سوم رمضان ۱۳۹۸- ۱۴۴۰ پنجشنبه ۱۳۹۸/۲/۱۹ آیت الله سید علی محمد دستغیب

حیف است این عمر بگذرد و از آن نتیجه نگیریم! چنین خلقت زیبایی خدا در ما نهاده و راه را هموار کرده، حیف است به این راه کشیده نشویم و در این صراط مستقیم نیفتیم! خدایا کمک کن هرکه دوست دارد، در صراط مستقیم قرار گیرد!

 

 بسم اﷲ الرحمن الرحیم

 

سوم رمضان ۱۳۹۸- ۱۴۴۰

پنجشنبه ۱۳۹۸/۲/۱۹

مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی حاج سید علی محمد دستغیب

 


 دانلود فایل صوتی


مشاهده و دانلود فیلم جلسه 

 

 

 

 

روایت روز سوم

در کافی از امام صادق علیه‌السلام از رسول خدا صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله روایت شده:

«اقْرَءُوا الْقُرْآنَ بِأَلْحَانِ‏ الْعَرَبِ وَ أَصْوَاتِهَا وَ إِيَّاكُمْ وَ لُحُونَ أَهْلِ الْفِسْقِ وَ أَهْلِ الْكَبَائِرِ فَإِنَّهُ سَيَجِي‏ءُ مِنْ بَعْدِي أَقْوَامٌ يُرَجِّعُونَ الْقُرْآنَ تَرْجِيعَ‏ الْغِنَاءِ وَ النَّوْحِ وَ الرَّهْبَانِيَّةِ لَا يَجُوزُ تَرَاقِيَهُمْ‏ قُلُوبُهُمْ مَقْلُوبَةٌ وَ قُلُوبُ مَنْ يُعْجِبُهُ شَأْنُهُمْ»[1]

«قرآن را با لحن و آواز عرب بخوانيد و از لحن فاسقان و گنهكاران دورى كنيد. پس از من مردمی بيايند كه قرآن را به‌صورتِ غنا و نوحه‏خوانى و خواندن كشيشان می‌خوانند. قرآن از گلوى آنها نمی‌گذرد و دل‌هایشان وارونه است و هركه از آنها خوشش آيد نيز دلش وارونه است.»

 

«اهل الکبائر» کسانی هستند که گناه کبیره می‌کنند. «ترجیع» چرخاندن صدا در گلو و بالا و پایین کردن آن است؛ مثل خوانندگان. «غنا» صوت و دستگاه‌هایی است که رقص بیاورد؛ یعنی قرآن را طوری بخوانند که مثل حالت رقص باشد. «نوح» به معنای نوحه و گریه است. یعنی صدا و لحنش به شکلی باشد که مردم را به زور بگریاند و آنها را به داد و فریاد بیندازد. البته خواندن قرآن با صوت حزین اشکال ندارد. روایت هم داریم که قرآن به حزن نازل شده و شما هم به حزن بخوانید. «رهبانیه» یعنی آن‌طور که کشیش‌ها انجیل را می‌خوانند.

کسانی که قرآن را به این نحو می‌خوانند و خدا را در نظر ندارند، قرآن هیچ تأثیری در قلب و روحیه‌شان ندارد. قلب‌هایشان دگرگون شده، در صراط مستقیم نیست و حقایق در آن فرو نمی‌رود. حتی کسانی که از چنین قاری قرآنی تعریف و از صدایش تعجب می‌کنند، قلب‌های آگاه ندارند و تأثیری برایشان ندارد.

منظور روایت همۀ کسانی که قرآن را باصوت و لحن و قرائتِ زیبا می‌خوانند، نیست، بلکه کسانی مد نظر هستند که قصدشان تعریف مردم و شهرت و پول است.

حال آیا فرزندان خود را برای آموختن صوت و قرائت تشویق نکنیم؟ تشویق کردن خوب است، ولی باید آنها را نزد معلمی گذاشت که در راه تهذیب باشد، نه آن‌که برای پول و شهریه قرآن می‌آموزد. قهراً روحیات معلم در بچه‌ها تأثیرگذار است. معلم قرآن و تجوید و قرائت اگر مهذّب نباشد و دنبال پول و ریاکاری و تحسین دیگران باشد، قهراً شاگردانش هم مثل خودش می‌شوند. این یک واقعیت است. اگر می‌خواهی شاگرد را بشناسی، معلم را بشناس.

معلم و استاد هم مثل پدر و مادر بر کودک و نوجوان تأثیر دارند. اگر پدر و مادری اهل غضب و حسد و کبر باشند، تأثیرِ اخلاق و صفاتشان تا مدت‌ها بر فرزند باقی می‌ماند. بعدها شاید خودش بزرگ و آگاه شود و بتواند با کمک بعضی افراد خود را از این صفات بیرون بکشد. البته خدای تعالی کمک می‌کند. او همیشه کمک‌کار است، در کودکی هم کمک‌کار است، ولی پدر و مادر، معلم، رفیق و جامعه تأثیر فراوان دارند؛ لذا روایات بسیار داریم که با کسانی نشست و برخاست کن که اخلاق و رفتار شما را اصلاح کنند یا می‌فرمایند اگر کسی را می‌خواهی بشناسی، از رفیقش بشناس!

روایت دیگر از پیامبر اکرم صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله نقل است:

«لِكُلِ‏ شَيْ‏ءٍ حِلْيَةٌ وَ حِلْيَةُ الْقُرْآنِ الصَّوْتُ الْحَسَن»[2]

«هر چيزى زينتى دارد و زينت قرآن آواز خوش است.»

این روایت را هم باید با روایات دیگر و با قرآن جمع کنیم و جمعِ آن این است که اگر صوتِ خوش برای ریا باشد، هیچ تأثیری برای خواننده و شنونده ندارد؛ ولی اگر صدای خوب برای خدا و با حواس جمع باشد و از خدا کمک بخواهد اخلاصش دهد، خوب است. این هم به یک روز و دو روز نمی‌شود. همیشه باید قبل و بعد و حین خواندن به خدا پناه ببرد و در همۀ کارها و عبادات واقعاً در صدد اخلاص و تهذیبِ نفس باشد. در این صورت وقتی با صوتِ حسن قرآن می‌‌خواند، بسیار خوب است. پس ببین برای چه و چطور قرآن می‌خوانی؛ حواست به خدایی که همراهت هست باشد!

 

کلامی از نهج‌البلاغه

در خطبۀ اول نهج‌البلاغه مولا علی علیه‌السلام فرستادن پیامبران را چنین توضیح می‌دهد:

«وَ اصْطَفَى سُبْحَانَهُ مِنْ وَلَدِهِ أَنْبِيَاءَ أَخَذَ عَلَى الْوَحْیِ مِيثَاقَهُمْ‏ وَ عَلَى تَبْلِيغِ الرِّسَالَةِ أَمَانَتَهُمْ لَمَّا بَدَّلَ أَكْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللَّهِ إِلَيْهِمْ فَجَهِلُوا حَقَّهُ وَ اتَّخَذُوا الْأَنْدَادَ مَعَهُ‏ وَ اجْتَالَتْهُمُ الشَّيَاطِينُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبَادَتِهِ‏ فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ‏ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ‏ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ‏ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ‏ وَ يُرُوهُمْ آيَاتِ الْمَقْدِرَةِ مِنْ سَقْفٍ فَوْقَهُمْ مَرْفُوعٍ وَ مِهَادٍ تَحْتَهُمْ مَوْضُوعٍ وَ مَعَايِشَ تُحْيِيهِمْ وَ آجَالٍ تُفْنِيهِمْ‏ وَ أَوْصَابٍ تُهْرِمُهُمْ وَ أَحْدَاثٍ تَتَابَعُ عَلَيْهِمْ»

«خداوند پيمان وحى از پيامبران گرفت تا امانت رسالت را به مردم برسانند. آن‌گاه كه در عصر جاهليت‏ها بيشتر مردم پيمان خدا را فراموش کردند و حق پروردگار را نشناختند و برای او شریک قرار دادند و شيطان مردم را از معرفت خدا بازداشت و از پرستش او جدا كرد، خداوند پيامبران خود را مبعوث فرمود و هر چندگاه متناسب با خواسته‏هاى انسان‏ها رسولان خود را پى‌درپى اعزام كرد تا وفادارى به پيمانِ فطرت را از آنان بازجويند و نعمت‏هاى فراموش شده را به‌ياد آورند و با ابلاغ احكام الهى، حجّت خدا را بر آنها تمام نمايند و توانمندى‏هاى پنهان شدۀ عقل‏ها را آشكار سازند و نشانه‏هاى قدرت خدا را معرّفى كنند؛ مانند سقف بلندپايۀ آسمان‏ها بر فراز انسان‏ها و گاهوارۀ گستردۀ زمين در زير پاى آنها و وسائل و عوامل حيات و زندگى و راه‏هاى مرگ و مردن و مشكلات و رنج‏هاى پيركننده و حوادث پى‌درپى كه همیشه بر سر راه آدميان است.»

«لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِه» یعنی فطرتی را که خدا در مردم قرار داده، به‌یادشان آورد تا ادایش کنند. این میثاق چیست؟ برای یافتن پاسخ به قرآن مراجعه می‌کنیم. در آیه‌ای که تفسیرهای متعددی برای آن ارائه شده خدای تعالی می‌فرماید:

﴿وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلينَ أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ﴾[3]

«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ» به یاد آور زمانی که پروردگارت گرفت «مِنْ بَني‏ آدَمَ» از بنی آدم «مِنْ ظُهُورِهِمْ» از پشتشان «ذُرِّيَّتَهُمْ» از فرزندانشان که متولد خواهند شد «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ» آنان را شاهد بر خودشان گرفت. یعنی همۀ بنی آدم را حاضر و آماده کرد تا چیزی بگوید و از آنها شهادت بگیرد که «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» آیا من پروردگار شما نیستم؟ «قالُوا بَلىٰ» همه گفتند بله. «شَهِدْنا» شهادت می‌دهیم.

«ليَستَأْدوهُم ميثاقَ فطرته» که مولا علی علیه‌السلام می‌فرماید، اشاره به همین آیه است.

«أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَة» میثاق گرفتیم که مبادا روز قیامت بگویید «إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلين» ما غافل بودیم «أَوْ تَقُولُوا» یا بگویید «إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ» پدران ما از پیش مشرک بودند «وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِم» ما فرزندان آنها بودیم «أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُون» آیا ما را به‌خاطرِ آنها هلاک می‌کنی؟ ما چه گناهی کردیم؟

می‌فرماید ما از شما عهد گرفتیم که فردا نگویید پدر و مادر ما مشرک و بت‌پرست و یهودی و نصرانی بودند. نگویید ما در سرزمین شرک و کفر به‌دنیا آمدیم و بزرگ شدیم و اطرافیانمان همه بت‌پرست و گاوپرست و سنگ‌پرست بودند و همین را یادمان دادند.

این عهد چیست که خدا از همۀ ما گرفت و همان ابتدا با ما معاهده کرد؟ در سورۀ مؤمنون می‌فرماید:

﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً في‏ قَرارٍ مَكينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقين﴾[4]

«ما انسان را از عصاره‌ای از گِل آفریدیم. سپس آن را به‌صورتِ نطفه در جایگاهی مطمئن (رحم) قرار دادیم. سپس نطفه را علقه و علقه را مُضغه و مضغه را استخوان گرداندیم و بر استخوان‌ها گوشت رویاندیم سپس آن را خلقت دیگری دادیم. پس بزرگوار است خدایی که بهترین خالق است.»

همۀ ما از خاک هستیم؛ یعنی نطفۀ ما از خوراک‌هایی جمع شده که از خاک می‌روید و خودمان هم غیرمستقیم از خاک تغذیه می‌کنیم. «علقه» یعنی خون بسته. «مُضغه» گوشت جویده و «عِظام» استخوان است.

اکنون ببینیم «خلقاً آخر» چیست و در کجای قرآن باید آن را پیدا کنیم. در سورۀ حجر می‌فرماید:

﴿وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدين﴾[5]

«پروردگارت به ملائکه گفت من بشری از گِل خشکیده که برگرفته از گِل بدبویی است، می‌آفرینم. هنگامی که آن را درست کردم و از روح خود در آن دمیدم، همگی برایش سجده کنید!»

«نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي» در اینجا همان «خَلقاً آخَر» در سوره مؤمنون است. هنگامی که گوشت بر استخوان رویید و اعضاء و جوارح کامل شد؛ یعنی در چهارماهگی، این روح خدایی در انسان دمیده می‌شود. این همان روح ماست که میثاق الهیِ «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُم» از آن گرفته شد؛ یعنی خدای تعالی به‌وسیلۀ این روح در همان چهارماهگی با بشر سخن می‌گوید که منم خدای تو.

هنگامی که جناب ابراهیم علیه‌السلام بت‌های بت‌پرستان را شکست و تبر را بر دوش بت بزرگ گذاشت، به مردمی که گفتند آیا تو این کار را با خدایان ما کردی، گفت: شاید بت بزرگ این کار را کرده، از خودشان بپرسید اگر سخن می‌گویند! آنها که می‌دانستند بت‌ها نه سخن می‌‌گویند و نه قادر به انجام کاری هستند، لحظاتی در خود فرو رفتند؛

﴿فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُون﴾[6]

«درون خود فرو رفتند و گفتند شما ستمکارید. سپس سر به زیر انداختند و گفتند تو می‌دانی این‌ها حرف نمی‌زنند.»

«فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِم» یعنی در خودشان فرو رفتند. این همان فطرت اولیه و روح الهی است که در این چند آیه ذکر شد. در سورۀ روم نیز می‌فرماید:

﴿فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ‏ اللَّهِ‏ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها﴾[7]

«روی خود را به‌سوی دین حنیف کن. این همان فطرتی است که خداوند انسان‌ها را بر آن آفریده.»

این فطرت از همان چهارماهگی در انسان است و تا آخر عمر همراه او خواهد بود و مخاطب عهد پروردگار است. در هر سنی که باشد، اگر در خود فرو رود، به اندازۀ خود، خدای تعالی را می‌شناسد. می‌داند خود به خود خلق نشده؛ این دست و پا و قلب و سایر اعضاء و اندامش یکباره و بدون خالق به وجود نیامده‌اند.

خدای تعالی در سورۀ عنکبوت می‌فرماید:

﴿فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ‏ مُخْلِصينَ‏ لَهُ‏ الدِّينَ‏ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُون﴾[8]

«پس چون در کشتی نشینند، خدا را با اخلاص می‌خوانند و چون آنان را نجات داد و به خشکی رساند، مشرک می‌شوند.»

این آیه که نظیر آن در سوره‌های یونس و لقمان هم آمده، اشاره به این حقیقت دارد که آدمی وقتی در میان امواجِ بلا گرفتار می‌شود، خدا را خالصانه می‌خواند و از او کمک می‌خواهد، ولو کافر و مشرک باشد؛ چراکه فطرتاً می‌داند کسی هست که می‌تواند او را نجات دهد؛‌ لذا متوجه فطرت اولیه و روح خدایی که درونش هست، می‌شود.

نه فقط بشر، سایر موجودات هم در مراتب پایین‌تر همین‌طور هستند؛ لذا حیوانات هم وقتی در شدت و رنج قرار می‌گیرند، سر بلند می‌کنند و رو به خدا می‌آورند.

بنابراین همۀ ما فطرتی داریم که بر توحید و یگانگی پروردگار است و به ما می‌فهماند خدای تعالی وجود دارد؛ همراه ما و از رگ گردن به ما نزدیک‌تر است و در شداید و سختی‌ها به او رجوع می‌کنیم. این همان است که خدای تعالی به آن فرمود «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُم».

خدای تعالی می‌فرماید این را در شما قرار دادیم که فردا نگویید ما در سرزمین کفر بودیم؛ پدر و مادرمان کافر بودند؛ شبهات به ما القا شد! این فطرت دائم به شما تذکر می‌دهد که خدایی وجود دارد، امّا شما اعتنا نمی‌کنید و می‌گویید من یکی، خدا هم یکی!

در مدرسه و دانشگاه و جامعه شبهه ایجاد می‌کنند که آخوندها دروغ می‌گویند. می‌خواهند مال مردم را بخورند و بر آنها مسلط شوند. خودشان پول و درآمد عالی دارند و همه‌چیزشان به‌جاست، به ما که می‌رسند، می‌گویند خدا را بپرستید، نماز بخوانید! وضع زندگی‌شان را نگاه کن، وضع زندگی مردم بیچاره را هم ببین!

جوان بیچاره هم تحت تأثیر قرار می‌گیرد و می‌گوید دین چیست؛ نماز و روزه برای چیست؛ قرآن از کجاست؛ چرا می‌گوید قاتلوا، قتلوا، بکش، بزن و... این‌ حرف‌ها قدیمی شده، این‌ها را آخوندها درآورده‌اند.

شبهات را به‌راحتی قبول می‌کند؛‌ چون می‌تواند به این وسیله همه‌چیز را از گردن خود باز کند؛ لذا راحت هر گناهی را انجام می‌دهد و دست به مال و جان و ناموس مردم دراز می‌کند، امّا وقتی گیر می‌افتد و راه‌های فرار را مقابل خود بسته می‌بیند، در خود فرو می‌رود و ناگهان به‌هوش می‌آید و به فطرت خود بازمی‌گردد. اینجاست که خدای تعالی می‌فرماید:

﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾[9]

«خیر و شرّش را به او الهام کرد.»

این الهام از همان روح خدایی و فطرت برمی‌خیزد و چنان لطیف است که حتی در کودکان هم وجود دارد. اگر پدر و مادر فرزند خود را یهودی یا نصرانی یا مجوسی نکنند یا با تربیت بد او را بزرگ نکنند، شخصی صادق و امانتدار باقی می‌ماند و از گناه و کار زشت می‌ترسد و پرهیز می‌کند. اگر فطرت دست‌نخورده بماند، آدمی در همان راه حرکت می‌کند. اگر پدر و مادر خوب باشند، بر همان فطرت بزرگش می‌کنند.

منظور اینکه شبهاتی که برای جوان‌ها ایجاد می‌شود، موقت است. تا شبهه‌سازان اطرافش هستند، شبهات هم هست، وقتی آنها رفتند و تنها شد، کم‌کم خدای تعالی او را وامی‌دارد لحظاتی در خود فرو رود. چرا این‌طور شدم؟‌ چرا فلانی را ترساندم؛ چرا مال او را بردم؛ چرا آن را کتک زدم! این چراها رهایش نمی‌کند.

این همان «اخذ ربک من بنی آدم» و همان «فطرت اللّه» است که قرآن می‌فرماید. این را برای همه مشهود ساختیم تا فردا نگویید در سرزمین شرک بودیم؛ رفیق بد داشتیم؛ در مدرسه‌ای بودیم که شبهه‌ها بر ما تأثیر گذاشت. از شما عهد گرفتیم و درونتان قرار دادیم که همه‌کاره خداست، اوست که شما را می‌چرخاند.

ما روزه می‌گیریم، نماز می‌خوانیم و دنبال این هستیم که این فطرت را نگه داریم و بارور کنیم تا به جایی برسیم که غیر خدا را کارکن نبینیم و بفهمیم عالم و‌ قادر و مدبر و محیی و ممیت فقط اوست. خودم هیچِ هیچ‌ام. این می‌شود صراط مستقیم.

«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعينُ» یعنی فقط تو را عبادت می‌کنیم و فقط از تو کمک می‌خواهیم. خواستمان این است که این جمله را راست بگوییم، در این صورت در صراط مستقیم قرار می‌گیریم و به تعبیر المیزان صراط مستقیم ما را می‌بلعد.

چه بگویی حالش هست، چه بگویی نیست، این فطرت شما را وامی‌دارد که خدا را در خود جستجو کنی، حال اگر خودت نخواستی، حرف دیگری است.

حیف است این عمر بگذرد و از آن نتیجه نگیریم! چنین خلقت زیبایی خدا در ما نهاده و راه را هموار کرده، حیف است به این راه کشیده نشویم و در این صراط مستقیم نیفتیم! خدایا کمک کن هرکه دوست دارد، در صراط مستقیم قرار گیرد!

 

 

السلام علیک یا فاطمة الزهرا یا بنت رسول اللّه یا سیدة نساء العالمین

 

 

 

[1] ـ كافی، ۲، ۶۱۴.

[2] ـ کافی، ۲، ۶۱۵.

[3] ـ اعراف، ۱۷۲ و ۱۷۳.

[4] ـ مؤمنون، ۱۲ تا ۱۴.

[5] ـ حجر، ۲۸ و ۲۹.

[6] ـ انبیاء، ۶۴ و ۶۵.

[7] ـ روم، ۳۰.

[8] ـ عنکبوت، ۶۵.

[9] ـ شمس، ۸.

برچسب ها: آیت الله دستغیب, قرآن , صراط مستقیم, معلّم, نهج البلاغه, ارسال رسل , عهد, الست بربّکم, فطرت, شبهات


 
تمامی حقـوق نزد پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا محفوظ می باشد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید