت امام انداخت. گفت اين نامه‌هاى تو است كه براى خراسانيان نوشته‌اى و آنها را دعوت به بيعت با خويشتن كرده‌اى تا بيعت مرا بشكنند.

فرمود: به خدا قسم چنين كارى نكرده‌ام و اين كار را صحيح نمى‌دانم. راه و روش من چنين نيست.

منصور دوباره سر به زير انداخت و دست به دسته شمشير گرفته، مقدار يك وجب آن را خارج كرد.

با خود گفتم اين مرد را كشت «اِنَّا لِلَّه» امّا آن را به جاى اول برگردانيد.

گفت: جعفر حيا نمى‌كنى از پيرى و نسبتى كه با پيامبر دارى از دروغ گفتن و اختلاف بين مسلمانان؟ مى‌خواهى خونريزى شود و آشوب بپا كنى؟

فرمود: اين‌ها نامه‌هاى من نيست؛ نه خط و نه مهر من بر آنها نيست.

منصور به اندازه نيم متر شمشير را خارج نمود. گفتم از بين برد اين آقا را. با خود تصميم گرفتم اگر درباره آن جناب به من دستورى داد، اطاعت نكنم؛ زيرا چنين خيال مى‌كردم خواهد گفت اين شمشير را بگير و جعفر را بكش. تصميم داشتم اگر چنين دستورى داد، خود او را بكشم؛ گرچه باعث كشتن خود و فرزندانم شود. از كردار قبل خود پيش خدا توبه مى‌كردم.

مرتب او حضرت صادق را سرزنش مى‌كرد و امام عذرخواهى مى‌نمود تا بالاخره شمشير را كشيد و فقط مختصرى از آن باقيماند.

با خود گفتم ديگر او را خواهد كشت. باز شمشير را در غلاف نمود و ساعتى سر به زير انداخت. آن گاه سر برداشت و گفت: خيال مى‌كنم تو راست ميگويى. سپس گفت: ربيع! جامه‌دان را بياور!

جامه‌دان را كه در محل مخصوصى بود آوردم. گفت دست در آن كن و محاسن ايشان را عطرآگين نما! جامه‌دان پر از عطر بود. دست داخل آن نمودم و محاسن امام را كه سفيد بود، عطرآگين نمودم بطورى كه سياه شد.

به من گفت: ايشان را سوار بر يكى از بهترين مركب‌هاى سوارى خودم كن و ده هزار درهم به او بده و تا منزلش با احترام از او مشايعت كن. وقتى به منزل رسيد، مخيرش كن؛ اگر خواست با احترام پيش ما بماند و در صورتى كه مايل نبود، برگردد به مدينه‌ى جدش رسول خدا. ما از پيش منصور خارج شديم. من خيلى خوشحال بودم كه امام صادق عليه السلام از دست او سالم بيرون آمد و از تصميم منصور تعجب نمودم كه بالاخره به كجا منتهى شد. وقتى وسط خانه رسيديم، گفتم: آقا من در شگفتم از تصميمى كه او درباره شما گرفته بود و چگونه خدا شما را از دست او نجات بخشيد. شنيدم پس از دو ركعت نماز، دعاى طويلى خوانديد، ولى نفهميدم چه بود و در موقع وارد شدن به صحن حياط، باز لب‌هايتان بدعايى تكان خورد كه نفهميدم چه بود.

فرمود: دعاى اولى دعايى است كه براى ناراحتى و گرفتارى خوانده مى‌شود. تا كنون آن دعا را براى كسى قبل از امروز نخوانده بودم. آن دعا را به جاى دعاهاى زيادى كه پس از نماز مى‌خواندم، خواندم؛ زيرا من دعاهايى كه بعد از نماز مى‌خواندم، مايل نيستم ترك شود، ولى دعايى كه لب‌هاى خود را حركت دادم، همان دعايى بود كه پيامبر اكرم در جنگ احزاب خواند. بعد دعا را برايم ذكر كرد.

عرض کردم آقا از منصور نترسيديد، با تصميمى كه گرفته بود؟

فرمود: ترس از خدا مقدم است بر ترس از منصور. خداوند در دل من خيلى بزرگ‌تر از منصور است.

ربيع گفت به واسطه اين تغيير حالتى كه منصور نسبت به حضرت صادق داد و آن خشم و غضبى كه داشت، در يك ساعت تبديل به احترام گرديد كه خيال نمى‌كردم نسبت به كسى انجام دهد، تصميم گرفتم علت آن را بدانم. همين كه منصور را تنها يافتم و مسرورش ديدم، گفتم يا امير المومنين چيز عجيبى از شما مشاهده كردم. گفت چه چيز؟

گفتم: چنان بر جعفر خشم گرفتى كه بر هيچ كس از قبيل عبد اللَّه بن حسن و ديگران خشم نگرفته بودى. خيال داشتى با شمشير او را بكشى؛ اول به اندازه يك وجب شمشير را بيرون آوردى؛ بعد باز او را سرزنش كردى، به اندازه نيم متر شمشير را خارج نمودى؛ بعد از سرزنش ديگرى، تمام شمشير، جز مقدار كمى را خارج كردى، ديگر شكى در كشتن او نداشتم. بعد تمام آن ناراحتى برطرف گرديد و خشنود شدى، به طورى كه دستور دادى با غاليه مخصوص خودت كه حتّى پسرت مهدى و ولى عهدت و عموهايت را اجازه نمى‌دادى از آن غاليه استفاده كنند، صورت و محاسنش را عطر آگين و سياه نمايم و جايزه به او دادى و سوار بر مركب مخصوص خود نمودى و مرا امر به مشايعت و احترامش كردى.

گفت: ربيع! نبايد اين مطلب را آشكار نمود. بهتر است پوشيده باشد. ميل ندارم فرزندان فاطمه متوجّه شوند و بر ما فخر بفروشند و ما را ناچيز انگارند. همين گرفتارى كه داريم ما را بس است، ولى از تو چيزى پنهان ندارم. ببين هر كس در خانه است، خارج كن. ربيع گفت هر كس در خانه بود بيرون كردم.

بعد گفت: برگرد كسى را باقى نگذارى. اين كارها را كردم. وقتى آمدم، گفت: اكنون ديگر كسى جز من و تو نيست. اگر آنچه به تو مى‌گويم، از كسى بشنوم، تو و فرزندانت را به قتل مى‌رسانم و اموالت را مى‌گيرم.

گفتم: يا امير المومنين به خدا پناه مى‌برم!

گفت: خيلى مايل بودم جعفر بن محمّد را بكشم و تصميم داشتم سخن او را نشنوم و عذر و پوزش او را نپذيرم. وضع او براى من با اينكه از كسانى نبود كه با شمشير قيام كند، از عبد الله بن حسن مهم‌تر بود. من در زمان بنى اميه او و پدرانش را شناخته بودم كه اهل آشوب نيستند. همين كه در مرتبه اول تصميم كشتنش را گرفتم، پيامبر اكرم را ديدم بين من و او فاصله شد. دست‌هاى خود را گشود و تا آرنج بالا آورد. بسيار ناراحت و خشمگين بود به من.

در مرتبه دوم كه شمشير را بيشتر كشيدم، ديدم پيامبر خيلى به من نزديك شد و تصميم داشت اگر من گزندى برسانم، كار مرا بسازد. باز جرأت كردم و با خود گفتم اين كار جن‌گيرهاست.

در مرتبه سوم كه شمشير را خارج كردم، پيامبر اكرم به من نزديك شد؛ پنجه‌هاى خود را گشود و دامن به كمر زد. چشمانش قرمز شده بود و كمال خشم از صورتش آشكارا بود. نزديك بود مرا در پنجه‌هاى خود بفشارد. به خدا ترسيدم اگر او را بيازارم، پيامبر مرا كيفر كند. ديدى كه ديگر با او چه معامله كردم. مقام اين فرزندان فاطمه زهرا عليها السلام را هر كس منكر شود، نادان است و از دين بهره‌اى نبرده است. مبادا اين جريان را كسى از تو بشنود!

محمد بن ربيع گفت: پدرم اين جريان را پس از مرگ منصور برايم نقل كرد. من نيز پس از مرگ مهدى، موسى، هارون و كشته شدن محمد امين نقل كردم.[5]

 

امام عليه السلام خود را بنده خدا مى‌داند و تسليم خداى تعالى است؛ يعنى مى‌گويد من در برابر تو كاره‌اى نيستم؛ هر چه تو برايم بخواهى راضى هستم. اگر بخواهى نجات يابم يا كشته شوم، تسليمم. ايشان دعا مى‌كنند كه از شرّ ظالم در امان بمانند، ولى تسليم خدا هستند. از ما دعا كردن و از تو، هر چه صلاح باشد. دعا به معناى اين نيست كه هر چه خواستم، بشود.

ترس منصور از امام به خاطر اين بود كه مردم ايشان را دوست مى‌داشتند. بارها اعتراف كرده بود كه امامت و خلافت حقّ اهل بيت است و مى‌ديد مردم طالب ايشان هستند، با اين حال رياست‌طلبى و حبّ دنيا باعث مى‌شود انسان حق را بپوشاند و با آن مقابله كند.

 

السلام عليك يا جعفر بن محمّد ايها الصادق يابن رسول الله

 

[1] ـ كافى، 2، 65.

[2] ـ نوح، 5 تا 10.

[3] ـ نوح، 21.

[4] ـ نحل، 125.

[5] ـ بحارالأنوار، 47، 195.

 

 


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید